فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خوشه‌های خشم

کتاب خوشه‌های خشم

نسخه الکترونیک کتاب خوشه‌های خشم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خوشه‌های خشم

خوشه‌های خشم، حکایت یکی از صدها هزار خانواده‌ای است که در دهه‌ی پایانی ۳۰ میلادی به‌خاطر هجوم شن‌های روان، ناگزیر از دیار خود کوچ کرده، به‌قصد سرزمین موعود (کالیفرنیا) تن و دل به جاده سپردند. این کتاب، به‌خاطر همذات‌پنداری‌اش با مهاجران فراری و جنبش‌های کارگری در دوره‌ی رکود اقتصادی با مخالفت‌های زیادی روبه‌رو شده و بارها توسط «اتحادیه‌ی زمین‌داران ایالات متحده» به‌شکل نمادین سوزانده شد. هم‌چنین در کشور شوروی سابق توسط استالین تحریم شد؛ چرا که نشر این واقعیت که خانواده‌ای از طبقه‌ی فرودست در ایالات متحده، توانایی مالی خرید یک دستگاه اتومبیل را دارد، چندان به مذاق وی خوش نمی‌آمد؛ اما مهم‌تر از همه... خوشه‌های خشم، در مقیاس وسیعی خوانده شد. این اثر پس‌از انتشار در سال ۱۹۳۹، به‌عنوان پرفروش‌ترین کتاب سال، برنده‌ی جایزه‌ی کتاب ملی و برنده‌ی جایزه‌ی ادبی پولیتزر انتخاب شد و در سال ۱۹۶۲ که جان استاین‌بک جایزه‌ی نوبل ادبیات را به خانه برد، کمیته‌ی جایزه‌ی نوبل، رمان خوشه‌های خشم را به‌عنوان یکی از دلیل‌های اصلی نیل وی به این مقام عنوان کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خوشه‌های خشم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

زمانی که جان سْتاین بک، یا ــ با کمی ارفاق به ما فارسی زبانان ــ جان اِستاین بک که تلفظ نامش در کشور ما ــ تنها خدا می داند از کجا ــ به صورت جان اشتاین بک(۱) جا افتاده است، تصمیم به نگارش رمان خوشه های خشم گرفت، در یادداشتی عنوان کرد: «قصد دارم [با نوشتن این کتاب] برچسبی از شرم بر چهره ی حرام زادگان طماعی که مسبب این رخداد [رکود اقتصادی دهه ی ۳۰ میلادی امریکا و تبعات آن] شدند، بچسبانم.»
و پس از انتشار کتاب، صادقانه گفت: «در نگارش این کتاب، تمام تلاشم را کرده ام تا اعصاب و روان خواننده را پاره پاره کنم.» که اگر منصفانه بگوییم این آخری، چیزی جز حقیقت محض نیست.
خوشه های خشم، حکایت یکی از صدها هزار خانواده ای است که در دهه ی پایانی ۳۰ میلادی به خاطر هجوم شن های روان، ناگزیر از دیار خود کوچ کرده، به قصد سرزمین موعود (کالیفرنیا) تن و دل به جاده سپردند. این کتاب، به خاطر همذات پنداری اش با مهاجران فراری و جنبش های کارگری در دوره ی رکود اقتصادی با مخالفت های زیادی روبه رو شده و بارها توسط «اتحادیه ی زمین داران ایالات متحده» به شکل نمادین سوزانده شد. هم چنین در کشور شوروی سابق توسط استالین تحریم شد؛ چرا که نشر این واقعیت که خانواده ای از طبقه ی فرودست در ایالات متحده، توانایی مالی خرید یک دستگاه اتومبیل را دارد، چندان به مذاق وی خوش نمی آمد؛ اما مهم تر از همه... خوشه های خشم، در مقیاس وسیعی خوانده شد.
این اثر پس از انتشار در سال ۱۹۳۹، به عنوان پرفروش ترین کتاب سال، برنده ی جایزه ی کتاب ملی و برنده ی جایزه ی ادبی پولیتزر انتخاب شد و در سال ۱۹۶۲ که جان استاین بک جایزه ی نوبل ادبیات را به خانه برد، کمیته ی جایزه ی نوبل، رمان خوشه های خشم را به عنوان یکی از دلیل های اصلی نیل وی به این مقام عنوان کرد.
استاین بک، در این اثر به طور مداوم رفتارهای غیرانسانی بشر در حق بشر را به چالش کشیده و بارها و بارها بر این نکته تاکید می کند که درد و رنجی که عارض مهاجران شن های روان شد، نه ناشی از وضعیت اقلیمی نامساعد یا تنها بختِ نامراد؛ بلکه به خاطر حرص و آز هم وطنان شان بود. در آن دوره، شرایط تاریخی، اجتماعی و اقتصادی، مردم امریکا را به دو دسته ی ثروتمند و فقیر، مالک و مستاجر تقسیم کرد و طبقه ی فرادست برای حفظ موقعیت شان، از هیچ عمل پست و شنیعی فروگذار نکردند. اگرچه، پیامدهای حرص و طمع انسان ها در مقیاس کلان و بهایی که قشر پایین دست جامعه بابت آن می پردازد، پدیده ی نادری در کره ی خاکی نیست.
و اما موضوع حایز اهمیتی که درمورد ترجمه ی این رمان لازم به ذکر می دانم، مربوط به پانویس های آن است. در ابتدا باید به اطلاع خواننده ی عزیز برسانم که نسخه ی اصلی کتاب، فاقد هر نوع پانویس و فراخور اطلاعات و ادبیات خوانندگان امریکایی آن دوره نگاشته شده بود که برای روشن شدن تمامی نکته های لحاظ شده در آن برای خواننده ی فارسی زبان، نیازمند تحقیق و مطالعات جنبی فراوانی بود.
به شخصه زمانی که کوچک تر بودم، هرگاه در مطالعه ی کتابی به پانویس برخورد می کردم، بیش تر وقت ها بدون مطالعه از آن رد می شدم. معتقد بودم که متن اثر مهم است و نه حاشیه ی آن؛ اما حال که از زاویه ی دید یک مترجم به آثار ادبی می نگرم، به طور عمیقی بر این حقیقت باور دارم که هر پانویسی که مترجم به متن کتاب می افزاید، حاصل رمزگشاییِ سرّی ست نهفته در دل آن که گاهی حاصل ساعت ها تحقیق و تفحص بوده و دست کم در نظر مترجم، از وزن و ارزشی بالا برخوردار است. لذا، از شما خواننده ی محترم خواستارم، در مطالعه ی این کتاب ــ و هر کتاب دیگری ــ پانویسی را از قلم نیندازید، تا در لذت کشف رمزهای کتاب با مترجم سهیم باشید.

رضا اسکندری آذر
اردیبهشت ۱۳۹۵

فصل اول

واپسین باران هایی که بر زمین های سرخ و برخی زمین های خاکستری رنگ ایالت اوکلاهوما باریدن گرفت، نتوانست زمین های ترک خورده را شیار کند. گاوآهن ها با عبور پیاپی خود از روی خاک، نهرهای کوچکی در پشت سرشان به جای می گذاشتند. آخرین باران ها به رشد و نمو محصولات کشتزارهای ذرت سرعت بخشیده و دسته های علف هرز و چمن را به گونه ای در حاشیه ی جاده ها می رویاندند که زمین های خاکستری و سرخِ تیره، رفته رفته در زیر لحافی از سبزه پنهان می شدند. در روزهای پایانی ماه مِی، رنگ از رخ آسمان پرید و ابرهایی که به صورت توده های متراکم در ارتفاع زیاد دیده می شدند، به تدریج رو به پراکندگی گذاشتند. آفتاب تابان، روز از پسِ روز بر کشتزارهای ذرت تابیدن گرفت تا جایی که کاکل های قهوه ای رنگ بر سر خوشه های ذرت نمایان شد. هرازگاهی ابرها در آسمان ظاهر و دوباره ناپدید می شدند و مدتی بعد، آن ها نیز دست از تلاش برای پوشاندن چهره ی آسمان کشیدند. علف ها به رنگ سبز تیره درآمدند تا خود را از اثر تابش آفتاب محافظت کرده و از گستردن برگ های شان بازماندند. سطح رویین زمین از تابش خورشید به سختی گراییده و لایه ای ضخیم بر روی آن تشکیل شد و هم زمان با رنگ باختن آسمان، زمین نیز در بخش های قرمزرنگش به رنگ صورتیِ مات و در بخش های خاکستری رنگش رو به سفیدی نهاد.
زمین در آب گذرهای حفرشده به دست باران نشست کرده و نهرهای کوچک بدون آبی را به وجود آورده بود. موش های کیسه دار و شیرمور(۲)ها حرکت دسته جمعی و بهمن وارشان را آغاز کرده بودند و با تابش خیره ی آفتاب، برگ های نورسته ی ذرت از حالت شق و رقشان افتادند؛ ابتدا کمی تاب برداشته و پس از آن، با ضعیف شدن رگبرگ های میانی شان تک تک به سمت زمین خم می شدند. باری، ماه ژوئن در راه بود و خورشید به شدت می تابید. خط های قهوه ای رنگ روی برگ های ذرت گسترش یافته و به طرف پهنه ی میانیِ برگ ها پیش روی می کردند. علف های هرز دربرابر آفتاب سوزان قامت پس کشیده و به طرف ریشه های شان خم برمی داشتند. هوا رقیق بود و آسمان بیش تر و بیش تر رنگ می باخت و زمین نیز همان گونه بود.
در جاده هایی که گروه های کشاورزان درشان حرکت می کردند، چرخ ارابه ها بر روی زمین ساییده می شد و سم اسبان بر کف جاده می کوفت، لایه ی خشک شده ی قشر بالایی خاک درهم شکسته و ابری از غبار به هوا برمی خاست. هر چیزی که بر روی زمین حرکت می کرد، گرد و غبار جاده را به هوا می افشاند. مردان پیاده ابری رقیق به ارتفاع کمرشان، ارابه ها تا بالای نرده های حفاظ و اتومبیل ها ابری متراکم از غبار در پشت سرشان. پس از عبور رهگذران، باز هم گرد و غبار بر روی زمین آرام می گرفت.
با رسیدن به نیمه های ماه ژوئن، ابرهای غول آسا از مسیر خلیج(۳) و پس از آن، از ایالت تگزاس به سمت اوکلاهوما به حرکت درآمدند؛ ابرهای مرتفع متراکم و آبستن باران. مردانی که در کشتزارها مشغول کار بودند نگاهی به ابرها انداخته، هوا را بو کشیده و انگشتان خیس شان را در هوا نگه می داشتند تا وزش باد را حس کنند و اسب ها هم زمان با اوج گرفتن ابرها بی قراری می کردند. ابرهای آبستن، نم بارانی بر زمین چکانده و به سوی سرزمین های دیگر می شتافتند. با گذر ابرها، بار دیگر رنگ از چهره ی آسمان می پرید و خورشید دوباره نورافشانی می کرد. تنها چیزی که پس از بارش نم باران به جای می ماند، حفره های کوچک ناشی از سقوط قطره هایی بر روی خاک نرم و قطره هایی زلال بر روی برگ های ذرت بود.
بادی آرام از پس ابرها شروع به وزیدن کرد و آن ها را به سمت شمال می راند، بادی که به نرمی بر خوشه های درحال خشک شدن ذرت، سیلی می زد. روزی دیگر درحال پایان یافتن بود و وزش باد شدت می یافت، بادی ثابت قدم که با حضور تندباد تغییر خُلق نمی داد. خاک جاده به هوا برخاسته در تمام جهت ها پخش می شد و بر روی علف های هرز حاشیه ی جاده و کمی هم کشتزار می نشست. کمی بعد باد شدت می گرفت و بر لایه های سخت شده ی خاک کشتزارهای ذرت می وزید. آسمان که آمیزه ای از ابر به همراه گرد و غبار بود، رفته رفته رو به تاریکی گذاشت و باد بر روی زمین های کشاورزی چنبره زده، خاک سطحی را سست کرده و با خود می برد. باد قدری شدیدتر شد. لایه ی رویین خاک درهم شکست و توده ی گرد و غبار، سطح کشتزارها را ترک کرده و به شکل تلی خاکستری رنگ، هم چون حجمی راکد از دود به هوا برخاست. باد در عبور از میان ساقه های ذرت، صدایی به وجود می آورد که خشکی ساقه ها و شتاب باد را در ذهن تداعی می کرد.
باد باز هم شدت گرفت، به زیر تخته سنگ ها خزید، ذره های کاه، برگ های خشک و حتا کلوخه های کوچک را به هوا بلند کرده و حین گذر از کشتزارها، مسیر عبورش را نشانه گذاری کرد. هوا غبارآلود شد، آسمان رخ به تیرگی نهاد و خورشید به شکل قرصی سرخ در کرانه ی غربیِ آن تابید و هوا رایحه ای نارس در خود داشت. در طول شب، باد با چابکی بیش تر بر زمین های کشاورزی می وزید و رندانه خاک نرم اطراف ریشه های ذرت را کنار زده، لخت شان می کرد و ساقه های ذرت با برگ های ضعیف دربرابر فشار باد، پای مردی می کردند تا آن جا که تسلیم سماجت باد شده و یک به یک کمر خم کرده و سر در جهت وزش باد می نهادند.
چند ساعت بعد، سپیده دم از راه رسید؛ اما نه صبح. خورشیدی سرخ گون به شکل قرصی کم نور و قرمز ــ درست همان گونه که در هنگام غروب ــ از کرانه ی شرق سر برآورد و با سرزدن سحرگاه، تاریکی شب به آن سوی سیاره عقب نشینی کرد و باد هم چنان شکوه کنان در میان ساقه های به خاک افتاده ی ذرت می نالید.
مردان و زنان در خانه های شان گرد آمدند و در هنگام خروج از خانه، دهان و بینی شان را با دستمال پوشانده و عینک محافظ بر چشم نهادند.
وقتی دوباره شب فرارسید، غرق در تاریکی بود؛ چرا که نور ستارگان یارای عبور از ابر غبار و رسیدن به زمین نداشت و نوری که از پنجره ی خانه ها به بیرون می تابید، حتا تا فاصله ی چند متری پنجره را روشن نمی کرد. حال دیگر گرد و غبار با هوا درهم آمیخته بود، مخلوطی از هوا و خاک. ساکنان، درِ خانه ها را چفت زده و درز و پنجره ها را با کهنه پوشانده بودند؛ اما ذره های خاک چنان زیرکانه خود را به درون خانه ها می رساندند که حتا به چشم دیده نمی شدند و مانند گرده ی گل بر روی میز، صندلی و ظرف ها می نشستند مردم خاک را از شانه می زدودند و خط های نازکی از خاک، پای درگاه خانه ها می نشست.
نیمه های شب، باد از روی زمین ها گذشته، آنان را در سکوت و آرامش پشت سر می نهاد. هوای متراکم از گرد و غبار، صداها را بسیار بیش تر از هوای مِه آلود خفه می کرد. مردم، آرمیده در بسترهای شان، متوجه فروکش باد شدند. با آرام گرفتن بادِ بی قرار، همه از خواب بیدار شدند. در سکوت، در رختخواب دراز کشیده و به آرامش حاکم گوش فرادادند. سپس خروس ها شروع به خواندن کردند، صدای شان در میان ابر غبار خفه شد و مردم در رختخواب غلت زدند و انتظار صبح را کشیدند. آن ها خوب می دانستند که چند وقت لازم است تا غبار برخاسته، بر روی زمین بنشیند.
وقتی صبح شد، ابر غبار هم چون مِه در هوا شناور و خورشید به سرخیِ خونِ تازه بود. ذره های خاک در تمام طول روز و همین طور روز پس از آن از آسمان ــ انگار که از غربال ــ می بارید. لحافی از گرد و غبار سطح زمین را پوشاند. غبار بر روی ساقه های ذرت نشست، بر بالای تیرهای چوبی حصار کشتزارها و کابل های برق کپه شد؛ بر سطح بام خانه ها آرمید و علف ها و درختان را در زیر حجاب خود پنهان کرد.
مردم از خانه های شان بیرون آمده، هوای گرم گزنده را بو کشیده و دهان و بینی شان را پوشاندند. کودکان نیز از خانه بیرون آمدند، اما ــ به رسم معمولِ پس از باران ــ نه شروع به دویدن کردند و نه فریاد شادی سردادند. مردان کنار تیرک های حصار کشتزارها ایستاده و به محصول ذرت ازبین رفته شان ــ که به سرعت رو به خشک شدن گذاشته و تنها کمی رنگ سبز از زیر لایه ی گرد و غبار آن ها پدیدار بود ــ نگاه کردند. مردان همه غرق در سکوت بودند و جنبشی از کسی دیده نمی شد و زنان از خانه ها بیرون آمده و کنار مردان شان ایستادند تا ببینند که آیا این بار مقاومت شان درهم می شکند یا نه؟ زنان از گوشه ی چشم، چهره ی مردان را ورانداز کردند، به این فکر می کردند که می توان ازبین رفتن محصول ذرت را تاب آورد، به شرط آن که باقیِ چیزها سر جایش باقی مانده باشد. کودکان در آن نزدیکی ایستاده و نوک انگشتان پاهای برهنه شان را بر روی خاک می کشیدند، آنان نیز در این اندیشه بودند که آیا زنان و مردان از این بلا درهم خواهند شکست یا نه؟ بچه ها دزدکی به صورت مردان و زنان نگاه کردند و سپس با نوک انگشتان پا، خط های دقیقی بر روی خاک رسم کردند.
اسب ها به کنار آبشخور آمده و سطح آب را با پوزه های شان از غبار زدودند. دیری نپایید که سرگشتگی و ژولیدگی از چهره ی مردان رخت بربست و جای خود را به خشکی، خشم و مقاومت داد. آن گاه بود که زنان دانستند اوضاع امن است و از درهم شکستن مردان شان خبری نیست. سپس به خود جرات داده و پرسیدند: «حالا چه کار کنیم؟» و هریک از مردان پاسخ داد: «نمی دانم.» اما باز هم غم شان نبود. زنان می دانستند که مشکلی در کار نیست و کودکانی که به تماشا ایستاده بودند هم می دانستند که مشکلی در کار نیست. زنان و کودکان به خوبی می دانستند که هیچ فاجعه ای آن قدر بزرگ نیست که از دایره ی تحمل شان خارج باشد، تنها اگر مردان شان کنار یکدیگر بمانند. زنان به درون خانه ها رفتند تا به کارشان برسند و کودکان ــ البته نخست با کمی احتیاط ــ شروع به بازی کردند. هرچه روز پیش تر می رفت، از سرخیِ خورشید کاسته می شد. آفتاب بر سرتاسر زمین های پوشیده در زیر لحاف گرد و خاک می تابید. مردان بر درگاه درِ خانه ها نشستند؛ سر خود را با ترکه ای یا تکه سنگی گرم کردند. آن ها همان جا نشستند، فکر کردند و به دنبال راه چاره گشتند.

تقدیم به... البته... تقدیم به خانواده و بنیان ناگسستنی اش.
چرا که نه؟
عزیزتر از آن هم مگر داریم؟

ر. الف.

فصل دوم

کامیونی بزرگ ــ از آن باری ها ــ جلوی رستوران بین راه توقف کرد. دودکش عمودی اگزوزش آهسته ناله می کرد و یک ابر تاحدی نامریی از دود آبی و نقره ای پشت سرش به هوا برخاسته بود. یکی از آن کامیون های نو بود، با رنگ قرمز براق و نوشته ای با حروف درشت بر روی بدنه اش: شرکت حمل و نقل اوکلاهوماسیتی. لاستیک های جفتی اش نو بودند و یکی از آن قفل های برنجی از چفت هریک از درهای بزرگ مشکی اش آویزان بود. داخل رستوران با پنجره های توری، رادیویی درحال پخش موزیک بود، آهنگی رقصی ــ مثل همان وقت هایی که هیچ کس به رادیو گوش نمی کند ــ با صدایی آرام درحال پخش بود. یک پنکه ی سقفی کوچک در بالای ورودی رستوران درحال چرخیدن بود و مگس ها هیجان زده اطراف در و پنجره ها وزوز می کردند و خود را با سر به توری پنجره می کوبیدند. درون رستوران مردی ــ همان راننده ی کامیون ــ بر روی چهارپایه ی پایه بلند نشسته و آرنجش را روی پیشخوان حایل کرده بود و از ورای فنجان قهوه اش به دختر پیشخدمت ترکه ایِ تنها نگاه می کرد. او با لحن ناتو و ولنگار کنارجاده ای، درحال گفت وگو با دختر پیشخدمت بود.
ــ سه ماه پیش بود که دیدمش. یه جایی شو عمل کرده بود. دکترا یه چیزی از تو تنش کشیده بودن بیرون. یادم نیس چی بود.
دختر گفت: «کم تر از یه هفته پیش بود که خودم دیدمش. اون موقع که اوضاعش خوب بود. وقتایی که مست پاتیل نیست، آدم تودل بروییه.»
گاهی مگس های چسبیده به توری، بالا و پایین رفته و وزوز می کردند. بخار آب از دستگاه قهوه ساز بیرون می پاشید و پیشخدمت ــ بدون آن که سرش را برگرداند ــ دستش را دراز کرد و آن را خاموش کرد.
بیرون رستوران، مردی درحال قدم زدن در حاشیه ی جاده از عرض آن عبور کرد و به کامیون نزدیک شد. آهسته خودش را به جلوی ماشین رساند، دستش را روی سپر براق گذاشت و به برچسب «مسافر ممنوع(۴)» روی شیشه ی جلو نگاه کرد. برای لحظه ای تصمیم گرفت راهش را بکشد و برود؛ اما به جای آن، روی تخته ی رکاب کامیون در سمت مخالف رستوران نشست. سن و سالش بیش تر از سی سال به نظر نمی رسید. چشمانی به رنگ قهوه ای تیره داشت و رگه هایی از رنگدانه ی قهوه ای بر روی سفیدی چشمش داشت. استخوان های گونه اش برآمده و پهن بود و خط های عمیقی از کناره ی پرّه های دماغ تا دو گوشه ی لبش کشیده شده بود. لب بالایی اش پهن بود و ــ چون دندان های پیشین برآمده ای داشت ــ در قسمت وسط کش آمده بود تا روی دندان ها را بپوشاند، برای همین هم بود که مرد جوان پیوسته زور می زد تا لب هایش را بسته نگه دارد. دستانی زمخت داشت و انگشتانی بلند و ناخن هایی ضخیم و دندانه دار شبیه به پوسته ی صدف. فاصله ی بین شست و انگشت اشاره و برآمدگی های کف دستش از پینه می درخشید.
لباس های تن مرد، نو بود؛ همه شان نو و ارزان قیمت. کلاه لبه دار خاکستری رنگش آن قدر نو بود که لبه ی سایبانش هنوز شق و رق و دکمه اش سر جایش بود؛ مثل کلاه هایی که برای مدتی به عنوان کیسه، حوله و دستمال انجام وظیفه کرده باشد، از ریخت و قیافه نیفتاده بود. کت و شلوارش از آن دست پارچه های زمخت خاکستری دوخته شده بود که آن قدر نو بود که هنوز خط اتوی شلوار روی آن دیده می شد. پیراهن کتان آبی رنگش صاف و آهاردار روی تنش ایستاده بود. کت زیادی بزرگ بود و شلوار زیادی کوتاه، چون این جوان، قامت بلندی داشت. خط سرشانه های کت تا روی بازویش می رسید و حتا با وجودی که آستین ها زیادی کوتاه بود، لبه های پیشین کت بالای شکمش بال بال می زد. یک جفت از آن کفش های قهوه ای روشن بادوام به پا داشت که دور کف آن به شکل نیم دایره گل میخ کوبیده شده بود تا از فرسایش لبه هایش جلوگیری شود.
مرد جوان روی تخته ی رکاب کامیون نشست، کلاه از سر برداشت و صورتش را با آن پاک کرد. بعد، کلاه را روی سرش گذاشت و با کشیدن لبه اش فرآیند فرسایشش را آغاز کرد. نگاهش به پاهایش افتاد. خم شد و کمی بند کفش هایش را شل کرد و دو سر بند را همان طور گره نخورده رها کرد. به فاصله ی کمی از بالای سرش، اگزوز عمودی کامیون پشت سر هم پِت پِت می کرد و دودی آبی رنگ بیرون می داد.
صدای موزیک درون رستوران قطع و به جای آن، صدایی مردانه از بلندگو پخش شد؛ اما پیشخدمت بلندگو را قطع نکرد، چون به هیچ وجه متوجه قطع شدن موزیک نشده بود. او با انگشتانش مشغول وررفتن به جوش نرم زیر گوشش بود. سعی داشت ــ بدون آن که راننده ی کامیون متوجه شود ــ جوش را در آیینه ی پشت پیشخوان وارسی کند، برای همین وانمود کرد مشغول مرتب کردن موهای پشت گوشش است. راننده ی کامیون گفت: «می گن تو شانی(۵) خبرمَبرایی بوده. شنفتم یکی نفله شده... یا همچین چیزی. تو چیزی به گوشت نخورده؟»
پیشخدمت گفت: «نه.» و در اوج لذت به وررفتن با جوش زیر گوشش ادامه داد.
بیرون، مرد جوان از روی تخته ی رکاب بلند شد و چند لحظه از آن سوی کامیون به تماشای رستوران پرداخت. بعد دوباره بر روی تخته ی رکاب نشست و یک کیسه تنباکو و یک دست کاغذ سیگار از جیب بغل کتش بیرون آورد. آرام و بادقت سیگارش را پیچید، کمی وراندازش کرد و با نوک انگشت برآمدگی هایش را گرفت. دستِ آخر سیگار را آتش زد و چوب کبریت را توی خاک جلوی پایش فرو کرد. با نزدیک شدن ظهر، پرتو آفتاب به سایه های ایجادشده در پشت کامیون راه پیدا کرد.
درون رستوران، راننده ی کامیون صورت حسابش را پرداخت و دو سکه ی پنج سنتی باقیِ پول را در ماشین بازیِ بخت آزمایی انداخت. صفحه های روی ماشین چرخید و چرخید؛ اما هیچ امتیازی به او نداد. رو به پیشخدمت گفت: «اینارو یه جوری دستکاری می کنن که هیشکی برنده نشه.»
پیشخدمت جواب داد: «همین چند ساعت پیش یه بابایی کلی امتیاز آورد، یه سیصد و هشتادتایی برد. کی دوباره گذرت میفته این ورا؟»
راننده کمی در توری رستوران را باز نگه داشت: «یه هفته، ده روز دیگه. باید یه بار ببرم به تولسا(۶)؛ هیچ وقت اون قدرا که فکر می کنم، زود برنمی گردم.»
پیشخدمت با اوقات تلخی گفت: «نذار مگسا بیان تو! یا بیا تو یا برو بیرون.» راننده گفت: «به امید دیدار.» و در را هل داد و بیرون رفت. در با صدای بلندی پشت سرش بسته شد. زیر آفتاب ایستاد و کاغذ دور آدامسِ آب نبات چوبی را باز کرد. مردی با استخوان های درشت بود، شانه هایی پهن و شکمی برآمده داشت. صورتش سرخ بود و چشمان آبی اش به خاطر آن که همیشه با نور شدید آفتاب در تماس بود، جمع شده و شبیه شکافی باریک بود. یک شلوار ارتشی و چکمه های پاشنه بلند به پا داشت. آب نبات به دهان درحالی که چوب آب نبات از بین لب هایش بیرون زده بود، به سمت درون رستوران گفت: «می گم، بهتره این مدت کاری نکنی که دلت نخواد خبرش به گوشم برسه.» پیشخدمت رو به آیینه ی پشت پیشخوان ایستاده بود؛ زیر لب جوابی نامفهوم داد. راننده چوب آدامس را پایین می کشید و با هر گاز، آرواره هایش را از هم باز می کرد و دهانش را می گشود. آدامس را در دهانش گلوله کرد، آن را زیر زبانش غلتاند و به سمت کامیون بزرگ قرمز راه افتاد.
مسافرِ بی کرایه بلند شد و از آن سوی شیشه ی پنجره به راننده نگاه کرد.
ــ می شه منو تا یه جایی برسونی آقا؟
راننده به چابکی نگاهی به درون رستوران انداخت.
ــ اون برچسب مسافر ممنوعو رو شیشه ندیدی؟
ــ چرا دیدم؛ ولی گاهی آدما می تونن دستشون به کار خیر بره، حتا اگه چنتا مایه دارِ حروم زاده مجبورشون کنن برچسب بچسبونن رو ماشینشون.
راننده بدون عجله داخل ماشین نشست و برای چند لحظه حاضرجوابیِ آن جوان را در ذهنش سبک سنگین کرد. اگر دست رد به سینه ی این جوان می زد، نه تنها آدم خوبی نبود؛ بلکه می فهمیدند که او یک راننده ی معمولی است که وادارش کرده اند روی ماشینش برچسب بچسباند، نه به طور مثال صاحب شرکت حمل و نقل. حال اگر مسافر بدون کرایه را سوار می کرد، خودبه خود تبدیل به یک آدم دست به خیر می شد، نه از آن دست آدم هایی که زیر بار حرف مایه دارهای حرام زاده می روند. می دانست که جوان با آن جواب زیرکانه اش او را توی تله انداخته؛ ولی خوب، راه فراری نداشت و البته دلش می خواست جزو آدم خوب ها باشد. بار دیگر نگاهی به رستوران انداخت.
ــ چمباتمه بزن روی تخته ی رکاب تا پیچ اوّلو رد کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب خوشه‌های خشم

خوشه های خشم داستان زندگی یکی از هزاران خانواده ای است که بعد از بحران اقتصادی شدید آمریکا ( ١٩٢٩-١٩٤٠) مجبور به ترک شهر و دیار خود شدند. جان اشتاین بک داستان خانواده جود را روایت میکند که با ورود تراکتور به زندگیشان زمین های خود را از دست می دهند، قادر به پرداخت وام بانک ها نیستند و به اجبار باید زمین هایشان را واگذار کنند. در حالی که خانواده جود میدانند دیگر بیل و کلنگ و گاوآهن هایشان قادر به مقابله با تراکتور و ماشین آلات مکانیزه نیستند با دیدن آگهی های تبلیغاتی که خبر از کار و زمین های فراوان کالیفرنیا میدهند، ایالت اوکلاهما را به مقصد کالیفرنیا و به امید زندگی بهتر ترک میکنند . این سفر دور و اتفاقات مختلف آن، عمده ی داستان خوشه های خشم را شامل می شود . پ ن : بعد از تموم شدن رمان، عمیقا احساس کردم از سفری دور برگشتم. با تمام آدم های داستان زندگی کردم و باهاشون هم مسیر شدم و به گونه ای دیگرواژه های نداشتن، نبودن، نا امیدی، فقر و نا امنی رو درک کردم.😞☹️ . ✍️ یادگار محمودیان ۹۵/۹/۲۲ .
در 1 سال پیش توسط yadgar mahmudyan
خیلی کتاب خوبی بود ترجمه خیلی عالییم داشت. ممنون
در 2 سال پیش توسط saeid
شاهکاره، داستان کشاورزانی ست که به دلیل خشکسالی و پرداخت نکردن وام های بانکی از روستا خارج و به امید کار مسافر جاده ها میشوند، خودت را درگیر فقر، غم، خوشی، انسانیت ،امید و... می بینی
در 1 سال پیش توسط معصومه کرمی
ترجمش عالی بود وخود کتاب هم بسیار قوى و تاثیرگذار بود
در 12 ماه پیش توسط raha
عالی و تاثیر گذار
در 1 سال پیش توسط mar...n40
عالییی بود
در 1 سال پیش توسط زهرا
ترجمه خیلی خوبی داشت! نویسنده خیلی خوب رنج و سختی را به تصویر کشیده بود. واقعا غم انگیز بود:(
در 2 سال پیش توسط asus zenpad8
هر وقت گشنم میشه یاد این کتاب می افتم😳
در 1 سال پیش توسط erf...hat
یکی از بهترین رمان هایی که در عمرم خواندم، بسیار قوی و تاثیرگذار.
در 1 سال پیش توسط gha...ghn
دوستان این ترجمه بهتره یا ترجمه آقای شریفیان؟
در 11 ماه پیش توسط rfa...n.2