فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گروهان سیاه

کتاب گروهان سیاه
کتاب اول، مجموعه سرگذشت گروهان سیاه

نسخه الکترونیک کتاب گروهان سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گروهان سیاه

حاکم جادوگری بی‌نهایت قدرتمند است که توانایی تبدیل خشن‌ترین دشمنانش را به خدمتکارانی وفادار دارد حتی آنان که جادویی برابر با جادوی او دارند. نیرومندترین قربانیانش ده تن تسخیرشدگان یا به طور خلاصه تسخیرشدگان خوانده می‌شوند. با یاری همسرش، بانو (کسی که مهارت جادوگری‌اش در رتبه‌ی دوم پس از حاکم است) قلمرویی می‌یابد که برای شرارت بی‌همتاست. آن مکان را شخصی شورشی به نام رز سپید برانداخته است ولی نه آن زن و نه هیچ جادوگر شورشی دیگری آن‌قدر قدرتمند نبودند که بتوانند حاکم، بانو یا تسخیرشدگان را نابود سازند. نهایت کاری که از پس آن برآمدند بیهوش کردن آن‌ها و محبوس کردن‌شان بود. زندانشان مکانی با نام ماهورتپه بود. آن‌ها درون تپه‌های ماهور مدفون شده بودند. پس از گذشت چهار قرن، جادوگر بومنز با گذر از ماهورتپه بانو را بیدار می‌کند تا از او مهارتهایش را بیاموزد. بانو کنترل را به دست می‌گیرد و آزاد می‌شود؛ بومنز را در حالت روحانی نیمه‌نامیرایی اسیر می‌کند. سپس تسخیرشدگان را آزاد می‌سازد اما به حاکم خیانت و او را همان جا رها می‌کند و برای احیای امپراتوری به پیش می‌رود. همانند گذشته، شورشی‌ها برخاستند و این بار محفل هجده تن رهبری‌شان می‌کرد. محفل متشکل از جادوگرانی بود که به تنهایی یارای مقابله با تسخیرشدگان را نداشتند اما همواره در اهداف‌شان متحد بودند. از سوی دیگر تسخیرشدگان به همان مقدار که با شورشی‌ها جنگ دارند، میان خودشان نیز در نزاع هستند. از سویی دیگر گروهان سیاه از طرف یکی از تسخیرشدگان با نام روح‌بند ناخواسته و ناآگاه به خدمت بانو درمی‌آیند و به خواست او می‌جنگند. طبیب سرگذشت گروهان را در این دوره‌ی پرمخاطره بازگو می‌کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گروهان سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: سفیر

تک چشم می گفت، عجایب و خبرهای بد به اندازه ی کافی زیاد هستند. باید خودمان را مقصر بد تفسیر کردن آن ها بدانیم. معلولیت تک چشم به هیچ وجه ادراک بی نظیرش را دچار نقص نمی کرد.
صاعقه از آسمان صاف به تپه ی نکروپولیتن(۱) اصابت کرد. آذرخش به لوحی برنزی برخورد که از مقبره ی فوروالاکا(۲) محافظت می کرد و هنگام برخورد نیمی از طلسم حبس را تخریب کرد. به ناگاه بارش سنگ شروع شد و از مجسمه ها خون جاری شد. کاهن ها در چندین معبد گزارش قربانی هایی را بدون قلب یا جگر دادند. یکی از قربانی ها پس از باز شدن دل و روده اش فرار کرده و هنوز دستگیر نشده بود. در سربازخانه ی فورک(۳) جایی که دسته های شهری اسکان داده شده بودند، تصویر تئوکس(۴) کاملاً برگشته بود. نُه شب متوالی، ده کرکس سیاه بر فراز باستیون(۵) می چرخیدند. سپس یکی از آن ها عقابی را که بر بالای برج کاغذ(۶) می زیست، بیرون راند.
منجمان از تعبیر این اتفاق امتناع می کردند چون از جانشان هراس داشتند. پیشگویی دیوانه در خیابان ها پرسه می زد و پایان قریب الوقوع دنیا را جار می زد. در باستیون، نه تنها عقاب رفته بود که پیچک های روی باروهای بیرونی پژمرده شده و راه را برای گیاه بالارونده ای باز کرده بودند که ظاهری تمام سیاه داشت جز نقاط اندکی که پرتوی شدید خورشید به آن راه یافته بود.
اما هر سال این رویداد رخ می داد. احمق ها می توانند از هر چیزی نشانه ای بسازند.
باید بیش از این محتاط باشیم. ما چهار جادوگر معمولی داشتیم که به ما در برابر خطرات آینده هشدار دهند؛ گرچه هرگز آن قدر مهارت نداشتند تا با امعا و احشا گوسفندان آینده را پیشگویی کنند.
با این حال، بهترین ِ غیبگوها کسانی هستند که از نشانه های گذشتگان پیشگویی می کنند. آن نشانه ها تاریخچه ای فوق العاده را گرد هم می آورند.
بریلِ(۷) همیشه متزلزل، آماده ی سقوط از پرتگاهی به درون آشوب بود. ملکه ی شهرهای جواهر(۸) منحط و آشفته شده و مملو از بوی تعفن انحطاط و فساد اخلاقی بود. تنها یک احمق از وجود چیزی دهشتناک در خیابان های شبانه شگفت زده می شد.
***
تمام پنجره ها را در آرزوی رایحه ی بندرگاه، بوی ماهی گندیده و هر چیز دیگری چهارطاق باز کرده بودم. حتی به اندازه ی به لرزه انداختن تار عنکبوتی هم نسیم نمی وزید. صورتم را با کهنه ای پاک کردم و با نگاه کردن به اولین بیمارم چهره در هم کشیدم. «مو فِرفِری(۹)، دوباره شپشک؟»
با ضعف نیشخندی زد. چهره اش رنگ پریده بود. «معده مه طبیب(۱۰).» خلاف اسمش سرش همانند تخم شترمرغی برق می زد. برنامه و دفتر نوبت نگهبانی را بررسی کردم. وظیفه ای برایش وجود نداشت که بخواهد از آن دوری کند. «بَده طبیب. واقعاً بَده.»
«اوهوم.»
رفتار حرفه ایم را پیش گرفتم، مطمئن بودم که چیست. پوستش با وجود گرما، سرد و مرطوب بود. «فرفری اخیراً بیرون از غذاخوری پادگان غذا خوردی؟» مگسی که روی سرش نشسته بود، همچون فاتحی گام برمی داشت. فرفری توجهی نکرد.
«آره. سه چهار بار.»
«اوهوم.»
معجون شیری رنگ حال بهم زنی را ترکیب کردم. «این رو بنوش. همش رو.»
با اولین مزه مزه کردن کل صورتش در هم رفت. «ببین طبیب، من...»
بوی آن معجون حالم را به هم زد. «بنوشش رفیق. دو مرد قبل از اینکه بتونم این رو بسازم مُردن. بعد پوکی(۱۱) خورد و زنده موند.» قبلاً شایعه اش پیچیده بود.
آن را نوشید.
«منظورت اینه که سمه؟ آبی های(۱۲) لعنتی چیزی به خوردم دادن؟»
«آروم باش. حالت خوب می شه. آره. این طور به نظر می رسه.»
مجبور شدم بزرگ چشم(۱۳) و بروس وحشی(۱۴) را تشریح کنم تا حقیقت را بفهمم. سم ماهرانه ای بود. «برو اونجا روی تخت شاید یکم باد بهت بخوره، اگه اصلاً اون عوضی بِوَزه؛ ثابت بمون. بذار معجون اثر کنه.»
کمکش کردم بنشیند.
«بهم بگو اون بیرون چی خوردی.»
قلم و جدولی متصل به تخته برداشتم. همین کار را با پوکی کرده بودم و با بروس وحشی قبل از اینکه بمیرد و همین طور حرکات پیشین گروهبان دوم، بزرگ چشم، را بررسی کردم. مطمئن بودم سم از کلبه های اطراف که افراد سربازخانه ی باستیون به آن رفت و آمد داشتند، آمده است.
فرفری با خودش سبک و سنگین کرد: «آفرین! حالا اون عوضی ها رو می گیریم.»
«کی؟»
آماده شده بود که از جا بلند شود. «تو استراحت کن. من می رم فرمانده رو ببینم.» به شانه اش ضربه ای آرام زدم، اتاق بعدی را چک کردم. فرفری در صف بیماران صبحگاهی بود. مسیر طولانی ای را که از کنار دیوار تِرِجان(۱۵) مشرف به بندرگاه بریل بود انتخاب کردم. در نیمه ی راه مکث کردم، به شمال خیره ماندم، آن سوی موج شکن و برج فانوس دریایی و جزیره ی دژ(۱۶)، در دریای عذاب(۱۷). بادبان های رنگارنگ، آب قهوه ای ـ خاکستریِ تیره رنگ را نقطه نقطه کرده و لنج ها را در مسیرهای تارعنکبوتیِ متصل کننده ی شهرهای جواهر به سرعت به حرکت وامی داشت. هوا ساکن، سنگین و مه آلود و افق تشخیص ناپذیر بود. اما آن پایین روی آب، جریان اندکی از هوا بود. همیشه نسیمی در اطراف جزیره جریان داشت که از ساحل دوری می کرد گویی از جذام هراس داشت. در همان نزدیکی، مرغان دریایی اوضاعشان دقیقاً مانند مردمانی بود که اوضاع آن روز با خود عهد بسته بود تا آن ها را بدخلق و بی اشتیاق سازد.
تابستانی دیگر در خدمت والی بریل، عرق کرده و کثیف، بی اجر او را در برابر شورش های سیاسی و سربازان بومی تربیت نشده اش محافظت می کردیم. تابستانی دیگر همچون فرفری برای پاداش خودمان را گرفتار کرده بودیم. پولش خوب بود اما نه به ازای فروختن روح آدمی. برادران هم پیمانِ گذشته مان از دیدن تقلیل رفتن افرادمان بی شک شرمگین می شدند.
بریل غرق در نکبت اما باستانی و فریبنده است. تاریخش چاهی بی انتها و مملو از آب های گل آلود است. من خودم را با کاوش اعماق تاریکش سرگرم می کنم، می کوشم تا حقیقت را از داستان، افسانه و اسطوره جدا کنم. کار آسانی نیست چرا که مورخان پیشین شهر با چشم به تملق و خشنودسازی قدرت های آن روزگاران می نوشتند.
جالب ترین دوره ی تاریخی برای من، پادشاهی قدیم است که با کمترین حد خشنودسازی نگاشته شده است. در آن دوره، در زمان حکمرانی نیام(۱۸) که فوروالاکاها آمدند، آن جانورها پس از دهه ای وحشت سرکوب شدند و در مقبره های تاریکشان بر بالای تپه ی نکروپولیتن محبوس گشتند. پژواک های آن وحشت در افسانه های قدیمی و در پندهای مادرانه برای فرزندان بازیگوش تکرار می شد. اکنون هیچ کس به یاد نداشت که فوروالاکاها چه بودند.
به پیاده روی ام ادامه دادم، از کاهش گرما ناامید شده بودم. نگهبانان در کیوسک های سایه بان دارشان عرقگیرهایی به دور گردن خود انداخته بودند.
نسیمی من را به خود آورد. رو به بندرگاه کردم. یک کشتی در حال لنگر انداختن در جزیره بود، هیولای سنگین و غرش کنان بزرگی که لنج ها و فِلُک (۱۹)ها در برابرش کوتاه جلوه می کردند. در مرکز بادبانِ مشکیِ جمجمه ای نقره ای خودنمایی می کرد. چشمان سرخ آن جمجمه می درخشیدند. شعله ها از پس دندان های شکسته اش زبانه می کشیدند. نوار نقره ای درخشانی جمجمه را احاطه کرده بود.
نگهبانی پرسید: «اون دیگه چه کوفتیه؟»
«نمی دونم سفید(۲۰).»
عظمت کشتی بیش از بادبان پر زرق و برقش من را تحت تاثیر قرار داده بود. چهار جادوگر معمولی ای که در گروهان داشتیم می توانستند آن نمایش را ترتیب دهند. اما تا به حال کشتی پارویی ای ندیده بودم که پنج ردیف پارو داشته باشد.
ماموریتم را به یاد آوردم.
به در کابین فرمانده ضربه زدم. پاسخی نداد. خودم را به داخل دعوت کردم، او را در حال چرت زدن در صندلی چوبی بزرگش یافتم. فریاد کشیدم: «هی! شلیک! شورشی ها در شهر فَغان(۲۱)! دانسینگ(۲۲) در آستانه ی دروازه های طلوع(۲۳)!» دانسینگ فرمانده ای قدیمی بود که تقریباً بریل را ویران کرد. مردم هنوز از نام او به خود می لرزیدند.
فرمانده خونسرد بود. حتی لای چشمش را هم باز نکرد یا لبخندی نزد. «تو گستاخی طبیب، کی می خوای یاد بگیری روند قانونی رو پیش بگیری؟» روند قانونی یعنی مزاحم ستوان یکم بشوم. چرت او را پاره نکنم مگر اینکه آبی ها در حال یورش به باستیون باشند.
درباره ی فرفری و جدولم توضیح دادم.
پاهایش را از روی میز پایین آورد. «به نظر میاد یه کار برای مِرسی(۲۴) جور شده.» صدایش آهنگی خشن داشت. گروهان سیاه حمله های رذیلانه به افرادش را تحمل نمی کرد.
***
مرسی کثیف ترین فرمانده ی دون پایه مان بود. فکر می کرد تعدادی سرباز کافی است اما من و سایلنت(۲۵) همراهی شان کردیم. من می توانستم زخمی ها را بخیه کنم. سایلنت زمانی که آبی ها خشن پیش می رفتند، مفید بود. او نیم روز ما را متوقف کرد تا گشتی کوتاه در جنگل بزند.
زمانی که با کیسه ای منزجرکننده برگشت، پرسیدم: «چه غلطی می خواستی بکنی؟»
فقط نیشخند زد. سایلنت بود و ساکت هم می ماند.
به آنجا مهمانخانه ی کورموش(۲۶) می گفتند. جای راحتی برای وقت گذرانی بود. بعدازظهرهای بسیاری را آنجا سپری کرده بودم. مرسی سه مرد کنار در پشتی و دو جفت در برابر هر دو پنجره گماشته بود. دو مرد دیگر را هم روی بام فرستاده بود. تمام ساختمان های بریل دریچه ای رو به بام داشتند. مردم در طول تابستان روی بام ها می خوابیدند.
باقی مان همراه با او از در جلویی کورموش وارد شدیم.
مرسی مردی نسبتاً کوچک، خودنما و عاشق ژست های نمایشی بود. ورودش باید با هیاهو همراه می شد.
جمعیت سرجایشان بی حرکت و مبهوت مانده به سپرها و شمشیرهای برهنه مان خیره شده بودند؛ به بخش هایی از چهره های عبوسی که به سختی از فضای میان سپرها و زره صورتمان قابل دیدن بود. مرسی فریاد کشید: «وِراس(۲۷)! تن گنده ت رو بِکِش بیار اینجا!»
پدربزرگ و رئیس خانواده ظاهر شد. کج کج به سمت ما حرکت می کرد شبیه کودنی که هر لحظه منتظر لگد است. مشتری ها همهمه کردند. مرسی فریاد زد: «ساکت!» می توانست فریاد های بزرگی با آن بدن کوچکش بکشد.
پیرمرد پرسید: «چطور می تونیم کمکتون کنم، آقایان محترم؟»
چیرز(۲۸) غرولندکنان گفت: «می تونی پسرها و نوه هات رو از اینجا بیرون ببری آبی.» سربازی شمشیرش را روی میز کوبید.
مرسی گفت: «آروم بشینین. دارین ناهار می خورین. تا یه ساعت دیگه آزاد می شین.»
پیرمرد شروع به لرزیدن کرد. «نمی فهمم آقا. ما چی کار کردیم؟»
مرسی نیشخندی شرورانه زد. «خوب ادای بی گناه ها را درمیاره. قتل، وراس. دو نفر متهم به قتل با مسموم کردن هستن. دو نفر متهم به قتل نافرجام با مسموم کردن. دادرس حکم مجازات برده ها رو داده.» داشت تفریح می کرد.
مرسی از افراد محبوبم نیست. هرگز از طرز رفتارش مثل پسربچه هایی که بال مگس ها را می کنند، دست برنمی داشت.
مجازات برده ها به معنی رها کردنشان برای لاشخورها بعد از به صلیب کشیدنشان بود. در بریل تنها جانی ها بدون سوزانده شدن دفن می شدند یا اصلاً دفن نمی شدند.
غوغایی از آشپزخانه برخاست. کسی سعی کرده بود از در پشتی بیرون برود. افرادمان جلویش را گرفته بودند.
اتاق مملو از آدم شد. موجی انسانی با خنجرهایی آخته به ما ضربه زدند.
ما را مجبور به عقب نشینی به سمت در کردند. آن ها که گناهکار نبودند به وضوح می ترسیدند تا با آن ها که گناهکار هستند، محکوم شوند. قضاوت بریل سریع، ظالمانه و خشن بود و به ندرت به فرد خوانده شده فرصت دفاع از خود می داد. خنجری از سپری گذشت. یکی از افرادمان افتاد، هر چند من جنگجوی خوبی نبودم اما جایش را گرفتم. مرسی چیزی نیش دار گفت که آن را نشنیدم.
در جواب گفتم: «شانست برای رفتن به بهشت از دست رفت. تا ابد خارج از تاریخچه می مونی.»
«چرنده. تو از خیر هیچی نمی گذری.»
تعداد زیادی شهروند به زمین افتادند. خون در پستی و بلندی های کف اتاق جمع شده بود. تماشاچی هایی آن بیرون جمع شده بودند. خیلی زود چند ماجراجو از پشت به ما حمله کردند.
خنجری مرسی را زخمی کرد. صبرش را از دست داد. «سایلنت!»
سایلنت همان زمان دست به کار شده بود ولی به شیوه ی خودش عمل می کرد. این یعنی بدون سر و صدا و برق شمشیر و با کمترین آشوب.
مشتری های کورموش به سر و صورت خود چنگ کشیدند؛ سپس در حالی که از ما دور می شدند بالا و پایین می پریدند، جیغ می کشیدند و با حالی جانگداز زوزه سر می دادند. چند نفری به زمین افتادند.
پرسیدم: «چه غلطی کردی؟»
سایلنت نیشخند زد و دندان های تیزش را به نمایش گذاشت. پنجه ای تیره رنگ را از جلوی چشمم گذراند. کورموش را از زاویه ی کمی متفاوت دیدم.
کیسه ای که از خارج از شهر با خود کشیده بود ثابت کرد یکی از آن لانه های زنبور سرخی است که اگر بدشانس باشید در جنگل های جنوب بریل به آن برمی خورید. ساکنان آن لانه از آن هیولاهای زنبورمانندی بودند که روستایی ها به آن زنبور سرخ گستاخ می گفتند.
چنان خلق بدی داشتند که در طبیعت بی نظیر بودند. بدون اینکه به افراد ما آزاری برسانند، جمعیت کورموش را خیلی سریع ترساندند. مرسی پس از خالی کردن خشمش بر سر چند مشتری بینوا گفت: «سایلنت، کارِت خوبه.» او بازمانده ها را در خیابان جمع کرده بود.
در حال تیمار همقطار آسیب دیده مان بودم که سربازی سالم پانسمان زخمش را تمام کرد. مرسی به آن می گفت کم کردن خرج یه محاکمه و مامور اعدام برای والی. سایلنت تماشا می کرد و هنوز نیشخندی به لب داشت. او هم چندان مهربان نبود، گرچه به ندرت مستقیم دخالت می کرد.
***
بیشتر از چیزی که انتظارش را داشتیم، زندانی گرفته بودیم. چشمان مرسی برق می زد. «کلی جمع کردیم. ممنونم سایلنت.» صف طویل شان حصاری درست کرده بود.
سرنوشت مانند سگ بی وفایی است که ما را در لحظه ای حیاتی به سوی مهمانخانه ی کورموش راهنمایی کرده بود. جادوگرمان که اطراف را زیر و رو می کرد، غنیمتی را بیرون کشید، جمعیتی در مخفیگاه زیر انبار نوشیدنی پنهان شده بودند. میان آن ها چند تن از مشهورترین آبی ها بودند.
مرسی تندتند و بلند بلند شروع به حرف زدن کرد و ابراز شگفتی کرد که خبرچین هایمان لایق چه پاداش بزرگی هستند. چنین خبرچین هایی وجود نداشتند. عمداً آن هیاهو برای نجات جان جادوگران مان از هدف قرار نگرفتن، ترتیب داده شده بود. دشمنان مان به سرعت به اطراف حرکت می کردند تا جاسوس های خیالی را جستجو کنند.
مرسی دستور داد: «اونا رو بیارین بیرون.» همچنان که نیشخند به لب داشت، جمعیت عبوس را از نظر گذراند. «فکر می کنین کاری بکنن؟» هیچ کاری نکردند. اعتماد به نفس فوق العاده اش هرکسی را که چنین فکری در سر داشت، می ترساند.
از میان خیابان های هزارتومانندی که نیمی از قدمت دنیا را داشتند، پیچ و تاب خوردیم، زندانی هایمان بی رمق و تلوتلوخوران حرکت می کردند. احمقانه اطراف را نگاه می کردم. همراهانم نسبت به تاریخ گذشته بی تفاوت بودند اما من نمی توانستم جلوی بُهت خودم را بگیرم و گاهی از این وحشت نکنم که چطور زمان آن چنان شدید در تاریخ بریل تازانده است.
مرسی دستور توقفی ناگهانی داد. به خیابان والی ها رسیده بودیم که از راهدارخانه در بالای شهر پیچ می خورد و تا دروازه ی اصلی باستیون ادامه داشت. دسته ای در خیابان حرکت می کرد. با اینکه ما ابتدا به تقاطع رسیده بودیم، مرسی حق عبور را واگذار کرده بود.
دسته متشکل از صد مرد مسلح بود. از هرکسی در بریل خشن تر به نظر می رسیدند؛ البته جز ما. در ابتدای صف شان پیکری تیره بر روی بزرگ ترین اسب نر سیاهی که به عمرم دیده بودم، در حرکت بود. سوارکار کوچک بود، اندام باریک زنانه ای داشت و ملبس به چرم مشکی بود. کلاهخود بی لبه ی سیاهی به سر داشت که کل سرش را پنهان می ساخت و دستکش های سیاه دستانش را مخفی کرده بود. به نظر غیر مسلح می رسید.
مرسی زمزمه کرد: «لعنت به من.»
مضطرب شدم. آن سوار من را ترساند. چیزی بی نهایت عمیق در وجودم می خواست که فرار کنم. اما کنجکاوی بیشتر آزارم می داد. آن مرد که بود؟ از آن کشتی عجیب در بندرگاه آمده بود؟ چرا اینجا بود؟
نگاه خیره ی بی چشمِ سوار با بی تفاوتی از روی ما گذشت، گویی از کنار دسته ای گوسفند رد می شد. سپس نگاهش به عقب جهید و روی سایلنت ثابت ماند.
سایلنت نگاه خیره اش را پاسخ گفت و هیچ ترسی به دل راه نداد؛ با این حال باز هم به نوعی آب رفته بود. صف صاف و منظم گذشت. مرسی بهت زده گروه مان را دوباره به حرکت واداشت. با فاصله ی تنها چند متر پشت سر غریبه ها وارد باستیون شدیم.
***
ما محافظه کارترین رهبر آبی ها را دستگیر کرده بودیم. زمانی که شایعه ی حمله ی ناگهانی پیچید، رهبرهای محلی تصمیم گرفتند قدرت شان را به نمایش بگذارند. بنابراین آشوبی عظیم به پا کردند.
آب و هوای سوزاننده ی مداوم، عقل انسان را زایل می کند. مردم بریل وحشی بودند. شورش ها تقریباً بدون هیچ تحریکی رخ می دادند. وقتی اوضاع بد پیش می رفت شمار مردگان به هزاران نفر می رسید. این بار یکی از بدترینِ زمان ها بود.
ارتش نیمی از مشکل است. همچنین والیان ضعیف و تغییر سریع آن ها، نظم را رو به زوال می بَرَد. اکنون سربازها کنترل ناشدنی هستند. گرچه در کل در برابر شورشی ها می ایستند ولی فرونشاندن شورش را مجوزی برای غارتگری می دانند.
بدترین اتفاق رخ داد. چندین دسته از سربازخانه های فورک پیش از اینکه به دستور برگرداندن نظم پاسخ دهند، متقاضی پاداش خاص شدند. والی از پرداخت پاداش بیش تر سر باز زد. دسته ها نیز شورش کردند.
جوخه ی افراد مرسی خیلی سریع خطی دفاعی کنار دروازه ی مخروبه(۲۹) سازمان دادند و هر سه دسته را عقب راندند. بیشتر افرادمان کشته شدند اما هیچ کدام نگریختند. تنها مرسی یک چشم و یک انگشت را از دست داده و شانه و کفلش زخمی شده بود دیگر تلفات باقی افراد بماند. وقتی نیروی کمکی از راه رسید، بیش از صد حفره روی سپر مرسی دیده می شد. زمانی که نزد من آمد بیشتر مرده بود تا زنده.
در آخر، سربازان یاغی تصمیم گرفتند پراکنده شوند و با باقی گروهان سیاه روبه رو نشوند.
بدترین شورش ممکن در تاریخ بود. تقریباً صد تن از همقطارانی که می کوشیدند آن ها را سرکوب کنند، از دست دادیم. به سختی می توانستیم فقدان یک نفر را جبران کنیم. در شهر فغان، خیابان ها از اجساد مفروش و موش ها فربه شده بودند. ابری از کرکس ها و کلاغ ها از حومه ی شهر به آنجا مهاجرت کرده بودند.
فرمانده به گروه دستور داد به باستیون بروند. گفت: «بذارین مسیرش رو طی کنه. ما وظیفه مون رو انجام دادیم.» خُلقش حسابی تنگ بود. «توی ماموریت مون خودکشی ذکر نشده بود.»
کسی صدایی ناگهانی و بلند ایجاد کرد، نزدیک بود روی شمشیرهایمان بیفتیم.
«ظاهراً چیزیه که والی انتظارش رو داشته.»
بریل روحیه مان را تضعیف کرد اما هیچ کدام مان را به قدر فرمانده سرخورده نکرد. برای افراد از دست داده مان خودش را مقصر می دانست. در واقع حتی تلاش کرد کناره گیری کند.

نظرات کاربران درباره کتاب گروهان سیاه

سرگذشت گروهان سیاه، مجموعه نه رمان در سبک دارک فانتزی نظامی است که می‌توان آن را به سه بخش تقسیم کرد: سفر به شمال (کتاب‌های شمال) و آشنایی گروهان با امپراتوری بانوی، ۳ جلد؛ کتاب‌های جنوب، و سفر بازگشت گروهان به دنبال آغاز خود در کاتووار، ۲ جلد; سنگ‌های درخشان و دستیابی گروهان به پیروزی مقابل دشمنان کارفرمایشان و حرکت آنها به سمت سرنوشت، ۴ جلد. علاوه بر این یک اسپین اف به نام سرنیزه نقره‌ای وجود دارد که شرح سرگذشت چند تن از اعضای سابق و دشمنان قدیمی است. فیدیبو سه حلد مجموعه شمال را به فروش گذاشته، متاسفانه بقیه مجموعه از جمله سنگ های درخشان هنوز ترجمه نشده.
در 1 سال پیش توسط فاطمه موسوی
حیف که جلد های بعدی رو نمی زاره فدیبو
در 1 سال پیش توسط ash...023
مرسی از فیدیبو بابت این کتاب خوب. متن کتاب خیلی سنگین بود اما من ازش لذت بردم. کمی شک کردم که آیا متن انگلیسی هم به همین سنگینی هست یا نه. بعد که چک کردم دیدم آره حتی سنگین‌تر هم هست. و مترجم واقعاً خیلی خوب متن رو درآورده. به نظرم دوستان بهتره انقدر زود قضاوت نکنن. چیزی که شما برات مبهمه حتماً ترجمه بدی نداره شاید خود نویسنده خواسته مبهم باشه! و من واقعا بهم ثابت شد که آره نویسنده اینطوری نوشته. بهرحال من دو جلد بعدی رو هم خوندم و باز هم مقایسه کردم و همون‌طور که نویسنده از مبهم بودن متنش کم کرده مترجم هم دستش بازتر شده. باز هم ممنون از فیدیبو برای گذاشتن این مجموعه. البته ناگفته نمونه که من اینا رو چاپی خوندم! :-D
در 1 سال پیش توسط رادین ...
همونطور که تو بعضی نظرات مشاهده می کنید بعضی از خواننده های کتاب می گن که این کتاب مبهمه. در واقع سبک این کتاب جوریه که در اوایل ممکنه احساس کنید که کتاب مبهم و قابل فهم نیست.بزارید بیشتر براتون توضیح بدم. راوی کتاب یک طبیبه. طبیب گروهی جنگی به اسم گروهان سیاه. طبیب علاوه بر طبابت نقش مورخ گروهان سیاه رو هم داره و وقایع رو بخ صورت اول شخص ثبت می کنه. حالا این کتاب به نحوی نوشته شده که انگار ما داریم وقایع ثبت شده توسط طبیب رو می خونیم. حالا مبهمی این کتاب، در آغاز اونه. چون ما هیچی از داستان نمی دونیم و یدفعه می افتیم وسطش. در واقع لازم نیست شما چیزی در مورد گروهان سیاه بجز اینکه یه گروه جنگیه که پول می گیره و استخدام میشه بدونین. چون داستان اصلی از همین وسط شروع میشه. به کتاب وقت بدین تا به سبکش عادت کنین و از اون به بعد می بینید که مبهمی کتاب برطرف شده و لذتبخش میشه.
در 9 ماه پیش توسط SomeReader
خیلی کتاب جذابی بود جوری که بعد چندین سال دوباره از فضای یک کتاب خوشم اومده لطفا جلد چهارم کتاب رو هم بذارید
در 2 سال پیش توسط یاسمن فرح زاد
ترجمه خیلی بدی داره
در 1 سال پیش توسط aza...kia
واقعا دستتون درد نکنه کتاب های فانتزی خیلی خوبی میزارید این کتاب هم خیلی تعریفش رو شنیدم اون قدر خوبه که با نغمه یخ و آتش مقایسه میشه
در 2 سال پیش توسط ash...023
لطفاً بقیه جلدا رو هم بذارید
در 3 هفته پیش توسط ساده کاوه
انقدر می‌نویسم تا بقیه جلدا رو قرار بدید
در 3 هفته پیش توسط ساده کاوه
لطفاً بقیه جلداشو هم بذارید
در 5 ماه پیش توسط ساده کاوه