فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جانی پنیک و انجیل رویاها

کتاب جانی پنیک و انجیل رویاها

نسخه الکترونیک کتاب جانی پنیک و انجیل رویاها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جانی پنیک و انجیل رویاها

سیلویا پلات در بوستون متولد شد. او بیشتر به‌خاطر شعرهایش، به‌خصوص مجموعه‌های کولوسوس و آریال به شهرت رسید. اما از سال ۱۹۶۳ یعنی وقتی در سی‌سالگی خودکشی کرد، داستان‌های بسیاری در میان یادداشت‌های به‌جامانده از او یافت شد. امروز، بیش از چهار دهه پس از مرگ پلات، بحث‌ها پیرامون نام و میراث او، حکایت از منحصربه‌فرد بودن این میراث ادبی دارد؛ هم در شعر و هم در داستان.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جانی پنیک و انجیل رویاها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره ی نویسنده

سیلویا پلات در بوستون متولد شد. او بیشتر به خاطر شعرهایش، به خصوص مجموعه های کولوسوس و آریال به شهرت رسید. اما از سال ۱۹۶۳ یعنی وقتی در سی سالگی خودکشی کرد، داستان های بسیاری در میان یادداشت های به جامانده از او، یافت شد. امروز، بیش از چهار دهه پس از مرگ پلات، بحث ها پیرامون نام و میراث او، حکایت از منحصربه فرد بودن این میراث ادبی دارد؛ هم در شعر و هم در داستان.

جانی پنیک و انجیل رویاها

سیلویا پلات

هر روز از ساعت نه صبح تا پنج بعدازظهر رو به در دفتر می نشینم و رویاهای بقیه ی مردم را تایپ می کنم. البته نه فقط رویاهای شان. این کار روسایم را راضی نمی کند. من همچنین شکایت های روزانه ی مردم را هم تایپ می کنم؛ مشکلات آن ها با مادرشان، با پدرشان، با بطری، با تختخواب، با سردردی که بی هیچ دلیل مشخصی خانه شان را خراب و دنیای عزیزشان را سیاه کرده است. هر که به دفتر ما می آید، حتماً مشکلی دارد؛ مشکلی که آزمایش های واسرمن یا وکسلر بلووو به تنهایی از پس تشخیص و درمان آن برنمی آیند.
شاید در همان آغاز کار، موشی اندیشیده باشد که چطور این پاهای غول پیکر تمام دنیا را اداره می کنند. خب از جایی که من نشسته ام، می دانم که چرخ جهان را یک چیز و تنها یک چیز می گرداند: هراسی شگرف با صورتی مثل سگ، شیطانی، عفریته، فاحشه، ترس با حروف بزرگ و مجزا. ترسی بی شکل. این ترس دقیقاً همان جانی پنیک است؛ چه در خواب و چه در بیداری.
وقتی از من می پرسند کجا کار می کنم، می گویم در یکی از بخش های مربوط به بیماران سرپایی بیمارستان شهر، دستیار منشی هستم. این توضیح، راه را بر تمام سوال های دیگر می بندد. مردم، دیگر به ندرت به خودشان اجازه می دهند درباره ی شغلم سوال کنند. اما شغل واقعی من، تایپ کردن گزارش ها و سوابق بیماران است. در خلوت خودم و کاملاً دور از چشم همه، حرفه ای را دنبال می کنم که مو به تن دکترهای بیمارستان  سیخ می کند. در خلوت آپارتمان تک خوابه ام، خودم را منشی شخصی جانی پنیک می دانم و بس.
رویایی از پس رویایی دیگر. خودم را برای تبدیل شدن به آن شخصیت بی نظیر آموزش می دهم؛ موردی نایاب تر از تمام اعضای بخش روان کاوی: یک متخصص رویا. نه یک متوقف کننده رویاها، یک توضیح دهنده رویا، یک کاشف رویا، برای پایان های عادی و بی خاصیت سلامتی و خوشبختی. یک گردآورنده ی پاک و صادق رویاها برای خودش. عاشقی برای رویاها آن هم تنها به خاطر جانی پنیک؛ سازنده ی تمام رویاهای جهان.
تمام رویاهایی را که در برگه های گزارش و سوابق مان تایپ می کنم، از صمیم قلب می شناسم. هیچ رویایی نیست که در خانه و در انجیل رویاهای جانی پنیکم، کپی اش نکرده باشم.
و این است رسالت واقعی من.
بعضی شب ها با آسانسور به پشت بام آپارتمانم می روم. گاهی حدود ساعت سه صبح. در دوردست ها و از ورای درختان ساختمان مجلس، شعله ی مشعل بنیاد اتحاد، زیر پشته ای جادویی و نامرئی فرو می ریزد و دوباره اوج می گیرد. اینجا و آنجا از پس پشته های سنگ و آجر، نوری می بینم. اما بیشتر وقت ها تمام شهرِ به خواب رفته را حس می کنم. خواب آلوده از ورای رودخانه در غرب تا اقیانوس در شرق، مثل جزیره ای بی ریشه که روی هیچ ایستاده و برای خودش لالایی می خواند.
ممکن است مثل سیم بالایی ویلون، محکم و لرزان باشم، اما درست با آبی شدن آسمان در آغاز روز، به خواب می روم. آنچه مرا از فرط خستگی به سوی خوابی تب آلود هدایت می کند، اندیشه ی تمام آن رویابین ها و رویا هایی است که می بینند. از دوشنبه تا جمعه تمام آنچه انجام می دهم تایپ کردن همه ی این رویاهاست. درست است که حتی کسری از تمام رویاهای شهر را هم نمی توانم لمس کنم، اما صفحه به صفحه و رویا به رویا دفاتر پذیرشم چاق می شوند و طبقه های کتابخانه ی رویاها را سنگین می کنند. این کتابخانه در راهرویی باریک و موازی تالار اصلی ساختمان واقع شده؛ راهرویی که درهای تمام اتاقک های معاینه ی پزشکان ساختمان به آن باز می شوند.
عادت کردم تمام آدم هایی را که به بخش روان کاوی می آیند از روی رویاهای شان شناسایی کنم. تا آنجا که به من مربوط می شود، رویاها خیلی بیشتر از اسامی مسیحی و تکراری صاحبان شان باعث تمایزشان می شود. مثلاً مردی که در کارخانه ی بلبرینگ سازی کار می کند هر شب خواب می بیند به پشت دراز کشیده و یک دانه ی ماسه روی سینه اش گذاشته اند. ذره ذره این دانه ی ماسه بزرگ و بزرگ تر می شود تا وقتی که دانه اندازه ی یک خانه ی معمولی می شود و مردک هرچه می کند نمی تواند نفس بکشد. یکی دیگر هم هست که از وقتی در کودکی بهش اتر خوراندند و لوزه و بافت های لنفی اش را جراحی کردند، رویایش هیچ تغییری نکرده و هر شب، یک خواب تکراری می بیند؛ او در خواب می بیند بین پره های آسیاب بادی بزرگی که با آن پنبه می ریسیدند گیر کرده و برای زنده ماندن، تقلا می کند. البته تنها او نیست که چنین خوابی می بیند، گرچه خودش این طوری فکر نمی کند. این روزها خیلی ها هستند که خواب می بینند ماشین های ساخت بشر از روی شان رد می شوند یا آن ها را می خورند و زنده زنده می بلعند. آن ها آدم های محتاطی اند که معمولاً سوار مترو یا آسانسور نمی شوند. وقتی بعد از ساعت ناهار از رستوران بیمارستان برمی گردم، بعضی هاشان را می بینم که نفس زنان از پله های سنگی بالا می روند تا به دفتر ما در طبقه ی چهارم ساختمان برسند. گاهی فکر می کنم آدم ها قبل از اختراع بلبرینگ و آسیاب  بادی چه چیزهایی در خواب و رویای شان می دیدند؟
البته من هم رویای مخصوص خودم را دارم؛ رویایی از میان رویاها.
در رویای من، دریاچه ای نیمه شفاف هست که به هر جهت گسترده شده و آن قدر بزرگ است که نمی توانم سواحل اش را ببینم. البته اگر ساحلی داشته باشد. من روی دریاچه آویزان شده ام و انگار از پنجره ی شیشه ایِ کوچک هلیکوپتری به پایین نگاه می کنم. در اعماق آب، درست روی کف دریاچه، هیولاهایی خفته اند. دریاچه  آن قدر عمیق است که درباره ی ماهیت جانوران آن فقط می توانم حدس های بی پایه و اساس بزنم. هیولاهایی که مدت ها پیش از زندگی آدم در غارها و آشپزی اش روی آتش و کشف چرخ و الفبا و زبان، روی کره ی زمین می زیستند. "عظیم الجثه" برای توصیف شان کافی نیست. چین و چروک های شان از خود جانی پنیک هم بیشتر است. وقتی این موجودات غریب را به اندازه ی کافی در خواب تان ببینید، وقتی از نزدیک به شان نگاه کنید، دست و پای تان از ترس خشک می شوند و به زمین می افتند؛ خورشید به اندازه ی پرتقالی آب می رود و حتی از آن هم خنک تر می شود و شما هم از زمان آخرین یخ بندان زمین، در راکسبری (۱) زندگی می کرده اید. جایی ندارید به جز اتاقی تودوزی شده و نرم که به اندازه ی اولین اتاقی که نه ماه در آن زندگی کردید و بالیدید، خوشایند است. اتاقی که در آن رویا می بینید و معلق می شوید، معلق می مانید و رویا می بینید. تا وقتی که درنهایت، دوباره میان آن موجودات نخستین بازمی گردید و دیگر خواب و رویا هم معنای شان را از دست می دهند.
درون این دریاچه جایی ست که مغز آدم ها در شب هنگام می دود؛ نهرها و آب گذرها به مخزنی بی مرز و مشترک می ریزند. این مخزن آبی به آن چشمه های آبی روشن و زلال آب شیرین، در دل کاجستان ها و سیم های خاردار هیچ شباهتی ندارد؛ چشمه هایی که آدم های شهرنشین با چنان حسادت و وسواسی از آن ها مراقبت می کنند که انگار از الماس امید (۲)هم ارزشمندترند.
این دریاچه، گنداب قرون و اعصار است، شفافیتش جای خود.
حالا آب این دریاچه، بوی گندِ رویاهایی را گرفته که قرن هاست گوشه و کنار آن مانده اند و خیس خورده اند. وقتی فکر کنید رویای یک نفر در یک شهر چقدر جا می گیرد، در صورتی که آن شهر بزرگ تر از سر سوزنی روی نقشه ی دیواری جهان نیست و وقتی این فضا را ضرب در جمعیت جهان کنید و نتیجه را در تعداد شب هایی ضرب کنید که از زمان تبرسازی میمون ها از دل سنگ و ریختن موهای شان گذشته، کم کم می فهمید منظور من چیست. من از آن خوره های ریاضی نیستم؛ وقتی به تعداد رویاهایی می اندیشم که فقط در یک شب، در ایالت ماساچوست دیده می شوند، سرم گیج می رود.
در این زمان است که کم کم می توانم سطح دریاچه را ببینم که مارها، جسدهای بادکرده و جنین های انسانی داخل شیشه های آزمایشگاهی روی آن جمع می شوند؛ جنین هایی که نماد پیام هایی ناتمام اند که از زمان اولین انسان در هوا شناورند. من انبارهای بی شمار آلات فلزی را می بینم: چاقوها، کاغذبرها، پیستون ها، چرخ دنده ها و فندق شکن ها؛ سپرهای براق اتومبیل ها نمایان می شوند؛ با چشم های شیشه ای و دندان های شیطانی (۳) . بعد نوبت به مرد عنکبوتی و مرد تارپای مریخی می رسد و تصویری اشک بار از صورت انسانی که با وجود حلقه های نامزدی و قول های ازدواج، برای همیشه از آخرین معشوق باقی مانده در جهان، روی برمی گرداند.
یکی از اَشکال همیشگی در این ملغمه ی عظیم، چنان پیش پاافتاده است که ذکرش به نظر ابلهانه است: یک  ذره ی خاک. ذرات خاک همراه با بقیه ی چیزها وارد دریاچه می شوند و با نیرویی غیرعادی دور خود می چرخند؛ تیره وتار، همه جا حاضرند. نام دریاچه را هرچه دوست دارید بگذارید: دریاچه ی کابوس یا مرداب دیوانگی. اینجاست که تمام آدم های خواب، دراز می کشند و در میان بدترین کابوس های شان می جنبند: و این یعنی یک پیمان برادری فوق العاده. گرچه هر کدام از آن ها خود را تنها و یگانه می بیند که ذاتاً از بقیه جداست.
این است رویای من. امکان ندارد آن را در هیچ دفتر و کتابی پیدا کنید.
روال عادی کارها در دفتر ما با جایی مثل بخش پوست یا سرطان تفاوت زیادی دارد. بخش های دیگر شباهت های اساسی بسیاری با هم دارند: مثلاً هیچ کدام از آن ها شبیه بخش ما نیست. در بخش ما، درمان را روی نسخه نمی نویسند و آن را نمی پیچند. درمان، نامرئی است و به درون اتاقک های کوچکی می رود که هر کدام یک میز دارند با دو صندلی. روی در و پنجره این اتاقک ها یک مثلث شیشه ای مات  کنده شده است. این نوع دوا  و درمان، صداقت معنوی خاص خودش را دارد. دست خودم نیست اما مدام به امتیازهای ویژه ای می اندیشم که شغل دستیار منشی بخش روان کاوی بزرگسالان برایم به همراه داشته است. البته بعضی روزهای هفته، تاخت وتاز اعضای دیگر بخش ها به اتاقک های مان به خاطر کمبود جا حس غرورم را تحلیل می برد. ساختمان ما بسیار قدیمی است و امکاناتش هم گام با نیازهای روز توسعه نیافته اند. در این روزهاست که تضاد میان ما و اعضای بقیه ی بخش ها به خوبی مشهود است.
مثلاً سه شنبه ها و پنجشنبه ها، روز سوراخ کردن الوارهای چوب در یکی از دفاتر بخش است. اگر شانس بیاورم و کمک پرستار درِ اتاقکش را باز بگذارد و بیرون برود، که معمولاً هم همین کار را می کند، می توانم از انتهای تخت کوچک داخل اتاقک، کف پاهای برهنه و زرد بیماری را از زیر ملافه ها ببینم. با وجود فاصله ای که از آنجا دارم، مدام چشمم به آن پاها می افتد؛ ناگهان به خودم می آیم و می بینم هر چند دقیقه یک بار تایپ کردن را متوقف می کنم که ببینم آیا آن پاها هنوز سر جای شان هستند یا حالت شان را تغییر داده اند؟ می توانید حدس بزنید این اتفاق چقدر موجب حواس پرتی من، آن هم درست در میان کارم می شود. گاهی مجبور می شوم دوباره متنی را که تایپ کردم بخوانم، آن هم به بهانه ی نمونه خوانی و غلط گیری دقیق. اما درواقع برای از بر کردن رویاهایی که از ضبط صوت پزشکان پیاده و تایپ کردم و هر پزشک روی نوار آن ها صحبت کرده، این کار را می کنم.
صبح ها، بخش نورولوژی، که پردرآمدترین و بی خلاقیت ترین حوزه ی کار ماست حسابی آزارمان می دهد. ما بعدازظهرها از دفترهای شان برای گفت وگو با بیماران  استفاده می کنیم چون آن ها فقط صبح ها کار می کنند. اما شنیدن چهار ساعت گریه و زاری و داد و فریاد بی وقفه ی بیماران شان که معمولاً ایتالیایی یا چینی حرف می زنند، موجب حواس پرتی مان می شود. این بیماران را زمانی سراغ ما می فرستند که نتوانند منشا واقعی بیماری را در بدن شان پیدا کنند.
با وجود مزاحمت هایی از این دست، کار من با سرعت خوبی پیشرفت می کند. الان دیگر می توانم بسیار فراتر از «دکتر من چنین خوابی می بینم» یک بیمار، تایپ کنم. به جایی رسیده ام که می توانم رویایی که پیش تر هرگز نوشته نشده را بازسازی کنم. رویاهایی که خود را در گنگ ترین سایه ها ظاهر می کنند اما در واقع، هنوز پنهانند. مثل وصله ای زیر پارچه ی مخمل قرمز، درست پیش از یک مراسم رونمایی مهم.
به تصویر کشیدن: زنی با زبانی ورم کرده و آویزان وارد بخش شد. زبانش چنان وضع خرابی داشت که مجبور شده بود مهمانی ای که به افتخار مادرشوهر فرانسویـ کانادایی اش گرفته بود و بیست نفر از دوستانش را رها کند و به بیمارستان بیاید. خودش فکر می کرد اصلاً دلش نمی خواست زبانش از دهانش بیرون بزند و اگر راستش را بخواهید، اوضاع حسابی خجالت زده اش کرده بود. اما او از مادرشوهرش تنفر داشت و زبانش با او و درباره ی احساسش روراست بود؛ حتی در شرایطی که بقیه ی اعضای بدنش چنین نبودند. او ادعا می کرد هیچ رویایی نمی بیند. من فقط حقایق ذکرشده ی بالا را در دست دارم، اما از پس این حقایق، وعده و وعید رویایی تمام عیار را شناسایی می کنم.
بنابراین، دست به کار می شوم تا رویایی را از نقطه ی آرامش آن، یعنی زبان زن، از نو خلق کنم.
مطمئنم در هر رویایی که با کار فراوان، کار خستگی ناپذیر و حتی با دعا خلق کنم، جایی و در گوشه ای اثر انگشتی می یابم، که نشان می دهد تمام رویا، اثر جانی پنیک نابغه و فقط خود اوست. او حقه باز است، مقاوم است و مثل رعد، سریع، اما اشکالش این است که مهار چندانی بر خود ندارد. او نمی تواند در مقابل رویاهای ملودرام مقاومت کند. آن هم قدیمی ترین و متنوع ترین نوع آن.
مردی کوتاه قد اما قوی را با ژاکت چرمی میخ دار به یاد می آورم که مستقیماً از یک مسابقه ی بوکس در سالن مکانیک ها سراغ ما آمده بود و جانی پنیک بلافاصله پشت سرش از راه رسید. این مرد که کاتولیکی معتقد، جوان و صادق بود، ترسی آزاردهنده از مرگ داشت. درواقع از این می ترسید که بعد از مرگ، مستقیماً وارد جهنم شود. او در یک کارخانه ی تولید لامپ های فلورسنت کار می کرد. من تمام این جزئیات را به یاد می آورم چون همان موقع هم فکر کرده بودم چقدر خنده دار است اویی که این طور از تاریکی می ترسد، در کارخانه ی تولید روشنایی کار می کند. جانی پنیک عنصری سِحرگونه به این شغل تزریق می کند که نمونه اش را در جای دیگری پیدا نمی کنید و به این دلیل، من تا ابد به او مدیون خواهم بود.
همچنین داستان خوابی که برای این مرد در سر داشتم را به خوبی به یاد می آورم: فضایی به سبک گوتیک در زیرپله ی یک دیر، که انتهایش دیده نمی شد، یکی از آن پرسپکتیوهای بی انتهای بین دو آینه. ستون ها و دیوارها از جمجمه و استخوان های انسان ساخته شده و در هر گوشه ای، جسدی قرار داشت. نام این بخش از دیر، تالار زمان بود؛ جسدهایی که هنوز گرم بودند، در فاصله ای میان این فضای بی انتها رنگ می باختند و فاسد می شدند. در آخر خط هم درخششی سفید و عجیب دیده می شد. تا آنجا که یادم می آید تمام این صحنه را نه با شمع،  بلکه با لامپ های یخی فلورسنت روشن کرده بودم؛ نوری که در آن پوست، سبز به نظر می رسید و گوشت های صورتی و قرمز  به رنگ بنفش سیاه مرده ای درآمده بودند.
شما می پرسید من از کجا می دانم این، رویای آن مرد چرم پوش است؟ نمی دانم. من تنها باور دارم که او این رویا را می دیده و من برای باورهایم، با انرژی بیشتر و اشک و آه بیشتری کار می کنم تا برای بازسازی خود رویا.
البته دفتر کار من محدودیت های خاص خودش را دارد. آن خانم با زبان بادکرده اش و آن آقایی که از مسابقه ی بوکس فرار کرده بود، جالب ترین مراجعان مان بودند. آدم هایی که واقعاً در اعماق آن دریاچه ی گندابی معلق شده اند به ندرت سراغ ما می آیند و خیلی زود به بخشی منتقل می شوند که از ساعت نه صبح تا پنج عصر و تنها پنج روز در هفته پذیرای مراجعان است. حتی آن هایی که به سختی می توانند از خیابان رد شوند یا سر کار بروند، کسانی که تا نیمه راه دریاچه ی معروف هم نرسیده اند، به بخش بیماران سرپایی در بیمارستان تخصصی دیگری برای موارد شدیدتر بیماری فرستاده می شوند. شاید هم یکی دو ماه در بخش بررسی و تحقیق بیمارستان خود مان بستری می شوند، البته من هرگز به این بخش نرفته ام.
اما منشی آن بخش را دیده ام. او هر روز ساعت استراحت ده صبح، به رستوران بیمارستان می رود، سیگارش را دود می کند و قهوه اش را می خورد و من هرگز نمی روم کنارش بنشینم. اسم خنده داری دارد که خوب به یاد ندارم، اسمی که واقعاً قدیمی است، چیزی مثل خانم میلرویج (۴) . یکی از آن اسم هایی که بیشتر شبیه جناس میلتون (۵) و رویج (۶) است تا هر اسم دیگری در دفتر تلفن شهر. البته چندان هم به عجیبی اسامی مانند هایمن دیدل برکرز(۷) یا ساسپاریا گرین لیفز (۸) نیست. من یک وقتی اسامی دفتر تلفن شهر را می خواندم، مهم نیست کی بود. خوشبختانه توانستم به نیازی عمیق در خودم پاسخ بدهم: کشف این نکته که اسم بسیاری از آدم ها اسمیت نیست.
به هرحال این خانم میلرویج، زن بزرگی است، چاق نیست، اما ماهیچه هایی قدرتمند و قدی بلند دارد. او با کت و دامن خاکستری  که مرا به یاد انیفورم ارتشی می اندازد، ماهیچه های قوی اش را می پوشاند. البته لباسش دوخت و دوزهای مخصوص لباس های ارتشی را ندارد. صورتش مثل صورت گوساله ی نر جوان، نیرومند است و با لکه های مشخص و پرتعداد پوشیده شده. انگار برای مدت زیادی زیر آب بوده و جلبک های کوچکی روی صورتش رشد کرده اند و آن را با لکه های سبز و قهوه ای آلوده اند. این خال ها بیشتر به خاطر روشنی بیش از حد پوست اطراف شان، قابل تشخیص اند. گاهی می اندیشم آیا خانم میلرویج هرگز نور کامل روز را دیده؟ اصلاً تعجب نمی کنم اگر بفهمم او از نوزادی تاکنون فقط رنگ نورهای مصنوعی چراغ را به خود دیده است.
بیرنا (۹) ، منشی بخش بیماران الکلی که درست روبه روی دفتر ما قرار دارد، مرا به خانم میلرویج چنین معرفی کرد: «او هم در انگلستان زندگی می کند.»
بعدها معلوم شد خانم میلرویج بهترین سال های زندگی اش را در بیمارستان های لندن گذرانده است.
روزی با آن صدای کلفت سگ مانندش درحالی که مستقیماً به من نگاه نمی کرد، گفت: «یکی از دوستانم در بیمارستان سنت بارت (۱۰) پرستار بود. بعد از جنگ سعی کردم با او تماس بگیرم اما سرپرستار عوض شده بود. همه عوض شده بودند. هیچ کس حتی اسمش را هم نشنیده بود. احتمالاً او هم همراه سرپرست قبلی، مرده بود. مزخرف است، آن همه بمباران و این چیزها.» بعد نشیخند بزرگی تحویلم داد.
دیده ام که دانشجویان پزشکی، جسدها را تکه وپاره می کنند؛ چهار جسد برای یک کلاس. جسدهایی که درست به اندازه ی موبی دیک بودند و آن ها با کبد آن مرد مرده، دستش ده بازی می کردند. بارها شنیدم که پسرهای دانشجو درباره ی زنی صحبت می کنند که بعد از زایمان و در بخش خیریه ی بیمارستان، شکمش را کج و معوج دوخته بودند. اما اصلاً دلم نمی خواهد بدانم خانم میلرویج درباره ی مضحک ترین خاطره ی حرفه ای اش چه نوشته است. نه، خیلی ممنون. می توانید میخی را توی چشم هایش فرو کنید و قسم می خورم میخ تان به سخت ترین سنگ کوارتزِ ممکن برخورد می کند.
رئیس من هم شوخ طبعی خودش را دارد، البته بسیار ملایم تر و درست مثل بابانوئل در شب کریسمس سخاوتمند است.
من برای خانم میان سالی به نام تیلور(۱۱) کار می کنم که سرپرست منشی های بخش  است؛ درست از سی و سه سال پیش که بیمارستان افتتاح شده و عجیب تر اینکه درست در سالی که من متولد شدم. خانم تیلور تمام پزشکان را می شناسد، تمام بیماران را، تمام جدول های زمان بندی را، تمام وقت های از دست رفته ی بیماران را، تمام بیماران ارجاع شده را و تمام روندهای مالی را. او هر آنچه مدیر بیمارستان تا حالا انجام داده یا به انجام دادنش فکر کرده، می داند. او برنامه ریزی کرده است تا زمانی که عکسش را روی چک های سبزرنگ سازمان تامین اجتماعی چاپ نکنند، سر پستش باقی بماند. تابه حال هیچ زنی را ندیدم که مثل خانم تیلور خودش را وقف کارش کرده باشد. او همان قدر نسبت به آمار و ارقام وسواس دارد که من نسبت به رویاها. اگر روزی ساختمان بیمارستان آتش بگیرد، ابتدا دفترهای آمارش را برای آتش نشان پایین پنجره می اندازد و بعد اگر هنوز زمانی باقی بود، به فکر نجات خودش می افتد.
من رابطه ی بسیار خوبی با خانم تیلور دارم و حسابی با او کنار می آیم، اما هرگز نمی گذارم مچم را هنگام خواندن دفاتر قدیمی سابقه ی بیماران و رویاهای شان بگیرد. واقعاً برای این کار وقت کمی در طول روز پیدا می کنم. دفتر ما از سالن بورس هم شلوغ تر است: بیست وپنج پزشک داریم که مدام در رفت و آمدند، دانشجویان پزشکی هم هستند و به این ها باید بیماران، همراهان شان و مقامات دیگر بخش ها را هم اضافه کنیم که برای معرفی یک بیمار، همراه او به بخش ما می آیند. بنابراین، حتی زمان هایی که در دفتر تنها هستم و خانم تیلور برای خوردن ناهار به رستوران رفته، آن قدر گرفتارم که به ندرت می توانم به یک یا دو صفحه ی این سوابق نگاهی بیندازم.

نظرات کاربران درباره کتاب جانی پنیک و انجیل رویاها