فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گود

کتاب گود

نسخه الکترونیک کتاب گود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گود

گود روایت نفس‌گیر روزگار چند نسل است... داستان دختران چریک، پسران مدافع خرمشهر، مردانی که روح بازار سنتی تهران بودند یا زنانی که تیمسارهای آن‌چنانی را نوک انگشت‌شان می‌چرخاندند... مهدی افشارنیک در نخستین رمان خود سراغ شکاف‌هایی رفته که از سال‌های قبل کودتا سال 32 آغاز شد و ادامه پیدا کرد تا همین سال‌های نزدیک. باعث تولد فدایی، چریک، انقلاب، مذهبی و کارگران و بازاریان شد. روح تهان سنتی را از آن خود کرد و بعد از انقلاب هم جای این آدم‌ها را جور دیگری رقم زد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: روضه ی حاج عیسا

اون روز آفتاب داغ بود و نور از سرِ گنبدهای تاق بازارچه خودش رو به کف زمین رسونده بود. حفره ی سرِ گنبدها رو یه مدتی بود بسته بودن و حیوون جمع شده بود. کفترها توی دهنه ی حفره ها لونه کرده بودن و هرازگاهی فضله شون می ریخت روی سر یکی که حواسش نبود از زیر حفره رد نشه. بدتر از فضله، خون کفتر بود. گربه های بازارچه از روی تاق می رفتن به لونه ی کفترها چنگ می زدن و جوجه یا کفتری رو خفه می کردن. حاصل این شبیخون، قطره ای خون یا پری خونی بود که می چکید یا می افتاد روی سر مردم. ولی ان قدر همه گفتن بازارچه خفه و تاریک شده که حاج ذوالفقار به کارگرهاش گفت «بپرین سر حفره ها رو باز کنین، بی نور و آفتاب کسب مون می خوابه.»
میونه ی بازارچه اون ورتر از کوچه ی صدتومنی پشت ماست بندی خدامی نرسیده به پیچ حموم قبله، عباس مروارید داخل حجره ش به بار پنیر ترکمن چای نگاه می کرد و نمکش رو می چشید. قبل از چشیدن نمک خیالش از شل وسفت بودن پنیر راحت شده بود. پنیر از نظر اون باید نه شل مثل دنبه باشه و نه سفت مثل گچ.
پنیر ماست بندی همیشه بین گچ و دنبه دودو می زد. عباس و شریکش تو بازار به خودشون می بالیدن که پنیرشون از ماست بندی بهتره. اما کسب ماست بندی فقط پنیر نیست که... اصل کسب شیر تازه و دوغ و کشک و ماست های مختلف و تغاریه، کنارش به قول حاج ذوالفقار «یه پنیری هم می فروشیم.»
مروارید که از چشیدن پنیرها خلاص شد به پیت های خیارشورِ اومده از رزن و ساوه نگاه کرد. خیارها رو شل وسفت کرد و کارگرها رو عتاب وخطاب که این ها اون ور و اون ها اون ور. تازه از روضه اومده بود و کج خلق بود.
روضه ی امروز، روضه ی علی اکبر بود که به قول محسن عبایی، ممد احیاداران غوغایی به پا کرد. جا نبود بره داخل اتاق ها، توی حیاط بین فعله ها و چرخی ها و کفِ بازاری ها نشست و هر چی خود حاج عیسا با ایماواشاره از اون سر حیاط گفت که بیا برو داخل یه طوری برات جا باز می کنیم، نرفت و با دست مخلصم و چاکرم گفت و سر به زیر انداخت که یعنی بریم سراغ روضه.
حاج ممد روی پله ی دوم منبر نشسته بود و چشم ها بسته و دست هاش چرخون توی هوا روضه رو دم گرفت. پنجره ی چوبیِ شیش تیکه باز بود و عباس روبه روی ممد توی حیاط می دیدش؛ جمعیت بازاری هم کیپ تاکیپ و نفس توی نفس هم.

این خرامان راه رفتن صید دل ها می کند
چشم بد دور از رُخت هر کس تماشا می کند

ای کمان ابروی من سرو قباپوشم علی
داغ تو لیلا را مجنون صحرا می کند

صدای دورگه و زخمیِ حاج ممد مجلس رو داغ کرد و زمزمه و ناله موج خودش رو انداخت و چشم هایی که تا همین دو دقیقه پیش باهم سلام وعلیک می کردن خیس شدن و به لاک خود رفتن. سعیدجقله بین جمعیت با سینی چایی هنوز چرخ می خورد و معلوم بود که حاج ممد داره حرص می خوره. «صد دفعه گفتم روضه که شروع می شه چایی دادن قطع بشه.»

خَم شد و بر لعل خشکش لب نهاد و گفت شاه
بوسه از لعل لبت کار مسیحا می کند

زاری و ناله بالا گرفت. حاج عیسا روی پله ای که نشسته بود به سر زانوش می زد و ضیاخراز «وای حسین حسین» می گفت. عباس واسه خودش دم گرفت که «وای علی اکبرم وای علی اکبرم». زیرچشمی حواسش به حاج عیسا بود که پارسال ناغافل پسرش رو از دست داد. پسره رفته بود جاجرود آب تنی که توی رودخونه پاش لیز خورد و سرش به سنگ. بی تابی حاج عیسا اون هم توی روضه ی علی اکبر واسه دوروبری ها قابل فهم بود. اون هایی که دورش بودن دستی روی شونه یا زانوی حاج عیسا می ذاشتن، به نشونه ی همدردی.

دید زینب شه کنار اکبرش مدهوش گشت
گاه یاد جد و گه یاد پدر گه یاد زهرا می کند

مجلس دست حاج ممد بود. روضه ش رو با عرباًعربا تموم کرد و با اشاره ی دست به میون دارها «سینه زمینه» رو شروع کرد.

جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید

خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه رسانم

همه توی همون حالت اشک و ناله نشسته جابه جا می شدن تا کوچه بین شون
باز شه. میون دارها بین کوچه ها پخش می شدن و دست هاشون رو از بقیه بیشتر می آوردن بالا و یه «جونم حسین» هم می گفتن. هر کی هم توی صف و کوچه نامنظم بود به سرِ زانوش می زدن که برو عقب تر کوچه صاف دربیاد. صفدر شاگرد مغازه ی خدامی یکی از میون دارها بود که دستی به زانوی عباس زد و گفت «حاجی یه نمه جا بده...» و توی اون شلوغی ناغافل پرسید «آمیزمحمود نیست توی هیئت؟...»
عباس سری به نفی تکون داد و ترش و نیم اخم جاکن شد و سینه زنی رو نموند. صبحونه ی هیئت رو نخورده، خودش رو رسوند به دکون. به حاجی ذوالفقار و بقیه توی فین و اشک پاک کردن گفته بود «قراره بار برامون بیاد. اصل روضه بود که دم ممدآقا گرم، چه نفسی...»
اون روز، روز دهمی بود که پدر صبح از خونه بیرون نرفته بود. واسه دختر بیرون رفتنِ باباش از خونه مساوی بود با نونوار شدن دوباره.
باز شدن درِ چوبی اتاق کوچیکه ی ته پذیرایی و عبای شتری بر دوش بابا و دست بر موهای جوگندمی، اولین تصویر صبح ها بود که دختر عادت داشت از تو رخت خوابش ببینه که کنار همون اتاق پهن می شد. ده روز بود این قاب صبحگاهی شلخته شده بود و این مادرش بود که با نیم ساعت یا یک ساعت تاخیر از اون اتاق بیرون می زد.
هشتمین روزِ محرم بود و توی خونه ی آمیزمحمود اهلش می دونستن بازار رسم ورسوم داره، که هیئت اول صبح حاج عیسا یکی از اون هاست. صبح ها پشت حمومِ خانم، توی دل بازارچه، روضه برقرار بود و نبودِ یکی توی روضه، یعنی حرف و سخن های بسیار. مامان و دختر و زن های دیگه به حموم می گفتن «حمومِ خانم» اما آقاش و مردهای محل می گفتن حمومِ قبله.
مادر به خنده می گفت «خب روشون نمی شه برن حموم یه خانم، اما واقعیتش اینه که این حموم، حموم خانمه.»
دختره ده سالش بود و نمی تونست با کرمِ سرش راحت کنار بیاد. نگران می شد و دل شوره به جونش می افتاد که چی شده بابا از خونه بیرون نمی ره. منتظر موند تا مادرش از اتاق بیرون بزنه تا نگرانیش رو از گِر خود به گریبان اون پرت کنه...

روز شنبه بود. بعد از روضه، سیدنصیر توی دهنه ی دکون ایستاده بود و جوری تهِ دکون رو نگاه می کرد که انگاری توی مغازه کسی نیست.
«خدا قوت مروارید...»
«قوت از مولا. نفست حق.»
«حاجی این روزا گویا میگونه... هان؟»
«میگون رو با ما می ره... امسال هنوز باغ نجستیم. این روزا خونه ست. یه نمه ناخوشه...»
«براش پیغام دارم. برم دم خونه یا شما وقت ناهار می بینیش؟»
«تا پیغام از کی باشه...»
«می دونی که... ما خودمون رو غیر از آقاطیب واسه کسی کوچیک نمی کنیم. آمیزمحمود هم صاحب زنگ و اوستای گود ماست...»
«پس بهتره بری دم خونه... اون جا شاید یکی واسه ت یه زنگ وضربی هم بزنه...»
«یا حق.»
مروارید با دلخوری سر چرخوند توی دکون و سلیم رو گرفت زیر نگاه سنگینش که چرا پیت های خیارشور هنوز این جاست و تو داری بروبر منو نگاه می کنی؟
سلیم یه وری یکی از پیت ها رو از زمین کند و از درِ بازشده ی پیت، آب خیارشور زمین ریخت. مروارید دیگه حواسش به این نرفت. به سیدنصیر فکر می کرد که اون رو نادیده می گرفت. با خودش گفت «می تونست بگه شما هم صاحب زنگی و گود و ضرب مون با شما گرم می شه.»
«یه تعارف خشک وخالی هم ننداخت.»
«کار پهلوون به کجا کشیده؟» این تکیه کلام خودش بود وقتی یکی از قدیمی های زورخونه رو می دید که داره فعلگی می کنه یا واسه دوزار روزی به این و اون رو می ندازه. اما خودش الان کاسب معتبر بازار بود که پنیرهاشون شهره بود.
«سیدنصیر کی بوده مگه؟ نوچه رکابی طیب ببین به کجا رسیده که یه "یا علی" درست درمون واسه ما از دهنش درنمی آد... به مولا هنوز قمه دستش بدی سگ لرز می گیره شب باید ببریش دکترعلفی اسهالش رو دوادَرمون کنه...»
«دردت یه چیز دیگه ست مروارید. چشم به راهی و صندلی کنارت خالی مونده، موندی به دروهمسایه و کاسب های فضول سرک کش چی بگی. حاجی ذوالفقار الانه که از روضه سمت دکون رَوونه شه. اول این جا سر می زنه و پرس و جوهاش شروع می شه. انگاری هر کی بزرگ تر می شه، صاحب دکون و ملک هم می شه... اینا رو ولش کن. همین سلیم که هر روز تهِ وقت می ره دم خونه ی محمود و خبرها رو واسه ش می بره موندی چی کارش کنی. بزنی زیر گوشش... بخوابونی کف زمین بدی ممدلی فلکش کنه... می ترسی باز حرف دربیاد که آره مروارید با پسربچه ها فلان و بیسار. اصلاً بازار تو رو آدم حساب می کنه؟ اگه دخل سوا داشته باشی روزانه پُر می شه؟ بدون اون چیزی هستی؟ می تونی اصلاً بدون اون...»
از صبح که از روضه برگشته بود سرکنده بود و این حرف ها توی سرش چرخ می خورد و توی صندلیش آروم نمی گرفت. پشت هر سلام وعلیکی که آدم ها سمتش ول می کردن یک حرف و پیام خاصی می دید.
«این اصخرچرخی، نکبت سراغ کاروبار نمی گیره که پیت ها رو از سر بازار بیاره دم دکون...»
«اوس مهدی مسگر هر روز وقت چایی ساعت ده با یه سلام می اومد توی دکون و تا چایی و شیرینی کشمشیش رو نمی خورد راهی نمی شد. این روزا فقط سلام می کنه. الان هم که سنگین تر از همیشه. جخ چند روز دیگه سلام هم نمی کنه...»
«مروارید تو مگه پهلوون این راسته و گذر نیستی؟ ببین پهلوون کارش به کجا کشیده؟... حاج ممد کجایی ببینی چی به سرمون اومده! الانه دو ماه می شه توی گود نرفتم، ده روزی هم هست میل دست نگرفتم. تن دیگه نمی کشه، نفس بالا نمی آد. مروارید می دونی این حرف ها حرف وله. برف اوله که دم غروب آب می شه...»
یاد روزی افتاد که تونسته بود حمزه مشهدی رو توی زورخونه ی پامنار بزنه زمین. کشتی قَدَری بود و زورخونه ی پامنار هنوز تن به کشتیِ تشکی نداده بود و توی گود، تن پهلوون ها به هم می خورد. لنگ اول رو حمزه انداخت و مروارید رفت که کوبیده شه زمین. لنگ رو رد کرد و مایه ی مسگری رو چسبید. حمزه از مسگری جست زد. مروارید دستْ زیرِ بغل رو روش اجرا کرد و بردش توی خاک. حمزه مشهدی خورده بود زمین و صدای «یا مولاعلیِ» آمیزمحمود و آسید بلند شد. مرشد براش ده بار زنگ رو زد و حاجی دستش رو بلند کرد و یه تک زنگ بلند. همه رو پا بلند شدن و «رخصت پهلوون» گفتن. حاج ممد با صدای بلندش گفت «از امروز این زورخونه یه پهلوون زنگیِ دیگه هم داره.»
یادش می اومد که از همون دم، حرف و حدیث راه افتاده بود که مگه می شه دوتا زنگی توی یه زورخونه؟ محمود چی می شه؟ یه سری ها دور محمود حلقه شده بودن که مثلاً تنها نمونه اما آمیزمحمود اومد جلو دست انداخت که مروارید از گود با عزت بیاد بیرون.
«سلامتی پهلوون عباسِ مروارید سلام و صلوات بلند.»
حاج ممد هم دست انداخت گردن هر دو، سفارش چایی قندپهلو داد و خواست که نعیم بپره از دکونش شیرینی بیاره.

بالاسر رخت خواب دختر، بین دهنه ی هشتی و دیوار دو میل زورخونه بود به رنگ فندقی. هر روز کار مادرش این بود که با کهنه و دستمال تمیز نگه شون داره. باباش صبح ها که طرف میل ها می رفت یه «سلام ریحان بابا» بهش می گفت. وقتی میل ها رو روی دوش می نداخت و سر آرنج هاش از پشت می زد بیرون دختر با خودش می گفت «پس کِی خسته می شه؟» و باز بابا می زد. دختر دوست داشت بابا زودتر خسته شه تا حس کنه به بابا نزدیکه. خودش به مادرش گفته بود «من خیلی هم بزرگ بشم نمی تونم که این میل ها رو تکون بدم.»
بودن بابا توی خونه، ترتیب خونه رو به هم ریخته بود. زن های کوچه و محل، برای پاک کردن لوبیا، لپه و برنج یا خرد کردن گوشت های هیئت هر روز می اومدن خونه ی اون ها. مادر به خاطر چای و شربت آقای خونه، خونه ی همسایه دورِهم نشینی نمی رفت. دختر هم حلیمه دوستش رو کمتر می دید. غیر از اون که نظم به هم خورده بود، رفتن دختر به اتاق کوچیکه ی خونه مشکل شده بود. باباش عمده ی ساعت ها رو توی همون اتاق طی می کرد و اگر هم دوست و رفیقی به دیدنش می اومد همون جا و پای میزتحریر مثنوی، می دیدش و چند بیتی شمس یا مثنوی یا عطار برای دوستش می خوند و بعد از شربت و چای، در بسته می شد و برای دختر روشن نمی شد که اون جا چی می گذره. در نبودِ پدر تو اون اتاق پای همون میز می شِست و قدری از چندوچون بابا سر درمی آورد. کاغذهای کوچیکی رو که لای کتاب ها گذاشته شده بود، بیرون می کشید تا بیت تازه خونده شده یا نکته ی تازه زیرش خط کشیده شده ی پدر رو از گلستان یا بهارستان، کشف کنه. اگر هم معنی اون رو نمی دونست از مادر یا منصوره خانم می پرسید. سوال امروزش اما لغت و معنی نبود.
«آقاجان چرا دکان نمی ره؟»
که مادر بی میل گفت «خیلی نمی دونم. خیلی هم نباس بدونیم. مثل این که با دایی جان بین شون شکراب شده.»
شکراب بین بابا و دایی رو درست نگرفت. «یعنی چی؟ یعنی دعوا؟ یعنی قهر؟ یعنی بابا و دایی غروبا که توی حیاط روی تخت می شستن دیگه باهم قلیون نمی کشن؟»
یادش می اومد تازگی ها از مادر یاد گرفته بود چه قدر چایی روی تنباکو بریزه و چه قدر باید خیس بخوره و بعد چه طور توی کوزه ی قلیون جا بگیره. یکی دوبار مادرش گذاشته بود تنباکوها رو بچلونه و سر قلیون بذاره. زغال های تکه و گل وگُرگرفته رو هم بلد شده بود با انبر بگیره. فقط مونده بود مادر آسوده بشه که دختر می تونه قلیون رو توی ورشو بذاره و ببره سر تخت. مادرش به ورشوهای زیرقلیونیش می نازید که ورشوِ بروجرده.
ده روز خونه نشینی و مثنوی و عطار خوندنْ آمیزمحمود رو از خودش دور نکرده بود. توی خودش چلیده شده بود. اصلاً برای چی قهر؟ توی رسم و مرام پهلوونی و اون چه از حاج ممد یاد گرفته بود کنار کشیدن معنی نداشت. بعد چه کنار کشیدنی؟ از چی؟ از کی؟ با خودش می گفت سر هر کس و هر چی که بود از بلندنظری و ستارالعیوبی دم می زدی، به کس وکار و سفره ی خودت که رسید دولا شدی توی کاسه ی ماست دنبال مو می گردی؟ دلت از چی و کی و کجا پُره که داعیه دار شدی «این نبود رسم پهلوونی...»؟ اصلاً تو چی کاره ی رسم و رسومی؟ اون که آمصطفا بود وقتی تُرک ها برای کشتی اومدن تهران رفت روی تشک و روی پل، شاخش شکست و بعد از اون عمری نیم بند سر بلند می کرد که کسی یادش نندازه وارث رستم از ارث خورِ افراسیاب نافرم خورد. حاج ممد هم که نتونست حکم کنه تو صاحب ضرب وزنگ زورخونه ی پامناری یا عباس. اومد دست انداخت گردن هر دو و فکر کرد با چهارتا صلوات، سنت و سیاق رو می شه کرد توی قوطی. مردم صلوات رو می فرستن اما زخم زبون شون رو هم به وقتش می زنن. که زدن.
«حاج ممد ترسِ اعتبارش رو داره. می ترسه دست هر کدوم شون رو بلند کنه که صاحب زنگ و ضرب این زورخونه اینه، اون یکی همون جا ترش کنه و پا شه بره زورخونه ی رقبا و دکون سوا راه بندازه.»
بعد هم چهارتا آدم خیّر که چراغ زورخونه رو روشن نگه می داشتن ناامید بشن و پشت کنن و بگن «هفته ای یه بار می خوایم ورزش ببینیم می ریم یه جا دیگه... از ترسش بود که سنت دوضربی و دوزنگی رو راه انداخت. حالا نشه یه روز که هر ننه قمری صاحب زنگ و ضرب بشه خدا رحم کرده...»
حالا تو چی کاره ای آمیزمحمود که داعیه دار شدی... «این نبود رسم پهلوونی!»

مروارید بدروزی حواسش از بازار پرت شده بود. اصلاً حواسش به این نبود که نصیر که توی بازار پیداش نمی شه و شب ها یا می آد زورخونه یا روضه ی هفتگی سیدعدل الدین کوچه ی شترداران. هوشش پی این نبود که نصیر اون شب تاسوعایی که بازار تق ولقه چی کار داشته. بالاتر این که حواسش نبود دم هر دکونی یکی رفت وآمد می کنه و معلومه پیغام بر و پیغام بیار هستن. تیپ بچه های نایب السلطنه با بچه های انبار گندم توفیر داشت. انباری ها خاک وخلی و کروکثیف تر بودن. گیوه هاشون از چرک دیگه خاکستری شده بود اما بچه های بازارچه واسه نماز مچّدِ آقا هم که شده تمیز و پاکیزه تر بودن. اما مروارید حواسش نبود گیوه چرکی چه قدر از اول صبحی توی بازار زیاد شده.
سلیم، شاگرد دکون به حال غریب مروارید پی برده بود اما خیلی حال نمی کرد حال اوستا رو بپرسه و این که چرا امروز دودو می زنه. بی میل پیت ها رو می کشوند ته دکون. از نظر مروارید، سلیم منتظر بود وقت ناهاری بشه یا دکون به خاطر شب عزایی زودتر بسته شه تا بپره دم خونه ی شریک و خبرها رو ببره و از اومدن نصیر بگه.
سلیم فکر این بود که امسال حتماً توی دسته، علامت کش می شه و هیکلی می بنده و «اون» هم با مادرش می آد و تهِ دسته دنبال سینه زن ها راهی می شن و سلیم هم با هیکلی کنار علامت. هر دور هفت نفری هم نوبتش می شه که بره زیر علم. حواسش بود که به مرتضا «مظلوم کش» هیئت بگه وقتی رفت زیر علم، یه چندتا «بشمار» و «بر چشم بد لعنت» و «بر یزید لعنت» واسه ش از جمع بگیره و بلند داد بزنه «امسال اولین سالشه علم دار می شه... علی اکبر حسین نگه دارش باشه بلند صلوات...»
یادش بود که حتماً به مرتضا بگه سر خیابون ری بهش علم بدن که زن ها می تونن نزدیک تر به دسته بشن و صدای مرتضا رو بشنون.
اما سلیم هم حواسش به بازار و شلوغی های اون روزش نبود. غرق این بود که شب نوبت علم کشیش می شه و حتماً «اون» می آد و می بینه که سلیم سری توی سرهاست و علم کش هیئت شده. نه اوستا و نه شاگرد حواس شون به اون روز بازار نبود. اون روز یازدهم خرداد ۴۲ بود.

نظرات کاربران درباره کتاب گود

اتفاقات تاریخی ۵۰ سال اخیر را در جریان اتفاقاتی که برای شخصیت‌های داستان رخ می‌دهد، مرور می‌کند. کتاب قشنگی بود، من لذت بردم.
در 1 سال پیش توسط صالح طاهری
قشنگ بود. نویسنده زحمت زیادی برای بازسازی تاریخ کشیده بود. هر چند جاهایی هم لغزش های کوجچکی در تطبیق زمان با قهرمانان داستانش داشت. اما روی هم رفته اثر پرکاری بود و نویسنده شایان تقدیر و تحسین است.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی