فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهید کاظمی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اشک دشمن

کتاب اشک دشمن

نسخه الکترونیک کتاب اشک دشمن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اشک دشمن

مجموعۀ خانۀ عنکبوت، روایت داستانی جوانان میهن‌پرست جهان عرب است که ایستادگی‌شان، شکست‌ناپذیری سرویس‌های اطلاعاتی رژیم صهیونیستی را به افسانه‌ای بی‌اساس بدل کرده و سست بودن این خانه را در مقابل دیده‌گان جهانیان به تصویر کشیده است و البته نشانه‌ای است بر پیروزی حتمی و نزدیک جوانان غیور و مؤمن جهان اسلام در برابر جنود شیطان.

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهید کاظمی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اشک دشمن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به جوانان مصر...
به مردانی که هیچ کس همانند آن ها رنج نکشید.همان هایی که وقتی شکست کمرشکن ۱۹۶۷ رخ داد، در انجام وظیفه فروگذار نکردند... همان مردانی که بار صبر را بر دوش کشیدند و در راه حمایت از وطن، کوشش در کار و استقبال از خطر استوار ماندند تا آن که پیروزی ۱۹۷۳ تحقق پذیرفت.

صالح مرسی

[سخن ناشر]

سازمان های اطلاعاتی رژیم صهیونیستی از زمان تشکیل تا کنون، سعی دارند با بیان داستان هایی از قدرت اطلاعاتی شان در رسانه ها، اعتماد به نفس جوانان جهان اسلام را از بین برده و بذر ترس و ضعف را در دل آنان بکارند.
البته باید اعتراف کرد که آن ها تا حدی نیز در این امر موفق بوده اند و توانسته اند با تصویرسازی هایی مبالغه آمیز، از خود قدرتی فراتر از تصور بسازند و حتی به دل های ضعیف و بی ایمان نفوذ کرده و آن ها را جذب خود نماید.
اما زمانی که حقیقت آشکار می شود و اسطوره نفوذناپذیری شان توسط جوانانی غیور شکسته می شود، جهان درمی یابد که در مقابل آن ها، همواره هستند افرادی که چون کوه مقابل شان می ایستند و حاضرند جان و مال خود را در راه وطن شان فدا کنند و در سکوتی مرگبار، سال های سال به وظیفه طاقت فرسای خود عمل کرده و از خود ذره ای ترس و ضعف نشان ندهند.
مجموعه خانه عنکبوت، روایت داستانی جوانان میهن پرست جهان عرب است که ایستادگی شان، شکست ناپذیری سرویس های اطلاعاتی رژیم صهیونیستی را به افسانه ای بی اساس بدل کرده و سست بودن این خانه را در مقابل دیده گان جهانیان به تصویر کشیده است و البته نشانه ای است بر پیروزی حتمی و نزدیک جوانان غیور و مومن جهان اسلام در برابر جنود شیطان.

[مقدمه ی مترجم]

«صالح المرسی»، نویسنده مصری است که در ۱۷ فوریه ۱۹۲۹ در «کفرالزیات» از استان «الغربیه» مصر به دنیا آمد. او ۶۷ سال زندگی کرد و سرانجام در ۲۴ آگوست ۱۹۹۶ در ساحل شمالی رود نیل، چشم از جهان فروبست.
قلم توانای وی در نگارش رمان هایی با موضوعاتی مربوط به سیستم های اطلاعاتی مصر و با داستان های واقعی، نشانه رابطه بسیار خوب او با افسران بلندپایه اطلاعات مصر است و به خوبی روشن می کند که موضوعات و حوادث رمان های خود را از آنان به طور مستقیم دریافت می کرد؛ گویی که او برای این کار انتخاب شده بود.
مرسی در طول عمر خود رمان های فراوانی درباره موضوعات مرتبط با سیستم های اطلاعاتی مصر به نگارش درآورده است. اراده بر آن است که تمامی این کتاب ها را ترجمه و در اختیار خوانندگان قرار دهم تا جوانان غیور ایران زمین بدانند که تاریخ مبارزه با رژیم صهیونیستی، هویتِ جهان اسلامی دارد و این پرچم تا نابودی کامل این رژیم اشغال گر، هرگز بر زمین نخواهد ماند. در پیروی از نویسنده کتاب «دموع فی عیون وقیحه»، ترجمه آزاد این کتاب را با عنوان «اشک دشمن» به جوانان انقلابی ایران اسلامی تقدیم می کنم.

سیّد مهدی نورانی

[فصل اول]

«یانک اوت یل فوکس تر وت... یانک اوت یل فوکس تر وت».
این پیام همچنان از دستگاه روبه رویش تکرار می شد. پیام سری این بار هم همانند صدها بار پیش، دقیقاً سرِ وقت دریافت می شد. نگاهی به رئیس زکریا انداخت و سپس قلم به دست گرفت و آماده نوشتن شد.
پیام ارسالی از تل آویو بود. صدای سوت دستگاه قطع و وصل می شد و او نیز هم زمان مجموعه ای از شماره ها، حروف و رموز را می نوشت... دریافت تلگراف تمام شد. حالا او باید کتاب رمز را باز می کرد تا محتوای تلگراف را می فهمید. باید شماره ها و رمزها به یک جمله معنادار یا دستور ابلاغی از آن جا -یا به تعبیر آن ها «خانه»- تبدیل می شد. ممکن بود این تلگراف برای نیاز به اطلاعاتی از یکی از واحدهای ارتش، نظرات مردم در اتوبوس ها و قهوه خانه ها، یک فرودگاه سری در گوشه ای از کشور یا از کمبود شکر و روغن مصرفی و مانند آن باشد؛ اما این بار تلگراف کاملاً مختصر بود: «بیا»...
خیلی از او می خواستند که به اروپا سفر کند. او نیز در پنج سال گذشته بارها به آن جا سفر کرده بود. به رُم و پاریس رفت، به سوئیس و آلمان سفر کرد. سفرهایش از اروپا فراتر رفته بود. او از فراز دریا به خود اسرائیل هم سفر کرده بود و هر بار هم ترس و نگرانی او را در بر می گرفت، اما این بار -و پس از آن همه اتفاق- احساس می کرد که اهرام بزرگ مصر را بر دوشش گذاشته اند و از او خواسته اند که از پله های برج الجزیره تا نوک آن بالا رود!
او این بار از اعماق وجودش لرزید، اما برای لحظه ای هم تردید نکرد. از سه ماه پیش جنگ متوقف شده بود و اسرائیل متحمل شکستی سنگین شده بود که هیچ کس در دنیا انتظار آن را نداشت. او فهمیده بود که او نیز در این شکست سهم داشته است. او ماه ها پیش از شروع جنگ، برای آن ها اطلاعاتی از ارتش می فرستاد. انبوهی از اطلاعات درباره میزان اسلحه، ادوات و تسلیحات نظامی؛ اطلاعاتی که همه حاکی از آن بود که جنگی در میان نخواهد بود. ولی سرانجام جنگ در گرفت. اکنون آن ها باید دریافته باشند که او فریب شان داده است و می خواهند او را به گونه ای فرابخوانند تا به سختی مجازات و شکنجه کنند. اما با این حال، رئیس زکریا به او گفت: برو!...
ساعت یازده شب را نشان می داد و آخرین وعده اخبار شبانگاهی خبرگزاری قاهره شروع شد. آن شب هوا بسیار سرد بود و بخاریِ برقیِ نو هم نمی توانست بر سرمای آن غلبه کند. باد هم در بیرون زوزه می کشید. او دیگر چمدانش را حاضر کرده بود. رئیس زکریا به او گفت: «از چیزی نترس!»
رئیس زکریا هر چه می گفت، او بر سر و دیده می گذاشت، اما این بار واقعاً ترسیده بود. فاطمه در کنارش ایستاده بود و می دانست که او فردا صبح به مسافرت خواهد رفت. نگرانی فاطمه از دفعات گذشته بیش تر بود. او هر بار که به سفر می رفت، با هدایای فراوان بازمی گشت، ولی آن شب مثل همیشه سرخوش و شاد نبود. طبیعی بود که فاطمه نمی دانست همسرش از زمان ملاقات با «جولیا» -زنی که حتی اسمش را هم نشنیده بود- باید همیشه در تاریکی زندگی کند و به ناچار باید دوگانه باشد و همه چیز را پنهان کند و از نگرانی هایش به هیچ کس، حتی نزدیک ترین افرادش چیزی نگوید.
او حالا همه چیز را آماده کرده بود. یک راه بیش تر نداشت، راهی که باید خودش و به تنهایی آن را می پیمود. پس به ناچار خانه را ترک کرد.
در ماشینش نشست و در خیابان های قاهره حرکت کرد. پنج سال بود که در حرکت بود و به هر پایتختی که از او می خواستند، پرواز می کرد. اگر در این مدت لحظه ای درنگ می کرد و به پشت سرش نگاهی می انداخت، بی شک وحشت او را فرامی گرفت.
جاسوس بودن کار آسانی است. تو راهی را که انتخاب کرده ای، می شناسی و می دانی که هر چند هم اجل به تو مهلت دهد، سرانجامِ این راه، طنابِ دار است؛ اما او، هم جاسوس هست و هم جاسوس نیست! او مثل قهرمان سیرک است که چهره اش را با رنگ های گوناگون می پوشاند و شخصیت واقعی خود را پنهان می کند تا مردم چهره واقعی او را نبینند. او بر فراز ریسمانی که بر روی آتش کشیده شده است راه می رود. در چپ و راستش آتش شعله می کشد و اگر به یکی از آن دو طرف خم شود، بی تردید در آتش سقوط می کند. او باید به هر قیمتی که شده به آخر این طناب برسد و شاید اگر می دانست چه زمانی به آخر این راه می رسد، عبور از آن برایش آسان تر می شد. او پنج سال است که همچنان می رود و می رود... از همان زمان که پذیرفت تا وارد این بازی -اگر تعبیر درستی باشد- شود. از همان زمان که احساس کرد می خواهد کاری برای وطنش انجام دهد... و هرگاه که گامی بر می داشت، محال بود که دیگر از آن پا پَس بکشد. پس کِی می خواست سرانجام این راه را بداند؟ این بی خبری، همان شکنجه حقیقی است.
ماشین را در میدان الحسین المغمور و در زیر روشنایی نگه داشت.
از زمان شعله ور شدن جنگ در «کانال» و اکنون سه ماه پس از توقف آن، روشنایی خیابان ها همچنان محدود بود، ولی همیشه میدان الحسین را می دید که با روشنایی های پنهانی می درخشد!
سه روز قبل از شروع جنگ به قاهره رسید. آن روز از سفر اسرائیل بازگشته بود. در آن سفر، هر چه را آن ها برای شکست به آن نیاز داشتند در اختیارشان گذاشته بود؛ اما قصه او قصه درازیست. این که او چگونه توانست این کار را انجام دهد؟ و چرا؟! و این که در تقدیرش چه نوشته شده است؟ فرقی نمی کرد که رئیس زکریا چیزی بگوید یا نه، او احساس می کرد که این بار می رود تا بمیرد.
برای همین به میدان الحسین آمده بود. از ماشین پیاده نشد و تنها داشت با چشمانش مشتاقانه به آن جا نگاه می کرد. همه جا در زیر روشناییِ کم رمق میدان می درخشید و مردم در گوشه و کنار آن به سرعت در گذر بودند. احساس کرد که می خواهد با چشمانش یک دلِ سیر، قاهره را ببیند؛ پیش از آن که برای همیشه از آن جدا شود. آن چه بیش از همه او را آزار می داد، کودکی بود که فاطمه در شکمش داشت و هنوز چشم به جهان نگشوده بود. آیا سرنوشت فرزندش این بود که زمانی به این دنیا بیاید که او از آن کوچ کرده است؟!
سیگاری روشن کرد و در آن چه در اطرافش بود، غرق شد. دنبال کسی می گشت که با او هم سخن شود. دستش را دراز کرد و رادیوی ماشین را روشن کرد. رادیو همچنان همان سرودهایی را پخش می کرد که مردم فقط در زمان جنگ آن را می شنوند. همان سرودهایی که او وقتی کودک بود، در جنگ ۱۹۵۶ شنید و همان سرودهایی که در جنگ ۱۹۶۷؛ جنگی که او را از سوئز به قاهره کشاند. و حالا او آن سرودها را پس از جنگ ۱۹۷۳ می شنود. جنگی که او هم در آن شرکت داشت. سرودها همان سرودها بودند، با همان صداها و نواها... و اگر او فردا در هر مکانی از دنیا باشد و سرودی از این نوع را بشنود، خواهد دانست که حتماً دوباره جنگی در مصر شعله ور شده است!
ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. نمی دانست به کجا می رود، اما قلبش او را به سوی میدان سیده زینب می راند. هر زمان که به خارج سفر می کرد، اشتیاق سرکشی نسبت به این محله های مردمی در درونش احساس می کرد. ارزش مصر و مردمش که او هم یکی از آن ها بود را در خارج و همراه با اسرائیلی ها در می یافت!
ماشین به سمت چپ و به خیابان بور سعید رفت. خیابان خالی بود و رهگذران انگشت شمار بودند. چند دقیقه گذشت تا روشنایی کم رمق میدان را ببیند. از پنجره ماشین نسیمی وزید که او را لرزاند. هر چه شب پیش می رفت، سرما هم شدید تر می شد. همان کارهای میدان الحسین را دوباره انجام داد. ماشین را در میدان سیده زینب نگه داشت. در کنار همان مغازه ای ایستاده بود که به خاطر مزه خاص کباب و کوفته و کوبیده اش معروف بود. مغازه مثل همیشه شلوغ نبود، اما بوی کباب از داخل آن به مشام می رسید. آرزو کرد کاش میل به غذا داشت. فکر کرد تا دوباره به خانه برگردد و فاطمه را با خود به این جا بیاورد و با او شام آخرش را بخورد، ولی ناگهان فکری همچون برق از ذهنش گذشت و دستش را به سوی کلید برد و ماشین را روشن کرد. در خیابان های خالی حرکت کرد و پایش را بر روی گاز فشرد و راه را به سرعت در نوردید. او می خواست اهرام را ببیند و در پای آن بایستد!
موتور ماشین می غرید و به سمت تپه های اهرام بالا می رفت. وقتی به پای اهرام رسید، ماشین را به آن سمتی برد که می توانست در آن جا بایستد و قاهره را تماشا کند. دو یا سه ماشین دیگر هم در اطراف پراکنده بودند. شب کاملاً تاریک بود و روشنایی قاهره، علی رغم پیروزی، همچنان اندک و کم فروغ. از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی کشید. می دانست برای این عطری که دامنه اهرام آکنده از آن است، به زودی دلتنگ می شود. به آن سازه عظیم چشم دوخت و به شگفت آمد که چگونه اجدادش توانسته اند چنین بنای استواری را برپا کنند که در گذر زمان هزاران سال مقاومت کند. آرامشی ناشناخته او را در بر گرفت. خواست سیگاری روشن کند، اما در آن لحظه به سیگار کشیدن رغبتی نداشت. به ماشین تکیه داد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و ناگهان چشمانش پر از اشک شد و واژه هایی کم رمق و لرزان بر زبانش جاری شد:

خدای من!... من فقط یک چیز از تو میخوام. اگه به تل آویو میرم، تو بهتر از من میدونی که برای تفریح و درآمد بیش تر نیست، من برای کشورم میرم. همه چیزی که از تو میخوام اینه که اونجا مثل این هرم، ثابت و استوار بمونم و نلرزم و نترسم!

قطره اشکی از چشمش فرو افتاد. اشکش واقعی بود و مانند آن اشک تمساحی نبود که برای اسرائیلی ها از چشمش سرازیر می شد تا آن ها را فریب دهد!
وقتی درِ خانه را باز کرد، فاطمه روبه روی بخاری، در انتظارش نشسته بود. ساعت سه صبح شنبه، دوم فوریه ۱۹۷۴ بود.
فاطمه سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. از او نپرسید که کجا بوده است. سال ها بود که عادت داشت از او چیزی نپرسد، زیرا او هیچ وقت جواب نمی داد، اما همین که پا به داخل خانه گذاشت، به او نگاه کرد و بلند گفت:

جمعه، چِتِه؟!

جمعه دستش را دراز کرد و او هم دستش را به دستش داد. فاطمه را با خود به اتاق خواب برد و در را قفل کرد و او را روبه رویش بر کناره تخت نشاند. قبل از این که چیزی بگوید، فاطمه دوباره با نگرانی پرسید:

جمعه، چِت شده؟!

دستش را داخل جیب کتش برد و به دنبال پاکتی گشت که آن را از قبل آماده کرده بود و هیچ کس جز خودش از آن خبر نداشت. این اولین باری بود که از رئیس زکریا چیزی را پنهان می کرد. از آن زمان که در قاهره با او آشنا شده بود، همه چیز را برایش تعریف می کرد، حتی خصوصی ترین رازهایش را به دقت برایش بازگو می کرد. عادت کرده بود که همه چیز را تعریف کند. همان گونه که عادت داشت تا قبل از هر سفر، به دیدار رئیس زکریا برود و سفارش و دستورات او را دریافت کند. اگر این سفارش ها نبود، او نمی توانست پنج سال گذشته را در این مسیر بماند و جز خدا هم نمی داند چند سال دیگر در این راه خواهد ماند.
پاکت را از جیبش بیرون آورد و به فاطمه داد:

ببین دختر مردم! این پاکت رو میگیری و باز نمیکنی، جایی پنهان میکنی که به عقل جن هم نرسه!
موضوع چیه جمعه؟!
خوب گوش کن و چیزی نپرس!
جمعه!
اگه تا دو ماه از من خبری نشد، پاکت رو باز کن. همه چیز رو درباره خودم نوشتم. مهم اینه که به هر چیزی که نوشتم، عمل کنی!
میخوای تا دو ماه بر نگردی؟!
شاید به کانادا پناهنده شدم!

وقتی این قصه را برایش می گفت، صورت فاطمه را هم زیر نظر داشت. این از همان قصه هایی بود که عادت داشت در این پنج سال آن را ببافد و سرِ هم کند تا دیگران را با آن قانع کند. آیا فاطمه هم حرف های او را باور می کرد؟ به چهره فاطمه خیره شد و از خودش پرسید که اگر فاطمه بداند که او چه کاره است، چه خواهد کرد؟

شرکت به من گفته اگه اینبار دو هزار گردشگر نیاری، باید استعفا بدی. تو هم خوب میدونی که جنگ، گردشگرها رو از کشور ما ترسونده. اگه نتونم دو هزار گردشگر بیارم، برگردم که چی؟!

فاطمه باید حرف هایش را می پذیرفت. از زمانی که با او ازدواج کرده بود به این موضوع عادت کرده بود. جمعه از زمان جنگ ۱۹۶۷، به کشورهای بسیاری سفر می کرد تا برای شرکت «ابو سمبل» که خودش آن را تاسیس کرده بود، گردشگر جذب کند.
مدت زیادی به فاطمه نگاه کرد. چشم های ضعیفش در صورتش گم شده بود، برای همین هم دلش برایش سوخت. نمی دانست که بیش از این به او چه بگوید. در این نامه همه چیز را درباره خودش نوشته بود، همه دارایی او از دنیا، بدهی هایی که بر عهده داشت و هر آن چه درباره خودش بود، در این نامه نوشته شده بود، جز حقیقت! تنها حقیقتِ زندگی او... این که او یک جاسوس دوجانبه برای دو سازمان از بزرگ ترین دستگاه های اطلاعاتی دنیاست. دو دستگاهی که نبرد میان آن دو، بی هیچ آشتی و سازشی، برافروخته تر می شد. در این نامه هیچ وصیتی از او نبود، ولی آن چه برای همسرش، مادرش و فرزندِ در راهش مهم تر بود را نوشته بود.
به سوی ضبط صوتی رفت که در کنار تخت بود و گفت:

من نمیخوام کسی جز تو از این نامه چیزی بدونه!

نوارها را زیر و رو کرد. فاطمه به او جوابی نداد، چون به خوبی جوابش را می دانست. جمعه در همان حال به او گفت:

یه لیوان چای درست کن!

از نگاه کردن به او پرهیز داشت و می خواست خودش را با چیز دیگری سرگرم کند. دو ساعت دیگر وقت داشت. او باید ساعت پنج خانه را ترک می کرد تا به پرواز می رسید. فاطمه کمد لباس ها را باز کرد و پاکت را در میان لباس ها گذاشت و از اتاق بیرون رفت. او همچنان نوارهای کنار ضبط را زیر و رو می کرد. نواری را برداشت و درون ضبط گذاشت. صدای یکی از سرودهای پر از احساس و عاطفه از آن برخاست. روی تخت دراز کشید و خود را به صدای ملایم آن سپرد. او از کودکی و جوانی و تا به امروز همراه با این سرود ها بود. این سرودها همان نامه های محبت آمیزی بود که هر گاه نمی توانست فاطمه را از نزدیک ببیند، برایش می فرستاد. هر وقت این سرود را از رادیو می شنید، چشم هایش در چشم های او گره می خورد؛ گویا این سرود را مخصوص آن دو پخش می کنند. فاطمه به اتاق بازگشت. سینی ای در دست داشت و روی آن دو لیوان چای. سینی را کناری گذاشت و پهلویش نشست، با مهربانی به او گفت:

چیزی میخوای برات بیارم؟!
میخوام پیش هم بشینیم!

فاطمه عادت کرده بود که هر گاه او چیزی می گوید، با او بحث نکند. کنارش نشست و دستش را روی دست او گذاشت. مهر و محبت در قلب او جوشید. بلند شد و سر جایش نشست و با لبخند به چشمان فاطمه نگاه کرد و سپس گفت:

اگه بچه پسر بود میخوام افسر بشه!

فاطمه لبخند او را با لبخند پاسخ داد و با شوخی به او گفت:

من بِهِت گفتم که بچه دختره!

او از وقتی خبر بارداری فاطمه را شنیده بود، با او شوخی می کرد، ولی این بار مثل همیشه سر به سرش نگذاشت و فقط گفت:

اگه دختر بود، میخوام دکتر بشه!

این تنها وصیت او بود و آن را تنها به فاطمه گفت و هر گز ننوشت. لیوان چای را سر کشید. پس از آن هم یک فنجان قهوه نوشید و بسیار سیگار کشید. زمان همچون باد گذشت و زمان رفتن فرارسید. از جایش بلند شد و با فاطمه خداحافظی کرد. او تا کنون با فاطمه این گونه خداحافظی نکرده بود. اشک های فاطمه تمام صورتش را خیس کرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب اشک دشمن