فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستانهای وحشت

کتاب داستانهای وحشت

نسخه الکترونیک کتاب داستانهای وحشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستانهای وحشت

گفته می‌شود وقایع خوب همیشه پایانی دارند که هیچ‌یک از ما نمی‌توانیم درکی از نزدیکی وقوع این امر داشته باشیم. در آن عصر پاییزی سوز سردی می‌وزید. جاناتان پاهایمان را با پتوی درشکه پوشاند و در حالی که یک دست خود را دور شانه‌ی من انداخته بود، با دست دیگرش افسار درشکه را هدایت می‌کرد. او در گوشم نجوا کرد: «الیزابت عزیزم، از این‌که این مدت با هم بودیم خوشحالم. این سفر یکی از دوست‌داشتنی‌ترین خاطرات من خواهد بود. امیدوارم همیشه در کنار هم باشیم. بدان که هرگز تو را ترک نخواهم کرد.» ـ «قسم می‌خوری جاناتان؟» ـ «قسم می‌خورم. من هرگز تو را ترک نخواهم کرد، چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر.» ـ «من هم همین‌طور جاناتان... قسم می‌خورم.» این آخرین کلماتی بود که می‌توانم به خاطر بیاورم. فکر نمی‌کنم هرگز بفهمم چه چیزی در جاده یا جنگل، اطلس را ترساند که او رم کرد. جاناتان سعی کرد او را رام کند، اما رقیب خوبی برای یک اسب بزرگ ترسیده نبود.

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستانهای وحشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مرد پوشالی

اثر: توماس بورک

(Thomas Burke)

از یکی از خیابانهای باریک لنگرگاه عبور کرد، خیابانی که به جاده ای منتهی می شد که کمی جلوتر از آن روشنایی شهر لندن فوق العاده چشمگیر بود. او از میان تاریکی ها و روشنایی های این جاده و حتی از رودخانه نیز گذشت. او یک لحظه هم توقف نکرد تا به بیغوله ای نزدیک آن منطقه رسید.
او مردی باریک اندام و بلندقامت بود که بارانی سیاه رنگی به تن کرده بود که زیر آن شلواری از پارچه ی ضخیم قهوه ای رنگی دیده می شد. کلاهی لبه دار قسمت اعظم صورتش را پوشانده بود و آن بخش کمی هم که از صورتش دیده می شد، سفید و زننده بود. او در مه غلیظ پاییزی شهر لندن به شبحی سرگردان شبیه بود. همه ی افرادی که از کنارش رد می شدند، می ایستادند و به او زل می زدند، انگار که در زنده بودن او تردید داشتند. بعضی ها با دیدن او دچار واهمه می شدند و بعضی دیگر هم چهره هایشان درهم می رفت.
او پاهای کشیده ای داشت، ولی همچون نابینایان آهسته و کوتاه گام برمی داشت. با این که او کور نبود و با چشمانی از حدقه درآمده به جلو چشم دوخته بود، ولی گویی نه چیزی می دید و نه چیزی می شنید. چنان قدم برمی داشت که انگار هیچ هدفی ندارد. به این طرف و آن طرف پرسه می زد، مثل این بود که دستی نامرئی او را به جایی نامشخص می برد که خود هیچ چیز در مورد آن نمی دانست.
او به دنبال دوستی قدیمی می گشت، دوستی که پانزده سال بود او را ملاقات نکرده بود و آن دست نامرئی که او را از آفریقا تا لندن کشانده بود، حالا هم قصد داشت در طی آخرین کیلومتر راهپیمایی اش، او را به رستوران رفیقش نیملس ببرد. او از آن اطلاعی نداشت، فقط می دانست که از آفریقا تا لندن را تنها به خاطر دیدن نیملس طی کرده و می دانست که حالا هم خیلی به او نزدیک شده است.
نیملس با این که از آمدن آن دوست قدیمی مطلع نبود، ولی چنانچه آن شب به وضع خود توجه می کرد، مسلماً از این که بی جهت یک ساعت بیش از حد معمول رستوران را باز نگه داشته بود، متعجب می شد. او روی یکی از صندلی های رستوران نشسته بود و بی قید و بی تفاوت نسبت به همه چیز سیگار می کشید. او از این که آن جا نشسته و در را باز گذاشته بود هیچ اطلاعی نداشت، همچنین از دوستی قدیمی که امشب از آن طرف دنیا به دیدارش آمده بود. ساعت یازده و نیم شب بود و این ساعت، آغاز لحظات درد و رنج بود!
آن شب، با وجود آن که صدای زنگ های زیادی از ناقوس کلیسا به گوش می رسید و هوا را از نوایی روحانی پر کرده بود، ولی مصیبت و عذاب تنها دو خیابان با نیملس فاصله داشت و آن مرد بارانی پوش با آن چهره ی بی رنگ و زننده، هر آن به او نزدیک و نزدیک تر می شد. در کوی و برزن، آرامش مرگباری حاکم بود، سکوتی سهمگین که هرازگاهی با سروصدای جیرجیرک ها یا صدای اگزوز اتومبیل ها شکسته می شد. آرامش مذکور بر رستوران نیملس نیز حکم فرما بود، ولی او اهمیتی به آن نمی داد. او حتی به زنگ ها هم توجهی نمی کرد و نیز به صدای پاهایی که به آهستگی گام برمی داشت و از روبه روی رستوران او رد شد... و آن گاه لحظه ای توقف کرد و بازگشت.
او به غیر از سیگارش به چیز دیگری توجه نشان نمی داد و خواب آلوده نشسته و به گوشه ای زل زده بود. درست در همین حال دستی روی دستگیره ی در قرار گرفت و آن را چرخاند. نیملس نگاهی به در انداخت، آن گاه از جایش پرید و به طرف در ورودی رفت و آن جا دقیقاً در وسط لنگه ی در، با مردی سیاه پوش و بلندقامت رو در رو شد...
به قتل رساندن یک دوست، وحشتناک و چندش آور است. وقتی جنایتی رخ می دهد، جانی احتمالاً دلایل موجهی دارد، ولی مرور زمان نه تنها انسان را از کاری که کرده نادم می سازد، بلکه عذاب وجدان حتی موجب تاسف عمیق و جانکاهی می شود که سال های متمادی با آن فرد باقی می ماند. در ساعات بی خوابی، شب ها یا صبح زود، این حس منطق راسخ قاتل را متزلزل می کند و در نهایت امر به بهانه تراشی مبدل خواهد شد که آن نیز احتمالاً قاتل را چنان گرفتار می کند که اجباراً خود را همان طور که واقعاً هست به خود بشناساند. اگر به قتل رساندن و تحمل ندامت دائمی آن عمل شنیعی محسوب می شود، به خاک سپاری جسد یک دوست قدیمی، آن هم در یک جنگل متروک آفریقایی از آن هم وحشتناک تر است، ولی دهشتناک تر از همه آن است که بعد از گذشت پانزده سال، آن هم در حوالی نیمه شب، جنازه ای را که سال ها پیش به خاک سپرده ای، در رستورانت را باز کند و از تو درخواست میهمان نوازی داشته باشد!
هنگامی که آن مرد بارانی پوش پا به رستوران گذاشت، نیملس ماتش برد و خیره نگاهش کرد. چشمان نیملس سیاهی رفت و داشت از حال می رفت. آن گاه آن دو مرد به یکدیگر زل زدند. نیملس با دهانی باز و چشمانی هراسان سرش را به جلو خم کرده بود و میهمانش با چشمانی تیره و بی روح او را می نگریست. نیملس گیج شده بود و نمی دانست چه کار باید بکند؛ می خواست راهی پیدا کند، ولی چیزی به ذهنش خطور نمی کرد. آن چه که روبه روی او ایستاده بود، جسد دوستش گوپک بود که او پانزده سال قبل در جنگل های آفریقا مدفون ساخته بود!
نیملس خیال می کرد کسی قصد آزار او را دارد و دارد برایش رل بازی می کند، ولی حرکت کوچکی که آن مرد نمود، این شک او را هم به یقین مبدل ساخت و آن حرکت، انقباض غیر عادی انگشت سوم دست چپ گوپک بود که تنها مخصوص او بود. گوپک اگر چه کمی تغییر کرده بود، ولی هنوز به طرز حیرت آوری در سی و دو سالگی باقی مانده بود! او هنوز زنده بود و نفس می کشید! او یک شبح نبود، وهم و خیال هم نبود... او درست همان مردی بود که او پانزده سال پیش کشته و به خاک سپرده بود!
گوپک نشست و آهسته گفت: «خیلی خسته ام...»
نیملس در حالی که هنوز به میز تکیه داده بود، زمزمه کرد: «گوپک... تو گوپکی... ولی من تو را کشتم، در جنگل کشتم... تو مردی... مطئمنم که مردی...»
گوپک دستش را روی صورتش گذاشت و گفت: «درست است... می دانم، تو مرا کشتی. همه چیز را به خوبی به یاد می آورم... ولی آن ها آمدند و مرا آزار دادند... آن ها دوباره مرا زنده کردند و به این دنیا برگرداندند...»
نیملس با صدایی که به راحتی شنیده نمی شد، پرسید: «آنان که بودند؟»
گوپک جواب داد: «نمی دانم... ولی آن ها مرا برای خود می خواستند، از این رو مرا زنده کردند... غیرممکن است که تو آن را باور کنی، من هم نمی خواهم کسی باور کند، ولی واقعیت دارد. دلیل آن هم حضور من در اینجاست.»
ـ «ولی وقتی تو را ترک می کردم مرده بودی، سه روز پیش از این که دفنت کنم مرده بودی، شک ندارم که جسدت را در گور عمیقی در جنگل های آفریقا به خاک سپردم.»
ـ «درست است... من هنوز هم مرده ام و این فقط جسم من است که آن ها به دنیا برگردانده اند... آه که چقدر خسته و کلافه ام...»
نیم ساعت بعد را آن دو همچون سال های پیش که با یکدیگر رفاقت داشتند، با هم صحبت می کردند، ولی نیملس از آنجا که در حال صحبت با یک مرده بود، به شدت وحشت زده و رنگش مثل گچ شده بود. او در طول تمام این مدت در فکر خلاصی از دست این جنازه ی مزاحم بود. نیملس از او پرسید:
«چه جوری به این جا آمدی؟»
ـ «نمی دانم، ولی تو تنها کسی هستی که به یاد می آورم.»
ـ «چطور مرا پیدا کردی؟»
ـ «نمی دانم...، ولی می بایست پیدایت می کردم...، زیرا تو تنها کسی هستی که می تواند به من کمک کند.»
ـ «من؟! آخر چه کاری از دست من برای کمک به یک مرده ساخته است؟»
ـ «من خودم هم نمی دانم. تنها این را می دانم که جز تو هیچ کس دیگری قادر به این کار نیست.»
نیملس از پنجره نگاهی به خیابان انداخت، ولی خیابان آرام و خلوت بود. به خود می گفت: «حالا چه کار باید بکنم؟! او که نمی تواند برای ابد این جا ماندگار شود. به بقیه چه بگویم؟ مگر می توانم او را به همسرم نشان دهم و بگویم این همان دوستم است که پانزده سال قبل او را کشته ام؟!»
در این هنگام گوپک سرش را بلند کرد و با چشمان بی روحش به نیملس چشم دوخت و گفت:
«من باید اینجا بمانم، به همین دلیل این همه راه آمده ام... آیا کمکم می کنی؟»
ـ «ولی تو نمی توانی این جا بمانی، من اتاق خالی ندارم. همه ی اتاق ها پر هستند... جایی برای خوابیدن تو ندارم.»
ـ «مهم نیست. تا زمانی که آن ها مرا برگردانند بیدار می مانم... می توانم همین جا بنشینم تا تو هم بتوانی فکر کنی و راهی برای کمک به من پیدا کنی.»
ـ «ولی من چگونه می توانم چنین کاری انجام دهم؟»
ـ «من نمی دانم... اما تو می توانی... تو مرا کشتی، پس فقط هم خودت می توانی... من مردم و به آرامش رسیدم و باعث همه ی این ها تو بودی... تو مرا کشتی و از این رو در قبال من مسئولیت داری... باید به من کمک کنی... اصلاً من برای همین هم به این جا آمده ام.»
ـ «حالا می خواهی برایت چه کار کنم؟»
ـ «من نمی دانم... نمی توانم هم فکر کنم... فقط می دانم که جز تو کسی قادر نیست... من مجبور بودم پیش تو بیایم... نیرویی مرا مستقیم پیش تو آورد... پس به این معناست که باید کمکم کنی.»
پاهای نیملس از شدت ضعف خشک شده بود؛ از این رو همان جا که ایستاده بود، بر زمین نشست و با خشم و نفرت به آن موجود وحشتناک و احمق زل زد. یک مرده در منزلش بود... مردی که سال ها قبل او را به قتل رسانده بود... و فقط این را می دانست که نمی تواند او را بیرون کند؛ چون هم از داشتن تماس با او واهمه داشت و هم این که مردد بود با چیزی که توانسته یک مرده را بعد از پانزده سال از گور درآورد، رو در رو شود.
او هم مانند همه ی افرادی که با نیروهایی ماوراءطبیعی و نامرئی برخورد می کنند، از همه چیز به شدت وحشت داشت. او این مرد را پانزده سال قبل در آفریقا به قتل رسانده و کل این سال ها را در رنج و عذاب بود، ولی اگر داستان این موجود صحت داشت، پس به نوعی حق داشته است که پیش او بیاید. نیملس فهمید که توانایی بیرون کردن این مرد از خانه اش را ندارد، پس باید به شکلی با او کنار بیاید.
صبح روز بعد نیملس با سرعت به طبقه ی پایین آمد، به این امید که گوپک را آن جا نبیند، ولی گوپک دقیقاً همان جایی که شب پیش او را ترک کرده بود، بی هیچ حرکتی نشسته بود. نیملس به همسرش و پرسنل رستوران راجع به او گفت: «او یکی از دوستان قدیمی من است که کمی بیمار است... او سرش ضربه دیده و کمی حواس پرتی دارد، ولی آزارش به کسی نمی رسد و خیلی هم این جا نمی ماند. او از بهترین دوستان من است و این که او چند روزی این جا بماند، حداقل کاری است که می توانم در حقش انجام دهم. او مشکل بی خوابی دارد و ترجیح می دهد شب ها را همین جا سپری کند، او کاملاً بی آزار است...»
ولی گوپک بیشتر از چند روز در آن جا ماندگار شد و حتی وقتی که همه ی مشتری ها می رفتند، هنوز آن جا بود. در همان اولین روز اقامتش، مشتریانی که برای صرف ناهار به رستوران آمده بودند با حالت خاصی به آن مرد غیرطبیعی با آن صورت سفید و چشمان بی فروغ نگاه کردند و فوراً از رستوران خارج شدند. همه از صندلی ای که او رویش نشسته بود دوری می کردند. نیملس همان داستان معمول در مورد گوپک را برای مشتریان تعریف می کرد، ولی توضیحات او نمی توانست جو به هم ریخته و غیرعادی رستوران را از بین ببرد. محیط آن جا دیگر همچون سابق پرتحرک و بانشاط نبود. حتی افرادی هم که پشت به او نشسته بودند، گویی تحت تاثیر وجود او قرار می گرفتند و احساس بدی داشتند.
نیملس سعی داشت گوپک را به جایی غیر قابل دید در طبقه ی بالا منتقل کند، ولی او از جایش تکان نخورد و نهایتاً بعد از چند بار اعتراض، نیملس فهمید که مخالفت گوپک از رفتن جدی است و اصرار کردن به او هیچ فایده ای ندارد و او مادام العمر در آن رستوران خواهد ماند. همچنین وقتی گوپک روی صندلی اول می نشست، مردم از او دوری می کردند و با نگاه های مبهوت و متحیرشان او را برانداز می کردند؛ گویی آن ها هم تا حدی فهمیده بودند که او چیزی غیر از یک دوست مریض و بی آزار است.

نظرات کاربران درباره کتاب داستانهای وحشت

عالی
در 1 سال پیش توسط j.a...365
چطور میتونم بخرم؟؟؟ازتو سبد خرید؟؟؟
در 2 سال پیش توسط naf...ood