فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غافلگیری در پاریس و داستان‌های دیگر

کتاب غافلگیری در پاریس و داستان‌های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب غافلگیری در پاریس و داستان‌های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غافلگیری در پاریس و داستان‌های دیگر

ده داستان بلند كه در آن واقعيت ها محو شده و رخدادها و وقايعي ظاهرا ساده اما غيرمنطقي زندگي قهرمانان داستان را به چالش مي كشد.شبحي پشت چرخ خياطي، اسب ابلقي كه سوارش را به سفري شگفت انگيز مي برد، بيگانه اي كه ناگهان در زير زمين ظاهر شده، حادثه اي كه اگر رخ مي داد، به تاريخ جهان جهت ديگري مي بخشيد، و آنچه كه تو را در پاريس غافلگير مي كند... اضافه به سبد خريد

ادامه...

بخشی از کتاب غافلگیری در پاریس و داستان‌های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



با تشکر فراوان از فرانتس هولر که در زوریخ زمانی را برای پاسخ به پرسش های من اختصاص داد.

الهام مقدس

I would like to convey my sincere thanks for valuable support of Pro helvetia, Swiss Embassy in Iran and Kia Literary Agency.

A special thanks to Random House for granting Iranban the right for the Persian language.

Also I›d like to thank Greta Foeth & Regula von Bergen for their encouragement and Cyril Berthauit-Jacquier for cover photography.

Finaly my sincere appreciation to the Looren House of Translation for providing Elham Moghadas an opportunity to stay and study there to make this happen.

Niloofar Teymoorian
Publisher

کیک

کسی که در لوکارنو از ایستگاه قطار به طرف محله قدیمی شهر برود، چند قدم آن طرف تر از کنار پاساژی می گذرد که جوان ها با کلاه های رنگارنگ و تی شرت آن جا نشسته اند و ظرف مقوایی سیب زمینی سرخ کرده با لیوانی کوکاکولا جلویشان است. میز و صندلی های فلزی طبقات پاساژ خیلی هم با حال و هوای فست فودها جور نیست و کسی که دقیق تر نگاه کند، دلیلش را متوجه می شود. این طبقات به باغ گراند هتل قدیمی لوکارنو منتهی می شوند. گراند هتل لوکارنو مانند رویایی از دورانی دیگر، در پس زمینه قرار گرفته است و سروها، نخل ها و بوته های انبوه گل صدتومانی آن را احاطه کرده اند.
گراند هتل لوکارنو با تراسی دلباز در میان پیکره هایی با طبق گل قرار گرفته که چنان به سنگ بدل شده اند، گویی موسیقی رقص یک ارکستر یکباره به پایان رسیده است.
آیا مایلید راه تان را به سمت پیازا گراندا ادامه دهید، یا کمی وقت دارید تا داستانی را بشنوید که در این هتل آغاز شده است؟
من این داستان را در ساختمانی شنیدم که متعلق به همان دوران است و خیلی هم بی شباهت به گراند هتل نیست؛ خانه سالمندانی در یکی از دره های پشت لوکارنو؛ ساختمانی نسبتاً ساده که بخش میانی اش پشت دو برج پنهان شده بود و فضای وسیع سنگفرش شده ای مقابل آن قرار داشت که به یک عمارت کلاه فرنگی منتهی می شد؛ اما جایی که در هتل لوکارنو نام هتل با حروف نورانی چشمک زن جلوه گر بود، در خانه سالمندان، نام بنیانگذار آن کاشیکاری شده بود.
سال گذشته کاری شخصی مرا به این خانه سالمندان کشاند. استان تسین تفکیک تعداد زیادی از قطعه زمین ها را تسهیل کرده و به مالکان آن ها پیشنهاداتی مبنی بر ادغام یا تعویض زمین ها با پول داده بود و چون من هم در یک روستای آلپی قطعه زمینی کوچک و یک اصطبل دارم که تابستان ها چند روزی را آن جا می گذرانم، به من نیز چنین پیشنهادی شد و تصمیم گرفتم به مالک زمین مجاور سری بزنم. مدت کوتاهی بود که وی در این خانه سالمندان سکونت داشت. ما با هم آشنا بودیم و او از دیدن من خوشحال شد. از کم شدن نور چشم و بیماری قندش که به پاهایش هم سرایت کرده بود و به زحمت می توانست راه برود، شکایت داشت و همین طور از عملکرد نامنظم بدنش که می شد به سادگی کلمه «پیری» را به جای تمامی آن ها به کار برد. او بی چون و چرا با معاوضه زمینی که پیشنهاد کردم، موافق بود و از وضعیت نهر، چشمه و درختان بلوط قدیمی پرسید و از دوران کودکی اش در روستا برایم گفت؛ زمانی که آن جا شش صد راس دام داشت و اکنون از آن ها فقط چند راس گاو باقی مانده بود.
میان گفت وگوی ما، هم اتاقی او بی حرکت با دهان نیمه باز دراز کشیده بود و فقط گهگاهی از او صدای آهی به گوش می رسید. وقتی یک بار حالش را پرسیدم، واکنشی نشان نداد. دوستم گفت: «او نمی شنود. به زودی صدساله می شود و به گمانم مدت هاست که می خواهد بمیرد، ولی نمی تواند.»
به صحبتمان ادامه دادیم و من از او پرسیدم آیا قبلاً در شیب بالای روستا گراز هم بوده که همان موقع، هم اتاقی او سرش را بالا آورد و گفت: «یک روز کیک را پیدا می کنند.» و دوباره سرش پایین افتاد.
دوستم لبخندی زد و گفت این تنها چیزی است که این مرد بیچاره می گوید و به همین دلیل به او «لاتورته»یا «کیک»می گویند. تازگی ها با همین اسم مستعار به آسایشگاه آمده و ظاهراً در روستای خود مدت ها این اسم را یدک می کشیده است؛ اما دلیلش را هیچ کس نمی دانست و هیچ یک از اعضای خانواده اش هم به ملاقات او نمی آمدند تا بتوان از آن ها سوال کرد.
روی تختش نشستم، به طرفش خم شدم و پرسیدم: «کیک را کجا پیدا می کنند؟» بی آن که چشم هایش را باز کند گفت: «در دریا.»
از دوستم پرسیدم آیا او هم در روزنامه ها خوانده مدتی پیش پلیس ساحلی در عملیات جست وجوی یک غریق در لاگو ماجوره، در گل و لای کف دریا ظرف حلبی بزرگ کیکی را یافته که روی آن نوشته «گراند هتل لوکارنو» و چاشنی زنگ زده ای هم که ممکن است متعلق به خرج دینامیت باشد، در آن ظرف بوده و این که گروهی برای حل معمای این کشف تشکیل شده است.
هنوز حرفم تمام نشده بود که پیرمرد از تختخوابش بلند شد، چشم هایش را باز کرد و فریاد کشید: «بالاخره پیدایش کردند!»
پرسیدم: «کیک را می گویی؟» و اضافه کردم: «اما داخلش دینامیت بوده.»
در همین هنگام پرستار با ناهار سر رسید و از این که دید پیرمرد صاف روی تختخواب نشسته است، کاملاً جا خورد و وقتی پیرمرد با صدایی رسا به من گفت که الان باید بروم و بعدازظهر دوباره بیایم و آن وقت او برایم داستان کیک را تعریف می کند، تعجبش بیش تر هم شد.
کافه ای را انتخاب کردم و آن جا با پولنتایی(۱) عالی و ران خرگوش از من پذیرایی شد و وقتی بعدازظهر دوباره به خانه سالمندان رفتم، در پیرمرد تغییر عجیبی به وجود آمده بود. روی صندلی راحتی کنار پنجره نشسته بود و کت آبی رنگ قیطان دوزی شده ای بر تن و کلاهی بر سر داشت که روی آن نوشته شده بود: «گراند هتل لوکارنو» و با حالتی نشسته بود که می شد صدایش کرد تا چمدانی را به اتاق بیاورد. حالا چیزهایی که تعریف می کرد، چنان بدون مکث و بی لکنت بود که نمی شد باور کرد این همان کسی که امروز صبح دیده بودم و نفسش خس خس می کرد.
به من گفت: «بفرمایید بنشینید» و به یک صندلی که برای عیادت کنندگان گذاشته شده بود، اشاره کرد: «گرچه شما را خوب نمی شناسم، اما چون خبر پیدا شدن ظرف کیک را برایم آوردید، می خواهم داستانم را برایتان تعریف کنم.» و با سر به هم اتاقی دیابتی اش اشاره کرد: «با او صحبت کرده ام. او هم می خواهد بشنود.»
«نام من ارنستو تونینی است، در سال ۱۹۰۴ در این دره به دنیا آمدم و نمی دانم می توانید تصور کنید که آن وقت ها مردم چگونه زندگی می کردند یا نه. شما سوئیسی آلمانی زبان هستید، این طور نیست؟ برای زنده ماندن باید می جنگیدیم؛ از کف دره تا مرز جنگل، هر متر مربعی که می شد در آن کشت کرد، برایمان مهم بود. هر درخت بلوط در همان مقیاس، به معنی غذایی بیش تر برای شکم های گرسنه بود. اغلب بچه ها مجبور بودند تمام تابستان را با بزها و گوسفندها بالای آلپ بروند و تنها غذایشان در روز سه تا چهار لیتر شیر بود.
همه خانواده ها بچه زیاد داشتند و اگر مادری سر زایمان هفتم سر زا می رفت، یا هنگام درو، مار پدری را نیش می زد، بچه ها را یا به اقوام می سپردند که در این صورت باید به طور معمول از سحر خروس خوان تا بوق سگ جان می کندند و یا به یتیم خانه. من شانس آوردم و به یتیم خانه آمدم و باز هم شانس به من رو کرد و پس از پایان مدرسه پادوی گراند هتل لوکارنو شدم.
طبیعی بود که آن جا می کوشیدند تا آخرین رمق ما را هم بکشند. ساعت بیداری ۵ صبح بود. مجبور بودیم تراس وسیع و لابی هتل را تمیز کنیم؛ باید نان ها را از نانوایی می آوردیم و وای به حال کسی که یکی از نان ها را خورده بود. اگر گیر می افتاد، مسئول آشپزخانه پول آن را حساب کرده و از حقوقش کم می کرد. البته اگر بتوان اسم آن چندرغاز را حقوق گذاشت؛ روزی ۵۰ راپه. یک نان کوچک ۱۰ راپه می ارزید. نمی خواهم با گفتن این که ما چه می کردیم، حوصله شما را بیش تر سر ببرم. فقط بگویم که تمام کارهایی که مسن ترها سعی می کردند از زیر بار آن شانه خالی کنند، گردن جوان ترها می افتاد. ما چهارنفری در اتاقی زندگی می کردیم با دو تخت دو طبقه که در فاصله میان آن ها فقط یک آدم می توانست بایستد. به نظر بقیه که اهل لوکارنو، آسکونا یا تنرو بودند، من همان خنگ خدای پشت کوهی به حساب می آمدم. فرصتی نداشتم تا خواهر و برادرهایم را ببینم. خلاصه این که تنها، بدبخت و فقیر بودم و در طول روز، دور و بر آدم هایی می گشتم که خوش مشرب، شاد و پولدار بودند. این شد که کمونیست شدم.»
ارنستو تونینی به ما لبخند می زد و تعجب در چهره های ما دیده می شد.
«درست است، فکرش را هم نمی کردید. درست می گویم؟»
ما دو شنونده سری تکان دادیم و او ادامه داد:
«جوانک نانوا که همیشه نان ها را به من تحویل می داد، در یکی از معدود شب های تعطیلی ام مرا به یک گردهمایی در چاپخانه ای کوچک در مورالتو برد. گردهمایی که نه، بیش تر جایی برای توطئه بود. شش یا هفت مرد آن جا بودند. گاهی هم جولی یتا، دختر چاپخانه چی می آمد. چاپخانه چی برایمان تعریف کرد مارکس چه دنیایی را به تصویر کشیده ؛ دنیایی که در آن دیگر فقیر و غنی وجود نداشت، بلکه همه چیز متعلق به همه بود و چطور رفیق لنین بزرگ از سوئیس به روسیه رفته و تزار را از قدرت ساقط کرده بود تا دنیایی نو بسازد.
و اما بهتر است آدم در جایی که کار می کند، عجالتاً این ایده ها را به زبان نیاورد، چون هنوز ثروتمندها بر ما حکومت می کردند و به سرعت اخراج می شدیم؛ مثلاً از هتل لوکارنو. من این موضوع را فراموش نکردم، اما از همان لحظه ای که پیش کمونیست ها رفتم، دنیا کلاً برایم جور دیگری به نظر می رسید. خونسردتر شدم و کارم را بهتر انجام می دادم. می دانستم اوضاع این طور نخواهد ماند و روزی می توانم خواهرها و برادرهایم را که با کلفتی و نوکری و سنگ تراشی زندگی می کردند، یا هنوز در یتیم خانه بودند، به گراند هتل دعوت کنم؛ به اتاقی با چشم انداز دریا.
چون تر و تمیز به نظر می رسیدم، گاهی انعامی می گرفتم و برای خودم کتاب های کوچک آموزش زبان آلمانی، فرانسه و انگلیسی می خریدم و توی جیبم می گذاشتم و در پادویی هایم آن ها را بیرون می کشیدم تا این زبان ها را یاد بگیرم.
چاپخانه چی همیشه می گفت که ما یک کمون هستیم و ممکن است یکی از ما به خارج فرستاده شود؛ یعنی جایی که تاریخ جهان رقم می خورد.
وقتی چمدان مهمان های خارجی را به اتاقشان می بردم، همیشه سعی می کردم به زبان آن ها چیزی بگویم و از آن ها چیزی یاد بگیرم. این کار مرا محبوب کرد و اغلب مهمان ها می خواستند ارنستوی کوچک آن ها را تا ایستگاه قطار همراهی کند، یا چای را به اتاقشان ببرد. این موضوع در هتل نادیده نماند و پس از سه سال مرا مامور خدمت در طبقات کردند و گاه و بیگاه هم جای کمک گارسون کار می کردم. دو شب در ماه هم به گفت وگوهای دورهمی خودمان گوش می دادم. رفیق لنین چگونه روسیه را زیر و رو کرده، اما جمهوری شوراها در مونیخ از هم پاشیده و این اخطاری برای ماست که این جا انقلاب چقدر مشکل است.
بعد یک باره تاریخ جهان در لوکارنو(۲) رقم خورد. پاییز ۱۹۲۵ نخست وزیران نیمی از کشورهای اروپا درست همین جا در تسین گرد هم آمدند تا درباره عواقب جنگ جهانی اول به بحث و گفت وگو بپردازند. تا جایی که من فهمیدم، بیش تر موضوع سر عضویت دوباره آلمان در اروپا بود که هنوز عضو نبود. ما متوجه شدیم که تمام هیات های نمایندگی به جز آلمانی ها، در گراند هتل مستقر شده بودند. انگلیسی ها، فرانسوی ها، ایتالیایی ها، بلژیکی ها و صبر کنید، بله چک ها هم آن جا بودند که کمی دیرتر آمدند؛ آقای بنش و همسرش که همیشه کلاه حصیری می گذاشت و لهستانی ها.
در این چهارده روز تمام اهالی لوکارنو از خانه های کوچکشان بیرون آمده بودند. هر روز دویست سیصد روزنامه نگار به طرف پلازا دی جیوستزیا می دویدند که اجلاس آن جا برگزار می شد و روزنامه نگارها اجازه ورود نداشتند و بعد از آن جا برای کنفرانس مطبوعاتی به سوی گراند هتل می رفتند که آن جا هم چیزی دستگیرشان نمی شد و بعد به طرف «بانک فراین» می دویدند؛ آن جا می توانستند تلفن کنند و تلگراف بزنند. سیاستمدارانی که آدم اسم آن ها را فقط از روزنامه ها می شناخت، ناگهان جلوی چشم ظاهر می شدند. اشترزمان آلمانی با سر کچل براقش شب ها در پیازا گرانده آبجویش را می خورد؛ بریان فرانسوی کوچک و کمی خمیده یک بار سینما رفت؛ آن انگلیسی، چیمبرلین را می شد دید که با همسرش کنار لیدو قدم می زدند و طبیعتاً ما در گراند هتل همه آن ها را سر میز صبحانه یا شام کنار خود داشتیم و خدمه از کله سحر تا پاسی از شب عرق می ریختند و هیچ کس حق اشتباه نداشت. یک بار کمی قبل از ساعت دوازده، وقتی خسته و کوفته به اتاقم می رفتم، سرآشپز مرا در پله های پشتی گیر انداخت و مجبور شدم به او کمک کنم تا ساندویچ هایی را آماده کند که بعداً باید برای کنفرانس مطبوعاتی نیمه شب می بردم. آن جا متوجه شدم که جراندی، دست راست موسیلینی، چطور همه روزنامه نگارهای ایتالیایی را تهدید می کرد که اگر فردا در یکی از روزنامه هایشان کلمه ای از پیش نویس قرارداد باشد، آن روزنامه بلافاصله توقیف می شود. آن وقت اجازه دادند ساندویچ ها را به روزنامه نگارها تعارف کنم و لوییجی، دستیار دوم گارسون برای آن ها نوشیدنی ریخت؛ به این ترتیب، یاد گرفتم آزادی مطبوعات به چه معناست و برایم روشن شد که چاپخانه چی به چه دلیل با خشم از فاشیست ها حرف می زد.
فقط این لوکارنو نبود که دچار آشوب شده بود؛ این ناآرامی به کمون کوچک ما هم کشیده شد. چاپخانه چی یادمان می داد که کمونیست ها کاملاً مخالف این مذاکراتند. اگر آلمان دوباره فعال شود، جناح راست و قدرت بورژوازی را در اروپا تقویت و از این طریق انقلاب را دشوار می کند. نظر کمونیست ها این بود که به این دلیل باید کنفرانس را به هم زد.

نظرات کاربران درباره کتاب غافلگیری در پاریس و داستان‌های دیگر

کتابی بس بی سر و ته! تلف شدن وقت رو با این کتاب احساس کنید!
در 11 ماه پیش توسط moh...hme