فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفرتاری

کتاب نفرتاری

نسخه الکترونیک کتاب نفرتاری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نفرتاری

وضوع این کتاب، سرگذشت زندگی ملکه «نفرتاری» خواهرزاده ملکه «نفرتی‌تی» و همسر «رامسس دوم»، از مشهورترین فراعنه مصر باستان است. «نفرتاری» به مدت بیست سال در کنار «رامسس کبیر» که تنها فرزند پسر فرعون ستی است زندگی کرد. «رامسس کبیر» عاشق وی بود. به طوری که اشعاری که «رامسس کبیر» برای نفرتاری سروده، در تمامی معابد و اهرام مصر باستان، از «لاکسور» تا «ابوسمبل» قابل مشاهده هستند. جسد «نفرتاری» بعد از مرگ در «درّه ملکه‌ها» به خاک سپرده شد و معبد او از بزرگ‌ترین و باشکوه‌ترین معبدهایی است که تاکنون در مصر پیدا شده است. «نفرتاری» ملکه‌ای بود که «رامسس بزرگ» بر دیوارهای مقبره‌اش عشق جاودانه خود را به وی ابراز کرده است. همچنین «رامسس»، خود نیز به این علّت که عمری طولانی‌تر از فرزندان خود داشته، از نظر مردم آن روزگار فرعونی جاودانه و فناناپذیر بوده است و سرگذشت «نفرتاری» و اتّفاقات آن زمان به طور داستان در این کتاب به تصویر کشیده شده است.

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نفرتاری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

بدون تردید اگر در مکانی خلوت به دور از هیاهوی دربار بنشینم، به راحتی دوران کودکی خود، حتی پیش از شش سالگی ام را به خاطر آورم. درست همان طور که بود؛ تصاویر مبهمی از میزهایی با پایه های خمیده، منقش به تصویر شیر که بر روی کاشی های براق قرار داشتند در ذهنم باقی مانده و هنوز هم می توانم رایحه ی سدر و اقاقیا را از صندوق هایی که پرستارم اسباب بازی هایم را در آن می چید احساس کنم. یقین دارم اگر یک روز کامل را در تنهایی میان باغ های افرا بنشینم، قادر خواهم بود تصاویر روشنی از صدای زنگوله های مقدس که برای دور نگه داشتن ارواح خبیثه در سراسر قصر طنین انداز می شد خلق کنم؛ قصری که همواره در تمام آتشدان های آن عود می سوخت. اما تمام این تصاویر خیالاتی گنگ و مبهم اند، درست مانند یک پرده ی ضخیم که آن سوی آن پیدا نیست.
نخستین خاطرات حقیقی من از رامسس(۱) به زمانی برمی گردد که در معبد تاریک آمون(۲) می گریست. احتمالاً آن شب برای همراهی با وی به او التماس کرده بودم و شاید پرستارم آن قدر سرگرم مراقبت از شاهزاده پیلی(۳) بود که حتی متوجه رفتن من نشده بود. خوب به خاطر دارم که از سرسرای تاریک معبد آمون گذشتیم و چهره ی رامسس را به خاطر می آوردم که به پرده ی نقاشی شده ی زنی می مانست که در مقابل ایزدبانو ایسیس(۴) دست به دعا برداشته و از وی یاری می طلبید. من کودک شش ساله ی پرچانه ای بودم، اما آن شب خوب می دانستم که باید ساکت بمانم. همان طور که از میان روشنایی مشعل ها عبور می کردیم، با دقت تمام به نقاشی های خدایان می نگریستم. نخستین کلماتش را زمانی به من گفت که وارد عبادتگاه داخلی شدیم.
ـ «همین جا بمان.»
دستور او را اطاعت کرده و تا می توانستم خودم را به سیاهی عبادتگاه کشاندم، اما او به تندیس سر به فلک کشیده ی آمون نزدیک و نزدیک تر می شد. نور پیه سوزها فضای اطراف خدایان را روشن کرده بود و رامسس در برابر خالق خود زانو زد. صدای ضربان قلبم چنان بلند شده بود که قادر به شنیدن زمزمه های او نبودم و تنها آخرین کلماتش به گوشم رسید:
ـ «آمون به او کمک کن. او شش سال بیش تر ندارد. لطفاً اجازه نده آنوبیس(۵) او را همراه خود ببرد. هنوز برای او خیلی زود است.»
از آن سوی درب عبادتگاه صدای خش خشی شنیده شد و بعد صدای واضح تر سندل های یک نفر رامسس را متوجه کرد که در آن جا تنها نیست. رامسس بلند شد و اشک هایش را پاک کرد. در عین حال مردی مانند یک پلنگ از آن سوی تاریکی به درون جهید. من نفسم را در سینه حبس کرده بودم. مردی که وارد شد کاهن اعظم بود که پوست پلنگی بر شانه انداخته و چشم چپش درست مانند یک کاسه ی خون بود.
کاهن پرسید: «پادشاه کجا هستند؟»
رامسس با شجاعت یک پسر نه ساله، پا به دایره ی نورانی چراغ ها گذاشت و گفت: «داخل قصر هستند جناب کاهن. پدرم لحظه ای از کنار خواهرم دور نمی شوند.»
ـ «پس مادرتان کجاست؟»
ـ «او هم کنار خواهرم مانده است. پزشکان می گویند او به زودی می میرد.»
ـ «خوب به این ترتیب پدرتان شما بچه ها را فرستاده تا از خدایان یاری بطلبید!»
تازه متوجه دلیل حضورمان در آن جا شدم.
رامسس با صدایی بلند گفت: «اما من با آمون پیمان بسته ام که هر آن چه در آینده بدان دست یابم، از آن او خواهد بود.»
ـ «پدرتان مرا احضار نکرده اند؟»
ـ «چرا شما را احضار کرده و خواسته اند هر چه سریعتر به قصر بیایید. اما آیا شما فکر می کنید که آمون او را شفا خواهد داد؟»
کاهن اعظم لحظاتی روی کاشی های عبادتگاه قدم زد و گفت: «چه کسی از آینده آگاه است؟»
ـ «اما من با تضرع زانو زده ام، هر آن چه داشتم به او پیشکش کرده ام و مراسم دعا را درست همان گونه که به من گفته بودند انجام دادم!»
کاهن اعظم با عصبانیت گفت: «شما به معبد من آمده اید... درست، اما خود فرعون که نیامده اند!»
رامسس دست مرا گرفت و ما دامن ردای کاهن را گرفته و به دنبال وی رفتیم. صدای شیپورها سکوت شب را شکست. وقتی کاهنان را در آن رداهای سفیدرنگ و بلند دیدم، رب النوع مومیایی شده ی اسیریس(۶) در برابرم شکل گرفت. صورت هایشان در سایه ی سیاهی قابل تشخیص نبود، اما زمانی که همه ی آن ها جمع شدند کاهن اعظم فریاد زد: «به قصر مالکاتا(۷) می رویم!»
پشت سر مشعل هایی که پیشاپیش مان نورافشانی می کردند به سوی سیاهی قدم برداشتیم. در آن سرمای ماه مچیر(۸)، ارابه هایمان با سرعت به سوی رود نیل در حرکت بودند. سپس به قصر وارد شدیم و توسط گارد سلطنتی به داخل تالار راهنمایی شدیم.
کاهن اعظم پرسید: «خانواده ی سلطنتی کجا هستند؟»
ـ «داخل اتاق خواب شاهزاده خانم هستند جناب کاهن.»
کاهن در حالی که به سمت پله ها می رفت پرسید: «هنوز زنده است؟»
رامسس که دید هیچ کس پاسخ نمی دهد، ناگهان از جا کنده شد و شروع به دویدن کرد. من هم که از تاریکی تالارهای قصر می ترسیدم، به دنبال او دویدم. رامسس می گریست و می گفت: «نه پیلی!... صبر کن!...»
او پله ها را یکی در میان بالا رفت و دو نگهبان مسلح که جلوی درب ورودی اتاق شاهزاده خانم ایستاده بودند راه را برای او باز کردند. رامسس درب های بزرگ چوبی را گشود و ایستاد. با دقت به تاریکی چشم دوختم. هوای اتاق آکنده از بوی غلیظ دود بود و ملکه بر بالین پیلی خم شده و می گریست. در آن سوی اتاق که نور چراغ روغنی آن را روشن نمی کرد، فرعون تنها و در سایه ایستاده بود.
رامسس زیر لب زمزمه کرد: «پیلی...» و باز هم در حالی که گریه می کرد او را صدا کرد. اهمیتی نمی داد که برای یک شاهزاده شایسته نخواهد بود که دیگران گریه ی او را ببینند. به سوی بستر خواهر دوید و دست او را گرفت. چشم های دخترک بسته بود و دیگر سینه ی کوچکش از سرما نمی لرزید. ملکه ی مصر در کنار بالین او به تلخی می گریست.
- «رامسس، باید دستور بدهی ناقوس ها را به صدا درآورند.»
رامسس به پدر نگاه کرد و احساس کرد فرعون مصر خود با مرگ دست و پنجه نرم کرده. فرعون ستی(۹) با سر گفته ی او را تایید کرد و گفت: «برو.»
رامسس هق هق کنان گفت: «اما من تلاش زیادی کردم!... من به آمون التماس کردم!»
ستی از آن سوی اتاق به سمت رامسس رفت، دست های خود را دور شانه های پسرش حلقه کرد و گفت: «این را می دانم. حالا باید به آن ها بگویی ناقوس ها را به صدا درآورند، زیرا اکنون آنوبیس او را برده است.»
اما من می دانستم که رامسس هرگز تحمل تنهایی پیلی را نداشت، زیرا او مانند من از تاریکی می ترسید و حتی صدای گریه ی دیگران نیز او را می ترساند. رامسس اندکی منتظر ماند، اما لحن پدرش تقریباً آمرانه بود: «برو.»
رامسس به من نگاه کرد و من دانستم که باید او را همراهی کنم. در حیاط دربار کاهنه ای پیر و فرتوت همان طور که زنگوله ی برنزی را در دستان خود می فشرد گفت: «روزی آنوبیس به سراغ ما نیز خواهد آمد.» و گرمای نفس هایش در سرمای شب، مانند مه در هوا پخش شد.
رامسس فریاد زد: «اما نباید در شش سالگی به سراغ او می آمد... آن هم درست زمانی که من این همه به آمون التماس کرده بودم تا او را زنده نگه دارد!»
لب های کاهنه ی پیر به خنده ی منزجر کننده ای گشوده شد و گفت: «خدایان هرگز به حرف های یک بچه گوش نمی دهند. به واسطه ی کدام کار بزرگت آمون باید به درخواستت پاسخ دهد؟... در کدام جنگ ها پیروز شده ای؟... کدام بنای تاریخی را برای خدایان ساخته ای؟...»
من پشت رامسس پنهان شده بودم و هیچ یک تکان نمی خوردیم.
کاهنه ادامه داد: «آمون نام تو را در کدام جایگاه خواهد شنید تا تداعی کننده ی نام و خاطره ی تو باشد، آن هم در میان هزاران نفری که هر روز از وی یاری می طلبند؟»
صدای رامسس را شنیدم که زمزمه کرد: «هیچ کجا!»
و کاهنه با قاطعیت گفته ی او را تایید کرد و هشدار داد: «اگر خدایان نتوانند نام تو را به خاطر آورند، هرگز قادر به اجابت دعاهایت نخواهند بود!»
***

۱

تبس(۱۰) سال ۱۲۸۳ قبل از میلاد

پاسر(۱۱) با قاطعیت دستور داد: «ساکت!»
او مربی من بود و اگرچه اجازه ی دستور دادن به یک شاهزاده را نداشت، اما اگر در دم اطاعت نمی کردم، بعداً مجبور به انجام تکالیف بیش تری می شدم. سعی کردم از وول خوردن در آن لباس منجوق دوزی شده دست برداشته و مانند سایر فرزندان فرعون ستی آرام و مطیع بایستم. با وجود این که سیزده سال داشتم، اما هنوز عجول و کم طاقت بودم. تنها چیزی که نگاهم را به خود می کشید کمربند زیبا و منقش زنی بود که قطرات درشت عرق از زیر گردن و نوک موهای کلاه گیسش جاری شده و لباس سفیدی را که به تن داشت، لکه دار می کرد. همین که او از برابر درباریان گذشت، همه شان برای گریز از گرما به دنبال او دویدند تا بتوانند زیر سایبان خنک معبد برای خود جایی باز کنند. اما گروه سلطنتی بسیار آهسته حرکت می کرد. سر بلند کردم و به پاسر چشم دوختم که در پی یافتن مسیری باز برای عبور از مقابل این جمعیت بود.
از او پرسیدم: «حالا که رامسس به عنوان وارث تاج و تخت معرفی شده، دیگر نیازی به درس خواندن ندارد؟»
پاسر با دلخوری گفت: «نه...»
دست مرا در دست گرفت و در حالی که سعی می کرد راهی از میان جمعیت برای عبور باز کند گفت: «راه را برای شاهزاده نفرتاری(۱۲) باز کنید!»
زنی فرزندان خود را کنار کشید تا ما بتوانیم در ابتدای صف بایستیم. عوددان ها در سرتاسر خیابانی که از هر دو سو در محاصره ی مجسمه های کوچک ابوالهول بود می سوختند و در حالی که فضا آغشته به بوی «ادویه ی مقدس» بود و این روز را به یکی از روزهای مبارک سال تبدیل می کرد، در سراسر خیابان نوای شیپورها به گوش می رسید. پاسر مرا به جلو هل داد و گفت: «شاهزاده دارند می آیند!»
با ترشرویی پاسخ دادم: «اما من که هر روز رامسس را می بینم!»
رامسس تنها فرزند پسر فرعون ستی بود و اکنون دوران کودکی را پشت سر گذاشته و هفده سال داشت. از آن جا که دیگر نمی توانستم با او در مکتبخانه درس بخوانم یا به شکار بروم، مراسم تاجگذاری اش نیز برایم هیچ جذابیتی نداشت. اما زمانی که او را دیدم نفسم در سینه حبس شد. تمام لباس هایش، از طوق پهن لاجوردی تا شلوار و کمربندش، با طلا و جواهر ترئین شده بود. موج موهای قرمز رنگش زیر نور آفتاب همچون مس می درخشید و شمشیر بزرگ و سنگینی به کمر آویخته بود. هزاران نفر از مردم مصر برای دیدن او هجوم آوردند و من همان طور که رامسس با گام هایی بلند و کشیده در پس گروه حرکت می کرد، جلو رفته و موهایش را کشیدم. پاسر با خشم نفسش را حبس کرد، اما فرعون ستی بنای خندیدن را گذاشت و همه ی گروه ایستادند.
فرعون ستی با محبت بر سرم دست کشید و گفت: «نفرتاری کوچولو!»
من بادی به غبغب انداختم و گفتم: «کوچولو؟!... من کوچولو نیستم!»
من سیزده سال داشتم و ماه آینده وارد چهارده سالگی می شدم.
جسارت من فرعون را به خنده انداخت و گفت: «کوچولو، البته تنها در قد و قواره!... خوب، پرستار سختگیرت کجاست؟»
ـ «مریت(۱۳) در قصر سرگرم تدارک جشن است.»
ـ «بسیار خوب، به مریت بگو مایلم امشب او را در تالار بزرگ ببینم. شاید بتوانیم به او هم بیاموزیم به زیبایی تو لبخند بزند!»
لپ مرا نیشگون گرفت و گروه راه دهلیزهای سرد معبد را در پیش گرفت. پاسر دستور داد: «نزدیک من بمان.»
ـ «چرا شما اصلاً به این اهمیت نمی دهید که من هم قبلاً این جا بوده ام؟»
ما نیز همراه با خیل درباریان وارد معبد شدیم و سرانجام از گرمای سوزان آن روز رهایی یافتیم. یکی از کاهنان معبد آمون که ردایی بلند و سفید به تن داشت، از میان کورسوی نور راهروها ما را به سمت عبادتگاه داخلی هدایت کرد. من کف دستم را بر سنگ سردی که به تصویر خدایان منقش بود فشردم. احساس می کردم چهره های خدایان پوشیده از شادی و سرور است، گویی دیدن ما در آن جا آن ها را به وجد آورده بود.
پاسر با تندی تذکر داد: «مراقب نقاشی ها باش!»
ـ «می خواهیم کجا برویم؟»
ـ «عبادتگاه داخلی.»
در انتهای راهرو تالار قوسی شکل عریضی دیده می شد و همهمه ی شگفتی از میان جمعیت بلند بود. ستون های غول پیکری از سنگ خارا تا اعماق تاریکی تالار بالا رفته بودند و سقف کاشی کاری شده ی لاجوردی، نقره کوب شده بود تا آسمان شب را به خاطر آورد. هیئتی از کاهنان روی سکوی شاه نشین پر نقش و نگار به انتظار نشسته بودند و من تنها در این اندیشه بودم که اکنون که رامسس ولیعهد شده است، دیگر نخواهد توانست با من در مرداب ها پرسه بزند. اما خوب، هنوز هم در مکتبخانه بچه هایی پیدا می شدند که بتوانم برای دوستی انتخابشان کنم!
با اشاره گفتم: «آشا...»(۱۴)
اما وقتی معلمم را در کنارم دید راهش را کج کرد و از آن جا رفت. مانند همیشه موهای سیاه رنگش را سفت و محکم بافته بود. وقتی به شکار می رفتیم، این بافته ی مو مانند یک شلاق از پشتش آویزان بود و اگرچه نیزه اش شبیه نیزه ای بود که بتواند یک گاو نر را از پا درآورد، اما او اصلاً اهل شکار کردن نبود. به همین دلیل فرعون او را «آشای محتاط» می نامید. برخلاف رامسس که همواره تابع خواسته ها و امیال خود بود، آشا بسیار زیرک و هوشیار بود. زمانی که برای شکار می رفتیم حتی در خطرناک ترین مسیرها رامسس پیشاپیش گروه حرکت می کرد و همین باعث شده بود که پدرش او را «رامسس عجول» بنامد. البته این تنها یک شوخی میان پدر و پسر بود و هیچ کس غیر از فرعون ستی او را این گونه نمی نامید. به نشانه ی احوالپرسی به آشا لبخند زدم، اما نگاه پاسر چندان دوستانه نبود:
ـ «چرا روی سکو کنار شاهزاده نایستادی؟»
ـ «اما مراسم تا زمان به صدا درآمدن شیپورها آغاز نخواهد شد.»
پاسر آه کشید و آشا به طرف من برگشت و گفت: «موضوع از چه قرار است؟... هیجان زده ای؟»
ـ «چطور می توانم هیجان زده باشم، حالا که از این به بعد رامسس تمام وقتش را در تالار قصر خواهد گذراند و تو نیز تا کم تر از یک سال دیگر به ارتش خواهی پیوست؟»
آشا در پیش سینه ی چرمی ای(۱۵) که بسته بود و شدیداً در آن احساس ناراحتی می کرد تکانی به خود داد و گفت: «اگر بخواهم یک سردار جنگی بزرگ باشم باید از همین ماه آموزش را آغاز کنم.»
قبل از این که فرصت لب گشودن و اعتراض پیدا کنم، شیپورها به صدا درآمدند و آشا در حالی که می رفت گفت: «زمانش رسید!» و با آن موهای بافته شده در میان جمعیت ناپدید شد. تمام معبد در سکوت مطلق فرو رفت. به پاسر که از نگاه مستقیم به من خودداری می کرد نگاه کردم و شنیدم که کسی غرولند کرد: «او این جا چکار می کند؟»
لازم نبود به طرف آن زن برگردم تا بدانم در مورد من حرف می زند. او ادامه داد: «این جا بودن او جز بداقبالی چیزی به همراه نخواهد داشت... آن هم در چنین روز مبارکی!»
پاسر نگاهی به من انداخت و من با شروع مراسم دعاخوانی کاهنان، وانمود کردم که صدای آن زن را نشنیده ام و تمامی حواسم را به کاهن اعظم راهوتپ(۱۶) دادم که از عمق تاریکی بیرون می آمد. ردایی از پوست پلنگ بر شانه انداخته بود و همان طور که به آرامی از سکو بالا می رفت، کودکانی که در کنار من ایستاده بودند چشم از او برمی گرفتند. چهره ای مات و وحشتناک داشت و نقابی را می مانست که با خنده ای پایان نیافتنی پوشیده شده. چشم چپش نیز هنوز مانند سنگ سماق سرخ بود. فضای عبادتگاه داخلی در محاصره ی ابرهای دود عود بود، اما گویا راهوتپ از این دودها در امان بود. او تاج حدجت(۱۷) را به دست گرفت، آن را بالا برد و بی آن که پلک بزند، آن را روی پیشانی زراندود رامسس قرار داد و گفت: «باشد که خدایگان بزرگ آمون، رامسس دوم را بپذیرند... من از هم اکنون او را فرعون مصر علیا اعلام می کنم!»
طنین صدای شادباش درباریان قلب مرا لرزاند. سعی می کردم با حرکت دست بوی عطر تند پیراهن زنی را که جلوی من ایستاده بود از خود دور نگه دارم. کودکان حاضر با به هم زدن قاشقک هایی از جنس عاج صدایی تولید می کردند که در تمام معبد شنیده می شد. لبخند گشادی بر چهره ی ستی که اکنون دیگر تنها فرمانروای مصر سفلا بود نشست و ناگهان هزاران درباری که داشتند مرا در بین کمربندهای خود له می کردند به حرکت درآمدند.
پاسر فریاد زد: «زود باش... می خواهیم به سمت قصر حرکت کنیم.»
از پشت به او نگاه کردم و پرسیدم: «پس آشا چه می شود؟»
ـ «او مجبور می شود بعداً تو را پیدا کند!»
***

نظرات کاربران درباره کتاب نفرتاری