فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آواز ملکه

کتاب آواز ملکه
کتاب دوم از مجموعه ملکه سرخ

نسخه الکترونیک کتاب آواز ملکه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آواز ملکه

در این نیم‌جلد می‌خوانیم که چطور ملکه کورین، همسر اول پادشاه تایبریاس، داستان زندگی‌اش را در دفترچه خاطراتی مخفی نگه‌داری می‌کند ــ وگرنه چطور می‌تواند مطمئن باشد که کسی از افکارش در برابر خودش استفاده نمی‌کند؟ در طی سال‌ها، کورین درباره‌ی آشنایی‌اش با ولیعهد، تولد شاهزاده‌ی جدید یعنی کال، و هر اتفاق دیگری که در زندگی سلطنتی‌اش می‌افتد در این دفترچه می‌نویسد.

ادامه...

بخشی از کتاب آواز ملکه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

کتاب آواز ملکه (Queen Song) اولین نیم جلد از سری فرعی مربوط به مجموعه ی چهار جلدی به نام ملکه سرخ (Red Queen) است که در ابتدای سپتامبر ۲۰۱۵ و جلد اول مجموعه هم در فوریه ی همان سال چاپ شد. چاپ جلد دوم این مجموعه به نام شمشیر شیشه ای (Glass Sword) برای فوریه ی ۲۰۱۶ برنامه ریزی شده و جلد سوم و چهارم که نام شان هنوز مشخص نشده است، به ترتیب در ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸ چاپ خواهند شد. هم چنین یک نیم جلد دیگر نیز در مورد یکی دیگر از شخصیت های این مجموعه در نظر گرفته شده که قرار است در ژانویه ی ۲۰۱۶ به نام زخم های پولادین (Steel Scars) چاپ شود.
این مجموعه به قلم ویکتوریا اَوِیارد است که اولین تجربه ی وی در امر نویسندگی رمان محسوب می شود. اویارد خاطرنشان کرده که ایده ی اولیه ی داستان را از مجموعه های مسابقات عطش (The Hunger Games)، مردان ایکس (X ــ Men)، بازی تاج و تخت (Game of Thrones) و سیندرلا گرفته است.
ویکتوریا اویارد در شهری کوچک به نام لانگمیدو شرقی در ایالت ماساچوست آمریکا به دنیا آمد و بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی در رشته ی نمایشنامه نویسی، شروع به نوشتن اولین اثر خود یعنی ملکه سرخ کرد که به محض انتشار، به پرفروش ترین کتاب نوجوان نیویورک تایمز تبدیل شد.
قبل از انتشار نسخه ی انگلیسی این کتاب، شرکت فیلم سازی یونیورسال حق ساخت فیلم آن را خرید و در حال حاضر مذاکرات ساخت آن در حال انجام است.
در این نیم جلد می خوانیم که چطور ملکه کورین، همسر اول پادشاه تایبریاس، داستان زندگی اش را در دفترچه خاطراتی مخفی نگه داری می کند ــ وگرنه چطور می تواند مطمئن باشد که کسی از افکارش در برابر خودش استفاده نمی کند؟ در طی سال ها، کورین درباره ی آشنایی اش با ولیعهد، تولد شاهزاده ی جدید یعنی کال، و هر اتفاق دیگری که در زندگی سلطنتی اش می افتد در این دفترچه می نویسد.
در انتها باید از چندین نفر که طی ترجمه ی این اثر با من همراه بودند تشکر کنم. ابتدا از خانواده ام تشکر می کنم که اگر تشویق همیشگی شان نبود من هم اینجا نبودم. و بعد از تمام کاربران انجمن طلوع رویا (زندگی خوب سابق) متشکرم که در مدت ترجمه ی این کتاب و چندین سال قبل از آن همواره با نصیحت ها و دوستی های شان دلم را گرم کرده اند.
لازم به ذکر است که برای این کتاب، و دیگر کتاب های مجموعه، دانشنامه ای ساخته شده است که در آن سعی بر آن بوده که همه ی اطلاعات ریز و درشت داستان که خاص خود آن بوده اند، گفته شود. با مراجعه به پیوندی که در ادامه ذکر می شود می توانید به این دانشنامه دست یابید.
و در انتها، امیدوارم از خواندن این کتاب زیبا لذت ببرید.

آدرس دانشنامه:
http://redqueen.dreamrise.ir

فصل اول

طبق معمول، ژولیان(۱) یک کتاب به او هدیه داد.
درست مثل پارسال، و سال قبل از آن، و هر عید یا موقعیت دیگری که می توانست بین تولدهای خواهرش پیدا کند. طبقه های زیادی مملو از این به اصطلاح هدیه های ژولیان داشت. بعضی های شان را با صداقت به او هدیه داده بود، و بعضی را فقط به این خاطر که در کتابخانه ای که به آن اتاق خواب می گفت، برای کتاب های بیشتر جا باز کند. جایی که در آن، دسته های کتاب مرتفع و ناپایدار جوری روی یکدیگر چیده شده بودند که حتی گربه ها هم نمی توانستند مسیرشان را در این هزارتوی پر پیچ و خم پیدا کنند. موضوعات شان متفاوت بود، از داستان های ماجراجویی غارتگران پریری(۲) گرفته، تا مجموعه اشعار محافظه کارانه درباره ی شورای سلطنتی(۳) بی روح و خسته کننده ای که هر دو می کوشیدند تا حد ممکن از آن دوری کنند. هر بار که ژولیان کتاب خسته کننده ی دیگری برای او می آورد، کورین(۴) می گفت بیشتر به درد هیزم می خورن. یک بار، در تولد دوازده سالگی کورین، ژولیان کتابی باستانی به او هدیه داد که به زبانی نوشته شده بود که حتی نمی توانست آن را بخواند، و کورین فکر می کرد حتی خود ژولیان هم تنها وانمود به فهمیدن آن می کرد.
با وجود بیزاری اش از اکثر داستان های ژولیان، کورین مجموعه کتاب های رو به رشد خودش را در طبقه های تمیز به ترتیب حروف الفبا مرتب کرده بود و صاف و با نظم جوری آن ها را چیده بود تا اسمی که روی جلد چرمی شان نوشته شده کاملاً مشخص باشد. اکثرشان هرگز نه باز می شدند، نه خوانده می شدند، و نه حتی دست می خوردند، تراژدی ای که حتی ژولیان هم نمی توانست کلماتی برای بیان ناراحتی اش از آن، پیدا کند. هیچ چیز بدتر از داستانی که گفته نشده است وجود ندارد. اما کورین همه شان را مثل هم نگه داری می کرد، گردگیری شده و جلا داده، و کلمات طلاکوب شده روی آن ها در نور کدر تابستان یا بازتاب های خاکستری زمستان، می درخشیدند. کلمات از طرف ژولیان در تک تک شان حک شده بود، و کورین همین چند کلمه را از تمام جملات کتاب ها ارزشمندتر می دانست. تنها هدیه های حقیقی اش از آن کلمات ارزشمندتر بودند: کتابچه های راهنما و دستورالعمل پلاستیک پوش که بین صفحات یک شجره نامه یا فرهنگ لغت قرار داده شده بودند. چند تایی شان را کنار تخت و زیر تشکش گذاشته بود تا شب ها آن ها را بیرون بکشد و الگوهای تکنیکی و مطالعات ماشینی محصور در آن ها را حریصانه ببلعد. آموزش هایی در مورد ساخت، تعمیر، و نگه داری از موتورهای نقل و انتقال، جت های هوایی، تجهیزات تلگراف، و حتی لامپ برق و گازهای آشپزخانه در آن ها نوشته شده بود.
پدرش بر اساس عادت، با این کارش موافق نبود. یک دختر نقره ای از یک خاندان برتر و اشراف زاده نباید انگشتانی غرق در روغن موتور، ناخن هایی که با ابزار "قرض گرفته شده" شکسته اند، یا چشمانی پر خون داشته باشد که به خاطر شب های بسیارِ بیداری برای خواندن کتاب های نامناسب این گونه شده اند. اما هَرِس جیکس(۵) هر بار که صفحه نمایش اتاق نشیمن عمارت خراب و برفکی می شد، همه ی این ترس و بدگمانی هایش را فراموش می کرد. درستش کن، کوری(۶)، درستش کن. کورین هر بار همان کاری که از او خواسته شده بود را انجام می داد به امید این که این بار دیگر می تواند پدرش را راضی کند. اما هر بار پس از چند روز به تمام تعمیراتش نیشخند زده می شد و همه ی کارهای خوبش فراموش می شد.
از رفتن پدرش به پایتخت برای کمک به عموی کورین، بزرگ خاندان جیکس، خوشحال بود. این جوری می توانست تولدش را با کسانی که واقعاً دوست شان داشت بگذراند. یعنی برادرش، ژولیان، و سارا اسکونوس(۷)، که مخصوصاً به خاطر این رویداد برگشته بود. کورین با دیدن دوست عزیزش با خودش فکر کرد هر روز داره زیباتر میشه. ماه ها از آخرین دیدارشان می گذشت، زمانی که سارا پانزده ساله شد و برای همیشه به شورای سلطنتی رفت. در حقیقت زمان خیلی زیادی نگذشته بود، اما دخترک به همین زودی متفاوت، و هوشیارتر به نظر می رسید. استخوان های گونه اش که به طرز بی رحمانه ای زیر پوستش برآمده بودند، از قبل رنگ پریده تر به نظر می رسیدند، انگار که خون شان کشیده شده باشد. و چشمان خاکستری اش، که قبلاً مثل ستارگان می درخشیدند، حالا تیره تر و پر از سایه به نظر می رسیدند. اما لبخندش مثل تمام اوقاتی که اطراف فرزندان خاندان جیکس بود، راحت بر لب می آمد. کورین می دانست که در حقیقت باید گفت در اطراف ژولیان. و برادرش هم همین طور بود، لبخندی پهن می زد و در فاصله ای از او می ایستاد که هیچ پسری که علاقه مند نباشد این کار را نمی کند. ژولیان شدیداً مواظب حرکاتش بود، و کورین هم شدیداً مواظب برادرش بود. ژولیانِ هفده ساله، برای خواستگاری کردن زیادی جوان نبود، و کورین حدس می زد در ماه های آتی، این کار را خواهد کرد.
ژولیان به خودش زحمت کادوپیچ کردن هدیه اش را نداده بود. بدون این کارها هم زیبا بود. جلدش چرمی بود، به رنگ زرد طلایی و خاکی خاندان جیکس، و تاج سوزان نورتا(۸) که روی جلدش حک شده بود. هیچ عنوانی جلو یا کنار کتاب نوشته نشده بود، و کورین می دانست که هیچ کتابچه ی راهنمایی بین صفحاتش مخفی نشده است. کمی اخم کرد.
ژولیان گفت: «بازش کن، کوری.» و قبل از این که کورین کتاب را روی دسته ی ناچیز دیگر هدایایش بیندازد، او را متوقف کرد. همه ی هدیه هایی که گرفته بود در خفا به او توهین می کردند: دستکش هایی برای پوشاندن دست های عوامانه اش، لباس های به درد نخور برای بارگاهی که از دیدار آن امتناع می ورزید، و یک جعبه ی از پیش بازشده پر از خوردنی های شیرین که پدرش نمی خواست آن ها را بخورد. تا قبل از زمان شام همه شان را تمام می کرد.
کورین همان کاری که به او گفته شده بود را انجام داد و کتاب را باز کرد اما با صفحاتی خالی روبرو شد. در صفحات کرمی رنگ کتاب، هیچ نوشته ای نبود. ظاهر خواهر حق شناس را کنار گذاشت و بینی اش را چروک کرد. ژولیان به چنین دروغ هایی احتیاج نداشت، و در هر صورت ورای آن را خیلی راحت می دید. و از آن مهم تر، کسی این جا نبود که بخواهد کورین را به خاطر رفتارش سرزنش کند. مادر مرده، پدر این جا نیست، و خوشبختانه عموزاده جسمین(۹) خوابیده. فقط ژولیان، کورین، و سارا، مثل سه تیله در شیشه ی خاک گرفته ی عمارت جیکس، در نشیمن باغ نشسته بودند. اتاقی خسته کننده بود که با درد توخالی و همیشگی سینه ی کورین مطابقت داشت. پنجره های منحنی شکل اتاق به بیشه ی درهمی از گل های رز دید داشت که زمانی مرتب بودند اما حالا بیش از ده سال می شد که هیچ سبزفامی(۱۰) به آن دست نزده بود. کف اتاق به یک جاروی درست و حسابی احتیاج داشت و پرده های طلایی رنگ به خاطر غبار خاکستری شده و به احتمال زیاد پر بود از تار عنکبوت. حتی قاب نقاشی بالای شومینه ی مرمری و دوده گرفته هم قاب طلاکوب دورش که مدت ها پیش فروخته شده بود را نداشت. مردی که از نقاشی بدون قاب به بیرون زل زده بود پدربزرگ کورین و ژولیان، یعنی ژانوس جیکس(۱۱) بود که مطمئناً اگر الان زنده بود به خاطر وضع عمارت اجدادی اش از ناراحتی می مرد. آن ها اشراف زادگانی فقیر بودند که به خاطر نام و سنت های دیرینه شان هر روز با کمتر از دیروز سر می کردند.
ژولیان با همان صدای همیشگی خندید. کورین می دانست، خشمِ شیفتگی بهترین عبارتی بود که می شد با آن رابطه و احساسات ژولیان نسبت به خواهر کوچک ترش را بیان کرد. کورین دو سال کوچک تر بود، و ژولیان هیچ وقت برای یادآوری برتری سنی و هوشی اش از او، کم نمی آورد. البته با مهربانی این کار را می کرد. انگار که این کارش تفاوتی ایجاد می کرد.
ژولیان انگشتان باریک و بلندش را روی صفحات کشید و به اصرارش ادامه داد. «برای اینه که خودت داخلش چیز بنویسی. فکرهات، کارهایی که تو طول روز انجام میدی.»
کورین کتاب را محکم بست و جواب داد: «خودم می دونم دفترچه خاطرات چیه.» برای ژولیان مهم نبود، و ناراحت نمی شد. او کورین را بهتر از هر کسی می شناخت. حتی وقت هایی که از کلمات درست استفاده نمی کنم. «و اتفاقات روزانه م ارزش ثبت شدن ندارن.»
«مزخرفه، وقتی بخوای می تونی خیلی هم جذاب باشی.»
کورین نیشخند زد. «ژولیان، شوخی هات دارن پیشرفت می کنن. بالاخره یه کتاب پیدا کردی که شوخ طبعی رو یادت بده؟» نگاهش روی سارا لغزید. «یا یه نفر رو؟»
با این که گونه های ژولیان از شدت خجالت نقره ای شد، سارا با آن صدای همچون موسیقی اش با شیطنت جواب داد. «من یه شفابخشم(۱۲)، بلد نیستم معجزه کنم.»

خنده ی همزمان شان برای یک لحظه ی خوب، خلا عمارت را پر کرد. در یک گوشه، ساعت قدیمی به صدا در آمد، و فرا رسیدن سرنوشت بد غیرقابل اجتناب کورین را مشخص کرد. یعنی همان عموزاده جسمین، که هر لحظه ممکن بود سر برسد.

نظرات کاربران درباره کتاب آواز ملکه

این نویسنده چهارتا دنباله برای ملکه سرخ نوشته چرا انتشارات ما این قدر عقبه جلدهای بعدی رو هم قرار بدین مردیم ازکنجکاوی
در 1 سال پیش توسط lei...380
لطفاً کتاب شمشیر شیشه ای رو هم قرار بدید.
در 1 سال پیش توسط احسان اسماعیلی
بسیار کتاب خوبیه لطفا کتاب شمشیر شیشه ای که جلد بعدیش هست رو هم قرار بدید ممنون میشم.
در 2 سال پیش توسط Son...320
چرا نیم جلد ۱ و کامل نذاشتین؟ چرا فقط ی بخشه؟
در 1 ماه پیش توسط batool .h