فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختران قلعه‌ شنی

کتاب دختران قلعه‌ شنی

نسخه الکترونیک کتاب دختران قلعه‌ شنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختران قلعه‌ شنی

دختران قلعه‌های شنی، کتاب برگزیدۀ موسسۀ فرهنگی معتبر New York Times در سال ۲۰۱۲ میلادی پانزدهمین رمان بلند بوهجالیان است. این نوشته روایتی است از دو حکایت در قالب یک داستان. یکی در یک قرن پیش و یکی در آغاز قرن بیست و یکم، یکی از کشتار و وحشت و دیگری از عشق و وفاداری، یکی از شهر حلب در سرزمین امپراتوری عثمانی و دیگری از شهر بوستون ایالات متحدۀ امریکا، یکی از اجدادمان و آن یکی از خود ما. الیزابت اندیکات، دختر بیست و یک ساله ای از شهر بوستون امریکا و آرمن پطروسیان یکی از شهروندان محکوم به مرگ امپراتوری عثمانی، قهرمانان رمان دختران قلعه‌های شنی هستند که به سبک و سیاق یک افسانۀ تاریخی به رشتۀ تحریردر آمده و تلفیق تکان‌دهنده‌ای از زیبایی‌های عشق واقعی تا زشتی‌های شقاوت انسان‌ها، از انهدام تا رستگاری و از استثمار تا انسانیت را تحت یک عنوان پر‌محتوا به ادب دوستان ارائه کرده‌است.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختران قلعه‌ شنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش آغازین

آن روزها که من و برادر دو قلوی من فقط چهارسال داشتیم، به نوبت روی زانوی پدر بزرگ می نشستیم و او در حالیکه حلقه های گوشت نرم دور شکم و رانمان را مشت کرده بود مارا پایین و بالا می ‎انداخت و آواز سر می داد که تپلی من، تپلی من، تپلی من...
این حتماً نوعی ابراز خوشحالی از دیدن نوه هایش بود و نه کنایه به این که اگر لاغر نشوید سر و کارتان با هواداران رژیم های غذایی و بازاریاب های دارو های لاغری خواهد بود.
هر گاه که برای دید و بازدید به خانه پدربزرگ می رفتیم مادر حتماً یک بلوز یقه اسکی سفید رنگ و شلوارک دامن مانند زرشکی رنگی را که دو تا سوراخ برای بیرون آوردن پاها داشت به تن برادرم می کرد.
مادر اصرار داشت که برادرم انگلیسی مآب لباس بپوشد، انگلیسی مآب بار بیاید و حتی آوازی از سال ۱۹۶۵ به نام من پادشاه هستم- من هنری هشتم هستم را با لکنت زبان و لهجه بد انگلیسی هم که شده برای پدر بزرگ بخواند. ترانه این آهنگ که چهار سال پیش از تولد ما دوتا، بیش از حد به گوش مادر خوش آمده بود حالا هم می بایست به هر مناسبتی که شده با طنینی رساتر و حرارتی بیشتر از حنجره کوچولوی پسرش تراوش کند.
مات و مبهوت مانده بودم که چرا تا حالا نمایش پسرکی با دامن زرشکی رنگ که هربار ترانه از مد افتاده ای را می خواند، زَهره مردم را نبرده است؟
موهای طلایی رنگ من هیچ تناسبی با دی.اِن.اِی. ارمنی من نداشت و آوازی که مادر برایم انتخاب کرده بود بیشتر متناسب با چهره یک فرشته کوچولوی کاکل زری بود تا خصوصیات ژنتیکی ارمنی تباران مو سیاه. این آواز که فقط ذره ای امروزی تر بود و تنها پارسال، در ۱۹۶۸ میلادی باب روز شده بود، خیلی هم مناسب به نظر نمی ‎آمد. آخرآن وقت ها من فقط چهار سال داشتم و از عشق و عاشقی و کلمات عاشقانه هیچ نمی فهمیدم.
بخش چشمگیر لباس مهمانی من هم تشکیل می ‎شد از یک جفت چکمه چرمی ساق کوتاه سفیدرنگ آن چنانی و یک دامن خیلی خیلی کوتاه. مطمئن هستم که لباس من مثل لباس برادرم زَهره کسی را نمی ترکاند ولی احتمالاً در ذهن بعضی از مددکاران اجتماعی پا به سن گذاشته تصویری از یک زن خیابانی آب رفته را مجسم می کرد.
پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری ما، هر یک بدلایل خاص خود نسبت به موسیقی امروزی آمریکا بی توجه بودند و همیشه برای من جای سوال باقی می ماند که آنها از آواز نیم بند نوه های خود چه چیزی دستگیرشان می ‎شود.
به جز آواز دردآور برادرم، آواز پدر بزرگ تنها صدای موسیقی ای بود که در فضای آن خانه طنین می ‎افکند.
پدر بزرگ هر از گاهی عود خود را بغل می کرد و آوازی سنتی به زبان ارمنی سر می ‎داد و یا روی بدنه لاک خورده و براق عود ضرب می ‎گرفت.
و این درست یکی از همان مواقعی بود که عمه من خودش را به اطاقش در طبقه دوم می ‎رساند، لباس عوض می کرد و برای جمع ما عربی می ‎رقصید و آن قدرهم طولانی تا ساز و ضرب پدر بزرگ تمام شود.
رقص عمه را با حیرت دنبال می کردم و از قدرت او در انجام آن حرکات عحیب و غریب در تعجب می ماندم.
نمی ‎دانم عمه جان چرا عربی می ‎رقصید.
به گمان من دختران ارمنی فقط وقتی عربی رقصیدند که مجبور بوده اند بین رقص در حرمسرای یک شیخ یا مرگ در بیابان، یکی را انتخاب کنند. شما حداقل این را از من بپذیرید که هیچ دختر ارمنی حاضر به اجرای رقص عربی در برنامه های تلویزیونی معروف به برقص اگر می توانی، نخواهد بود.
در هر حال، این ساز و آواز و رقص عربی بود که در کنار وجود پرمحبت و صمیمی پدر بزرگ ما را به وجد می ‎آورد و محیط خانه را پر از شادی می کرد. البته جوی هم به همان اندازه سنگین ولی پر از غم و درد و راز در خانه پدربزرگ وجود داشت.
بچه بودم ولی هربار وجود آن جریان غم زیرزمینی را در خانه شان احساس می کردم.
کتاب های ضخیم جلد چرمی که صفحاتشان پر بود از خطوط و علامت های کاملاًنا شناخته، قفسه های خانه پدر بزرگ را پر کرده بودند. دود غلیظ و آبی رنگ چپق با کش و قوسی تندتر از رقص جنون آمیز عمه، روی پُرز رنگین فرش های دست باف اطاق می لغزید، می چرخید و حرکات عمه را همراهی می کرد.
و عمه من تا چهل سالگی عربی رقصید و رقصید.
وارد خانه پدربزرگ که می ‎شدی، بوی کباب گوشت بره به مشامت می خورد. تکه های کوچک کباب بره جزو همیشگی وعده های غذا، حتی صبحانه او بود. پدر بزرگ گندمک کاکائویی آمریکایی را هم به جای آن که در شیر بخواباند در ماست می ‎ریخت و با اشتها می خورد. مادر بزرگ از این جای قضیه خیلی هم خوشحال می ‎نمود، چرا که ترکیب گندمک کاکائویی آمریکایی در ماست، هیچ کار آشپزخانه ای را از او نمی طلبید.
پدر بزرگ و مادر بزرگ هردونام غذای شاهانه را برای گوشت بره کباب شده و گندمک کاکائویی خیس خورده در ماست برگزیده بودند. پدر بزرگ، با وجود پذیرش برخی ازعادت های آمریکایی، چون اصرار در خوردن سس تند گوجه فرنگی و انواع گندمک های شور و شیرین همراه با همه وعده های غذای روزانه، در رعایت رسوم و آداب گذشته نوعی وسواس از خود نشان می ‎داد و گاه و بیگاه از باورهای مذهب نا مانوس ساکنان مسیحی شهر بوستون، ازمراسم کلیسای آنها و بدون استثناء از سرچشمه رنگ طلایی موی من ابرازنارضایتی می کرد.
او برخلاف دیگر مهاجرین اوایل قرن بیستم، هیچگاه حاضر نشده بود که با لباس راحت و سبک آمریکایی کنار بیآید. پدر بزرگ را به جز وقتی که عودش را بغل می کرد یا در حال روغنکاری سوزن مشعل موتورخانه بود، بدون کت و شلوار و جلیقه و کراوات و کفش مشکی واکس زده ندیده بودم.
پدر بزرگ را در تمام عکس های قدیمی ‎ای که روی طاقچه های خانه اش ردیف شده بودند با همان لباس رسمی و در حلقه دوستانی با همان شکل و شمایل دیده بودم. در عکس هایی هم که در آغوش طبیعت از او گرفته بودند، لباس رسمی غایب نبود. عکسی هم از پدر بزرگ پیدا کرده بودم که او را در کنار دوستان هم لباسش در صحرا نشان می ‎داد، همگی در میان علف های ساقه بلند روی زمین در کنار میزی که روی آن جعبه های خالی ویولن و عود تلنبار شده بود دراز کشیده بودند.
حتماً موسیقی را جزء فراموش نشدنی جمع شان می ‎دانسته اند.
پدر بزرگ تازمانی که به تختخواب آخر افتاد و رُب دوشامبر مخملی و لباس های اتو کشیده اش آب رفته و جایشان را به پیژامه راه راه و خلعتی از جنس حوله ضخیم سپردند، هیچگآه از کت و شلوار و کراوات دست نکشیده بود.
پدربزرگ را خیلی دوست داشتم.
به نظر من خانه آجری با شکوه پدربزرگ که به دست خود او در حومه شهر نیویورک در سال ۱۹۲۸ بنا شده بود از همه خانه های دیگر بستگانمان سرتر بود. پدر بزرگ حتی آن زمان هم ۱۹۲۸ سر طاسی داشته، عین چهل سال بعد در سال های کهولت دهه هفتم زندگی.
من همیشه پدربزرگ را پدری واقعاً بزرگ می ‎دانستم و فقط در مراسم خاک سپاری او در سال ۱۹۷۶، از جواب پدرم که در گوشم توضیح می ‎داد که او به هنگام تولد اصلاً هم بزرگ نبوده است، به اشتباه خود پی بردم.
عصر روز درگذشت پدر بزرگ، وقتی که همه اعضاء خانواده در خانه سر سفره آخر دور هم جمع شده بودند، پدرم در حین سخنرانی برای نخستین بار به چیزهای مختصری از سرگذشت پدر بزرگ اشاره کرد. نکته های بیشتری که مادر بزرگ چند روز بعد برایم تعریف کرد تصویر کامل تری از سرگذشت پر ماجرای پدر بزرگ را در ذهن من به وجود آورد.
نگارش این داستان را می توانستم به جای سال ۱۹۶۹ از تاریخ فوت پدر بزرگ شروع کنم و یا مثل دیگر ارمنیان سال ۱۹۱۵ میلادی، سال نژادکشی ارمنیان را به جای مبداء شروع داستان قرار دهم.
اگر ارمنی نیستید، احتمالاً نخواهید توانست درآستانه یکصدمین سالگرد آن جنایت بزرگ، کوچکترین تصوری از عمق آن فاجعه و کشتار یک میلیون و نیم ارمنی داشته باشید. شرح آن واقعه را در کتاب های درسی ننوشته اند و مادرها هم آن را در کنار گهواره برای خواباندن ماها زمزمه نکرده بوده اند.
پس برای شناختن پدر بزرگ و مادر بزرگم باید اشاره ای هم به آن فاجعه می ‎داشتم.
اگربه خاطر داشته باشید، اخیراً یک رشته کتاب قطع جیبی با جلدی سیاه رنگ که یک گوشه آن با مثلثی به رنگ زرد تزیین شده است، با موضوع های گوناگون تشریحی و با عناوینی چون مکانیکی برای آدم های خِنگ، آشپزی برای آدم های خِنگ، نقاشی برای آدم های خِنگ، باغبانی برای آدم های خِنگ(۱) و نظیر آنها چاپ و منتشر شده اند که از قضا طرفداران بسیاری هم پیدا کرده است.
احتمالاً تعداد آدم های خنگ زیاد تر از سال های گذشته شده است.
ولی چون کتابی با مضمون نژادکشی ارمنیان برای آدم های خِنگ وجود نداشت، من تصمیم گرفتم که بدون ذکری از سرگذشت پدر بزرگ و مادر بزرگ، کتابی در خصوص نژاد کشی قرن بیستم بنویسم.
نوشتم. نوشتم ولی نوشته ام هرگز مرا راضی نکرد. حتی متن آن را باناشر خودم هم در میان نگذاشتم و چرک نویس آن را برای همیشه در زیر کتاب ها و انبوه کاغذهای روی میز تحریر دفن کردم.
همسرم تنها کسی بود که امکان خواندن آن چرک نویس را داشت و بزودی با من عقیده شد که داستان من بی روح، در هم و برهم و تا حدی دور از ذهن جلوه می کند. او در مقابل، رجوع بی پرده به داستان زندگی پدر بزرگ و مادر بزرگم را پیشنهاد می کرد، چرا که می ‎دانست که آن دو لااقل در طی سال های سیاهی که نژادکشی به وقوع می پیوست در مهلکه حضور داشته اند.
همسر من در اوایل چون خود من از جزییات زندگی آنها اطلاعی نداشت و بعدها وقتی که بیشتر با اتفاقات زندگی اجدادم آشنا شد، مرا در مقابل سئوال مشکلی قرار داد.
آیا من حق انتشار جزییات خیلی خصوصی زندگی پدربزرگ و مادر بزرگ را دارم؟
همسرم بعدها وقتی تا حدی به جزییات آشنایی پیدا کرده بود، اعتقادات خود در مورد ضوابط و اخلاق حاکم در عالم نویسندگی را کاملاً متحول کرد.
ولی اعتقاد و نظر او دیگر مطرح نبود، چرا که من دیگر مفتون ماجرای زندگی آنها شده و دیوانه وار و آسیمه سر در پی افشاء، انشاء و انتشار حقایق آن بودم. من در واقع داستان زندگی پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری خود را مرور می کردم و در باره سرگذشتی می ‎نوشتم که ناغافل و به سختی با گوشه ای دور افتاده از دنیا گره خورده بوده است. درباره نقطه ای می ‎نوشتم که شاید کمتر کسی بتواند محل آن را روی نقشه جهان پیدا کند، محلی که وقایع تلخ تاریخی اش روزگاری سر لوحه رسانه ها بود و احتمالاً روزی هم کاملاً به بوته فراموشی سپرده خواهد شد.
داستان من سفر خود را از نواحی کوهستانی جنوب شرق ترکیه آغاز می کند، به سوی دهکده ای نزدیک شهر وان و دریاچه بی مانندی به نام وانا در ترکیه کنونی پر می کشد، از تنگه داردانل می ‎گذرد، به خانه ای در محله بَک بِی(۲) شهر بوستون برمی ‎گردد و به تناوب متوجه شهر حلب در سوریه می ‎شود، به شهری قدیمی که طبیعت آن را در محاصره بیابان های بی رحم قرار داده و آن روزها در اشغال انسان های بی رحم تری بوده است.
هر از گاهی با خود فکر می کردم که آیا صحیح است که از زندگی خانواده خود یک تصویر تلخ بسازم؟
آیا با ذکر جزییات زندگی اجدادم مرتکب گناه نمی ‎شدم؟
اگر مروری داشته باشیم به داستان زندگی ساکنین آن منطقه در سال های۱۹۱۵، نگاهی بیاندازیم به عکس های سیاه و سفید قدیمی به جای مانده و یا به تماشای فیلم های صامت و رنگ و رو باخته با حرکات بریده بریده و تند آدم ها بنشینیم، تنها احساسی که خواهیم داشت، تلخی خواهد بود.
تلخی محض.

نظرات کاربران درباره کتاب دختران قلعه‌ شنی