فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مثل یک بوم سفید

کتاب مثل یک بوم سفید

نسخه الکترونیک کتاب مثل یک بوم سفید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مثل یک بوم سفید

خیلی وقت است که می‌خواهم در مورد این صدا با کسی حرف بزنم اما نمی‌شود. به هر کسی که بگویم می‌گوید تأثیر شیمی‌درمانی است. مگر شیمی‌درمانی همین یک اثر را روی من بگذارد. هیچ فایده‌ دیگری که ندارد. صدایی مبهم توی وجودم می‌آید و می‌رود. انگار میکروفونی کوچک توی دلم جاسازی کرده‌اند. صدا را از گوش­‌هایم نمی‌­شنوم، از ته دلم می‌آید بیرون اما آن‌­قدر کم است که فقط خودم می‌شنوم. این را به هیچ‌کس نمی‌توانم بگویم، حتی سمیرا. همین‌­طوری هم از من فراری است. اصلاً نمی‌خواهد پیشم بماند. همه‌اش بچه‌ها را بهانه می‌کند و می‌رود. وقتی هم که هست فین‌فین می‌کند و سرش را می‌اندازد پایین تا من چشم‌های کاسه‌ی خونش را نبینم. راستش اوایل فکر می‌کردم صدای روده‌ام است. هر چه باشد دارد سلول‌های اضافی تولید می‌کند تا هرجوری شده مرا بکشد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مثل یک بوم سفید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سلول های اضافی

۲۷ مهر

خیلی وقت است که می خواهم در مورد این صدا با کسی حرف بزنم اما نمی شود. به هر کسی که بگویم می گوید تاثیر شیمی درمانی است. مگر شیمی درمانی همین یک اثر را روی من بگذارد. هیچ فایده دیگری که ندارد.
صدایی مبهم توی وجودم می آید و می رود. انگار میکروفونی کوچک توی دلم جاسازی کرده اند. صدا را از گوش­ هایم نمی ­شنوم، از ته دلم می آید بیرون اما آن ­قدر کم است که فقط خودم می شنوم. این را به هیچ کس نمی توانم بگویم، حتی سمیرا. همین ­طوری هم از من فراری است. اصلاً نمی خواهد پیشم بماند. همه اش بچه ها را بهانه می کند و می رود. وقتی هم که هست فین فین می کند و سرش را می اندازد پایین تا من چشم های کاسه ی خونش را نبینم.
راستش اوایل فکر می کردم صدای روده ام است. هر چه باشد دارد سلول های اضافی تولید می کند تا هرجوری شده مرا بکشد. اما بعد دیدم نه راستی راستی دارد یک چیزهایی می گوید. چیزهایی که قار و قور شکم نیست. از دیروز تا حالا که آوردنم توی این اتاق صدایش بیشتر شده. اتاق پنجره ای بزرگ به بیرون دارد. چهارچوب بزرگ پنجره نصف دیوار را گرفته. توی اتاق تنها نیستم. یک مریض مردنی دیگر هم مثل خودم هست. حوصله نداشتم بپرسم چه مرگش شده اما انگار این هم مثل من نفس­ های آخرش است.

۲۸ مهر

امشب صداها واضح تر بودند. می گفتند بروم پای پنجره، آن هم سه صبح. هوا خنک بود و کمرم یخ کرده بود. هم­ اتاقی ام ناله می کرد و توی خودش مچاله شده بود. باد شاخه های درختِ توی حیاط را تکان می داد. پاهایم را گذاشتم لبه پنجره و رفتم بالا. صدا خیلی واضح گفت: بالا را نگاه کن. بالا دست راست.
چیزی گرد و درخشان دیدم که دور خودش می چرخید و اطرافش پر از ابر یا دود بود. نمی ترسیدم. انگار با شنیدن آن صدا منتظر چیز خارق العاده ای بودم. حالا دیگر جرات ندارم چیزی به کسی بگویم. می گویند این آخر عمری دیوانه شده است.
باد ایستاد و هوا یک دفعه گرم شد. در فاصله پلک به هم زدنی شی گرد و نورانی ناپدید شد. چند دقیقه ای همان جا ایستادم و بعد آمدم پایین. صدا هم قطع شده بود. حتماً آن ها موجودات فضایی بودند. حتماً یک رادار توی شکمم جاسازی کرده­ اند. اما کی؟ حتماً توی عمل اول. شاید نامرئی هستند که به این راحتی توانسته اند بیایند اتاق عمل.
خیلی خوشحالم. امشب عجیب ترین شب زندگی ام بود.

۲۹ مهر

همه چیز مسخره است. خودشان هم می دانند عمل فایده­ ای ندارد اما این سمیرای بدبخت را دوباره امیدوار می کنند. امروز صد بار آمد و رفت و به من لبخند زد.
با خودم گفتم معلوم نیست چه چرت و پرت ­هایی تحویلش داده­ اند.
امروز دکتر آمد بالای سرم، آن هم چه دکتری! یک دختر کوچولوموچولو با یک عالمه آرایش. حالم داشت به هم می خورد. به سمیرا گفتم این حق ندارد به من دست بزند.
لبش را گاز گرفت یعنی خفه شو. دیدم نه، این سمیرا خیلی دلش خوش است. دست خانم دکتر را پس زدم و گفتم که دکتر مرد می خواهم و اصلاً دکتر خودم کجاست، دکتر جهانی.
خانم دکتر نگاهی به سمیرا کرد و او سرش را انداخت زیر.
خانم دکتر گفت دکتر جهانی نیست. گفتم شما هم نمی توانی به من دست بزنی. عصبانی شد. با آن چشم­ های سیاهش چشم غره ای رفت که یعنی ساکت شو، اما من دست بردار نبودم. اگر قرار است بمیرم زیر دست یک مرد بمیرم که خیلی بهتر است. دوباره دستش را پس زدم. گفت دکتر جهانی دیروز تصادف کرد و مُرد. درجا تمام کرد. ضربه مغزی شد. حالا می گذاری معاینه ات کنم؟ داد زدم نه و شروع کردم به هوار کشیدن.
سمیرا به دست و پایم افتاده بود که بس کنم اما دوست داشتم عقده این چند وقت را خوب خالی کنم.
وقتی اتاق خالی شد هم­ اتاقی ام گفت که از حرف زدنم خوشش آمده. مرد باجنمی هستم.

۳۰ مهر

امروز از وقتی چشم هایم را باز کردم صداها از درونم فریاد می کشیدند. می گفتند یکی منتظرت است. یکی می خواهد تو را ببیند. اما کی؟ کجا؟ کسی می خواست بیاید توی اتاق یا با همان چیز گرد می خواست مرا ببیند؟ اما روز بود و حیاط پر از آدم. پرستارها هم هِی می آمدند و می رفتند. هم اتاقی ام حالش بدتر شده بود. سرطان معده دارد.
چند ساعتی چرت زدم. نمی دانم چطوری با این همه سر و صدا خوابم برد. وقتی بیدار شدم زنِ هم­ اتاقی ام را داشتند می بردند بیرون. مثل آدم های برق گرفته بود. روی هم­ اتاقی ام ملافه کشیدند. پس مُرده بود. خلاص شده بود بیچاره. خیلی درد می کشید. یکدفعه پنجره باز شد. کسی ندید. باد نمی آمد و هوا گرم بود. همان چیز گرد آمد پشت شیشه. خوشحال شدم. آمده بود دیدنم. همان کسی که می خواست ببیندم. دود کمی از آن چیز گرد آمد توی اتاق و بوی خوبی داد. خیره شده بودم به پنجره. همه آن قدر حواسشان به مُرده بود که اصلاً به من نگاه نمی کردند.
آخرش نفهمیدم چه کسی به دیدنی ام آمده بود. اما بعد از رفتن آن چیز گرد فریادهای درونم ساکت شد. خیلی خوشم آمد. با این که باید ناراحت باشم که یکی درست کنارم مُرده اما این طوری نیست. دست خودم که نیست. منتظرم تا فردا ببینم چه می شود.

۱ فروردین

امروز فردای دیروز است یعنی همان سی مهر. اما اینجا دیگر زندگی دست خودم است. دوست دارم بگویم یک فروردین تا خیال کنم امروز عید است. واقعاً هم انگار امروز عید است. بوی عید می آید، بوی چیزهای نو. صدا از وجودم می گفت امروز می فهمی ما کی هستیم.
منتظر بودم. سمیرا آمد اما اصلاً نتوانستم نگاهش کنم. نگاهم به پنجره بود. می ترسیدم بیایند و بروند و من نتوانم ببینمشان. سمیرا خیلی فین فین می کرد. سهراب را هم آورده بود. دعوایش کردم. گفتم اینجا جای بچه است بَرَش داشتی آوردی! جوابم را نداد و رفت بیرون. سهراب گفت خودش می خواسته بیاید و مریم هم خیلی گریه کرده که بیاید اما بهش گفتند نمی گذارند از در نگهبانی رد شود چون خیلی بچه است. دیگر چیزی نگفت. کمی نگاهم کرد و رفت.
نزدیکی غروب خوابم بُرد. به طرف پنجره خوابیده بودم. تا چشم هایم را باز کردم همان چیز گرد را دیدم. چیزی مثل دود داشت نگاهم می کرد. حجم مشخصی نداشت ولی انگار تمام حرکات آن توده دود برای حفظ یک شکل واحد بود. سر و بدن داشت اما دست و پا را نمی دانم. هنوز چشم­ هایم درست نمی دید. صدای درونم گفت: این منم. هر کسی نمی تواند ما را ببیند. هم اتاقی ات می­ دید اما حالا نیست که ببیند.
نمی دانستم باید جوابش را بدهم یا نه. چیزی نگفتم و رفت.
پس او هم می دیده؟ اما چطوری؟ چرا چیزی نگفته؟ خوب مثل من که چیزی نگفتم. شاید سرطان باعث شده او هم بتواند ببیند. تازه سلول های اضافی او از من بیشتر هم بوده.

۱ اردیبهشت

درخت­ ها شکوفه داده ­اند و همه جا قشنگ شده. البته این درخت روبروی پنجره کاج است و هیچ وقت شکوفه نمی ­دهد. اما وقتی اردیبهشت می آید حتماً همه جا خوشگل می شود. امروز پرستار برایم سُند وصل کرد. پس می خواهند دوباره عملم کنند. دیگر آن دکتر کوچولو نیامد. نمی ­خواهم عمل شوم. اینطوری پل ارتباطی من با آن ها از بین می رود. نمی دانم چه کار کنم. آخر تازه فهمیده ­ام آن ها چه شکلی اند.

۱ خرداد

خوبی اش این است که امسال نباید سوال امتحانی طرح کنم و ورقه های بچه ها را تصحیح کنم.
دکتر گفت اِلا و بِلا عمل. می خواستم بگویم برو بابا. البته گفتم. هوار هم کشیدم که نمی ­خواهم عمل شوم. سمیرا داشت خودش را خفه می کرد. هِی نازم را می خرید که قربون قد و بالات بروم، بگذار عملت کنند اما... نه، خیلی وقت است که دلم برایش نمی­ سوزد. دلم دیگر برای هیچ کس نمی ­سوزد. امروز خیلی خسته شدم.
وقتی داشتم استراحت می کردم صدا بهم می گفت خیلی مَردی. خیلی قبولت داریم.
خوشحال بودم از این همه مقاومت.

یه روزی

دیگر مهم نیست چه روزی باشد و من اصلاً بنویسم یا ننویسم. تمام امروز را با آن موجودات حرف زدم. هم می دیدمشان هم صدایشان را می ­شنیدم. دیگر مزاحمی توی اتاق نبود و آن ها و من راحت بودیم. امروز چند تا بودند و در مورد همه چیز حرف زدیم، درباره ی سمیرا، سهراب، مریم. وقتی در مورد مریم حرف می زدم دلم گرفته بود و نزدیک بود گریه کنم اما آن ها با من شوخی کردند و حالم را عوض کردند. دوست ندارم برایشان اسم بگذارم. این طوری انگار بهتر است.

چند ساعت بعد

از دیروز تا حالا خیلی به من خوش گذشته. انگار چند ساعت بیشتر نبوده. یک لحظه هم ترکم نمی کنند. هر لحظه دور و برم هستند و با من حرف می زنند.
نمی­ دانم با دکتر چطوری حرف زدم که کلاً عمل را بی خیال شد. سُند را باز کردند. سمیرا به دست و پای دکتر افتاده بود، آن هم جلو من. باید غیرتی می شدم و چیزی می پَراندم اما اصلاً حسش نبود.
شاید روزی به همین دکتر شوهر کند. مرد بدی نیست. می ­دانم مجرد است. دوست های عجیبم این ها را گفتند. گفتند خیلی دلش برای سمیرا می سوزد چون هم خیلی جوان است هم خیلی خوشگل.
واقعاً سمیرا خوشگل است! نمی دانم. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم. شاید هم خوشگل باشد. برایم مهم نیست.

یک زندگی جدید

این چند روزه حوصله یادداشت هیچ چیز را نداشتم. دردم هم زیاد شده است. بعد یکهو به سرم زد اگر بعد از مرگم سمیرا بخواهد این ها را بخواند بگذار بداند در این چند روزه آخر که هِی می آید بالای سرم و گریه می کند و هر چه فک و فامیل داریم را خبر کرده، چه به من می گذرد. باید بداند این روزها آن­ قدر هم که فکر می ­کند بد نیست.
این چند روزه همه اش سفر بودم. تا اتاق خالی می شد، سوار همان چیز گرد می شدم و می رفتم توی یک فضای لایتناهی. همه جا سیاه بود و زیبا. انگار توی فضا شناور بودم، اما فضا نبود. نمی توانستم خودم آزادانه حرکت کنم اما می رفتم. حتماً آن ها می بردندم. سیاهی پر از شفق ­های صورتی و بنفش می شد. بعد تاریک می شد و دوباره یک عالمه نور گذرا مثل شهاب سنگ رد می شدند.
هیچ کدام از آن ها مرا هیجان زده نمی کرد اما خوشم می آمد. دوست داشتم همان جا بمانم، کنار همان دوست های عجیب. از همه چیز حرف می زدیم. شاید هم اصلاً حرف نمی زدیم. انگار هر جور محبتی را با حرف زدن توجیه می کنم. فقط محبت بود که بین ما در جریان بود. از جانب من به طرف آن ها می رفت و از جانب آن ها برای من می آمد. وقتی برگشتم توی اتاق خودم، روی تخت بودم. همه بالای سرم بودند. نمی دانم چطوری می رفتم و می آمدم. خسته شدم.
دوست های عجیبم گفتند سفر فردا همیشگی است. دیگر برنمی گردم. امروز باید سمیرا را بیشتر نگاه کنم. مریم هم هست و سهراب.

نظرات کاربران درباره کتاب مثل یک بوم سفید

تبریک کتاب خوبی بود استاد
در 1 ماه پیش توسط §a€id ®@F€¡