فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خیابان ۴۲

کتاب خیابان ۴۲
خاطرات مرتضی غرقی از نیویورک ۱۳۸۳ -۱۳۸۹

نسخه الکترونیک کتاب خیابان ۴۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خیابان ۴۲

دفتر پیش رو خاطرات مرتضی غرقی خبرنگار صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران از دوران مأموریت در ایالات متحده‌ی آمریکاست. نویسنده که در دوران حاکمیت دولت اصول‌گرای نهم و دهم در آمریکا به سر می‌برد، از دشواری‌های کار رسانه‌ای در آمریکا و دستاوردهای آن برای نظام اسلامی روایت می‌کند. نگاه ژرف وی به اجتماع و سیاست در آمریکا و سازمان‌های بین‌المللی و نقش آنها در مسائل جهانی گیرایی دوچندانی به خاطرات وی بخشیده است، مخصوصاً اینکه نویسنده صمیمی و بی‌پرده درباره خود و اشخاص مختلف سخن می‌گوید.

ادامه...

بخشی از کتاب خیابان ۴۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

وقتی می خواستم دست به قلم ببرم، این موضوع برایم اهمیت داشت که آنچه می نویسم برای خوانندگان مفید باشد. معمولاً جذابیت خاطراتِ مکتوب افراد به عوامل متعددی بستگی دارد: شخصیت خاطره نویس، موقعیت شغلی او و تاریخ یا زمان حوادثی که او در بطن آنها بوده است، همگی بر خواندنی تر شدن خاطرات تاثیرگذارند. ماموریت خبری من زمانی در نیویورک آغاز شد که برنامه ی هسته ای ایران در سازمان ملل متحد مطرح شده بود. همچنین دوران دو رئیس جمهوری آمریکا، یعنی بوش و اوباما و مواضع آنان در قبال کشورمان و آغاز روند افول اقتصادی آمریکا از جمله رویدادهای مهم این دوران محسوب می شود. از این رو، در این کتاب سعی کرده ام تا گوشه هایی از تجربیات سیاسی و اجتماعی خود را در سازمان ملل و آمریکا از سال ۱۳۸۳ تا ۱۳۸۹ش به نگارش درآورم. امیدوارم این خاطرات که از منظر یک خبرنگار صداوسیما نگاشته شده است، مورد توجه مخاطبان قرار گیرد.

بخش اول: روزنوشت های نیویورک

معرفی نویسنده

دوم فروردین ۱۳۳۹ در خانواده ای متوسط در محله ی هفت چنار تهران به دنیا آمدم. دوران ابتدایی را در مدرسه ی بامشاد و دوران متوسطه را در هنرستان صنعتی شماره ی ۲ در رشته ی برق در همان محله به پایان رساندم. از سال ۱۳۵۵ که نارضایتی عمومی مردم ایران از رژیم شاه رو به گسترش نهاد، به گروه های مبارز اسلامی پیوستم. در سال ۱۳۵۷ با پیروزی انقلاب اسلامی و پایان دوره ی متوسطه و اوج گرفتن فعالیت گروهک ها در کردستان و درپی آغاز جنگ تحمیلی، همگام با دیگر جوانان این مرز و بوم به جبهه های جنگ شتافتم. سه بار در جبهه مجروح شدم، یک بار منطقه ی خرمشهر و دو بار در عملیات کربلای ۵ در منطقه ی شلمچه ، جایی که برادرم به شهادت رسید. پیش از آن در سال ۱۳۶۰ با شرکت در نخستین آزمون ورودی دانشکده ی صداوسیما (که به تازگی از مدرسه ی عالی رادیو تلویزیون به دانشکده ی صداوسیما تغییر نام داده بود) وارد این دانشکده شده بودم. پس از چهار سال آموزش در رشته ی الکترونیک صدا یا الکترو اکوستیک دانش آموخته شدم. اما بعد از مجروح شدن از ناحیه ی گوش چپ که همچنان عواقب آن آزارم می دهد، مجبور به تغییر رشته شدم و پس از گذراندن دوره های آموزشی خبرنگاری در دانشکده ی خبر و دوره ی آموزشی در آسیا ویژن کارِ خبرنگاری را آغاز کردم. در دوران اقامت در آلمان هم در دوره ی آموزشی دویچه ی وله شرکت کردم. در دوران دانشجویی مانند بسیاری از جوانان این مرز و بوم حضور در جبهه در اولویت برنامه های زندگی ام بود. با پایان جنگ که فراغت بیشتری یافتم، ازدواج کردم که حاصل این ازدواج دو فرزند به نام های شیما و علی است. اکنون که خاطراتم را به رشته ی تحریر درمی آورم، تلاش خواهم کرد. افزون بر خاطراتِ شش سال زندگی پرتلاش در نیویورک، بخشی از برداشت هایم از جامعه ی آمریکا را نیز در حد مقدورات و محفوظات ذهنی به نگارش درآورم.

ماموریت نیویورک

ماموریت سفر به نیویورک را سازمان صداوسیما در سال ۱۳۸۳ به من محول کرد. سفر نیویورک را از دبی آغاز کردم؛ شیخ نشینی که آن سوی آب های نیلگون خلیج فارس قرار دارد و ایرانیان در آنجا احساس غربت نمی کنند، زیرا در هر کوچه و خیابان و هتلی که اقامت داشته باشی، ایرانیان را مشاهده می کنی. با ورود به دبی شب را به اتفاق خانواده در هتل گذراندم و فردای آن روز به کنسولگری آمریکا در دبی رفتم. صدور ویزا و مراحل آن بیش از یک سال طول کشیده بود. قبلاً قرار بود من برای پوشش خبری انتخابات ریاست جمهوری دورِ دومِ بوش به این کشور سفر کنم، اما بعدها معلوم شد که آنها عمداً به من ویزا نداده بودند تا نتوانم در هنگام انتخابات ریاست جمهوری حضور داشته باشم. با این وصف، پس از یک سال انتظار ویزای کاری من در سازمان ملل آماده شد. وقتی وارد کنسولگری شدم، خانم کری را دیدم. او مسئول صدور ویزا بود. پس از یک سال این دومین ملاقات من با او بود. خانم کری درحالی که لبخندی مودبانه بر لب داشت، با نگاهی معنادار گذرنامه ی مرا تحویل گرفت و وارد سالن دیگری شد. دقایقی بعد گذرنامه را به من بازگرداند. در گذرنامه ام ویزای نوع ۲ Cحک شده بود (یعنی مجوز اقامت ترانزیتی سی روزه). در ضمن در زیر ویزا نوشته شده بود که دارنده ی این ویزا اجازه ندارد از محدوده ی ۲۵ مایلی سازمان ملل خارج شود. من ناگهان جا خوردم و گفتم: «با این ویزا در آمریکا یک ساندویچ مک دونالد هم نمی توان خرید، تا چه رسد به فعالیت خبرنگاری». به خانم کری گفتم: «این ویزا مطلوب کار خبرنگاری نیست. زیرا ویزای خبرنگاری باید از نوع I باشد». خانم کری گفت: «این موضوع را می دانم، اما این تصمیم واشنگتن است و کاری از دست من برنمی آید». ویزا را نگرفتم و گفتم: «ممکن است اشتباه شده باشد، زیرا ویزای من نیز باید همانند دیگر خبرنگارانی که در سازمان ملل کار می کنند، از نوع I باشد. بنابراین اگر ممکن است تلاش کنید تا این ویزا به نوع I تغییر کند». او گفت: «من این درخواست شما را به واشنگتن منتقل می کنم اما دو روز وقت نیاز دارد». گفتم: «راهی جز این ندارم». خبرنگار قبلی، آقای نوباوه تجربه ی خوبی از این نوع ویزا نداشت. او هم با مشکلاتی که در ادامه بازگو می کنم، روبه رو شده و نتوانسته بود آنها را حل کند. ویزای ۲ C برای من ویزای کار نبود و من نمی توانستم با آن کار حرفه ای خبرنگاری انجام دهم. بنابراین دو روز دیگر در دبی صبر کردم و روز سوم دوباره به کنسولگری آمریکا مراجعه کردم. خانم کری باز هم با لبخندی بر لب گفت: «متاسفم، واشنگتن با تغییر ویزای شما به نوع I موافقت نکرده است». با خود کمی فکر کردم و با تامل به خانم کری نگاهی انداختم و گفتم: «پس باید موضوع را با مدیرم در تهران در میان بگذارم». از او خداحافظی و سفارت آمریکا را ترک کردم. اکنون بر سر دوراهی قرار گرفته بودم: یا پذیرش این ویزا و قبول محدودیت های آن یا بازگشت به تهران. با همسرم مشورت کردم، او گفت: «هرچه مدیریت شما در تهران می گوید، به آن عمل کنیم». در تماس تلفنی با آقای سبقتی که در آن دوران، ریاست واحد مرکزی خبر را برعهده داشت، موضوع را مطرح کردم. او پس از مدتی درنگ به من گفت: «راهی جز پذیرش این نوع ویزا نیست». من دوباره به کنسولگری آمریکا رفتم و به خانم کری گفتم: «راهی جز پذیرش آن ندارم، اما موضوع تغییر ویزا را در آمریکا پیگیری خواهم کرد». خانم کری نیز بر این امر صحه گذاشت و گفت: «این کار بهتر است». پس از بیست دقیقه گفت وگو از زحمات خانم کری تشکر کردم. پیش خودم فکر کردم که شاید بتوانم با چانه زنی در نیویورک این ویزا را تغییر دهم. خیال و تصوری که هرگز محقق نشد. قبل از خداحافظی، او به من گفت: «در ضمن آقای آلن می خواهد قبل از سفرتان به آمریکا شما را ملاقات کند». از او سوال کردم: «سمت و مسئولیت ایشان چیست؟» پاسخ صریحی نداد و گفت که او مسئول امور فرهنگی و از این قبیل مسائل است. از او پرسیدم: «این ملاقات خصوصی است، یا امکان دارد در حضور خانواده ام باشد؟» او گفت: «آلن ترجیح می دهد که خانواده ی شما نیز در این گفت وگو حضور داشته باشند». من موافقت کردم. فردای آن روز در کافی شاپِ ساختمانی که کنسولگری آمریکا در آن قرار داشت، آقای آلن را ملاقات کردم. با اینکه او آمریکایی بود، به زبان فارسی صحبت می کرد. آداب و رفتارش از او شخصیت شرقی ساخته بود. یک انگشتر عقیق در دست داشت که از سوریه خریده بود. لهجه ی فارسی او لهجه ی دری بود، گویا در تاجیکستان یا افغانستان فارسی را یاد گرفته بود. او فردی باتجربه به نظر می رسید و منطقه را خوب می شناخت. از نوع سوالاتش این موضوع را دریافتم. آلن با فرهنگ شرقی ها به ویژه مسلمانان به خوبی آشنا بود. جالب اینکه در نخستین برخورد با من، خودش را معرفی کرد و گفت که او مامور سیا یا هیچ یک از نهادهای امنیتی و اطلاعاتی دیگر آمریکا نیست و هدفش از ملاقات با من، فقط گپ دوستانه است. من هم با خنده به او گفتم: «البته ماموران سیا و سازمان های اطلاعاتی هم مهری بر پیشانی ندارند یا نشان خاصی حمل نمی کنند که خبرنگاران آنها را از افراد عادی تمیز دهند». در عین حال از آشنایی او ابراز خرسندی کردم. او بعد از آشنایی در لابی ساختمان، من و خانواده ام را به محوطه ی باز کافه تریا هدایت کرد و سه فنجان چای سفارش داد. ابتدا سوالاتش بر فعالیت های درسی فرزندانم، علی و شیما و سن آنها و علاقه ی فکری و هنری آنان متمرکز بود. سپس از همسرم همین مطالب را پرسید. درباره ی نگرش من به روابط ایران و آمریکا سوال کرد. من هم همان جواب سیاستمداران ایرانی را برایش تکرار کردم. از همان ابتدا به او گفتم که روابط ژورنالیستی و رسانه ای آمریکا با ایران ناعادلانه و جریان اطلاعات یک طرفه است و باید اصلاح شود و آمریکا باید به رسانه به عنوان پلی دوطرفه برای درک حقایق دوجانبه نگاه کند. او حرف های مرا تصدیق می کرد. بعد از من پرسید اگر قرار باشد بعد از کشور خود کشور دیگری را برای زندگی انتخاب کنم، کدام کشور در اولویت خواهد بود، که من به صراحت گفتم: «تجربه ی سفر به بیش از هفتاد کشور را دارم، اما ترجیح می دهم در ایران زندگی کنم». دومین بار این سوال را به گونه ای دیگر مطرح کرد. باز به او گفتم: «ایران نخستین و آخرین گزینه ی اقامت من است». او مجدداً گفت: «در میان این هفتاد و اندی کشور که تو به آنجا سفر کرده ای، کدام کشور نظر تو را جلب کرده است؟» به او گفتم: «سوئیس». او جواب خود را گرفته بود. البته به وی یادآور شدم که تاکنون در آمریکا زندگی نکرده ام، شاید پنج سال بعد نظرم تغییر کند و آمریکا جای سوئیس را در ذهنم بگیرد. به او گفتم: «از نظر من اقامت هر شخص در کشوری دیگر، همانند میهمانی است، زیرا شخص هرگز از اختیار کامل برخوردار نیست و تصمیم برای آینده اش در اختیار صاحب خانه است و این نوع زندگی در واقع حرکت روی لبه ی تیغ و بندبازی است و ثبات جدی ندارد». البته من با توجه به حرفه ی خودم صحبت می کردم. به هر حال ملاقاتِ ما با صرف یک فنجان چای و یک ساعت گپ دوستانه به پایان رسید. آلن فردی متعادل بود و رفتار نومحافظه کارانِ دوران بوش ضد ایران را تقبیح می کرد و می گفت که آنها از منطقه و اوضاع آن مطلع نیستند و بحران عراق و افغانستان نیز ناشی از فقدان این شناخت است که درنهایت دود آن به چشم مردم آمریکا و ملت های منطقه می رود.
در حقیقت وی نخستین سیاستمدار یا مقام دولتی آمریکایی بود که با من وارد مباحث سیاسی شده و به ظاهر با من در برخی از مسائل هم نظر بود. البته این نکته را نیز باید عرض کنم که تماس مقامات دولتی از جانب دو کشور ممنوع است و دیپلمات ها برای ملاقات یا مذاکره با یکدیگر باید از وزارت خارجه ی دولت متبوع خود کسب تکلیف کنند. اما من چون دیپلمات نبودم، مشمول این مقررات نمی شدم. اساساً کار ما خبرنگاران براساس ارتباط گیری شکل می گیرد، در غیر این صورت باید خانه نشین باشیم. وقتی مشغول خداحافظی با آلن بودم، یکی از خانم های ایرانی که دید آلن با من این گونه گرم گرفته است، از من خواست که برای ویزای او تلاش کنم. من هم بلافاصله به آقای آلن گفتم: «ببینید این خانم ایرانی چه می گوید». آن خانم بلافاصله درخواستش را تکرار کرد و آلن به لهجه ی فارسی افغانی گفت: «خانم، من در سفارت آمریکا مسئولیتی ندارم». خانم بار دیگر از او پرسید: «پس کار شما در آنجا چیست؟» آلن بلافاصله جواب داد: «من در آنجا آفتابه دار هستم!!» خانم زیر لب غرغر کرد و از ما دور شد. سپس من و خانواده ام با آقای آلن خداحافظی کردیم و به هتل برگشتیم و عصرانه را در هتل صرف کردیم. کم کم هوا رو به تاریکی می رفت. صدای اذان از بلندگوهای مناره های مساجد دبی در آسمان طنین افکنده بود؛ چه صدای دلنشینی بود. احساس آرامش کردم. به اتفاق خانواده به مسجد رفتیم و با برادران و خواهران اهل تسنن نماز جماعت خواندیم. آنان از حضور ما در مسجد استقبال کردند و یکی از آنها می گفت که بیشتر ایرانیان به نماز جماعت اعتنایی ندارند و هنگام نماز در فروشگاه ها هستند. من به آنان گفتم که در ایران این گونه نیست و مردم در صف های نماز جماعتِ مساجد حضوری فعال دارند. بعد از نماز به رستورانی عربی رفتیم و شام را صرف کردیم. فردای آن روز من عازم نیویورک بودم. شب را به اتفاق خانواده در هتل گذراندم. خانواده ام به تهران مراجعت کردند تا در فرصت بعدی ویزای خود را بگیرند و من فردای آن روز با پرواز امارات به سمت نیویورک حرکت کردم. بعد از چهارده ساعت پرواز، ساعت ۳ بعدازظهر به وقت محلی به فرودگاه جان اف. کندی نیویورک رسیدم. البته قرار شد که صدور ویزای خانواده ام بعداً از طریق سایت وزارت خارجه ی آمریکا اعلام شود که این فرایند سه ماه طول کشید و خانواده ام پس از سه ماه ویزای خود را گرفتند و به من ملحق شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب خیابان ۴۲

سلام من هزینه رو پرداخ کردم اما نمیدونم چجوری ازش استفاده کنم
در 2 سال پیش توسط bor...ran
عالی
در 2 سال پیش توسط mas...gan