فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روایتی ساده و روان از سندبادنامه

کتاب روایتی ساده و روان از سندبادنامه

نسخه الکترونیک کتاب روایتی ساده و روان از سندبادنامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روایتی ساده و روان از سندبادنامه

راویان داستان و صاحبان تاریخ چنین می‌گویند که در روزگارانی بسیار دور در کشور هندوستان پادشاهی به‌نام کوردیس فرمانروایی می‌کرد که دیوان پادشاهی خود را با اخلاق پسندیده آراسته و ردای فاخر پادشاهی را با سخاوت و بخشندگی مزین کرده و زمانه از عدل و داد او زینت یافته بود، چنانکه پادشاهی او به کمال فضل و دانش مشهور شده بود. دولتی آباد و ثروتی عظیم و کشوری بزرگ داشت که دست حاسدان و ویرانی قاصدان از آن کوتاه و چشم طمع مفسدان و متعدیان در حکومت او پوشیده بود و همیشه پیروی از عدل و عقل می‌کرد. کوردیس تاریخ گذشتگان و آداب و سیره آنها را می‌شنید. از حسن تدبیر و پیروی بندگان و خدم و حشم او به گوش پادشاهان وقت داستانها می‌رسید و روایات زیادی از سیره و منش و آسایش رعیت او و کشور امن او به گوش مردم تمام ولایات می‌رسید. کوردیس از طلوع صبح تا شب تیره جز در رفاه رعایا و بخشندگی به زیردستان گامی برنمی‌داشت و برای به‌دست آوردن مال، قدمی در جهت ظلم و تعدی نمی‌نهاد و همیشه برای مصلحت مردم کوشش می‌کرد و تمام سرزمین خود از دریا و خشکی را با عدل و داد آباد می‌کرد؛ چنانکه دولت او به سعادت و آبادی مشهور شده.

ادامه...

بخشی از کتاب روایتی ساده و روان از سندبادنامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

درباره ی زندگی ظهیری سمرقندی اطلاع چندانی در دست نیست جز آنکه بگوییم: محمدبن علی بن محمد ظهیری سمرقندی از کاتبان و نویسندگان سرآمد اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم بود که در دربار قلج طمغاج خان ابراهیم آخرین پادشاه از سلسله ی آل افراسیاب (متوفی در حدود سال ۶۰۰ ه. ق.) است و معلوم نیست که خود ظهیری تا چه سالی زندگی می کرد؛ اما آنچه مهم است این است که این نویسنده ی توانا در دیوان آخرین پادشاه آل افراسیاب دارای مقامی بلند و مورد احترام این پادشاه بوده است.
از آثار ظهیری سمرقندی می توان از: ۱ـ اغراض السیاسه فی اعراض الریاسه که حاوی لطایفی از سخنان پادشاهان از زمان جمشید تا زمان قلج طمغاج خان ابراهیم است و این کتاب به نام این پادشاه و تقدیم به او شده است؛ ۲ـ سمع الظهیر فی جمع الظهیر؛ ۳ـ سندبادنامه نام برد.
سندبادنامه از جمله اثرهای بسیار مشهور نثر پارسی و همتای کتاب کلیله و دمنه و از داستانهای کهن هندی است. این کتاب در ایران ابتدا به زبان پهلوی روایت شده بود و در ادبیات قبل از اسلام ایران شهرت بسیار داشت. مسعودی در مروج الذهب نام این کتاب را کتاب الوزراء السبعه والمعلم و امراه الملک دانسته و گفته است که از تالیفات سندباد، حکیم معاصر کوش، پادشاه هند است.
ابن ندیم صاحب الفهرست نیز دو نوشته از این کتاب را می شناخت که در یک جا آن را بی هیچ شک و شبهه ای از افسانه های هند دانسته و در جای دیگر می گوید که معلوم نیست ایرانیان مولف آن بوده اند و یا هندوان ولی نزدیکتر به حق آن است که هندوان آن را نوشته باشند.
خود ظهیری آن را از افسانه های ایرانی دانسته و سال پایان یافتن کار حکیم خواجه عمید ابوالفوارس قناوزی که آن را به دستور نوح بن منصور سامانی به زبان فارسی دری ترجمه کرده، ۳۳۹ دانسته اما این تاریخ با تاریخ سلطنت نوح بن منصور هم خوانی ندارد و اگر این تاریخ درست باشد باید ترجمه ی آن را در زمان نوح بن نصر (۳۳۱ـ۳۴۳ ه.ق.) دانست.
ظهیری در مقدمه ی این کتاب می گوید:

«... به تاریخ سنه تسع و ثلثین و ثلثمایه خواجه عمید ابوالفوارس رنج برگرفت و خاطر در کار آورد و این کتاب را به عبارت دری پرداخت؛ لکن عبارت عظیم نازل بود و از تزین و تحلّی عاری و عاطل، و با آنک در وی مقال را فسحت و مجال را وسعتِ تنوّق و تصنّع بود، هیچ مشّاطه این عروس را نیاراسته بود، و در مضمار فصاحت مرکب عبارت نرانده و این کلمِ حِکم و ابکار و عذاری را حُلّه نساخته و حلیه نپرداخته، و نزدیک بود کی از صحایف ایام تمام مدروس گردد، و از حواشی روزگار بیکبار محو شود، و اکنون به فرّ ِ دولتِ قاهره احیا پذیرفت و از سر طراوت و رونق گرفت...»

آنچه ظهیری سمرقندی در بالا به آن اشاره کرده است تفاوت سبک نوشتاری زمان او یعنی اواخر قرن ششم با زمان ابوالفوارس یعنی اواسط قرن چهارم هجری است. همانگونه که می دانیم سبک قرن چهارم چنان بود که عبارتها کوتاه و خالی از توصیف و اطناب بود و جمله ها حالت گزارش گونه ای داشت و نیز در نثر این دوره کمی عبارتهای عربی مشهود بود. در نثر این دوره جمله های عربی فقط در خطابه ها و مقدمه ی فصول به کار می رفت. نویسندگان از بکار بردن کلمه ها و جمله های مترادف و تکراری پرهیز می کردند مانند تاریخ بلعمی در مقایسه با تاریخ بیهقی اما از قرن پنجم نثر پارسی راهی تکلف آمیز در پیش گرفت و نویسندگان این قرن و قرنهای بعد به مصنوع سازی روی آوردند. آوردن جمله ها و عبارتهای عربی آن هم به حد وفور در نوشته های دوره ی ظهیری نمایانگر سبک نوشتاری این دوره است. آوردن حدیث و آیه های قرآنی گاه برای ختم جمله و گاه برای شاهد مثال آوردن که در این صورت ترجمه ی آن را نیز به دنبال آیه یا حدیث می آوردند؛ این نیز از ویژگیهای مهم سبکی این دوره است. البته نویسندگان و شاعران این دوره به خاطر آنکه عربی دانی و تسلط خود را به زبان عربی نشان دهند نیز دست به این کار می زدند. از دیگر ویژگیهای سبکی این دوره و این کتاب، آوردن کلمه ها و جمله های مترادف است؛ چنانکه گاهی چند سطر از صفحه را کلمات مترادف پر می کنند و جمله های مترادف گاه به نصف صفحه می رسند. این نیز به این دلیل است که نویسنده می خواهد اطلاعات و تسلط خود را نسبت به شناخت کلمات به رخ بکشد. اما با تمام این توصیفها همین ویژگیها باعث می شود که ویژگیهای مختلف سبکی به وجود بیایند و گاه بسیار زیبا جلوه گری می کنند و خواننده را به تحسین وامی دارند چنانکه انسان از خواندن کتاب سندبادنامه از سبک نگارش آن لذت می برد و نویسنده ی آن را می ستاید.
اما برای خوانندگان امروزی شاید خواندن این نثر موجب ملالت شود و بعداز خواندن چند صفحه از آن خسته شده، خواندن آن را ادامه ندهند، البته دنیای ماشینی انسانها را وامی دارد که در پی آسانی و راحتی باشند و فرهنگ مصرفی نمی گذارد که برای فهمیدن کتابی کهن خود را به زحمت بیندازند، بنابراین طبیعی است که این شاهکارهای نثر پارسی مهجور بمانند. از این رو بر آن شدم تا این کتاب را که پر از داستانهای زیبا و عبرت انگیز است به روایتی ساده و روان به علاقمندان افسانه ها و اساطیر عرضه کنم تا شاید خواندن اینگونه داستانهای اصیل آنها را به وجد آورده و باعث لذتشان شود. به امید آنکه این تحفه ی ناچیز که در برگرداندن اثری بزرگ تهیه شده، قدری از عطش تشنگان گنجینه های این مرز و بوم را فرونشاند.
در پایان بر خود لازم می دانم از سرکار خانم زهره روشنفکر که در حروفچینی و صفحه آرایی این کتاب نهایت دقت و سلیقه را به کار بردند تشکر و قدردانی کنم. همچنین از سرکار خانم لیلا اسدی که در تهیه ی نسخه ی اصلی این کتاب مرا یاری کرده اند سپاسگزاری می کنم.

سید علی شاهری

آغاز داستان

راویان داستان و صاحبان تاریخ چنین می گویند که در روزگارانی بسیار دور در کشور هندوستان پادشاهی به نام کوردیس فرمانروایی می کرد که دیوان پادشاهی خود را با اخلاق پسندیده آراسته و ردای فاخر پادشاهی را با سخاوت و بخشندگی مزین کرده و زمانه از عدل و داد او زینت یافته بود، چنانکه پادشاهی او به کمال فضل و دانش مشهور شده بود. دولتی آباد و ثروتی عظیم و کشوری بزرگ داشت که دست حاسدان و ویرانی قاصدان از آن کوتاه و چشم طمع مفسدان و متعدیان در حکومت او پوشیده بود و همیشه پیروی از عدل و عقل می کرد.
کوردیس تاریخ گذشتگان و آداب و سیره آنها را می شنید. از حسن تدبیر و پیروی بندگان و خدم و حشم او به گوش پادشاهان وقت داستانها می رسید و روایات زیادی از سیره و منش و آسایش رعیت او و کشور امن او به گوش مردم تمام ولایات می رسید. کوردیس از طلوع صبح تا شب تیره جز در رفاه رعایا و بخشندگی به زیردستان گامی برنمی داشت و برای به دست آوردن مال، قدمی در جهت ظلم و تعدی نمی نهاد و همیشه برای مصلحت مردم کوشش می کرد و تمام سرزمین خود از دریا و خشکی را با عدل و داد آباد می کرد؛ چنانکه دولت او به سعادت و آبادی مشهور شده، تمام پادشاهان سیره و منش او را بر دیوان سیاست خود تقریر می کردند و از علم و حلم او داستانها می گفتند و در وصفش می خواندند:

اگر شمایل حلمش به باد برگذرد
دهد شکوه تجلیش باد را لنگر

وگر فضایل طبعش به کوه برشمرند
سبک ز خاصیتش کوه را برآید پر

کوردیس همنشینی با حکیمان فاضل می کرد و ندیمانش را از میان آنان برمی گزید و روزگار و وقتهای فراغتش را با دانشمندان سپری می کرد و هوای نفس را از خود دور کرده، پیوسته محرمات را رعایت می کرد و عمرش را در جهت خیر و به کارگیری حسنات وقف کرده بود و یقین داشت که مال دنیا بیهوده و موجب غرور و خیال پردازی چیزی ناپایدار است؛ زیرا عقل بیدارش در گوش هوش او چنین می خواند:

از جمله رفتگان این راه دراز
بازآمده کو کی به ما گوید راز

پس بر سر این دوراهه آز و نیاز
تا هیچ نمانی کی نمی آیی باز

کوردیس بر تمام مسایل واقف و تمام نکته ها را می دانست؛ زیرا او باید در هر مشکلی که در هر گوشه ی مملکت برای مردم روی می آورد، رضای خداوند را در نظر گیرد، زیرا سرانجامِ ظلم دهشتناک و عذاب سختی در پی دارد:

ایمن مشو ای حکم تو از حکم سدوم
از تیر سحرگاه و دعای مظلوم

سروش گرداننده ی روز و شب پیوسته در گوش او می گفت: هر کس در مقام پادشاهی به بازی و بیهوده کاری مشغول شود و به جهت کمی عدل و کاستی عقل از به کارگیری حلم و دانش دور بماند، همچون کشاورزی است که بذر در زمین بپاشد؛ اما در پروراندن و آبیاری آن غفلت کند چنانکه رنج و بذرش باطل شود و به دلیل کوتاهی در آبیاری، آبرویش زایل و به جهت اهمال کاری و نقصان اقبال، بذرش فنا شود، و ضرر دیده و مفلس بماند، زبان روزگار به او خواهد گفت:

هر چه کاری بَرَش همان دِرَوی
وانچه گویی جوابِ آن شنوی

و وقتی پادشاه به خاطر خوش گذرانی و کارهای پست از کارهای دولت و کشورداری بازبماند و به جهت مستی غفلت، از شیرینی نعمت غافل شود، این مستی طولانی، دولتش را به پستی می کشاند و آنگاه بر ذهنش می گذرد که لذت یک ساعت باعث خسارت طولانی می شود؛ در نتیجه بدخواهان دولت چشم طمع به کشورش می دوزند و دشمنان ضعیف، فرصت می یابند و بندگان نیز به خاطر حفظ کار خود، اخلاق دینی و امانت داری را فرو می گذارند و مردم کشور در معرض بلا قرار می گیرند، کشور ویران و مردم مستاصل می شوند و در کار کشور نقصان پدید می آید و نشانه های زوال و نابودی در کارهای دولت ظاهر می شود؛ آنگاه آن پادشاه مانند کسی می ماند که از پی دیوار خاک برمی دارد و بام خانه را کاهگل می کند که در نتیجه خیلی زود خانه فرومی ریزد و روزگار برایش چنین می خواند:

از رعیت شهی کی مایه ربود
بن دیوار کند و بام اندود

باری، کوردیس به راه عدل و انصاف می رفت و تمام مردم زیر سایه ی چتر رعایت او از آفتِ مستمندی در امان بودند و شاه آنها را در پناه عنایت و توجه خود می گرفت؛ طوری که در تمام کشور او از بسیاری عدل، شاهین با کبک مهربان و گرگ با میش در صلح بود.
آری! باید از میکده ی نیکی جام فضلی به دست خردمندان گذاشت و از داروخانه ی عدل، دارویی برای کم کردن درد مردم بیمار به آنها داد و وقتی سرزمین موروثی و خزانه ی معمور برقرار باشد، بهتر آن است که پادشاه تا می تواند عمرش را از سفر پرهیز کند و در کار دولت و عاملان دولتی کوشش کرده و آنها را در چتر حمایت خود بگیرد؛ زیرا وقتی روزگار جوانی سپری و خزان پیری فرارسد، مال و ثروت به دست وارث می رسد و شمع زندگی رو به خاموشی می گذارد و چراغ آرزو با باد اجل خاموش می شود و زمانه این بیت ها را می خواند:

دست در روزگار می نشود
پای عمر استوار می نشود

شاهدی خوب صورت است امل
در دل و دیده خوار می نشود

شاد می زی کی در عروسیِ مرگ
رنگ چندین نگار می نشود

باری، پادشاه هر روز بر مسند حکم می نشست و از مصلحتهای کشور سخن می گفت و چون روزگارش به پیری رسید، با خواص در اتاقی خلوت می کرد و می گفت: «پیش از آنکه صبح هجرت طلوع کند و ستارگان اقبال جوانی در مغرب پیری غروب نماید، باید دامن شب وصال را با دست شادی محکم گرفت؛ زیرا هر کس که در حال وداع از لذت وصل یاد نکند، از نزدیکی و دوری معشوق خبر ندارد و وصل یا فراق در او اثری نمی کند.»

هر که در راه عشق صادق نیست
جز مرایی و جز منافق نیست

کوردیس به خاطر اینکه هیچ فرزندی نداشت، تمام وقت و ساعت فراغتش را در فکر و حیرت می گذراند و با خود می گفت: «کار پادشاهی بی وارث کاری بزرگ ولی بیهوده است؛ زیرا اگر دست اجل بساط آرزو را برچیند، مسند کشورداری عاطل و باطل خواهد ماند.»
روزی پادشاه در این اندیشه بود و یکی از کنیزکان حرم که بسیار بافراست و کیاست بود و سرمایه ای از شجاعت و پیرایه ای از هوشمندی داشت، برای خدمت در کنار تخت حاضر بود و آثار فکر عمیق و شدت اندوه را در چهره ی پادشاه می دید، اما به خاطر ادب، پرسش از او را به مصلحت نمی دید؛ زیرا چنین کاری درخور جوانمردی نبود و از آداب خدمتگزاری به دور بود، چرا که از نهاد پادشاهان خبر یافتن و میل به دانستن راز آنها پسندیده ی خردمندان نیست.
وقتی فکر شاه به درازا کشید و شدت حزن و اندوه به نهایت رسید، کنیز به جهت مهربانی، خواست بر حال شاه و دلیل اندوه او خبر یابد. پس گفت: «طول عمر شاه با طول عمر روزگار قرین باد! به شکر خداوند دنیا به لطف عدالت شاهانه آباد و مردم نیز به لطف فضل شاهی خوشحال و سرزمینمان به عدل و انصاف آباد و مردم از رنج و سختی آزادند و دوستان به بارگاه نزدیکی می جویند و دشمنان از این شکوه در هراسند و طاووس کامرانی در دنیا جلوه گری می کند و سیمرغ دین در باغ سعادت می خرامد و به اطراف و اکناف دنیا سایه ی عدل گسترانده و دنیا از خشکی و دریا از فضل پادشاه آباد است. پس پادشاه ــ که امیدوارم همیشه به کام نیک خواهان باد! ــ چرا در حَرَم اینچنین بهشتی اندوهگین و متفکر است و آثار تفکر و تشویش را می توان در صورت مبارکش که صفحه ی اقبال و دیباچه ی جلال است، مشاهده کرد. علت این تشویش و باعث این فکر چیست؟ اگر پادشاه مرا مَحْرَم می داند، بگوید تا شاید برای تحمل رنج آن، فرمانبرداری و رسم خدمتگزاری به جای آورم و در حد توان و طاقت اطاعت، کوشش نمایم و گرد اندوه و زنگ ناله را از روی آینه ی خاطر مبارک بزدایم.»

فرمانِ ترا کی هست نافذ
بر جان رهی کشد به پیشت

پادشاه وقتی حسن نیت و هم نشینی خوب آن کنیز را که نشان از به جای آوردن حق و اعتماد او می داد دید، گفت: «دلیل فکر و رنج من، ترس از رنج دشمنان کشور و یا دوستی امرای حکومت نیست؛ زیرا دیوار کشور من از عدل است و هر دولتی که روش و اساس کشورداری را بر بنیاد عدل و انصاف قرار دهد، از حسدِ دوستان و مکر دشمنان مصون می ماند و از دخالت دشمنان و مزاحمت فرصت طلبان سالم می ماند که گفته اند:

عدل کن زانک در ولایتِ دل
در پیغمبری زند عادل

اما بدان که کوشش روزگار بدون نابودی و قبول آن بی عَزْل نیست و به دنبال هر شادمانی، ماتمی در پی دارد و پشت هر سروری، غمی پیش می آورد و آدمی را گریزی از نوشیدن جام اجل و تحمل ضربه ی شمشیر او نیست:

ای آنک تو در زیرِ چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

غم خور دایم کی در ره آگفتی
این مایه ندانی کی چو رفتی رفتی

سرانجام روزی باید ندای اجل را شنید و به ناچار کشور و دولت را وداع کرد؛ زیرا هیچ بهاری بی خزان و هیچ وصلی بی هجران نمی شود و من هیچ فرزندی ندارم تا بر مسند حکومت بنشیند و این مقام پادشاهی را از چیرگی دشمنان حفظ کند و از مزاحمت دشمنان و خسارت مزاحمان نگه دارد. رعایای این سرزمین در طول پادشاهی ما در دامن امنیت و راحتی و رفاه زندگی کرده، به آن عادت یافته و کم و زیاد با آن مانوس شده اند و اجداد آنها نیز با غذای احسان و نیکی پرورده شده و دختران آنها نیز در زمان حکومت ما در گهواره با شیر گرم رشد و تربیت یافته اند. حال اگر پادشاهی ظالم بر آنها مسلط شود و باد قهرآمیزی بر آنها بوزد و در معرض حادثه قرار گیرند و داغی کوره ی ظلم و سختی به آنها برسد، روزگار را چگونه می گذرانند و در شبهای طولانی ظلم که آفتاب شاهی من به مغرب زوال غروب کند، چراغ آسایششان را چگونه برافروزند؟»
کنیزک وقتی این سخنان و مقدمه ها را از شاه شنید، قطره های اشک از دیده بارید و آهی سرد از سینه برآورد و گفت:

«آن روز مباد هرگز ای جان و جهان
کز وصل تو محروم شود این دل و جان

هرگز آن روز نیاید که عروس پادشاهی از زینت عدل پادشاه به دور ماند و از لباس فضل و کرمش نپوشد! از فضل خداوند جهان آفرین امید دارم که عمر و اعمال ما بندگان مایه ی تداوم سعادت و بقای سلطنت شاه باشد و هرگز نیاید که گوشهای ما صدای شوم کلاغ فراق را بشنود. اگر پادشاه خواستار خلفی شایسته و فرزندی رشید است، این آرزو با صفای باطن و خلوص نیت و عرض حاجت به درگاه خداوند مهربان و بخشنده میسر خواهد شد. چون تا حدی خواسته ها و آسایش ضعیفان و آرامش رعیت و صلاح مردم و خیال راحت و رفاه حال آنها برقرار است، اجابت این دعا و برآوردن این آرزو از لطف الهی به دور نیست؛ چنانکه خداوند می فرماید: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.»
وقتی شاه چنین شنید، برای زاهدان و پرهیزکاران و عابدان صدقات فراوان فرستاد و نذرها و خیرات بسیاری بجا آورد. وقتی پادشاه سیاره ها(۱) همچون سیمرغ در پشت کوه قافِ افق پنهان شد و بر دیبای سیاه آسمان ستارگان به درافشانی پرداختند، شاه به جایی متبرک و حجره ای مبارک وارد شد و آداب اطاعت و عبادت را بجا آورد و با زبانی پرتضرع و بیانی حاکی از خشوع و افتادگی حاجت خود را شرح داد و درخواست خود را به سراپرده ی جبروت عرضه کرد و گفت: «ای بخشنده ای که تمام سرگشتگان وادی حیرت و گمشدگان بیابان تاریکی از حرم کرم تو عنایت و توجه و راحتی طلب می کنند و نهان و نیت و ضمیر هیچ شرّی بر تو پوشیده نیست از سخای تو می سزد که حاجت مرا اجابت کنی.»
وقتی صبح صادق از افق پیدا شد و خورشید طلوع کرد و بیرق های تیر و ناهید ناپدید شدند، شاه با آن کنیزک خلوت کرد و حکم تقدیر با صفای نیت و تدبیر شاه موافق شد و با وصال این دو، نطفه ی فرزندی بسته شد و زمان وضع حمل گذشت و هنگام گهواره و قنداق فرارسید. مرواریدی شاهانه از صدف رحم مادر پدید آمد که در زیبایی، یوسف زمان و در کمال، همچون مسیح در گهواره بود. هوش سالم و اعضای کامل؛ چنانکه آثار نجابت بر ناصیه ی او ظاهر و شجاعت بر صورتش آشکار بود. عقل در او آثار پادشاهی می دید و خرد در او نورهای سخاوت و بزرگواری را به عینه مشاهده می کرد.
وقتی آن میوه از شکوفه ی وجود بیرون آمد، شاه به دادن نذرها پرداخت و برای کامل کردن سرور و شادمانی نعمتهای بسیار و مالهای گرانبها صرف کرد. آنگاه به حکیمان و ستاره شناسان فرمان داد تا طالع کودک را از حالات و کیفیت و طرز قرار گرفتن ستارگان به یقین معلوم کردند و به شاه مژده دادند که: «ای شاه! شاد باش و جاوید زندگی کن که این فرزند مایه ی شرف تبار و از پادشاهان گذشته به یادگار خواهد ماند و نام بزرگ آنها را با آداب ستوده و اخلاق پسندیده زنده خواهد کرد و بر مسند پادشاهی کشور و تخت سلطنت همچون فریدون و جمشید عمر می یابد و دنیا را در چنبره ی سیاست و کیاست خود خواهد گرفت و در علم و حکمت و بخشندگی و کرامت و اخلاق پسندیده، بر تمام پادشاهان روی زمین برتری خواهد یافت. اما بعداز آنکه چندین سال از عمر او گذشت، خطری در کمین جانش است ولی به فضل خداوند و توجه شاه آن حادثه از او می گذرد و آن مشکل برطرف می شود و بخت و پیروزی روی می نماید و فتح و نصرت با او انس می گیرد و دیگر هیچ غباری بر صفحه های کمال او نمی نشیند و دیگر هیچ سختی ای نمی بیند.»
آنگاه دایه ای سالم که طبعی معتدل داشت و زیبارو و بخشنده بود، آوردند و شاهزاده را به او سپردند تا به او شیر داد و تربیتش را به عهده گرفت و شاهزاده نیز نیرو می گرفت. وقتی سن او به دوازده سال رسید، پادشاه او را نزد استاد فرستاد تا علم و فرهنگ و آداب پادشاهی بیاموزد. اما شاهزاده در مدت ده سال هیچ چیزی از هیچ دانشی یاد نگرفت و در او اثری از حکمت ظاهر نشد. شاه نیز به خاطر همین، آزرده و دلتنگ شد و امر کرد تا آن فیلسوفان را به حضور آوردند و شاه مجلسی آراست و با آنها از راه اشاره و استخاره چنین گفت: «پادشاهان ناگزیر از شناخت آداب ریاست و شناخت لوازم سیاست و کسب فیض از علم و گستردن عدل و فکر و رای صحیح و حل گره امرای حکومت و برطرف کردن دشمنان داخلی و قلع و قمع دشمنان خارجی و مهجور کردن حسودان و تربیت امرا و نابودی دشمن و حل مشکل ها و معضلها و آیین پادشاهی بنا به آداب بزرگواری و جوانمردی و اسباب آن و مهربانی به دوستان و کم کردن رنج خدمتکاران هستند؛ زیرا کارهای کشور را جز به هوش کامل و سیاست فراگیر و به دست آوردن رای ها نمی توان سامان داد. پس هر کدام از شما جداگانه باید به این امر مهم اهتمام کند و این خدمت را بجا آورد و در آنچه برای نصیحت و یادگیری او به کار است، کوتاهی نکند و به او نکته های دانش و حکمت بیاموزد تا آماده ی تکیه کردن بر تخت شاهی شود؛ زیرا باز سفید هر چند که خود شایسته است اما تا رنج آموزش و بیداری نکشد و برای تربیت و تهذیب ریاضت نبیند، زیور طلا بر پای او نمی بندند و از دست پادشاهان برایش مَرکب نمی سازند. همچنین طلا و نقره وقتی از معدن بیرون می آید با ضایعات آن معدن آمیخته است و تا آن را در محک قرار ندهند و با قدرت آتش ناخالصی ها را از او جدا نکنند، خالص نخواهد شد و سزاوار ساختن پایبند عروسان و تاج شاهان نمی شود.»
حکیمان و وزیران شاه او را ستودند رای بلند او را پذیرفتند و عهد و اعتماد خود را با شاه محکم کردند و گفتند:

«ای رای تو بر سپهر تدبیر
صورت گر آفتاب تقدیر

راز گره پیاز مانند پیش
دلِ تو برهنه چون شیر

نهالی که در چمنزار پادشاهی روییده و در دستگاه سعادت شاهانه پرورش یافته باشد، قلم دانش ها ورقهای دفتر سفید و شکوفه های درختش را همچون ابر باران زا از گَرد غفلت و فراموشی می شوید و نسیمِ بوی او دنیا را عطرآگین و خوش بو می کند.»
پس از میان آن هزار فیلسوف، هفت تن را برگزیدند و اختیار این امر مهم را به دست کفایت تدبیر آنها دادند. این هفت حکیم سه شبانه روز نشستند و در جوانب کار به شور نشستند و در اقبال شاهزاده نگاه کردند و هر کدام نظری می دادند. هیچ کدام آغاز کار را صواب ندید و همه گفتند: «وقتی در مدت ده سال هیچ چیز از انواع دانش و حکمت نیاموخته و طبعش پذیرای آموزش و تلقین نشد، آن هم هنگامی که در ابتدای رشد و نمو بود، قریحه ی او بر آموزش و ادب انس نگرفت و ریاضت نبرد، حال که ذهنش مستهلک شده، کی می تواند پذیرای آموزش باشد، مانند آهنی که در خاک شور باشد، زنگار می گیرد و اگر بیشتر بماند زنگ تمام جوهرش را می خورد و بعداز آن با هیچ آتش و دارویی درمان نمی گیرد و خالص نمی شود؛ یا نهالی که از اول کج روییده باشد، اگر برای استواری و راست کردنش بسیار سعی و کوشش شود، خیلی زود می شکند و تباه می شود و رنجهای پروراننده اش ضایع می شود.»
در میان این هفت فیلسوف، فیلسوفی به نام سِندباد بود. سِندباد گفت: «در طالع این کودک نحوستی وجود داشت که اکنون آن نحوست از بین می رود. من او را می پذیرم و تمام دانش ها را به او می آموزم، چرا که آدمی با حیله و چاره گری، پرنده ی آسمان را به دام می اندازد و ماهی را از قعر دریا صید می کند. با ممارست می توان اسب توسن سرکش را تربیت و رام کرد.»
فیلسوفهای دیگر گفتند: «سندباد در فضل و دانش از همه ی ما برتر است و در میان ما کسی از او حاذق تر نیست؛ زیرا دست روزگار او را در به دست آوردن دانش و حکمت غرق کرده است. هر پرنده ای را که تربیت کنند با سیمرغ رقابت و با طاووس هم نشینی می کند و هر صورت زیبایی که عقل او را آرایش کند و زیور ذوق و قریحه بر او ببندد می تواند با خورشید برابری و با ماه همسری کند و نفس او خاصیت نفس زنده کننده ی عیسی می یابد و رای او در طبعهای نادر و مشکل پسند اثر می کند.»
سندباد گفت: «آری! هر چند من حکیم و دانشمندم؛ اما به حرف شما مغرور نمی شوم و به تهییج شما فریب نمی خورم؛ چنانکه آن میمون به حرف روباه در دام افتاد!»
فیلسوفان پرسیدند: «چگونه بود؛ آن داستان را برای ما بازگو!»

داستان میمون و روباه و ماهی

سندباد گفت: «آورده اند که روباهی در راهی می رفت و یک ماهی دید. با خود فکر کرد که چنین جایی که نه دریا و نه رودی و نه دکه ی صیاد و ماهی فروشی است، ماهی چگونه می تواند باشد؟ این خالی از حیله و دامی نیست. روباه ماهی را رها کرد و به راهش ادامه داد. در راه به میمونی برخورد. روباه به میمون سلام کرد و آداب خوش آمد و رسم خدمتگزاری بجا آورد و گفت: حیوانات و جانوران جنگل مرا از جهت آنکه به من در امر پیامبری اعتماد داشتند، نزد تو فرستادند و پیغامها داده اند و می گویند تاکنون پادشاه جانوران، شیر بود که ما را در ظلم و خونریزی رنجهای فراوان پیش آورد؛ حال می خواهیم او را از پادشاهی عزل کنیم و زمام این امر مهم را در دست تدبیر با کفایت تو بگذاریم. اگر تو بپذیری و به سامان دادن این کار رغبت ورزی به فلان جای بیا.
میمون را طمع مُلک و پادشاهی فریفت و بی درنگ به همراه روباه بازگشت. روباه وقتی دانست به جای آن ماهی نزدیک شدند، ایستاد و دستها را به دعا گشود و گفت: ای پادشاهی که عقل و جهل را تو در مغزها پرورش می دهی و دانش و نادانی را تو در دلها جمع می کنی، اگر این کار ما صورت تحقق به خود می گیرد، به ما مژده ای بده که تاکنون هیچ سعادتمندی مثل و مانند آن را ندیده باشد!
وقتی چند قدم رفتند، آن ماهی ظاهر شد. روباه گفت: الله اکبر! این هم علامت آنکه دعای من اجابت و چنین نشانه ای پیدا شد و چنین کرامتی روی نمود. اکنون تو بر این نعمت سزاوارتری.
میمون این عشوه های روباه را همچون شکر خورد و به سوی ماهی رفت و دستش را دراز کرد، ناگهان طنابهای دام در رفت و پای میمون را به سختی گرفت و آن را محکم بست و ماهی از دام پایین افتاد. روباه جلوتر رفت و شروع به خوردن ماهی کرد. میمون گفت: تو چه می خوری و این که به سختی مرا گرفته چیست؟ روباه پاسخ داد: پادشاهان ناگزیر از تحمل بند و زندانند و رعایا نیز ناگزیر از دریافت لقمه و طعمه هستند!»
دیگر حکیمان زبان به تحسین سندباد گشودند و گفتند: «سندباد در هر باب دانا و هر مشکل پیچیده ای برایش روشن است. به خصوص که او در هر علم و شغلی بر ما تقدم دارد و در کارش تمام فن ها بر لطافت طبعش همیشه همچون زلف و خال به فضل و حکمت آراسته و گلزار گفتار او از خارهای دروغ و ناراستی پیراسته است.»
سندباد گفت: «من نمی گویم که از شما داناترم و نیز نمی گویم که نادان ترم، آنطور که آن شتر به گرگ و روباه گفت!»
حکیمان پرسیدند: «داستان آن چیست؟ بازگو!»

نظرات کاربران درباره کتاب روایتی ساده و روان از سندبادنامه