فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رز سپید

کتاب رز سپید
کتاب سوم، مجموعه سرگذشت گروهان سیاه

نسخه الکترونیک کتاب رز سپید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رز سپید

گروهان سیاه، سربازانی مزدور در خدمت بانو،در برابر شورشیان رز سپید می‌ایستند. آنان مردانی سرسخت هستند، مفتخر به محترم شمردن پیمان‌هایشان. بانو شرور است اما کسانی هم که به دروغ ادعا می‌کنند از پیروان روز سپید(تجسمی تازه از قهرمانی که قرن‌ها پیش نابود شده) هستند، همانا به شروری بانویند. با این حال اکنون برخی از افراد گروهان دریافته‌اند دختر کر و لالی که نجات و پناهش داده‌اند، تولد دوباره‌ی حقیقی رز سپید است. اکنون شاید راهی به سوی نور باشد. حتی برای کسانی همچون آنان جان سالم به در ببرند.

ادامه...

بخشی از کتاب رز سپید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




داستانی از سالیان گذشته

طبیب:
زن باز هم غر می زد. بومنز(۸) شقیقه هایش را مالید. ضربان توی سرش آرام نشد. چشمانش را پوشاند، زمزمه کرد: «سِیتا(۹)، سای تا(۱۰)، سوتا(۱۱).» حروف سوت مانندش خشمگینانه و مارمانند بود.
زبانش را گاز گرفت. هیچ کس روی همسرش جادو اعمال نمی کرد. هرکسی با وقار متواضعانه عواقب حماقت جوانی اش را تحمل می کرد. آه، اما عجیب وسوسه انگیز بود! عجیب تحریک کننده بود!
کافی است ای احمق! نقشه ی لعنتی را مطالعه کن.
نه جاسمین(۱۲) و نه سردرد کوتاه نیامدند.
«لعنت بهش!» وزنه ها را با دست از کناره های نقشه کنار زد، ابریشم نازک را به دور میله ی شیشه ای باریکی پیچید. میله را به درون بدنه ی استوانه ایِ نیزه ای عتیقه و جعلی سُراند. استوانه در قسمت دسته اش درخشان بود. غرولندکنان گفت: «بیساند(۱۳) توی یه چشم به هم زدن می فهمه.»
دندان هایش را به هم سایید، زخم معده اش درونش را می سوزاند. هر چه به پایان نزدیک تر می شد، خطر هم بیشتر بود. اعصابش خراب بود. می ترسید که سر آخرین مانع خرابکاری کند، این بزدلی او را در خود ببلعد و زندگی اش را تباه سازد.
سی و هفت سال زندگی طولانی در سایه ی تبر جلاد.
زیر لب گفت: «جاسمین و غرغرهای همیشگی اش.» پرده ی جلوی در را کنار زد و رو به پایین پله ها داد کشید: «حالا دیگه چه خبره؟»
خبرِ همیشگی بود. نق نق هایی نامرتبط با ریشه ی نارضایتی هایش. وقفه ای در مطالعات بومنز در ازای زندگی به هدر رفته شان که جاسمین، بومنز را مقصرش می دانست.
می توانست مردی مهم در اُور شود. می توانست خانه ای بزرگ پر از خدمتکاران حلقه به گوش به جاسمین بدهد. می توانست جامه ای از طلا به او بپوشاند. می توانست در هر وعده ی غذا به او گوشت دهد و چاقش کند. در عوض، زندگی دانش پژوهانه ای در پیش گرفته، اسم و حرفه اش را پنهان ساخته و همسرش را در این تعدی آشکار و خطرناک به جنگل کهن دخیل کرده بود. چیزی جز زمستان های یخبندان و پر از کثافت و هتک حرمت از سوی نگهبانان جاوید، به او نداده بود.
بومنز از پلکان باریک، پرسروصدا و خطرناک پایین رفت. دشنامی به زن داد، به روی زمین تف انداخت، نقره ای در پنجه ی خشک شده ی زن انداخت، او را کنار زد و ملتسمانه آرزو کرد که این بار غذایی لذیذ داشته باشند. فکر کرد، هتک آبرو؟ ای پیرزن زشت بهت می گم هتک آبرو چیه. بهت می گم زندگی کردن با یه غرغروی دائمی، یه کیسه ی پیر و بی روح و زشت و رویاهای نوجوانی چه حالی داره...
زیر لب گفت: «بس کن بومنز. اون مادر پسرته. مقرریش رو بهش بده. اون بهت خیانت نکرده.» با تمام این احوال، آن ها هنوز امیدی واحد داشتند که به نقشه ی روی ابریشم بازمی گشت. برای جاسمین سخت بود که بدون آگاهی از پیشرفتش منتظر بماند و در عین حال بداند که نزدیک به چهار دهه هیچ نتیجه ی ملموسی در برنداشته است.
زنگ در مغازه به صدا درآمد. بومنز به پیشه ی دروغین مغازه داری اش چسبیده بود. مرد کوتوله ای طاس و چاق با دستانی پر از رگ های آبی که دست به سینه شان کرده بود، با عجله جلو آمد. بومنز تعظیمی کوتاه کرد. «توکار(۱۴). فکر نمی کردم به این زودی بیای.»
توکار فروشنده ای از اُور بود، دوستِ پسرِ بومنز، استَنسیل(۱۵). رفتار اغراق آمیز و در عین حال روراست و گستاخانه ای داشت که باعث می شد بومنز تصور کند شبحی از جوانی خودش را می بیند.
«قصد نداشتم به این زودی برگردم، بو(۱۶). اما عتیقه ها عجله دارن. قوه ی ادراک رو بهتر می کنن.»
«یه تیکه ی دیگه می خوای؟ الان؟ تو اینجا رو خالی کردی.» شکایتی خموش و ناگفته شنید: بومنز، این یعنی تجدید تجهیزات و کار. زمان برای تحقیقات از دست رفته.
«حکومت امسال پرجنب و جوشه. بو، این اطراف ول نچرخ. از فرصت خوب استفاده کن. ممکنه سال دیگه بازار به اندازه ی تسخیرشدگان مُرده باشه.»
«اون ها... شاید من زیادی پیر شدم توکار. دیگه از جروبحث هام با بیساند لذت نمی برم. گندش بزنن. ده سال پیش رفتم دنبالش. یه جر و بحث خوب آدم رو از کسلی درمیاره. این جستجوی مدام هم خرد و خمیرم کرده. داغون شدم. فقط دوست دارم توی ایوان کوچیکم بشینم و گذر زندگی رو تماشا کنم.» بومنز در حالی که وراجی می کرد، بهترین شمشیرهای عتیقه، قطعات زره، طلسم های سربازان و سپری تقریباً سالم را بیرون آورد. جعبه ای از تیرهایی با حکاکی گل رز. جفتی نیزه ی سر پهن، نیزه های باستانی روی میله ای بدلی و مشابه اصل سوار شده بود.
«می تونم چند نفر برات بفرستم. بهشون نشون بده کجا رو بِکَنن. حق الزحمه ات رو پرداخت می کنم. نیازی نیست کاری انجام بدی. بو، عجب تبر محشریه. تلکوری؟ می تونم یه قایق پر از سلاح های تلکوری بفروشم.»
«در واقع اوکیتِلی(۱۷)» زخم معده اش تیر کشید. «نه. به کمک نیازی نیست.» فقط همین یکی را کم داشت. تعدادی جوان کله شق که در حین محاسبات میدانی اش از روی شانه اش سرک بکشند.
«فقط یه پیشنهاد بود.»
«متاسفم. نگران من نباش. جاسمین امروز صبح هوام رو داشت.»
توکار به آرامی پرسید: «چیزی مرتبط با تسخیرشدگان پیدا کردی؟»
در این سال ها بومنز نقش بازی کرده و خود را ترسو جلوه داده بود. «تسخیرشدگان؟ مگه احمقم؟ حتی اگه می تونستم از جلوی فرابین هم ردش کنم، بهش دست نمی زدم.»
توکار موذیانه لبخندی زد. «البته. دوست نداریم به نگهبان های جاوید توهین کنیم. با این حال... مردی توی اُور هست که پول خوبی بابت چیزی می ده که متعلق به یکی از تسخیرشدگان باشه. حاضره روحش رو برای چیزی که متعلق به بانو باشه بفروشه. عاشقشه!»
«بانو به این قضیه مشهوره.» بومنز از نگاه خیره ی مرد جوان تر خودداری می کرد. استنس(۱۸) چقدر لو داده بود؟ این هم یکی از تله های بیساند بود؟ بومنز هر چه پیرتر می شد، کمتر از این بازی خوشش می آمد. اعصابش برای این زندگی دوگانه ی پیش رو گرفته، بسیار ضعیف بود. وسوسه شده بود که فقط محض آسودگی خیال اعتراف کند.
نه امکان نداشت! سرمایه گذاری عظیمی انجام داده بود. سی و هفت سال زمان کمی نبود. هر دقیقه اش را به کندوکاو و حفاری پرداخته بود. به دزدکی کار کردن و نقش بازی کردن گذرانده بود. فقر مطلق را به جان خریده بود. نه، نمی شد تسلیم شود. حالا نه. نه حالا که آن قدر نزدیک شده بود!
اعتراف کرد: «در مسیرم منم عاشق بانو شدم، اما عقل سلیمم رو از دست ندادم. اگه چیزی پیدا کنم بیساند رو صدا می زنم. اون قدر بلند صداش می زنم که صدام تا اُور بیاد.»
توکار نیشخند زد: «خیلی خوب. هر چی تو بگی. بلاتکلیفی بسه.» کیفی چرمی در آورد.
«نامه هایی از استنسیل.»
بومنز کیف را گرفت. «از آخرین باری که تو اینجا بودی ازش خبری ندارم.»
«بو، می تونم بارگیری رو شروع کنم؟»
«البته. بفرما.» بومنز با حواس پرتی لیست کالاهای فعلی اش را از قفسه ای برداشت. «هر چی که برمی داری علامت بزن.»
توکار لبخند زند. «بو، این بار همه اش. فقط قیمت رو بگو.»
«همه اش؟ نصفش آشغاله.»
«بهت که گفتم، حکومت کار و بارش داغه.»
«تو استنس رو دیدی؟ حالش چطوره؟» در نیمه ی نامه ی اول بود. پسرش چیز مهمی برای بازگو کردن نداشت. نامه هایش پر از چیزهای بی اهمیت روزمره بود. نامه هایی از سر وظیفه. نامه هایی از طرف پسر برای والدین که جبران فاصله ی بی اندازه ی میان آن ها را نمی کرد.
«به طرز مزخرفی کاملاً سلامته. از دارالعلم خسته شده. بخون. یه غافلگیری توش هست.»
***
بومنز گفت: «توکار اینجا بود.» نیشخند زد، روی پاهایش می رقصید.
جاسمین اخم کرد: «اون دزده؟ یادت موند که ازش پول بگیری؟» چهره ی چاق و شلخته اش در حالتی از نارضایتی دائم شکل گرفته بود. عموماً دهانش به همان حال باز بود.
«از استنس چند تا نامه آورده بود. بگیر.» بسته را به او داد. سر از پا نمی شناخت.
«استنس داره میاد خونه.»
«خونه؟ نمی تونه. توی دارالعلم شغل داره.»
«مرخصی می گیره. برای تابستون میاد.»
«چرا؟»
«برای دیدن ما. برای کمک کردن توی مغازه. برای دور شدن و نوشتن رساله اش.»
جاسمین غرولند کرد. نیازی نداشت که نامه ها را بخواند. پسرش را بابت دنبال کردن علایق پدرش در پایتخت نبخشیده بود. «اون میاد اینجا که کمکت کنه اونجاهایی که تو نگشتی رو بگرده نه؟»
بومنز نگاه هایی دزدکی به پنجره های مغازه انداخت. دچار شَکی توجیه پذیر شده بود. «سال ستاره ی دنباله داره. ارواح تسخیرشدگان برمی خیزن تا برای پایان حکومتِ حاکم سوگواری کنن.»
این تابستان دهمین بازگشت ستاره ی دنباله دار را به همراه داشت و در زمان سقوط حاکم ظاهر می شد. ده تن تسخیرشدگان با قدرت آشکار می شوند.
بومنز در تابستانی که به جنگل کهن آمد، خیلی پیش تر از تولد استنسیل، شاهد گذری از ستاره ی دنباله دار شده بود. ماهورتپه با ارواحی متحرک تاثیربرانگیز شده بود.
هیجان دل و روده اش را به هم پیچاند. جاسمین از این قضیه خوشحال نبود، اما این همان تابستان بود. پایان جستجوی طولانی. فقط یک کلید برای رسیدن به حل معما کم داشت. با پیدا کردن آن می توانست ارتباط برقرار سازد، می توانست به جای بیرون کشیدن گفتگویی انجام دهد.
جاسمین با تمسخر گفت: «چرا وارد این ماجرا شدم؟ مادرم بهم هشدار داد.»
«زن، داریم درباره ی استنسیل حرف می زنیم. تنها بچه مون.»
«آه، بو، نمی خواد من رو یه پیرزن ظالم نشون بدی. البته که با آغوش باز به استقبالش می رم. فکر می کنی دوستش ندارم؟»
«نمی میری اگه بروز بدی.» بومنز مابقی کالاهایش را بررسی کرد. «چیزی جز بدترین آشغال ها نمونده. این استخون های پیرم حتی با فکر حفاری ای که باید انجام بدم درد می گیرن.»
استخوان هایش درد می کردند، اما همچنان روحش مشتاق این کار بود. انبارسازی بهانه ای باورپذیر برای گشتن در مرز ماهورتپه بود.
«هیچ وقتی بهتر از الان برای شروع کردن نیست.»
«داری سعی می کنی من رو از خونه بیرون بندازی؟»
«با این حرف احساساتم جریحه دار نشد.»
بومنز آه کشان مغازه اش را از نظر گذراند. چند تکه لباس های رزم پوسیده، سلاح های شکسته، جمجمه ای که نمی شد آن را متعلق به فرد خاصی دانست چرا که ویژگی مثلثیِ ظاهر افسران حکومتی را نداشت.
کلکسیونرها علاقه ای به استخوان های روستاییان یا پیروان رز سپید نداشتند.
فکر کرد، عجیبه. چرا این طور به شرارت علاقه مندند؟ رز سپید بسیار قهرمان تر از حاکم یا تسخیرشدگان است. همه رز سپید را فراموش کرده بودند جز افراد فرابین. تمام روستاییان می توانند نیمی از تسخیرشدگان را نام ببرند. ماهورتپه، جایی که شرارت بی قرار خفته است، نگهبانی می شود و گور رز سپید مفقود شده است.
بومنز غرغر کرد: «نه اینجا نه اونجا. وقت حمله به زمینه. اینجا و اینجا. بیل، عصای آب یاب، کیسه ها... شاید حق با توکار باشه. شاید بهتر باشه کمک بگیرم. فرچه ها. کمک می کنن تا وسایل رو این ور اون ور ببرم. زاویه سنج، نقشه ها! نباید اونا رو فراموش کنم. دیگه چی؟ روبان های ادعا کردن. البته. آن مِن فوی(۱۹) بی وجدان.»
وسایلش را در بسته ای پیچید و ابزارها را از تمام بدنش آویزان کرد. بیل و شن کِش و زاویه سنج برداشت. «جاسمین. جاسمین! در لعنتی رو باز کن.»
زن از میان پرده هایی که محل خواب و زندگی شان را می پوشاند نگاهی انداخت. «ابله اول باید اون رو باز می کردی.»
خرامان خرامان عرض مغازه را طی کرد. «بو، بالاخره یکی از همین روزها یه نظمی پیدا می کنی. احتمالاً بعد از مراسم دفن من.»
بومنز غرولندکنان در خیابان پیش رفت. «روزی که بمیری نظم می گیرم. رو حرفم حساب کن. ترجیح می دم قبل از این که نظرت عوض بشه تو رو توی زمین بذارم.»

گذشته ی نزدیک: غراب(۲۰)

ماهورتپه در شمالِ دورِ شهر افسون قرار گرفته است، در جنگلی کهن که در افسانه های رز سپید داستان ها دارد. غراب، تابستانِ پس از شکست حاکم در گریز از گورش از طریق ژونیپر، به آن شهر رفت. نوکران بانو روحیه ای عالی داشتند. شرور بزرگِ درون پشته ی بزرگ دیگر جای هراسی نداشت. بقایای شورشی ها تار و مار شده بودند. امپراتوری دیگر هیچ دشمن برجسته ای نداشت. ستاره ی دنباله دار بزرگ، قاصد تمامی بلایا تا سالیانِ سال بازنخواهد گشت.
تنها یک مقاومت متمرکز باقیمانده است، کودکی که مدعی حلول دوباره ی رز سپید در جسمی تازه است.
ولی آن کودک فراری بود و با افراد باقیمانده ی گروهان سیاهِ خائن می گریخت. ترسی در این باره وجود نداشت. منابع بی پایان بانو آن ها را نابود می ساخت.
غراب جاده ی اُور را لنگ لنگان، تک و تنها با کوله ای بر پشت و عصایی که محکم در دست گرفته بود، پیش رفت. گفته بود یکی از سربازان کهنه کار و از کارافتاده ی لشکر فورزبرگِ لنگ است. کار می خواست. برای مردی که چندان غروری نداشت کارهای فراوانی بود. نگهبانان جاوید حقوق خوبی می گرفتند. بسیاری از کارگران کارهای سخت وظایف خود را ترک کرده بودند.
در آن زمان، هنگی در ماهورتپه مستقر شده بود. به علاوه اشخاص غیرنظامی زیادی اطراف مجموعه را احاطه کرده بودند.
غراب میان آن پنهان ماند. زمانی که گروهان ها و گردان ها به بیرون از ماهورتپه منتقل شدند، به عنوان فردی ثابت از آن منطقه شده بود.
ظرف می شست، اسب ها را تیمار می کرد، اصطبل ها را تمیز می کرد، پیغام هایی می برد، زمین ها را جارو می کشید، سبزی پاک می کرد و هر کار سختی را برای گرفتن چند سکه ی مسی به جان می خرید. مردی قدبلند با پوست تیره، ساکت و غرق در خودش بود که هیچ دوست خاصی نداشت و البته دشمنی هم نداشت. به ندرت با کسی ارتباط برقرار می کرد.
پس از چندین ماه درخواست کرد و مجوز سکونت در خانه ای فِکسنی و متروکه را گرفت. متروکه بودن خانه به خاطر متعلق بودنش به جادوگری از اُور بود. تا جایی که زمان و درآمدش اجازه داد، آن مکان را بازسازی کرد و مثل جادوگر پیش از خودش، ماموریتی را دنبال کرد که به خاطرش به شمال کشیده شده بود.
به مدت ده، دوازده و گاه حتی چهارده ساعت در روز غراب اطراف شهر کار می کرد بعد به خانه برمی گشت و کمی بیشتر کار می کرد. مردم متعجب بودند که او چه زمانی استراحت می کند.
اگر چیزی بود که غراب را بی اهمیت تر جلوه دهد، این حقیقت بود که او کامل در نقشش فرو نمی رفت. بیشتر افراد دون پایه و نوکرها از انواع توهین ها رنج می بردند. غراب چنین چیزی را نمی پذیرفت.
کافی بود متهم شود، چشمانش به سردی فولاد زمستانی می شد. تنها یک مرد پس از دریافت آن نگاه غراب را تحت فشار گذاشت. غراب با بی رحمی و بی باکیِ شدیدی او را کتک زد.
کسی به او شک نکرده بود که زندگی دوگانه ای دارد. بیرون از خانه اش غراب جاروزن و کارگری ساده بود؛ فقط همین. با تمام وجود این نقش را ایفا می کرد. وقتی در خانه بود، در ساعات بیداری غرابِ سازنده و خلاق بود؛ از خانه ای قدیمی، خانه ای نو می ساخت. فقط در ساعات اندکی، در زمان هایی که همه جز نگهبان شب خواب بودند، تبدیل به غرابی با ماموریتی خاص می شد.
غرابِ سازنده در دیوار آشپزخانه ی جادوگر گنجی یافت. آن را به طبقه ی بالا برد، جایی که غرابِ پنهان از سایه ها قدم به بیرون می گذاشت. تکه کاغذ قدیمی واژه هایی با دست خطی لرزان در خود داشت؛ یک کلید رمز.
یخِ آن چهره ی نحیف و تیره پوست که مدت ها رنگ لبخند ندیده بود، فروریخت. چشمان تیره اش درخشیدند، انگشتانش چراغی را روشن کردند.
غراب نشست و یک ساعت تمام به ناکجا خیره ماند. سپس همچنان که لبخند به لب داشت، به طبقه ی پایین رفت و به دل شب زد. هر زمان که با نگهبان شب روبه رو می شد، دستش را به نشانه ی سلام بالا می برد.
حالا شناخته شده بود. کسی با حق گشتن لنگ لنگانش در آن اطراف و تماشای چرخه ی صورت فلکی مخالفتی نداشت.
هنگامی که اعصابش آرام می شد به خانه بازمی گشت. اینک خواب بر او حرام شده بود. کاغذها را زیر و رو کرد، شروع به خواندن، کشف رمز، ترجمه و نوشتن نامه ای داستان وار کرد که تا سال های سال به مقصدش نمی رسید.

نظرات کاربران درباره کتاب رز سپید

لطفا بقیه جلدها رو هم قرار بدید... چون کتاب سرای تندیس تا جلد پنجم رو منتشر کرده... همینطور کتاب نخستین قانون جو ابرکرامبی هم کتاب فوق العاده ایه.
در 1 سال پیش توسط سپهر سعیدی
لطفا بقیه جلدا رو قرار بدید...چند وقته چاپ شده
در 1 سال پیش توسط رضا
خوب بود
در 2 سال پیش توسط Ham...man
سلام.لطفا بقیه جلد ها روهم قرار بدید .کتاب سرای تندیس تا جلد ششم رو ترجمه کرده.
در 10 ماه پیش توسط محمد
خوب بود
در 2 سال پیش توسط هلیااا حسینیون
سلام ، لطفا بقیه کتاب های مجموعه رو قرار بدین ، تا کتاب ششم رو کتابسرای تندیس چاپ کرده.
در 10 ماه پیش توسط محمد
این مجموعه سه جلدی هست ؟
در 2 سال پیش توسط سعید ولیان
عالی
در 2 ماه پیش توسط شهریار قنبری