فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قبل از مردن چشم‌هات‌ رو ببند

کتاب قبل از مردن چشم‌هات‌ رو ببند

نسخه الکترونیک کتاب قبل از مردن چشم‌هات‌ رو ببند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قبل از مردن چشم‌هات‌ رو ببند

همه‌چیز با یه آخ شروع می‌شه. با یه آخ زندگیت ساخته می‌شه و با یه آخِ دیگه هم به آکس می‌شینی. با آخِ اول تو حمومی و با آخ دوم ضربه شدی رو تخت نمره و رو زخم‌هات پل می‌زنی که خاک نشی. بابا با یه آخ خلاصت می‌کنه و مامان با یه آخ می‌ندازدت رو خشت. اون ‌هم کجا؟ ادِّلَرِش؛ وسط سینماسهیلا، وقتی هنوز آخ آخر‌ رو نگفته و ازلی نشده؛ هنوز زخم نشده بره تو چشم‌های «آزی» که یه عمر بباره به هیکلت.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قبل از مردن چشم‌هات‌ رو ببند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مُفت باز میدون امام حسین

همه چیز با قاسم بال دار شروع می شه. تو قلبِ میدونِ امام حسین؛ اولِ کوچه شهرستانی ها. زیر بوی مرغ و ماهی و میوه های پلاسیده که خوراک بِنداز های کوچه ست. کیپ تاکیپ آدمه که وایساده ن دورت؛ همه شون انگار بیخِ گوشت نفس می کشن. نفس خروسی که حسن خروسی پاش رو با یه نخ بسته به سبد و قراره شب نشده سلاخیش کنن پشت گوشته. حسن خروسی، آخرین طوطیِ ارث بر ناصرسیاه، با نگاهش چوب تو آستینت می کنه و تو فقط می تونی زل بزنی به خروسش؛ خروسه مثل یه لاری، بی خیال تیغی که دیر یا زود بایسی زیرِ گلوش خس خس کنه، یه پا رو داده بالا و خونی رو که کف میدون راه انداختی با نگاهش وجب می کنه. سینه رو داده جلو و رو بهش بدی واسه ت ابوعطا هم می خونه. انگار قراره داماد شه. این جا پاتوق همه ی خروس هاییه که قراره داماد شَن. تو هم یکی شون. فقط جای کراوات، خونی که از زخم پیشونی راه گرفته، شُرّه کرده تو یقه ت. عین مگسی که آچمز شده باشه تو تار عنکبوت، وایسادی وسط سایه ی سیم های اتوبوس برقی. تو سرت بازار مسگرهاست. هزارتا مورچه پتک به سِندون مخچه ت می زنن انگار. صدای آدم ها تو گوشت زنگ می زنه. یکی می گه یا ابوالفضل و دودستی می کوبه تو سرش. یکی دیگه خون می گیردش و می ره لب جوب عق می زنه. همین جور آدم پشتِ آدم دورت جمع می شه. میدون بند اومده. بوق پشت بوق. عربده پشت عربده. کاسب های کوچه دم و دستگاه شون رو ول کرده ن اومدن وسط میدون و کله می کشن ببینن سر کی رفته به باد. نفست وقتی می ره با سلام و صلوات می آد. ترس بیخ گلوته. یکی نیست بزنه رو شونه ت بگه بچه قاشقی این جا کفن کی رو وجب می کنی؟ دستت رو نگاه... دستم رو نگاه؟... ادِّلَرِش تو دستم بود لاکردار؛ کار از کار گذشته بود. شیشه ی ایستک رو کی گذاشته بود تو دستم؟ کِی کوبیده بودمش به تیر و شکونده بودمش؟ دستم کِی رفته بود بالا؟ کِی اومده بود پایین؟ این بوی خون کِی راه افتاده بود؟ قرار این بود؟ این اسمش زخم بود؟ پس اسم من چی بود؟ لشی که عین خروسِ سرکنده جلو روم دست وپا می زد کی بود؟ قاسم بود؟ نه بابا! من کجا قاسم و شیشه ی ایستک و میدون امام حسین کجا؟ این هم یه خواب دیگه ست؟ باز جوراب هات رو قبلِ خواب گذاشتی زیر بالشت؟ این همه مامان اختر گفت و باز این گوش در اون یکی دروازه؟ بگو یکی از همین آس وپاس های دورووَر یه افسری بخوابونه بیخ گوشِت. بیدار می شی. شک نکن. خوابی و خوابی هم که خون توش باشه باطله؛ اون هم این همه خون.
خواب یا بیدار، فقط یه تنه لش تو کل ناحیه وقت مچاله شدن تازه می شد قدِ آدمیزاد. یه بار دیگه هم این جوری دیده بودمش. چله ی همین زمستون که عیدش رفتیم به فنا، بعدِ یه چِت کاری اساسی با بروبچ جامی شیخ هادی، ممداعرابی سر ایران مهر پیاده م کرد. انگار گَرد مُرده پاشیده بودن تو محل، یاکریم ها هم رو سیم یخ زده بودن حتا. قاسم سر بن بست ننه لالی چندک زده بود تو خودش و تگری رو بغل کرده بود. صدای عق زدنش تا صد تا خونه اون ورتر می رفت، انگار با تق وتوق گلوش لای عق زدن ها بخواد بگه «آسوده بخوابید که قاسم بال دار هیچ وقت نمی خوابه.» جلو روم جون می کند و آسفالت کف ایران مهر رو گاز می گرفت. وقتی نگاهم گره خورد تو نگاهش، کلمه هام رو گم کردم. مثل همیشه؛ مثل حالا که مونده م وسط میدون و مورچه ها تو مغزم با کلمه ها فوتبال امریکایی بازی می کنن. چیزی نگفتم. قاسم با چشم هاش که تو گودی عین گرسوز پت پت می کرد بهِم فهموند که باید بزنم به چاک. خودم رو به ندیدن زدم و سُریدم تو تاریکی ایران مهر. ظلمات بود و شب عین یه الواط ایزگم کرده تو ناحیه لشی می خوند؛ مادر مقامی رو مثلاً... اون هم با سکسکه. چراغ ها تک وتوک مفت آباد رو رنگی می کردن وسط کوچه بازاری خوندن شب و هر چی می رفتم سایه ی قاسم که از زیر تیر چراغ برق راه گرفته بود تو مفت آباد، تموم نمی شد.
حالا قاسم دوباره جلو پام دست وپا می زد و دودستی جونش رو چسبیده بود. خورشید هم از بیخِ آسمون خودش و سایه ش رو یکی کرده بود. لعنت به تو قاسم؛ بلند شو و شیشه ی ایستک رو از دستم بگیر، بکن تو شکم و روده هام رو بکش بیرون؛ عین فیلم ها. آرتیست باش مرتیکه. بکُش این رل منفیِ عوضی رو که مثل خر گیر کرده وسط باتلاقِ خونت. پاشو نشون بده که فقط یه اسم نیستی. با یه حرکت کلینت ایستوودی رستگارم کن. با تو اَم قاسم!
زمینْ زیر پام گرومپ گرومپ می کرد. آسفالتِ کف میدون انگار می خواست دهن وا کنه و یه جا قورتم بده. قاسم هنوز تو خودش بود. هر چی می گذشت مچاله تر می شد، اما کو تا بشه قد یه «من» که وایساده سر کوچه شهرستانی ها و نگاهش می کنه؟ یه من که قراره گیر کنه تو اون نقطه و سروته قصه ش بشه همون جا. تو حال خودش بود اون من، که یکی انگاری صداش زد. سرم رو چرخوندم. چشم های ممدالدنگه از لای جمعیت زل زده بود بهم انگار. شیراز هنوز گوشه ی لبش بود و خوابْ خماری پشت پلک هاش. اون هم یکی رو می خواست، یکی که بزنه تو گوشش تا از خواب بپره. خوابی که قرار بود با یه زخم قاسم رو ببره، حالا سِیل شده بود و داشت همه مون رو می برد. به ثانیه نکشید که چُرت میدون شکست؛ همه شصت تیر دکون دستگاه رو ول کردن و اومدن دور ما که ببینن چند چندیم. نوارفروشِ بیخِ سینما هم اون وسط مَسط ها بود. دوباره همون صدا اومد. نگاه ممد الدنگه این دفعه انگار از پشت خروسِ حسن خروسی زل زده بود بهم. لابد باز هم کله تکون می داد. یعنی این که فاتحه، پاشو کاسه و کوزه ت رو جمع کن و بذار از این شهر برو تا مجسمه ت رو نساختن و وسط همین میدون نذاشتن زیر مجسمه ی قاسم بال دار. کی بود که زیر گوشم گفت «آژانی شد. در رو...»
چشم هام از لای جمعیت چسبید به دوتا مامور که از کانِکس سر شهرستانی ها چهارنعل می زدن سمتم. باتوم هاشون آماده باشِ کله م و دست بند خواب آلودِ ورِ کمرشون بی قرار قپونی شدنم. گِرام لو رفته بود. قاسم هنوز پَرپَر می زد. لعنت به تو قاسم بال دار که نه می خوابی، نه می میری. به کدوم چاک بزنم که درزش رو نگیرن؟ سایه هم بشم از تو دیوار می کشنم بیرون. گیرم مامورها رو رد کنم؛ سینه زن های زیر علمت رو کجای دلم بذارم؟ لعنت به تو قاسم بال دار که همیشه همه چیز با تو شروع می شه. تو رو چه به بیست و هفت روز بی خوابی؟ تو رو چه به منِ خروس؟ تو رو چه به بچه های شیوا و سرآسیاب؟ تو رو چه به مفت آباد؟ تو رو چه به حسن پوست پیازی و سهراب قمه ساز؟ تو هم برو پیش همون ها. همون هایی که گوش تا گوش بهشت زهرا رو اسم هاشون پُر کرده و بیست ساله ننه هاشون نمی دونن توی قبری که بالاش زار می زنن مُرده هست یا نه.
خروس مونده بود و حوضش. با یه تی شرت خونی، شلواری که کمربندش از روز اول عید جا مونده بود تو کلانتری صد و شیش، اسپورتکس هایی که بغلش جر خورده بود و یه بطری ایستک لب پریده که خونِ روش هنوز داغ بود و کفِ دستش دل می زد انگار؛ با کله ای که خون عین ابر بهار ازش فواره می زد. زیر تابلوِ خالی سر کوچه شهرستانی ها، که وقتی هنوز سینمای وسط کوچه رو تخته نکرده بودن، عکس فیلم رو می چسبوندن روش. حالا کل میدون شده بود فیلم من و لشی که عین آبشار نیاگارا ازش خون می رفت. نفهمیدم کی شلوغش کرد. باتوم ها هی جمع ترشون می کرد. یکی از نره غولْ آنتیک های محل رفت تو سینه ی یکی از مامورها و شروع کرد به عربده کشی و واسه چی می زنی. پیس اسپری فلفل که رو صورتش دراومد، همه پخش وپلا شدن. به ثانیه نکشیده هر کی یه نخ سیگار آتیش زد و شروع کرد به جمع کردن اشک هایی که راه افتاده بود عین جوبِ آبِ سر آسیاب.
همه چیز تو یه چشم به هم زدن گذشت. از لحظه ای که تیزی سر بطری شکوفه کرد رو خرخره ی قاسم بال دار، تا وقتی که عین گربه از سروکول آدم های دوروبر بالا رفتم و زدم به چاک، یه دقیقه هم نکشید. چشم هام که شروع کرد به سوختن، جلوِ اشک ها رو نگرفتم و گذاشتم این همه دردوغصه که انبار شده بود سرِ دلم از یه جایی بزنه بیرون. وقتی دیدم بی روضه هم می شه گریه کرد، شروع کردم به عَر زدن. سایه ی باتوم رو که دیدم جاخالی دادم. یه کفِ دست مونده بود تا بخوابه روی گیج گاهم؛ تا چرخ باتوم رو هوا تموم شه، مثل میمون سرِ جام نشستم و چهار دست و پا خودم رو از لای آدم ها سُر دادم سمت کوچه شهرستانی ها. مامورِ دومی تو مایه های زرنگی، مردم رو دور زد و از پشت اومد تا بیخ کله م، اما ترس و فرارِ ملت چفتش کرد و موند پشت ترافیک. وقتی دید بهم نمی رسه، باتومش رو ول داد سمت جمعیت. یکی پشت سرم، عین پِهِنی که از تنگِ خر بیفته پخشِ زمین شد. نگاهش هم نکردم. مثل بچه هایی که از زیر کمربند باباشون در می رن گریه می کردم و می دویدم.
ماهی های اولین مغازه ی سرِ راه رو ول دادم کف کوچه. سرم رو که بر گردوندم مامور پشت سری رو دیدم که کله شده بود رو صاحب مغازه و ماهی هاش. ان قدر اشک تو چشم هام بود که جایی رو نبینم و همه چیز واسه م تار باشه. اون قدر هم از این کوچه ی کذایی رد شده بودم که واسه دویدن توش به چشم احتیاجی نداشته باشم. دو اَم سه نشده، از لای بوی گند ماهی و میوه تُرشیده خلاص شدم و رسیدم زیر سایه ی سینمای وسط کوچه. سکسکه م گرفته بود. باید یه جوری خودم رو می ترسوندم. تا خود اقبال پشت سرم رو هم نگاه نکردم. فقط مامان اختر می تونست آرومَم کنه، که بیاد بالا سرم و بگه توله سگ پاشو... چرا اِن قدر تو خواب شلنگ تخته می ندازی؟ پاشو لنگ ظهره...
به خودم که اومدم، یه چهارصد و پنجِ سیاه وسط اقبال زده بود رو ترمز و پرت شده بودم رو کاپوتش. دستم رو بند کردم به برف پاک کن و پا شدم. تیغه ی برف پاک کن موند تو دستم و دسته ش موند بیخ شیشه ی ماشین. تالاپ افتادم رو آسفالت. مثل سگ، چهاردست وپا دنبال یه چیزی می گشتم که خودم رو بهش بند کنم و پاشم. دستم رو گرفتم به باربند یه نیسان که پشت ترافیک دود می کرد. یه لشکر عملی تو موتورش فروردین و زر دود می کردن انگار. مثل هزارپا، هر تیکه م رو از یه جا کشیدم بیرون و سرجام وایسادم. راننده اومده بود بیرون. سیبیل هاش دو قدم جلوتر از خودش. دوتا زیرلب بارم کرد و سومی رو قایم گفت، اما نصفش رو خورد؛ «حروم...» قفل فرمون که فرق سرم رو نشونه رفته بود، رو هوا وایستاد و دهنش رو میمِ حروم موند. نگاهش انگار یه جایی گیر کرده بود. یه جایی اون پایین ها. سر م رو چرخوندم سمت نگاهش. خون از پیشونی چکه کرد رو دستم، سُر خورد رو شیشه ی ایستک و لخته های خونِ قاسم. دوباره دورم داشت شلوغ می شد؛ شده بودم معرکه و معرکه گیر معلوم نیست پِی چی قالم گذاشته بود. مثل موشی که تو توپ شیشه ای دنبال خودش می دوئه، تو خودم درجا می زدم. یه صدا از لای جمعیت اومد؛ «نذارین در بره بی پدر مادر، آدم کشته تو میدون...» خبر تو ناحیه از خیار شور هم ارزون تره. تا به خودشون بجنبن و دوره م کنن، شیشه ی ایستک رو پرت کردم سمت کاپوت چهارصد و پنج. تا کله ها دوباره برگرده سمتم، از رو باربند نیسان پریدم، خودم رو انداختم تو مرتجایی و تا تهش رفتم. پشت سرم رو هم نگاه نکردم. یه نفس تا پیاده رو ایران مهر. حالا فقط باید می دویدم. این بگیر و درروها برای فاطی تنبون نمی شد. باید یه آس خور اساسی پیدا می کردم. یه تیر که هر چی بهش آویزون بمونم کسی به دُمم هم نرسه. یکی مثل مرتضاشاخ دار. یه اسم که آورده بودم تو این بازی. باید همه چیز رو می سپردم به پاهام و مرتضاشاخ دار که لَم داده بود وسط کله م. تو عمومی باغچه بیدی قاشق رو با آتیش پلو پز داغ می کرد و می چسبوند به پایپ، دود رو فوت می کرد سمتم و با نگاهش بهِم می گفت که خیلی کوچیکم. کوچیک تر از اون که فکر خوابوندن قاسم بال دار تو مغزم جرقه بزنه. تو فکر هم بوی نمش مغزم رو به تِرتِر می نداخت و صدای نفس هاش پرده ی گوشم رو می لرزوند. ممد الدنگه هم انگار یه جایی تو مغزم گیر کرده بود، وقتی خودش رو از لش مرتضا شاخ دار می کَند و می اومد سمتم. حرف مالِ زبون فلج مرتضاست، اما لحنْ مال خودش و دیوارِ چین ترسش؛ «کارت که تموم م م شد برو حموم. اولین حمومی که دوروبرته... یه گربه شور کنی اوم م مدیم بالا سرت. به راه دل خودت نری ها بچه... وایسا تا بیایم م م سروقتت...»

نظرات کاربران درباره کتاب قبل از مردن چشم‌هات‌ رو ببند

چند صفحه شو‌خوندم ، نثرشُ دوس نداشتم و ادامه ندادم .
در 11 ماه پیش توسط هانیه احمدی