فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وزارت ترس

کتاب وزارت ترس

نسخه الکترونیک کتاب وزارت ترس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وزارت ترس

در گاردن‌پارتی چیزی آن‌چنان وسوسه‌انگیز و مقاومت‌ناپذیر وجود داشت که توجه بی‌چون‌وچرای آرتور رو را به خود جلب می‌کرد. غرش آوای دسته‌‌ی موزیک و صدای تَق‌تَق توپ‌های چوبی‌یی که به نارگیل‌ها می‌خوردند او را به‌ صیدی بی‌اراده و دست‌وپابسته تبدیل می‌کرد. البته آن ‌سال، به‌ خاطر وقوع جنگی که هنوز هم ادامه داشت، نارگیل نایاب بود: آثار این جنگ را می‌شد از فاصله‌های نامرتبی که بین خانه‌های خیابان بلومزبری به وجود آمده بود، دید ــ دودکش مسطحی در نیمه‌ی بالای یک دیوار که شبیه دودکش نقاشی‌شده روی یک خانه‌ی عروسکی بی‌ارزش بود و کلّی آینه و کاغذدیواری سبز و از آن‌ طرف نبش بعدازظهر آفتابی صدای خش‌خش روفتن خرده‌شیشه‌ها، مثل صدای برخورد موج‌های خسته‌ی دریا روی ساحلی سنگلاخی. با این‌همه میدان با پرچم‌های کشورهای مستقل و توده‌ای از پارچه‌های رنگارنگ، که پیدا بود کسی از زمان جشن‌های آزادی حفظ‌شان کرده، برای ایجاد فضایی شاد، منتهای سعی‌اش را کرده بود. آرتور رو مشتاقانه به نرده‌ها نگاه کرد ــ نرده‌هایی که هنوز بی‌آن‌که از بمباران‌ها آسیبی دیده باشند برپا بودند. گاردن‌پارتی او را درست همچون معصومیت، معصومیتی که با کودکی، با باغچه‌‌ی خانه‌ی کشیشی، و دخترانی در لباس‌های سفید تابستانی و عطر پرچین‌های پوشیده از گیاه و امنیت درآمیخته بود، به‌ خود جلب می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وزارت ترس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتاب اول: مرد غمگین

«هیچ کس بی اجازه گذر نمی کند.»
دوک کوچک

فصل اول: مادران آزاد

یک

در گاردن پارتی چیزی آن چنان وسوسه انگیز و مقاومت ناپذیر وجود داشت که توجه بی چون وچرای آرتور رو(۱) را به خود جلب می کرد. غرش آوای دسته ی موزیک و صدای تَق تَق توپ های چوبی یی که به نارگیل ها می خوردند او را به صیدی بی اراده و دست وپابسته تبدیل می کرد. البته آن سال، به خاطر وقوع جنگی که هنوز هم ادامه داشت، نارگیل نایاب بود: آثار این جنگ را می شد از فاصله های نامرتبی که بین خانه های خیابان بلومزبری(۲) به وجود آمده بود، دید ــ دودکش مسطحی در نیمه ی بالای یک دیوار که شبیه دودکش نقاشی شده روی یک خانه ی عروسکی بی ارزش بود و کلّی آینه و کاغذدیواری سبز و از آن طرف نبش بعدازظهر آفتابی صدای خش خش روفتن خرده شیشه ها، مثل صدای برخورد موج های خسته ی دریا روی ساحلی سنگلاخی. با این همه میدان با پرچم های کشورهای مستقل و توده ای از پارچه های رنگارنگ، که پیدا بود کسی از زمان جشن های آزادی حفظ شان کرده، برای ایجاد فضایی شاد، منتهای سعی اش را کرده بود.
آرتور رو مشتاقانه به نرده ها نگاه کرد ــ نرده هایی که هنوز بی آن که از بمباران ها آسیبی دیده باشند برپا بودند. گاردن پارتی او را درست همچون معصومیت، معصومیتی که با کودکی، با باغچه ی خانه ی کشیشی، و دخترانی در لباس های سفید تابستانی و عطر پرچین های پوشیده از گیاه و امنیت درآمیخته بود، به خود جلب می کرد. نمی خواست این دستاویزهای پرشاخ و برگ احمقانه ای را که برای جمع آوری پول به قصد کمک به هدفی خاص به کار می گرفتند، مورد تمسخر قرار دهد. حضور کشیش که معمولاً غرفه ی لاتاری را اداره می کرد، اجتناب ناپذیر بود. پیرزنی هم با لباس گل داری که تا قوزک هایش می رسید و یک کلاه حصیری پِرپِری، رسما،ً اما باهیجان، مسابقه ی گنج یابی را رهبری می کرد (زمین کوچکی، مثل باغچه ی بازی بچه ها، برای مخفی کردن جوایز در نظر گرفته شده بود).
با فرا رسیدن شب و تاریک شدن هوا مردم با شدت بیشتری به کندن زمین مشغول بودند ــ مجبور بودند به خاطر رعایت خاموشی ناشی از جنگ جشن را زودتر تعطیل کنند ــ در گوشه ای هم، زیر یک درخت چنار غرفه ی فال گیری برقرار بود که بی شباهت به دستشویی نبود. در آن بعدازظهر یکشنبه ی آخر تابستان، همه چیز به نظر عالی و فوق العاده می رسید. «آرامشم را به تو هدیه می کنم، آرامشی که دنیا از آن بی خبر است...» این سرود فراموش شده ی جنگِ قبلی که توسط دسته ی موزیک نظامی یی که برگزارکنندگان گاردن پارتی از جایی قرض کرده بودند، اجرا می شد، چشم های آرتور رو را پُر از اشک کرد: «هر چه باداباد، من تپه ماهورهای آفتابی ات را از یاد نخواهم برد.»
رو نرده ها را دور زد. وسوسه ی شرکت در گاردن پارتی هر لحظه بیشتر می شد. صدای سکه های یک پنی که از یک شیب مواج روی تخته ی بازی شطرنج می ریختند توجهش را جلب کرد. تعداد شرکت کننده ها کم بود و تعداد سکه ها هم.تنها سه غرفه ی فروش وجود داشت و آن ها که به گاردن پارتی رفته بودند، چون می خواستند در ازای پولی که برای خریدن بلیت داده اند، جایزه ای هم ببرند، دور و بر این غرفه ها نمی پلکیدند ــ می خواستند برنده ی سکه های یک پنی تخته ی شطرنجی یا تمبرهای کلکسیونی گنج یابی شوند. آرتور رو، با تردید، مثل یک مزاحم یا تبعیدی یی که پس از سال ها دوری به وطن برگشته و از استقبالی که با آن مواجه می شود مطمئن نیست، نرده ها را دور می زد.
مردی بلند بالا، لاغراندام و خمیده بود با موهای سیاهی که رو به سفیدی گذاشته بود و صورتی دراز و چانه ای تیز، بینی یی کج ومعوج و دهانی بیش ازحد حساس. لباسش خوب اما نامرتب و مچاله بود؛ اگر حالت غیرقابل توصیف تاهلش نبود، می شد گفت مجرد است...
زن میان سالی که در ورودی گاردن پارتی ایستاده بود، گفت: «ورودی یک شلینگ است، اما عادلانه نیست که این پول را بدهی، اگر پنج دقیقه ی دیگر صبر کنی می توانی با تخفیف ویژه وارد شوی. همیشه فکر می کنم وقتی مردم این قدر دیر می آیند بهتر است این موضوع را به شان بگویم.»
«شما خیلی باملاحظه اید.»
«ما که نمی خواهیم مردم را فریب دهیم، به خصوص وقتی این مراسم برای چنین هدف والایی است. نه؟»
«ولی من نمی خواهم صبر کنم، ورودی را می پردازم و می روم. حالا این هدف شما دقیقاً چیست؟»
«جمع کردن امکانات آسایش برای مادران آزاد ــ منظورم مادران ملت های آزاد است.»
آرتور رو، با شادمانی، به نوجوانی، به دوران کودکی اش بازگشت، آن زمان هم، معمولاً در همین فصلِ سال، در باغ خانه ی کشیشی، کمی خارج از جاده ی ترامپینگتون(۳) با چشم اندازی از دشت مسطح کمبریج شایر آن سوی سکوی سرهم بندی شده ی دسته ی موزیک، یک گاردن پارتی برگزار می شد. و ته دشت، بیدهای هرس شده ای کنار جویباری پر از ماهی و گودالی گچی روی برآمدگی هایی بود که در کمبریج شایر آن ها را تپه می نامیدند. او هر سال با هیجانی خاص به این گاردن پارتی ها می رفت ــ انگار ممکن بود اتفاقی بیفتد، انگار احتمال داشت الگوی آشنای زندگی اش برای همیشه تغییر کند. دسته ی موزیک در آفتاب دم غروب بعدازظهر گرم در حال نواختن بود، سازهای بادی لرزشی ابهام انگیز داشتند، و صورت زن های جوان غریبه با صورت خانم تروپ(۴)، که مغازه ی خواربارفروشی و اداره ی پست را اداره می کرد و دوشیزه سواژ، معلم تعلیمات دینی مدرسه ی کلیسا، میخانه دارها و همسران کشیش ها درهم می آمیخت. او معمولاً مادرش را از غرفه ای به غرفه ی دیگر ــ غرفه ی لباس بچه، لباس های پشمی صورتی، غرفه ی سفال گری و البته بهترین و آخرین غرفه یعنی غرفه ی آت وآشغال های به دردنخور ــ دنبال می کرد. همیشه فکر می کرد که ممکن است بین آت وآشغال ها انگشتری سحرآمیز پیدا کند که سه آرزویش را برآورده کند. اما عجیب این بود که وقتی آخر شب تنها با یک جلد کتاب دست دوم دوک کوچک نوشته ی شارلوت ام. یونگ(۵) و با یک نقشه ی جغرافیای قدیمی که برای تبلیغ چای مازاواتی چاپ شده بود، به خانه برمی گشت، احساس یاس و سرخوردگی نمی کرد و سروصدای سازهای بادی و احساس افتخار از آینده ای پرافتخارتر از آن روز را با خود به خانه می برد. در جوانی این هیجان منشا متفاوتی داشت: در خیالش مجسم می کرد که در خانه ی کشیشی به دختری غریبه برخورده و شهامت گفت وگو با او را پیدا کرده و اواخر شب با او در مجلس رقصی که روی چمن های حیاط، که از بوی خرت و پرت های کهنه پر بود، برپا می شد رقصیده است. اما از آن جا که هیچ کدامِ این رویاها به حقیقت نپیوسته بود، آن چه برایش مانده بود، احساس معصومیت بود... و احساس هیجان. نمی توانست قبول کند وقتی از ورودی بگذرد و به زمین چمن زیر درخت های افرا برسد، هیچ اتفاقی نمی افتد. البته حالا دیگر آرزوی یافتن یک دختر و یا یک انگشتر سحرآمیز را نداشت، بلکه در آرزوی چیزی بسیار متفاوت بود ــ این که آن چه را که طی بیست سال گذشته اتفاق افتاده فراموش کند. قلبش می تپید و دسته ی موزیک می نواخت و درون جمجمه ی لاغر و پرتجربه اش، کودکی نهفته بود.
کشیش با صدای بمی که معمولاً در خطابه هایش به کار می برد گفت: «آقا، بفرمایید. بخت تان را بیازمایید.»
«چند سکه ی یک پنی می خواهم.»
«سیزده تایش می شود یک شلینگ، آقا.»
آرتور سکه ها را یکی پس از دیگری از شیار تخته ی شیب دار سُر داد و تماشای شان کرد که تلوتلوخوران روی تخته می لغزیدند.
«آقا، متاسفانه امروز بخت با شما یار نیست. یک شلینگ دیگر پول خرد می خواهید؟ کمک کوچک دیگری به یک هدف عالی؟»
«فکر می کنم بهتر است دوری بزنم.» یادش آمد مادرش همیشه به غرفه های دیگر سر می زد و بادقت کمک و حمایتش را به نسبت مساوی بین آن ها تقسیم می کرد. البته معمولاً غرفه ی نارگیل ها و قمار را به بچه ها وا می گذاشت. در بعضی غرفه ها به سختی می شد چیز به دردبخوری پیدا کرد، گاهی هم اصلاً نمی شد، حتا چیزی که به درد خدمتکارها بخورد.
زیر یکی از سایه بان ها، روی یک سکو، کیکی گذاشته بودند و گروه کوچکی جهانگرد بااشتیاق دورِ کیک جمع شده بودند. خانمی توضیح می داد که «همه ی سهمیه ی کَره مان را گذاشتیم روی هم ــ و آقای تاتام(۶) هم کمی کشمش پیدا کرد.»
زن رو به آرتور کرد و گفت: «می خواهید وزن کیک را حدس بزنید؟»
آرتور کیک را بلند کرد و گفت: «سه پوند و پنج اونس.»
«باید بگویم خیلی خوب حدس زدید. حتماً همسرتان یادتان داده.»
آرتور یکه ای خورد و خودش را کمی عقب کشید و گفت: «اوه، نه، من ازدواج نکرده ام.»
جنگ، کار غرفه داران را فوق العاده مشکل کرده بود: یک غرفه پر بود از پنگوئن های دست دوم برای کمک به نیروهای مسلح، در حالی که در غرفه ای دیگر تک وتوکی لباس های عجیب وغریب ــ لباس های کهـنه و به دردنخور پیرزن ها و پیرمردها ــ لباس زیرهای بلند جیب دار، یقه های توری بلند فنردار که از کمدهای عتیقه ی دوره ی ادوارد هفتم بیرون کشیده شده و بالاخره برای کمک به مادران آزاد خودشان را از شرشان خلاص کرده بودند، و کرست هایی که قزن های فلزی شان جرنگ جرنگ صدا می کرد، در گوشه و کنار آویزان بودند. لباس بچه، به خاطر جنگ و سهمیه بندی پشم و این که مردم لباس ها را دست به دست می کردند، تنها قسمت کوچکی از غرفه را به خود اختصاص داده بود. غرفه ی بعدی، غرفه ی سنتی «فیل سفید»(۷) ــ آت وآشغال به دردنخور ــ بود، هر چند باید به آن غرفه ی «فیل سیاه» می گفتند چون غالب خانواده های هندی / انگلیسی مجموعه ی فیل های آبنوس شان را به آن هدیه کرده بودند. در این غرفه تعدادی زیرسیگاری ورشو، جاکبریتی گل دوزی شده که کبریت هایی را که سال ها از عمرشان می گذشت در خود جای داده بودند، کتاب هایی که کهنه تر و پاره تر از آن بودند که بشود در پیشخان غرفه ی کتاب به نمایش شان گذاشت، دو آلبوم کارت پستال، یک دست کامل کارت بازی، یک تخم مرغ آب پزکن برقی، یک چوب سیگار دراز صورتی، چند جعبه جاسنجاقی منبت کاری ساختِ بنارس، یک کارت پستال به امضای همسر وینستون چرچیل و بشقابی که سکه های مسی کشورهای مختلف را تویش گذاشته بودند به چشم می خورد... آرتور کتاب ها را زیرورو کرد و وقتی یک جلد کتاب کهنه و کپک زده ی دوک کوچک را پیدا کرد، به یاد گذشته قلبش فشرده شد. کتاب را به شش پنی خرید و راهش را ادامه داد.
احساس می کرد ممکن است اتفاق ناخوشایندی بیفتد و روزش را خراب کند. از بین درخت های افرا که بر قسمت گنج یابی سایه می افکندند، می توانست قسمت های فروریخته ی میدان را ببیند: انگار سرنوشت او را به این نقطه ی به خصوص هدایت کرده بود، تا تفاوت زمان کودکی و نوجوانی و حال را نشانش دهد. شاید این مردم در پرهیزکاری پرارزشی که روحش را شامل می شد نقش مهمی به عهده داشتند...
البته باید در مسابقه ی گنج یابی هم شرکت می کرد، اما وقتی فهمید جایزه اش چیست، مجبور شد با کمال تاسف از آن چشم پوشی کند. و بعد از آن دیگر غرفه ی قابل توجهی به جز غرفه ی فال گیر باقی نبود ــ که واقعاً غرفه ی فال گیری بود و نه دستشویی. جلو غرفه پرده ای که معلوم بود کسی از الجزیره آورده آویزان بود.
خانمی بازویش را گرفت و گفت: «حتماً، حتماً باید بروی، خانم بل ایرز(۸) واقعاً معرکه است. او به پسرم گفت...» و بعد همان طور که دست خانم مسنی را که از کنارش رد می شد می گرفت، نفس زنان ادامه داد: «داشتم به این آقا در مورد بل ایرز فوق العاده و پسرم می گفتم.»
«پسر کوچکت؟»
«بله، جک.»

رو از این فرصت استفاده کرد و خودش را نجات داد. خورشید داشت غروب می کرد و باغ مربعی شکل داشت خالی می شد. وقتش رسیده بود که گنج را از زیر خاک دربیاورند و قبل از تاریکی هوا و به صدا درآمدن آژیرها به خانه ببرند. مردم بارها و بارها فال شان را پشت پرچین های روستاها، و قهوه خانه ها می شنوند اما حتا وقتی هم که می دانند یک غیرحرفه ای در یک گاردن پارتی برای شان پیشگویی می کند، باز هم جذب پیشگویی می شوند. همیشه، حتا اگر برای لحظه ی زودگذر ی هم باشد، سفری به آن سوی دریاها، زن سبزه ی غریبه و نامه ی حاوی خبر خوش را تا حدودی باور می کنند. یک بار فال گیری از پیشگویی برای آرتور خودداری کرده بود ــ البته این کار را فقط برای مهم جلوه دادن کارش کرده بود ــ اما آن سکوت از هر چیز دیگری به حقیقت زندگی اش نزدیک تر بود.
پرده را بالا زد و کورمال کورمال به داخل رفت.
غرفه خیلی تاریک بود. او به زحمت می توانست هیکل گنده ی خانم بل ایرز که در چیزی شبیه یک لباس عزای کهنه ی بیوه زنی پیچیده شده بود ــ شاید هم یک جور لباس محلی بود ــ ببیند. صدای بم و پرقدرت زن غافلگیرش کرد ــ صدایی بُرنده و قوی.
انتظار داشت صدای لرزان زنی ظریف را بشنود که سرگرمی اش نقاشی با آب رنگ است.
«بگیر بنشین و با یک سکه ی مسی کف دست من صلیبی بکش.»
«چه قدر تاریک است.»
اما در همان حال چشم هایش به تاریکی عادت کرده بود و می توانست تا حدی او را ببیند: لباسش یک لباس محلی دهاتی بود با سربندی بزرگ و یک جور تور که از آن آویزان شده و پشت سرش بسته بود. رو یک سکه ی دو و نیم شلینگی از جیبش درآورد و با آن کف دست فال گیر صلیبی کشید.
«دستت را بده.»
دستش را دراز کرد و فشار دستی قوی را که انگار می گفت انتظار ترحم نداشته باش روی دستش احساس کرد. نور یک چراغ خواب الکتریکی کوچک روی زنّار مجسمه ی ونوس منعکس شده بود، روی صلیب های کوچکی که احتمالاً نماد کودکان بودند، خط بسیار طولانی زندگی...
آرتور گفت: «مجهز هستید ها؛ منظورم چراغ خواب است.»
فال گیر بی اعتنا به این لودگی گفت: «اول خصوصیات اخلاقی ات و بعد گذشته ات. طبق قانون اجازه ندارم چیزی از آینده بگویم. مردی هستی مصمم و متفکر و بسیار حساس ــ نسبت به درد ــ اما گه گاه احساس می کنی مجال کافی برای پرورش استعدادهایت نداشته ای، دلت می خواهد کارهای بزرگی انجام بدهی نه آن که روزها را در رویای انجامش بگذرانی. زیاد خودت را ناراحت نکن چون لااقل یک زن را خوشبخت کرده ای.»
آرتور سعی کرد دستش را آزاد کند، ولی فال گیر آن را چنان محکم در دست گرفته بود که برای کشیدنش باید درگیر می شد. فال گیر ادامه داد: «در ازدواجی موفق خوشبختی را کاملاً تجربه کرده ای، ولی باید صبر و حوصله به خرج بدهی. حالا در مورد گذشته...»
آرتور به سرعت گفت: «گذشته ام را نگو، از آینده ام بگو.»
انگار با این حرف دکمه ای را فشار داده و ماشینی را متوقف کرده بود. سکوتی که برقرار شد عجیب و غیرمنتظره بود. نمی خواست فال گیر را وادار به سکوت کند، هر چند از چیزی که ممکن بود بگوید می ترسید، چون، حتا حرف های عاری از حقیقت هم در مورد چیزی که گذشته و نابود شده می تواند به اندازه ی حقیقت آزاردهنده باشد. دستش را کشید و این بار موفق شد آزادش کند. از این که هنوز در اتاقک فال گیر نشسته و هر دو دستش را کنار بدنش قرار داده بود، احساس ناراحتی می کرد.
خانم بل ایرز گفت: «دستور دارم بهت بگویم: باید کیک را ببری، باید به شان بگویی وزنش چهار پوند و هشت و نیم اونس است.»
«وزن دقیقش همین است؟»

نظرات کاربران درباره کتاب وزارت ترس