فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دست از این مسخره‌بازی بردار، اوستا

کتاب دست از این مسخره‌بازی بردار، اوستا
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب دست از این مسخره‌بازی بردار، اوستا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دست از این مسخره‌بازی بردار، اوستا

تشبیه‌های فراوان در متن، و بعضی رگه‌های بومی‌گرایی و نمادگرایی نیز از نقاط مورد انتقاد نوشته‌های مو یان بوده است. با این وجود، نباید از زبان کنایی تیز و ظریف او غافل شد. تکه‌پرانی‌های راویانِ این داستان‌ها به سیاست‌های وقتِ دولت چین، بررسی زندگی‌های انفرادی آدم‌هایی معمولی در بحبوحه‌ی وقایع تاریخی بزرگی نظیر جنگ با ژاپن و بنیان‌گذاری جمهوری خلق یا انقلاب فرهنگی، و تلفیق طنزآمیز دیدگاه‌هایی سنتی با فرم مدرن از نقاط قوت این داستان‌هاست. خواننده، در پایان کتاب، به‌روشنی می‌تواند نقش نشانه‌هایی چون «رنگ سرخ» و «فولاد» و «زندگی روستایی» را لابه‌لای روایت داستان‌ها دریابد. اما اوج کار مو یان، تلفیقِ قدرتمند فانتزی با رئالیسمی بی‌رحمانه است. در سبکِ «رئالیسم وهمی» مو یان، شگفتی یا ترسِ حاصل از امر فانتاستیک (به عنوان آن‌چه در عالم واقع امکان وقوع ندارد) تنها لحظه‌ای دوام دارد، چرا که واقعیتِ مهیب و بی‌رحم، بلافاصله آن را هم از آنِ خود کرده، و بدل به بخشی از نظامِ مخوفِ سلطه‌ی فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی‌اش می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دست از این مسخره‌بازی بردار، اوستا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی مترجم فارسی

با یک چینی بحث برانگیز، از امریکا تا ایران

گوآن مویه(۲۱) در هفدهم فوریه ی ۱۹۵۵ در دهستانِ گائومی از استان شاندونگ(۲۲) چین به دنیا آمد. در یازده سالگی و در پی انقلاب فرهنگی چین، مدرسه را رها کرد و به کشاورزی و دامداری، و بعدها کار در کارخانه و ارتش روی آورد. پس از آشنایی با ترجمه های چینیِ آثار همینگوی، فاکنر، و مارکز(۲۳)، وارد آکادمی هنرهای ارتش شد، و نوشتن را جدی تر گرفت. نام مستعاری که در سال ۱۹۸۴ برگزید، «مو یان»، به معنای «حرف نزن» است. از رمان های معروفش می توان به ذرت خوشه ایِ سرخ، منظومه های سیر، و زندگی و مرگ دارند از پا دَرَم می آورند اشاره کرد. او برای «آمیزش قصه های عامیانه با تاریخ و با عصر حاضر از طریق رئالیسم وهمی» در سال ۲۰۱۲ برنده ی نوبل ادبیات شد.
جایزه ی نوبلِ مو یان، سروصدای زیادی در محافل ادبی و سیاسی به پا کرد. بسیاری از مخالفان دولت چین و نویسندگان خارجی مو یان را متهم به سازش با دولت و قلب واقعیات تاریخیِ چین می دانند.(۲۴) از سوی دیگر، موافقانِ نویسنده ی چینی، زبان او را کنایی و مبتنی بر هجو دانسته و به سانسور شدید آثارش پیش از چاپ اشاره می کنند.(۲۵) در هر حال، به نظر می رسد که دست کم نزدِ کتاب خوانان حرفه ای انگلیسی زبان، به کمک ترجمه های هاوارد گلدبلات،(۲۶) این پیش گویی اِیمی تَنِ(۲۷) نویسنده درست از آب درآمده باشد که «صدای مو یان، درست مانند کوندرا(۲۸) و گارسیا مارکز، راه خود را به قلب خوانندگان امریکایی باز خواهد کرد.»

حرفِ خانمِ تَن پُربی راه نبود. پی خبر جایزه ی نوبلِ مو یان، موجی از چاپ های جدید و بیرون کشیدنِ کتاب های باقی مانده در انبار و تجدید چاپ آثار نویسنده ی چینی به راه افتاد. شهرت دیریاب مو یان البته بیشتر به خاطر رمان های انسان گرایش در بستر تاریخی و سیاسیِ چینِ قرن بیستم ــ به ویژه شاهکارش، ذرتِ خوشه ای سرخ ــ است، اما داستان های کوتاهش هم غرابت خاصی دارند.
واقعیت آن است که انگلیسی شده ی نثر مو یان، جلای چندانی ندارد، و همین، کارِ ترجمه اش را سخت تر می کند. تشبیه های فراوان در متن، و بعضی رگه های بومی گرایی و نمادگرایی نیز از نقاط مورد انتقاد نوشته های مو یان بوده است. با این وجود، نباید از زبان کنایی تیز و ظریف او غافل شد. تکه پرانی های راویانِ این داستان ها به سیاست های وقتِ دولت چین، بررسی زندگی های انفرادی آدم هایی معمولی در بحبوحه ی وقایع تاریخی بزرگی نظیر جنگ با ژاپن و بنیان گذاری جمهوری خلق یا انقلاب فرهنگی، و تلفیق طنزآمیز دیدگاه هایی سنتی با فرم مدرن از نقاط قوت این داستان هاست. خواننده، در پایان کتاب، به روشنی می تواند نقش نشانه هایی چون «رنگ سرخ» و «فولاد» و «زندگی روستایی» را لابه لای روایت داستان ها دریابد.
اما اوج کار مو یان، تلفیقِ قدرتمند فانتزی با رئالیسمی بی رحمانه است. در سبکِ «رئالیسم وهمی» مو یان، شگفتی یا ترسِ حاصل از امر فانتاستیک (به عنوان آن چه در عالم واقع امکان وقوع ندارد) تنها لحظه ای دوام دارد، چرا که واقعیتِ مهیب و بی رحم، بلافاصله آن را هم از آنِ خود کرده، و بدل به بخشی از نظامِ مخوفِ سلطه ی فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی اش می کند.
بر این مبنا، به رغم همه ی نقاط ضعف و قوتِ «ادبی» مو یان، و به رغم احساساتی گرایی لحنِ روایت در پاره ای مواقع، داستان های او پیش و بیش از هر چیز، متکی اند به سبک، فضاسازی، و نگاهی متفاوت، یا به عبارتی دیگر، گزارشی متفاوت از زندگی روزمره ی آدمی در دل فرابافتی عظیم و سرکوبگر.
این میان، موردِ مو یان در ایران کمی هم سخت تر می شود. در پی صحبت با ناشر، تصمیم گرفته شد عملاً دو داستان از این مجموعه را، به دلیل برخی تفاوت ها و حساسیت های فرهنگی، یک سر از کار حذف کنیم. اما از آن جا که هم من و هم ناشر، خودمان را در قبال خواننده ی حرفه ای تر مسئول می دانیم، این تصمیم هم گرفته شد تا دست کم صفحاتی را به شرح خط داستانی و نمونه ای از نوشتارِ آن دو داستان اختصاص داده و در قالب پیوستی بر متنِ داستان های دیگر ارائه دهیم؛ به خصوص این که داستان اول عنوان کتاب را هم بر خود دارد.
در ازای این دو حذف، دو پیوست دیگر هم به کتاب افزوده شد. تکه ای درخشان از رمان بوم!(۲۹)، که چون داستانی کوتاه نخستین بار در نشریه ی نیویورکر(۳۰) (۲۶ نوامبر ۲۰۱۲) چاپ شده بود، همراه با مصاحبه ای با هاوارد گلدبلات، مترجمِ اصلی مو یان به انگلیسی؛ و در پایان، بیانیه ی نوبلِ این نویسنده، که خواندنش قطعاً خالی از لطف نیست.

بابک تبرّایی
زمستان ۱۳۹۲

شِن گاردن(۳۱)

بالای درختِ اقاقیایی بیرونِ شیرینی فروشی صاعقه ای زد و از کابلِ تراموای کشیده زیر درخت جرقه های برّاقی پراند. نخستین آسمان غرمبه ی تابستان آدم های توی خیابان را غافلگیر کرد و برای پناه گرفتن سریع دواندشان زیرِ آویزِ مغازه های هر دو طرفِ خیابان. دوچرخه سوارها خم شدند روی دسته های دوچرخه شان و چسبیده به پیاده رو تا جان داشتند رکاب زدند. بادِ خنکی میان برگه های اُریبِ باران وزیدن گرفت. فرار مردم از رگبار بلوای توی خیابان را بدتر کرد.
مرد و زن پشت میزی روبه روی هم توی شیرینی فروشی تاریک نشسته بودند، با نوشیدنی های غیرالکلی در مقابل و تکه های درخشان و غوطه ورِ یخ توی لیوان های تیره شان. مگسی تنها دورِ دو کروآسانِ خشک شده روی میز چرخ می زد.
مرد یک وری سر گرداند تا به صحنه ی پُربلوای بیرون توی خیابان نگاه کند. شاخ وبرگ های درخت اقاقیا دیوانه وار از باد چَک و لگد می خوردند و غبارِ ریزی را پخش می کردند روی زمین. بوی گندِ گِل ولای راهش را باز کرده بود توی مغازه و آن بوی کَره ای مخصوص شیرینی فروشی ها را در خود بلعیده بود. ترامواها از جایی در دوردست آهسته روی ریل شان می غلتیدند و پشتِ سرِ هم می جستند. بارانِ سنگینِ کوبنده بر سقفِ ماشین ها ابری از بخارِ خاکستری می ساخت. ترامواها پُر بودند از مسافرهایی که سرِ خیلی هاشان از پنجره های باز بیرون آمده و در هجومِ قطره های گزنده ی باران مانده بود. گوشه ی لباسِ قرمزی لای یکی از درهای تراموا گیر کرده و خیس، مثل پرچم لشکری شکست خورده، پهنِ پله ی ورودی شده بود.
مرد از میان دندان های به هم فشرده اش پراند «بذار بباره، هر چی شدیدتر بهتر. دیگه وقتش بود. بعدِ شیش ماه بی بارونی و بلکه هم بیشتر، شهر تقریباً خشک شده بود. اگه این بی آبی بیش از این ها طول می کشید، درخت ها خشک می شدن و می مُردن.» کمی مثل یکی از شرورهای توی فیلم های انقلابی حرف می زد. «اون جا که تو هستی چه جوریه؟ خیلی وقته بارون نیومده، گمونم. من هر روز گزارش هواشناسی تلویزیونو نگاه می کنم تا هوای اون جایی که تویی دستم باشه. واقعاً تحت تاثیر شَهرکت قرار گرفتم. من از شهرهای بزرگ بیزارم و اگه واسه خاطر بچه هه نبود، خیلی وقت پیش برا زندگی می اومدم اون جا. شهرهای کوچیک خیلی آروم و زنده ان. تعجب نمی کنم اگه آدم های شهرکِ تو ده سال بیشتر از آدم های شهرها عمر کنن.»
زن گفت «دلم می خواد شِن گاردن رو ببینم.»
«شِن گاردن؟» مرد برگشت تا او را نگاه کند. «شِن گاردن یه جایی تو استان ژِجیانگ(۳۲) نیست؟ هانگ ژو(۳۳)؟ یا شاید هم جین هوآ(۳۴). می دونی، وقتی به میان سالی می رسی مغز زودتر از همه از کار می افته. چهار پنج سال پیش من حافظه ی فوق العاده ای داشتم، ولی الان دیگه نه.»
«هر بار می آم بِی جینگ می خوام شِن گاردنو ببینم، ولی هیچ وقت بهش نمی رسم.» چشمانش توی تاریکی برق زدند و صورت تکیده و بی رنگش جانی گرفت.
از درون جاخورده از این منظره، مرد رو برگرداند تا از نگاهِ نافذِ زن پرهیز کند. صدای خودش را شنید که خشک گفت «این جا تو بِی جینگ ما یوآن مینگ گاردنز(۳۵) داریم و قصر تابستانه(۳۶)، ولی من هیچ شِن گاردنی این دوروبر نشنیده ام.»
زن سریع دست دراز کرد زیر صندلی سمت چیزهایش، دو کیسه پلاستیکِ کوچک را گذاشت توی یک کیسه ی خرید کاغذی و بعد آن را چپاند توی کیف دستی پلاستیکِ بزرگش.
«ان قدر زود داری می ری؟ مگه قطارت واسه ساعت هشت امشب نبود؟» با اشاره به کروآسان ها، سرسری گفت «بهتره اینو هم بخوری. ممکنه تو قطار شام گیرت نیاد.»
زن کیف دستی پلاستیک را محکم چسباند به سینه اش، سرسختانه زل زد به مرد و با اصراری نومیدانه گفت «من می خوام شِن گاردنو ببینم. باید امروز برم ببینمش.»
موجِ تندی از بادِ سرد و بارانی از در وزید تو. مرد لرزید و بازوهایش را مالید.
«تا اون جایی که من می دونم، هیچ شِن گاردنی تو بِی جینگ نیست. اُه، حالا فهمیدم!» هیجان زده شد. «حالا روشن شد. شِن گاردن خیلی طرفِ جنوبه، توی شائوشینگ(۳۷)، استانِ ژِجیانگ. یه بار رفتم اون جا، بیشتر از ده سال قبل. خیلی از محل تولدِ لو شون(۳۸) دور نیست. یه گفت وگوی کنده کاری شده ی معروفی هست بین شاعرهای ازهم جداشده، لو یو(۳۹) و تَنگ وَن(۴۰)از سلسله ی سُونگِ جنوبی(۴۱). یه همچین چیزیه: "دستانِ لطیفِ صورتی ات / شرابِ زردبرچسب / رنگ های بهار شهر را پُر می کنند / بیدهای مجنون بر دیوارهای قصر." حقیقتشو بخوای، باغِ درب وداغون و یه مقدار دل گیریه که علف هرز برش داشته. همون جوریه که اون دوستم که بام اومده بود می گفت "ناراحت می شی اگه نتونی ببینیش، ولی ناراحت تر می شی اگه ببینیش..."»

نظرات کاربران درباره کتاب دست از این مسخره‌بازی بردار، اوستا

تا الان دو تا از داستان ها رو‌ خوندم. یعنی واقعاً مزخرف و بی سر و تهه. نمیدونم به چیِ این نوبل دادن!
در 6 ماه پیش توسط pou...m70
مجموعه چند داستان کوتاه مویان است که در سال ۲۰۱۲ جایزه نوبل ادبیات را کسب کرده... داستان کوتاهی که همنام کتاب است به دلیل آنچه که تفاوت های فرهنگی بیان شده به فارسی ترجمه نشده است !
در 2 سال پیش توسط P D