فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟

کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟

نسخه الکترونیک کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟

وحشی سفید رمانی است درباره‌ی گم‌شدن، درباره‌ی تک افتادگی انسانی که از سنت رابینسون کروزوئه می‌آید. قهرمان کتاب یک ملوان جوان فرانسوی است به نام نارسیس پلتیه که از کشتی‌اش در سواحل استرالیای میانه‌ی قرن نوزدهم جا می‌ماند و با بومیانی همراه می‌شود که برعکس تصاویر نمادین اصلاً مهربان نیستند، خشن‌اند و بی‌رحم و مرموز ... از سویی او کم‌کم زبانش را از یاد می‌برد، نامش را، خودش را تا هفده سال بعد که پیدایش می‌کنند... راز عجیبی وجود دارد که او را چنین از‌خودبیگانه و هویت‌باخته کرده است. رازی که از اعماق یک وقایع‌نگار تلاش می‌کند کشفش کند ... وحشی سفید سال ۲۰۱۲ برای نویسنده‌اش جایزه معتبر «گنکور» را همراه آورد و فرانسوا گارد را جهانی کرد. نویسنده‌ای که با قصه‌گویی مفرط و طراحی ماجراهای هیجان‌انگیز رمانی چند لایه و رازآلود نوشته است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

وقتی رسید به بلندای صخره ی کوچک پُرشیب ساحلی، هیچ جنبنده ای در اطراف ندید، نه در ساحل و نه بر آب های نیلگون؛ از قایق پارویی هم نشانی نبود. کشتی بادبانی
دو ـ دکله(۱) از لنگرگاه خلیج رفته بود و در دوردست افق نیز، بادبانی دیده نمی شد. لختی چشم ها را بست، درنگی کرد، سری به افسوس تکان داد. واقعیت داشت. آن ها رفته بودند.
بی دلیل خود را مقصر می پنداشت. وقتی با قایق به ساحل رسیده بودند، ناخدا دوم ملوان ها را سه دسته کرد، بلکه بتوانند زودتر آب پیدا کنند. سه نفر سمت درختان انبوه آن طرف ساحل که به ردیفْ قامت افراشته بودند؛ سه تن دیگر آن سوی خلیج، طرف دیواره ی صخره ای که امیدی برنمی انگیخت؛ و بقیه هم باید فرورفتگی ها و غارهای کوچک پای دیواره ی آهکی را می کاویدند. نخست چندتایی سنگ بزرگ مرجانی را با همقطارهاش جابه جا کردند، خیلی زود پی برد که این کار بی نتیجه است: زمین ماسه ای آب را به درون خود فرو می کشید. بهتر دید به جای کاویدن زمین، دنبال نشانه های حیات بگردد: اگر آن دوروبر آدمی یا جانوری ببیند، یعنی آن که آن جا آب هم یافت می شود. نسیم ملایمی به سمت دریا می وزید و لهیب سوزان خورشید استوایی را تلطیف می کرد.
به نرمی از صخره بالا خزید، به ریشه های گیاهان و فرورفتگی های سنگ، چنگ می انداخت و خود را بالا می کشید. در عرض چند دقیقه و با حرکتی شبه آکروبات خودش را به بلندای قله رساند. چندین بار با دست به قایق علامت داد، اما کسی متوجه او نشد، رو گرداند به سمت مخالف دریا. دشت وسیع و نسبتاً مسطحی را دید تا دوردست ها گسترده و پوشیده از بوته ها و درختچه های کوتاه و تُنک به رنگ سبز اکلیلی. غبار فرونشسته بر آن ها، از کم بارانی و تنگ دستی آسمانِ این وادی حکایت داشت. نه بنایی به چشمش می خورد و نه دودی از جایی به هوا برمی خاست. بعید بود در این استِپ خشک بی حاصل، چشمه ای که همه در جست وجویش بودند، به یک باره از زمین بجوشد.
وقتی دیگربار به این منظره ی یاس انگیز نگریست، کمی دورترک، متوجه شیاری شد که درون فلات جا باز کرده بود و در ادامه، کمی پایین تر، عمیق تر می شد و به شکل دره ی کوچکی درمی آمد. ادامه ی دره را رصد کرد و دید که به تدریج، با گودتر شدن بستر، دره هم عریض تر شده است. درخت هایی هم که دو سوی دره خودنمایی می کردند، هر چه پایین تر، سرسبزتر و تناورتر می نمودند، و دره در انتها، به بیشه ی سبز زمردفامی ختم می شد که مابین رنگ های تیره ی جنگل نمودِ چشم نوازی داشت. در روزهای بارانی، آب های جاری در بستر این فرورفتگی طبیعی جمع می شد. شاید هنوز درون گودی های پُرسایه، برکه آبی برجای مانده باشد. کم مایه ترین و پُرگل ولای ترین برکه آبی کفایت می کرد تا چلیکی پُر شود و دردی را دوا کند.
مسیر مستقیم را آن قدر پیش رفت تا به لبِ چاله ی آهکی مدوّری رسید، از لبه ی گودال پایین خزید و تا ته گودال رفت. از آن جا به بعد راه دشوار می شد، باید از بین گیاهانی متفاوت با آن چه در فلات دیده بود، راه باز می کرد؛ بوته های خشکیده با تنه های درهم گره خورده، درختچه های نازک شکننده با برگ های براق، که بایستی از میان شان می لغزید و رد می شد. یک جور ترتیزک آبی به چشمش خورد، که در پایین دست، انبوه تر می شد و شمار گیاهان دیگر کاستی می گرفت. سرانجام به محوطه ی کوچکی شبیه آمفی تئاتر رسید که از فلات چند متری پایین تر بود، به زمین دست زد و رطوبت را حس کرد، ولی نه جویی روان دید و نه حتا چاله ی آبی. روی زمین چندک زد، با دست سطح خاک را خراشید و با چاقو گود کرد. خاک نرم و مرطوب بود، چاله ای کند به عمق ساعدش، ولی نتیجه هیچ بود.
با اندکی نومیدی برخاست. او قهرمانِ آن روز نبود. از پایین دست دره ی تنگ و عمیق با دامنه های پُرشیب قصد بازگشت کرد. گشت وواگشتش در سراشیبی جنگل خاکستری، در این مسیر سبز و بکر، گویی رازی با خود نهان داشت. و پویش در این خلیج بی نام، بهره ی ناچیزی بود که در ازای تلاش گروهی شان، فقط نصیب او شده بود. بی هیچ شتابی، با گام های آسوده به سمت قله ی نه چندان بلندی که مشرف به خلیج بود، گام برداشت.

باری، دیگربار به تنهایی اش واقف شد. دریغ وار ناله ای برآورد که به گوش کسی نرسید. هذیان تب آلودی بر ذهنش چنگ زد، انگار توان اندیشیدن از او سلب شده و جنون به سراغش آمده بود؛ قصد فرود کرد، یکی دوباری سُر خورد و چیزی نمانده بود گردنش بشکند، اما با چنگ انداختن به سنگ ها به سرعت پایین آمد. از محدوده ی مدّ به سرعت گذشت و به آب زد و تا جایی که آب تا سینه اش می رسید جلو رفت، شاید به قایقی که دیگر نبود، نزدیک تر شود و دگربار، فریادی از سر خشم و استمداد سرداد. صدایش به جایی نمی رسید، نه از سمت دریا، نه از سمت صخره. وقتی موجی گردنش را خیس کرد، پس کشید، و مات و بهت زده به پهنه ی دریای پیشِ رویش نگاه کرد.
باید ارتفاع می گرفت تا افق را بهتر ببیند. دیگربار لرزان از اضطراب و هیجانی چند، از صخره بالا رفت.
چه اتفاقی رخ داده است؟ گشت وواگشت تنهایش در این وادی چه قدر زمان برده است؟ حدود یک ساعت. در این مدت ناخدا، قایق را به کشتی فرا خوانده بود: او پرچم بازگشت به کشتی را ندیده و صدای شلیک را نشنیده بود. کشتی سن پل(۲) لنگر واکنده، بادبان برافراشته و ساحل را ترک کرده و رفته بود. آخر چرا؟ چرا این قدر زود؟ چرا او را جا گذاشتند؟
در سایه ی درختی نحیف و کژوپیچ یله شد. تجربیاتش بر پهنه ی آب ها و مکالماتی که طی سفر بر دریا، بین افسران و درجه داران ردوبدل شده بود، به یادش آمد. سرملوان گفته بود که کف دریا ـ با ماسه سنگ روی صخره ـ برای لنگر انداختن استحکام خوبی ندارد. دو روز قبل، که بدر تمام بود و احتمال مدّ بیشتر شده بود، کاپیتان پذیرفت که تنها به قصد یافتن آب برای بیماران، به خلیج ناشناخته پا نهند. بادی که از ساحل می وزید، داشت شدت می گرفت.
در مصبّ خلیج، امواج، پیچنده و گرداب وار بر سطح آب پدیدار شدند. وقتی با قایق به آن جا رسیده بودند، سطح آب، همچون دریاچه ای صاف بود و به آدمی اطمینان می بخشید. حال آن چه را که دیده بان بالای دکل قطعاً قبل از او دیده بوده، به چشم می دید. بخش اعظم خلیج با دیواره ای مرجانی سد شده بود، دیواره ای که کم کم داشت به وجودش پی می برد، و تنها دو گذرگاه تنگ داشت. اینان که هنگام مدّ به این نقطه رسیده، و برحسب اتفاق از گذرگاه اصلی وارد شده بودند، به مانعی برنخوردند و مشکل را درنیافتند. در شروع جزر، خطر برملا شد. با این لنگرگاه نامناسب، و بادی که شدت می گرفت، کاپیتان نمی بایست خطر می کرد و خود را در دام خلیج گرفتار می ساخت، باید هر چه زودتر، و تا زمانی که امکان مانور داشت، خود را از این ورطه بیرون می کشید. شاید ناخدا دوم گوشزد کرده که یکی از افراد کم است. اما بازگشت به خشکی و بازیافتن فرد گم شده، و دوباره به کشتی برگشتن و به راه انداختنش، یک ساعتی زمان می برد. باید به سمت دریا می راندند و ناو را نجات می دادند.
با یادآوردِ این صحنه ، گفته ها، و دستوراتی که بعد از آن داده شد، نفسی از سر آسودگی کشید. کاپیتان حق داشت و مطابق قوانین دریانوردی عمل کرده بود. وا نهادن او در جزیره، عمدی نبوده، خیانتی نبود که علیه او تدارک دیده شده باشد، بلکه نتیجه ی وضعیتی مخاطره آمیز بوده. او بود که با جدا شدن از گروه، از دستورات سرپیچی کرده بود و این اشتباه، درخور تنبیه بود. کتک های ناخدا دوم زیاد ناراحتش نمی کرد ــ در کارگاه تولید چکمه ی پدرش، عادت داشت از این ضربات نوشِ جان کند، و نیز در مدرسه، و بعد در قسمت جلوِ عرشه ی فوقانی ــ به این امید که جریمه ی نقدی نشود. دو سه ماه بعد، همگی به این پیشامدِ ناگوار می خندیدند.
باد قوّت گرفته بود، و آن سوی خلیج، دریای آرام، متلاطم و موّاج می شد، موج های عظیمی بر سطح آب پدیدار می شدند، می آمدند تا دیواره ی مرجانی و آن جا فرو می کاهیدند. ناهوا، سنگی برداشت و پرتاب کرد طرف کپه ای شاخه ی خشک. مارمولکی نقره فام و نسبتاً درشت از یکی از شاخه هاجست زد، سر مارمانندش را تکانی داد و به آنی در بوته زار گم شد.
باری، به حال وروزش اندیشید و ترس بر جانش چنگ انداخت: وانهاده بر ساحلی متروک بی چشمه ی آبی، و شاید در محاصره ی انسان های آدم خوار یا جانورانی که با فرا رسیدن شب به او حمله کنند. نه چیزی برای خوردن و نوشیدن داشت، و نه وسیله ای که دست کم آتشی برافروزد. تنها دارایی اش، یک کارد کمری و جامه ی تنش بود.
باید برای خوابیدنِ روی زمین، آماده می شد. امید کمی داشت با این وضع آشفته ی دریا کشتی قبل از فرا رسیدن شب برگردد. ولی نخواست پست دیده بانی اش، محل مرتفع مشرف به میانه ی خلیج را ترک کند. محض سرگرمی، و شاید برای دفاع از خود، چند شاخه ی نسبتاً صاف برید، پوست کند و سرشان را پخ کرد. حاصل کارش شد یک دسته چوب نوک تیز، چیزی بین نیزه ی کوتاه و پیکان بلند. داشتن سلاح، ولو سلاحی ابتدایی، کمی آرامَش کرد.
تنهایی، خستگی مفرط و گرسنگی امانش را بریده بود. خورشید رو به افول بود. می دانست ساعتی از روز باقی مانده و دست بالا تا دو ساعت دیگر هوا روشن خواهد بود. فکر کرد شب کجا بخوابد. بادی که یک بند می توفید، انگاری بوی باران می داد، فکر کرد نباید بر بلندی صخره بخوابد. پس به دره ی تنگ فرود آمد و آن قدر رفت تا تخت گاهی ماسه ای زیر درخت ها پیدا کرد و دست به کار فراهم آوردن سرپناهی شد. شاخه هایی چند را شکست، به هم بافت و حایل کرد بین دو تنه ی درختِ نزدیک به هم. از سرخس های بلندی که آن نزدیکی ها روییده بودند، یک بغل برای جای خواب و دیواره ها فراهم آورد. این سرپناه ناچیز، کمی از هوای بد در امانش می داشت. فرو کوبیده شدن سرخس ها، نمی گذاشت حمله ی حیوانات یا آدمیان وحشی حین خواب غافلگیرش کند، پس آن گاه نیزه های چوبینش را برمی داشت و تا پای جان با آن ها می جنگید.
دیگربار و تا هوا هنوز روشن بود، به پست دیده بانی برگشت. ابرهای متراکم و کبود، سرتاسر آسمان را کیپ پوشانده بود. دریا همانند دریاچه ای از قیر که با تیغه های نقره ای هاشور خورده باشد، می لرزید. صدای برگشتِ امواج روی دیواره کرکننده بود. هیچ نور یا فانوسی بر پهنه ی دریا سوسو نمی زد.

بعد از توقف کشتی در کاپ(۳)، این اولین شبی بود که روی خشکی سَر می کرد. یادآوردِ خاطره ی کاپ، ناخودآگاه لبخندی بر لبش آورد. مسیر بردو(۴) تا کاپ، بی دردسر طی شد، و در یک هفته توقف شان در خشکی، توانست دو شبی عیش مفصلی بکند. با سه تا از رفقایش ساحلِ جهان وطنی را کشف کردند، از شرابِ سفید تپه های مجاور نوشیدند، انگلیسی، هلندی و اسپانیایی بلغور کردند و پارچه ها و گردن بندهای زنان سیاه پوست را تحسین کردند.
اولین شب را بی هدف پرسه زدند، از کافه ای به میکده ای، و از میکده ای به کافه ای، و تهِ لیوان های آبجو را درآوردند. در چهارمین قهوه خانه، به دلیلی نامعلوم، بین ملاحان فرانسوی و انگلیسی نزاعی درگرفت. آن ها از پشت هم وطنان فرانسوی شان درآمدند و انگلیسی ها را کتک مبسوطی زدند و به میکده ای دیگر ریختند و پیروزی شان را با دوستان جدید جشن گرفتند. کسی یادش نمی آمد بعدش چه شد، و چه طور به کشتی برگشتند.
دو شب پس از آن حادثه، دیگربار به شهر آمدند، و بعد از خوردن غذایی گوشتی با سبزیجات تازه، به مکانی رفتند که کهنه ملوان ها توصیه اش را می کردند، فانوس سرخی توی کوچه ی باریکی در را نشان می داد. وارد شدند، پشت میزی نشستند و سفارش نوشیدنی دادند تا حال شان جا بیاید. دخترها به صحنه آمدند و با خرامیدنی رقص وار، از جلوشان رژه رفتند. طولی نکشید که چهار ملاح بلند شدند، انتخاب کردند و وجه را پرداختند.
یک دورگه از همه سیاه سوخته تر نصیبش شد، زنک کشاندش طرف یکی از اتاقک های کاهگلی چسبیده به ته حیاط. تمایلش را با خنده ای تا بناگوش و الفاظی رکیک بر زبان آورد و زنک که فرانسه نمی فهمید، با زمزمه ای کش دار و پرنده وار، در جوابش چیزی گفت و در را بست: تشکی از کاه، یک دست شویی و یک شمع. در سایه روشن اتاق او را در کنار گرفت و باهم آرمیدند. در هوای نیم گرم، از روزنه ی دیوارها، سروصدای تحرک دوستانش به گوشش می خورد و در این حال سرگرم کار خویش بود.
دمی بعد، از تقّه های بی ملاحظه ای که به در می خورد، دریافت که ژتونش تمام شده و وقت رفتن است. لباس پوشید و به بچه ها ملحق شد، بعد رفتند لبی تر کنند و آخرین پیک را بزنند و با خودستایی درباره ی شهامت شان لاف بزنند.

وقتی آخرین نیزه های طلایی شفق رنگ می باخت، به آلونکش بازگشت، توانست بی آن که آلونک را برمباند، به درونش بلغزد و بر بستری از سرخس دراز بکشد. برای او که به خوابیدن توی ننو عادت داشت، خفتن روی ماسه ها، که هم تخت بود و هم ثابت، سخت بود. در طول این سفر، اغلب فکرش می رفت پیش فاحشه ی کاپ، و افسوس می خورد که چرا نامش را نپرسیده. از اجزاء صورت ظریفش که در تاریک روشن کومه محو بود، چیزی به یاد نمی آورد، تنها رایحه ی تن وپوستِ زمختش، در ذهنش حک شده بود. دوستانش به تمسخر می گفتند که با زنک سیابرزنگی خوابیده است؛ قبل از آن، در اوقات توقف کشتی، هرگز با زنی بدین تیره پوستی حشرونشر نداشته بود. چه اهمیتی داشت. آن پوست تیره گون، تمام شب هایش را توی ننو سرشار می کرد، و حال که یکّه و تنها بر خاکی غریب دراز کشیده بود، یادآوری خوشایند و دریغ وار رویاهای گذشته، سراپای وجودش را از خوشی می آکند.

پس از پشت سر گذاشتن کاپ، اوضاع به هم ریخت. کاپیتان مسیر منتهی الیه جنوبی را برگزیده بود تا از بادهای شرقی کمک بگیرد. توفان، بوران برف و دریایی عاصی، درهم پیچنده و ستیزه جو، آنان را به نبرد فرا می خواند. شش روز تمام، بی هیچ استراحتی، جان کندند تا به هر بدبختی ای شده، از این مسیر صعب عبور کنند، ولی اندکی بعد منصرف شدند و به نواحی آرام تر و مطمئن تر بازگشتند. کشتی و سرنشینانش لطمات فراوانی را تاب آوردند: تیرک های بادبان ها درهم شکسته بود. بعضی بادبان ها پاره پوره، و صدمات و جراحات زیادی به ملوان ها وارد شده بود ــ و ملوانِ متصدّی دکل، جوانکی اهل سابل(۵)، از بلندترین بادبان ذوزنقه ای پرت شد و شانه اش شکست. ناخدا دوم با نهایت چیره دستی، استخوانِ ازجادررفته را جا انداخت. توفان به انبار کشتی نیز خساراتی وارد کرد و چند بشکه ی آب درب وداغان شد.
در کاپ، یک برتانی(۶) اهل گیل وینک(۷) را سوار کردند، که مدعی بود از یک ناو انگلیسی فرار کرده. به آدم های دریادیده نمی مانست، اما ناخدا که همیشه کم بود نیرو داشت، قبولش کرد. در هنگامه ی توفان، با آن همه بدوبیراه که از هر طرف نثارش شد، از کابینش بیرون نیامد، و بعد بهانه آورد که مریض است. این جا و آن جا بعضی از ملوان ها درِگوشی پچ پچ می کردند که فرار نکرده، بلکه به خاطر ضعف و بیماری، از کشتی بیرونش کرده اند. ناخدا دوم، سعی کرد چند دارو بهش بخوراند، اما مرد برتانی، تا چشمش به داروها می افتاد، رو ترش می کرد. ده روز بعد از حرکت کشتی، مرد از دنیا رفت. هر چند هیچ کس با او از درِ دوستی درنیامد، چرا که نه مجالی بود و نه رغبتی، اما مرگِ دریانورد همیشه تاثرانگیز است.
در نقشه ها، جزیره ی سن پل در وسط اقیانوس هند با علامتی مشخص شده است. کاپیتان امیدوار بود آن جا آب پیدا شود تا ملوان دردمند و تشنه، کمی سرحال بیاید. کمی بعد دریا آرام گرفت، گاه موج غلتانی، سطح آب را می لرزاند. بر آسمان شیری رنگ، رگه هایی از مهی بی رمق تاب می خورد. جزیره ی سن پل را یافتند و گرداگردش گشتند: آتشفشانی خاموش، بی هیچ رَدی از رودخانه ای یا برکه ای، نه لنگرگاهی و نه اسکله ای برای توقف.
چاره ی دیگری نبود، باید به سمت استرالیا می راندند. جوری که ناخدا دوم توضیح می داد، ساحل پهناور غربی، ساحلی شنی و خطرناک، بی آب و بی سرپناه بود. ساحل جنوبی تقریباً ناشناخته بود. انگلیسی ها دوتا زندان محکومین به اعمال شاقه، یکی در ساحل شرقی سیدنی، و یکی دیگر در هوبار تاونِ(۸) تاسمانی(۹) ساخته بودند. سعی آن ها این بود که به ساحل شمالی برسند، و مطمئن بودند در صورت لزوم، می توانند تا جاوه(۱۰)، یا یکی از مستعمرات هلند در جزایر سوند(۱۱)، پیش بروند.
بعد از سن پل، باد تقریباً خوابید. باد ملایم که بادبان های بادنکرده را تنها به خش خشی بی رمق و ابریشمین وا داشته بود، نگذاشت به طرف جنوب پایین بروند. گرما و هوای شرجی داشت خفقان آور می شد. جوان مجروح را که منتقل کرده بودند روی عرشه، درد می کشید، کمی بعد دو نفر دیگر هم ناخوش شدند. یک جاشو و بعد هم نجار کشتی. مدام طلب آب می کردند. ناخدا تصمیم گرفت آب را جیره بندی کند. دو ماه می شد که بردو را ترک کرده بودند.
باد وزیدن گرفت، ولی این بار از روبه رو. پنج روز، کشتی مدام زیگزاگ می زد و پیش رَوی در نهایتِ کندی بود و دلیلش فقط جریان مخالف باد. آب آفتاب خورده ی دریا و هوای گرم، داخل کشتی را از رطوبت انباشته بود، طوری که همه طاقت از کف داده بودند. مرد مجروح و بیمارها، که پای دکل بزرگ جای داده بودندشان، می نالیدند. ناخدا چهره درهم کشیده بود. در قسمت جلوِ عرشه ی فوقانی، ملاحان داشتند ماجرای سفرهای قبلی ناخدا به چین و حوادثی را که از سر گذرانده بود، با صدایی آرام برای هم تعریف می کردند. در آن چند شب، دیگر از مردان آوازی برنیامد.
جاشو مُرد. پسر خوبی بود، از بومیان کَمپِر(۱۲)، و احتضار دردناکش کشتی نشینان را غصه دار کرد. در دوردست، افق، بارانی و منقلب بود، اما به نظر نمی رسید بر کشتی نَمی بزند. ملوانی از اهالی ست(۱۳) نیز ناخوش شد، و کاپیتان بیش ازپیش درمانده. ملوان ها بگومگوی نه چندان دوستانه ی بین ناخدا و ناخدا دوم را می شنیدند.
پس از دو هفته باد خنثا، و سپس باد مخالف، سرانجام نسیم جان بخشی از جنوب غربی دریا وزیدن گرفت، هوا دوباره قابل تنفس شد. اما، بی دلیل مشخصی، دو ملوان دیگر هم بیمار شدند. دو مُرده، یک مجروح، سه بیمار؛ دیگر بازوی کار به اندازه ی کافی نبود تا بادبان ها را برافرازند، و با وجود باد مناسب، کاپیتان تنها تعدادی از بادبان ها را برافراشت. منابع آب رو به اتمام بود.
از سواحل غربی استرالیا و نقطه ی تلاقی شمال و غربِ آن بسیار دور شدند. به خلیج کارپانتاری(۱۴) رسیدند و به موازات خشکی و با فاصله ی نسبتاً دور، پیش راندند، با دوربین یک چشمی تنها مانداب هایی در ساحل دیدند ناخوشایند و دفع کننده، و دشت هایی پوشیده از ماسه. ناخدا جرئت نکرد دستور پیش رَوی و وارسی بدهد، شب ها از ساحل دور می شدند و صبح بازمی گشتند. دریای آرافورا(۱۵) انگار تمامی نداشت. پس از یک هفته محتاطانه راندن، جزایر تنگه ی تورس(۱۶) در برابرشان نمایان شد، اما کاپیتان نخواست پهلو بگیرد، از حمله ی بومیان وحشی می ترسید. گرما، باز طاقت فرسا شده بود و اوضاع واحوال مریض ها همچنان وخیم.
با مشاهده ی این وضعیت، کشتی راه مستقیم به سمت جنوب را در پیش گرفت، سعی کرد از پیچاخم جزایر ماسه ای و تخته سنگ های مرجانی، که برخورد با آن ها ممکن بود هر لحظه بدنه اش را از هم بشکافد، راهی باز کند. روز سوم، موفق شد به خشکی نزدیک شود، و بعد از شبه جزیره ای صخره ای، خلیج مهمان نوازی نمایان شد، که دورتادورش را کمربندی از درختان احاطه کرده بود. ناخدا تصمیم گرفت جزیره را بگردند و اعلام کرد که اگر این جا هم، مثل جاهای دیگر آب پیدا نشد، استرالیا را ترک گویند و به سمت جاوه تغییر جهت دهد. قایق را به آب انداختند، خدمه ی سمت چپ کشتی را فرا خواندند، آن ها با تمام توان پارو زدند و خود را به ساحل رساندند، چهار بشکه همراه شان بود که باید از آب تازه ی شیرین پُرش می کردند.
بله، بعد از کاپ، اوضاع روزبه روز بدترمی شد. و خدا می داند که او، درازکشیده بر بستری از سرخس، برای یک لیوان بزرگ آب چه چیزها که نمی داد...
گرسنگی فراموشش شد و خوابش برد. طی شب چندبار از خواب پرید، انگار به خاطر هدایت بادبان ها، سرزنشش می کردند و انگار توی خواب، صدای اطمینان بخش پاهای برهنه روی کف پوش چوبی کشتی، و خرخر همراهانش را می شنید. اما نه، سکوت این وادی غریب و ناشناخته، احاطه اش کرده بود، بستر گیاهی اش، جای ننو را گرفته بود، و در شگفت از این که هنوز زنده است، چشم ها را بست.

صبح، لختی طول کشید تا حوادث شب گذشته را به یاد آورد. چنان از جا پرید که آلونک سرهم بندی شده به لرزه افتاد. آفتاب تازه سر زده بود، بی آواز پرنده ای. از دره ی کوچک مشجر راه افتاد به سمت بالا، طرف نقطه ی دیده بانی اش. با یک نظر دریافت که امروز عملیات نجاتی در کار نخواهد بود: ابرها سنگین و متراکم در آسمان خاکستری به سرعت غلت می خوردند. در دوردست، دریا از کف به سفیدی می زد، تیغه های بلند موج بر صخره هایی که از آب بیرون زده و خلیج را مسدود کرده بودند، فرو می شکست، و سطح آب از موج هایی که برهم آوار می شدند، پوشیده شده بود. هیچ ملاحی ناوش را در این وضعیت به مخاطره نمی افکند.
لمس حس تنهایی، به ستوه آورده بودش. وانهاده، به خاک افتاد، سر بر زانوان نهاد و اشک های خشم آلودش را فرو خورد. از تشنگی زبانش به حلقش چسبیده بود. روی بلندی، بادِ تند به شکل گردبادهای گذرا، شن و ماسه ها را جارو می کرد.
پایین آمد و از کنار ساحل خلیج رو به جنوب حرکت کرد. به درختزار انبوهی رسید که دیروز از دور دیده بود، به جنگلی می مانست، جلوتر که رفت، ماندابی دید؛ تنه ی درخت ها در آب گل آلود و شورمزه ی مانداب غوطه ور بود و تنها خدا می داند این باتلاق ساحلی، پناهگاه چه جور جانورانی است. تصمیم گرفت پشت به دریا، کناره ی مانداب را بگیرد و به داخل جزیره پیش رود. کمی پایین تر، فلات به صورت دشتی نامتجانس فرو کاهیده، زمین باتلاقی تا دوردست ها گسترده بود و تا دلِ دشت پیش می رفت. ناامید و خسته، راهِ رفته را برگشت. خب، اگر راه دررویی می یافت، چه می کرد؟ مانداب را رد می کرد تا به ساحلی دیگر برسد؟ خب، آن جا چه کند؟ نزدیک ترین جمعیت اروپایی که سراغ داشت، سیدنی، صدها فرسنگ از او دور بود. بی آب و آذوقه و بدون نقشه، هیچ شانسی نداشت به آن جا برسد. تازه، گروه نجات احتمالی همان جایی به جست وجویش می آمد که گمش کرده بود.
باد از نو قوّت گرفت و ترق تروق شاخه ها را درآورد. ابرهای سیاه بر پهنه ی آسمان رژه می رفتند و در دوردست، افق بارانی بود. دریای موج خیز، جلبک های دراز را روی ساحل پرتاب می کرد. مدّ فرو افتاده بود و صخره ها از آب بیرون زده بودند. به آب زد و چند تخته سنگ مرجانی را جابه جا کرد. از حفره ی سنگ ها چند گوش ماهی گیر آورد که شبیه صدف های خوراکی بود. آیا خوردنی اند؟ معطل نکرد ــ ولی این چند گرَم گوشت نرم و نمک سود تشنگی و گشنگی اش را بیدارتر کرد.
سرش گیج می رفت. رفت و در سایه سارِ اُکالیپتوسی نشست، و برای دمی رها از فکر بدبختی ــ فارغ از امنیت جانش ــ به خواب رفت: گویی هیچ جانور وحشی و هیچ تنابنده ای در این وادی نمی زیست.
بیدار که شد، تُک هوای خراب شکسته بود، آسمان سُربی بود و گرما هنوز سنگینی می کرد. بی امید و بی برنامه، تنها محض سربندی، تا دماغه ی صخره ای که خلیج را در سمت شمال محصور می کرد، رفت. چنین نمی نمود که این توده ی درهم برهم از تخته سنگ های مرجانیِ عقیم، مائده ای در خود نهان داشته باشد. از بلندای صخره، ساحلی دید با شیب بسیار تند، با صخره هایی کوتاه که در میان شان، این جا و آن جا، خلیجک هایی بودند که راه به دریا نداشتند. در دوردست، فلات آغاز می شد، با پوشش گیاهی یکنواخت، به رنگ سبز یشمی .
فکر کرد حالا که مدّ فرو افتاده، بهتر است برای صید ماهی تله ای درست کند ــ چیزهایی در این باره شنیده بود، امتحانش ضرر نداشت، دست به کار شد. ظرف یک ساعت، با جابه جا کردن تخته سنگ ها و قلوه سنگ ها، دیواره کوتاه و نعل مانندی بنا کرد که دو سرِ آن به سمت ساحل بود، آن جا ماهی های ناشی که به وقت مدّ استراحت کرده اند، شاید آن قدر مهربان باشند که در جزر بعدی، گرفتار دست های بی سلاح او شوند.
از کار که فارغ شد، دیو گرسنگی و خاصّه تشنگی، بر جانش چنگ انداخت. از دو هفته ی قبل آب کشتی جیره بندی شده بود. بیش از یک روز می شد که ادرار نکرده بود، و می دانست این علامت خوبی نیست. بر درختان میوه ای نبود، ساقه های خشک بوته ها، نم پس نمی دادند. برگشت روی صخره ی کوچک، به پست دیده بانی اش و در هوای نیمه تاریک نشست. آخرین پرتوهای شفق رنگ می باخت. در دوردست، گویی دریا رفته رفته آرام تر می شد، و تنها موج غلتانی، به جای مانده از گذر توفان، جنبشی داشت. توی کشتی سن پل، حالا وقت خوردن شام است، وقت نقل حکایت ها، و آوازهای پس از کار، و پیش از شامگاه. آیا درباره ی او حرف می زدند؟ آیا ناخدا به بقیه گفته بود درباره اش چه تصمیمی گرفته؟ توی کشتی، یک مجروح و سه بیمار می نالیدند، آب نبود. کاپیتان می بایست با عجله و بدون فوت وقت برای پیدا کردنش دست به کار می شد و سپس کشتی را دوباره به سمت جاوه و چین می راند. لابد استدلال ناخدا این است که دو روزی را که در خشکی گذرانده، بی آب و غذا و تک و تنها، محض تنبیهش ــ شاید تا اندازه ای ــ کفایت می کند ــ چونان تاوانی در برابر این عقیده ی احمقانه که تنهای تنها و خلاف دستور برود ببیند آن طرف صخره چه خبر است؟ سپیده دم که مدّ بالا بیاید، ناو از خلیج فاصله خواهد گرفت و قایق به سوی او روانه خواهد شد. پاروزن ها که با نگرانی به راه افتاده بودند، همین که پیدایش کنند، با نیش و کنایه حالش را می گیرند ــ اما قمقمه و چند تکه بیسکویت به طرفش دراز خواهند کرد.
نه، داشت خودش را گول می زد. آب جیره بندی شده؟ یک مجروح، سه بیمار؟ آیا ناخدا ترجیح نمی داد آن چهار نفر را نجات دهد؟ به جای آن که اوقات گران بها را برای پیدا کردن آدم بی احتیاطی همچو او به هدر دهد. کشتی باید آن قدر زیگزاگ بزند و از باد بگریزد، تا توفان فرو نشیند، و بتواند به خشکی بازگردد ــ آن هم برای هیچ؟ ــ تازه، اگر جانوران وحشی ملوانِ مفقودشده را دریده باشند و یا آدم خواران خورده باشندش، چه؟ چه کسی این خطر را بر گردن می گیرد که چهار مرد را فدای نجات مردی کند که احیاناً مُرده است؟ عقل حکم می کرد که، به محض بازگشت قایق، از توفان بگریزند، و بلافاصله به سمت جاوه برانند. به چشم برهم زدنی، از روزی که سن پل به منتهی الیه شمال گریخته، دو روز گذشته است در تمام این مدت از بلندترین نقطه ی استقرارش، دریا را می پاییده... احدی به کمک او نخواهد شتافت.
اما نه. اگر کاپیتان این تصمیم غیرانسانی را گرفته باشد، تمام خدمه و سرنشینان کشتی، سر به شورش برمی دارند تا وادارش کنند به نجات او بیاید! همه ی سرنشینان؟ چه کسی حاضر است به خاطر او صدایش را بلند کند؟ پی یر(۱۷)؟ ژوزف(۱۸)؟ ایوون(۱۹)؟ هواداران احتمالی اش را با انگشت برشمرد، مطمئن نبود، دوباره شمرد ــ و سرآخر دست برداشت.
این محاسبات بیش از آن که بی فایده باشد، ناسالم بود. تنها نگرانی اش باید این باشد که زنده بماند، و قبل از هر چیز بنوشد. اولویتِ اول این بود.
به تندی از جا برخاست. سرش گیج می رفت، به تنه ی درختی تکیه کرد تا تعادلش را بازیابد و به زانو درنیفتد. گرسنگی یک بند داشت از درون می خوردش. به لبه ی صخره رفت و رو به دریای سربی رنگ که اکنون به تیرگی درمی نشست، دست ها را دور دهان برد و فریاد زد «من نارسیس پلتیه(۲۰) هستم. ملوان کشتی سن پل.»
فریادش، بی پژواکی، در افقِ بی انتها گم شد. اما گویی طنین این فریاد، اندکی از شان و منزلتش را به وی بازگرداند.

تخته سنگ های پراکنده بر ماسه ها، ایده ای را به ذهنش القا کرد. به سوی ساحل پایین آمد و سعی کرد تخته سنگ ها و قلوه ریگ ها را طوری کنارِ هم بچیند تا پیکانی بسازد رو به صخره و دره ی کوچکی که آن جا می خوابید. اگر رفقا سَر می رسیدند، و آن جا نمی یافتندش، می فهمیدند که زنده است، و پی می بردند در کدام جهت به جست وجویش برآیند. انگار گرم بازی است، تخته سنگ های بزرگ را تا حدی که زورش می رسید، جابه جا کرد و آن ها را کنارِ هم قرار داد و فاصله ی خالی بین شان را با تکه سنگ هایی کوچک تر پُر کرد، و در آخر، تمام سنگ ریزه های اضافی را کنار زد تا سازه اش بر ماسه ی یک دست به چشم آید. همچون کارگران دو ساعتی سنگ و خاک جابه جا کرد، می خواست به خود ثابت کند که با وجود تشنگی، قادر است توده هایی چنان حجیم و سنگین را از زمین بلند کند.
بر بلندای صخره، به تماشای اثرش ایستاد. پیکان پنج متری طول داشت، با بالچه هایی که به زیبایی ترسیم شده بود. بعید بود از نظر کسی پنهان بماند، و آن که می دیدش، درمی یافت که کسی کمک می خواهد و رَدِ پیکان را دنبال می کرد و به او می رسید. کدام ناو قادر است از کنار این پیام بی اعتنا بگذرد، پیامی که شاید نشان از گنجی ناشناخته داشته باشد؟...
در راهِ بازگشت به آلونک، ساقه های سرِ راه را شکست تا راه را گم نکند. حال دیگر چه اهمیتی داشت که مهاجمان احتمالی نشانش کنند، یا به کمک های فرضی ای دل خوش کند که بیش ازپیش امیدش را به آن ها از دست می داد.
شاخه های افتاده بر بسترش را کنار زد، و دلواپس آن نبود که در قلعه ی خیالی اش، باید همه چیز سرجایش باشد، و بر بستر پوشیده از برگ های سرخس دراز کشید. زبانش خشک، همچو کلوخی به کامش چسبیده بود، طعم زردآب گلویش را اشباع کرده بود. کم کم درد بر او فرود آمد و عضلات دست وپایش را فرا گرفت. نیمه چپیده میان سرخس ها، به آرامی می گریست، بی اشکی و بی هیچ صدایی، پیکرش از هق هق های خاموش، تکان می خورد. و بعد خواب درربودش.

روز سوم اوضاع بدتر بود. با بی حالی از خواب بیدار شد، سرش منگ بود، و پاهاش سست و لرزان. آسمان آبی بود و نسیم ملایمی می وزید، اما از سنگینی گرما و رطوبت نمی کاست. کوره راه باریک را به طرف قله طی کرد: نه ناوی در افق پیدا بود و نه بادبانی. در میان گردوغباری که بلند شده بود، به خواب رفت ــ شاید هم بی هوش شد. وقتی به هوش آمد، آفتاب به خط الراس نزدیک شده و مدّ فرو نشسته بود. به طرف ساحل آمد و پا بر ماسه های تفته نهاد تا صیدش را بردارد، ولی تله ی ماهی خالی بود. هیچ ایده ی دیگری برای تهیه ی غذا و آشامیدنی به ذهنش خطور نمی کرد. این سرزمین ناشناخته و گم نام به اندازه ی تمام صحراهای عربستان خشک و محروم بود. رفته رفته اوهام بر او مستولی شد، و تصور کرد آن بالا، روی صخره، گونه ای خرگوش عظیم الجثه ی حنایی رنگ را می بیند که بر پاهای عقبش جست می زند. تا پلک ها را به هم زد، خرگوش ناپدید شد.
دوباره رفت بالا و زیر درختش، رو به خلیج خالی لم داد. اصلاً نمی دانست چه باید بکند. چهره ی رفقای کشتی سن پل از خاطرش رخت بربسته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب چه بر سر وحشی سفید آمد؟

تعلل نکنید و حتما مطالعه کنید یه رمان با لحن ونثر کلاسیک در قرن ما.واقعا لذت بردم و متاثر شدم
در 1 سال پیش توسط alb...960
عالیه بخریدش
در 6 ماه پیش توسط محمد نوری