فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دنیای توراس

کتاب دنیای توراس

نسخه الکترونیک کتاب دنیای توراس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دنیای توراس

به جهان فارتا خوش آمدید. جایی دور و چه بسا نزدیک در کهکشان ذهن که ساکنانش تا پیش از این روزگار خویش می‌گذراندند، اما اکنون خواستِ پلیدی در کار است. از یک سو ایسئلیث، عزمش را جزم کرده تا با سپاهی از سایه‌نشین‌ها، جهانِ فارتا را به قعر تاریکی بکشاند. و از سوی دیگر بزرگانِ گئرونویل، برای مقابله مبارزی برمی‌گزینند تا مأموریت مهمی را به سرانجام برساند. آیا او می‌تواند قهرمان دنیای فارتا باشد؟ جنگی در راه است با اتفاقات گوناگون و هیجان‌انگیز! فرصت‌ها اندک و ناچیزند و کوچکترین خطا، بی‌گمان آینده‌ هولناکی می‌آفریند، چه سرنوشتی در انتظار است؟ شما با کتابی هیجان‌انگیز و پر رمز و راز روبرو هستید. داستانی که شما را به دنیای توراس وارد می کند و خود پیش درآمدی است بر اتفاقات، حوادث و البته داستان‌های دیگر.

ادامه...

بخشی از کتاب دنیای توراس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت

به راستی اگر خیال و واقعیت چنان با هم تنیده شوند که حتی زیرک ترین اندیشه ها، توانایی تمیز دادن وهم از حقیقت را نداشته باشند، چه رخ خواهد داد؟ شاید... شاید یک دنیای جدید خلق شود؛ دنیایی که از خیال حیات می گیرد و ذره ذره اعماق واقعیت را می نمایند.
تقابل خیر و شر، همیشه سازنده ی حماسه ها و داستان های بی شماری در دنیای ما بوده و هست. اتفاق هایی که در واقعیت رخ می دهند؛ سرمنشاء تلخی ها و شیرینی های زندگانی ما خواهند بود، می توان از آنها درس آموخت، با آنها زندگی کرد یا حتی آنها را فراتر از واقعیت دانست. به هر حال جهان پیرامون ما آبستن حوادث بسیاری است که قبل از رخدادشان، در مرز خیال سیر می کنند ولی این پایان یک آغاز است. شروعی بر آنچه روزگاری گمان به واقعیتش نمی بردیم.
آنچه سال ها ذهن مرا درگیر خویش نمود، وجود دنیایی چالش برانگیز به نام «فارتا» بود. دنیایی، که وسعتش به اندازه ی ذهن های هوشیار است و مرزی برای خود قائل نیست.
«توراس» و آنچه در آن رخ می دهد، همه و همه، آغازی برای بیان داستان ها، حماسه ها و راز و رمزهای شخصیت هایی است که به مرور زمان با آنها آشنا خواهید شد. به امید روزی که شما بهتر از من فارتا را بشناسید و با آن همراه گردید.
در انتهای سخن، از دوست و استاد راهنمای ارزشمندم، جناب آقای دکتر سعید امامی سپاسگزارم؛ که راه و رسم قلم را در کارگاه ادبی ایشان آموختم؛ او بود که صبوری پیشه کرد و مرا از کج راهه ها آگاه نمود. اندیشه ام را جلا داد و آموزه های فراوان آموخت.

صابر فیطاسی

فصل اول . در آن دوردست

موج های اقیانوس هرکاندا، به نرمی بر تنِ ساحلِ زرفام بوسه می زدند و کف آلود بر سینه اش می خرامیدند. صدای مرغان دریایی در آوای امواج سبزگون آمیخته و طنین گوش نوازی یافته بود. نسیم سحرگاهی از جانب شرق دمیده می شد و به سوی زمین های مرتفع خیز برمی داشت؛ بر دامنه ی پوشیده ای از رستنی ها و گل های بنفشه می وزید و بوی دل انگیزشان را به هر سو می پراکند.
کلبه ی کوچکی بر پشته ای هموار دیده می شد. بنایی محقر که مایل ها از برج و باروهای شهر، دورافتاده و همچون کپه ای خاکستری رنگ بر پهنه ای سرسبز آرمیده بود.
نور خورشید از پهنای دو پنجره ی باز و مستطیلی به داخل کلبه می خزید و پرتویی مایل بر دیوار غربی می پاشید. در آنجا تختخوابی وجود داشت که مرد نسبتاً تنومندی بر آن خفته بود. سنگین نفس می کشید و ملافه ی مندرسی بر پیکرش پهن شده بود. موهای سرش کم و بیش کوتاه بود و در زیر نور خورشید، قهوه ای کم رنگ نشان می داد. پوست روشنی داشت و پیشانی اش بلند و ابروهایش صاف و تیره بود.
اندکی بعد، ملافه را تا زیر چانه ی گرد و زنخدانش بالا کشید. نوک بینی عقابی اش را خاراند؛ گونه های افتاده اش را مالش داد و همین که روی شکم غلتید؛ پایه های کوتاه و رنگ و رورفته ی تختخواب به لق لق افتاد و صدای جیرجیری بلند شد.
باد ملایم و خنکی به داخل کلبه وزید و بوی گل های بهاری را در فضای کوچک آنجا پخش کرد. ناگهان صدای کش دار و ریزی شنیده شد. کمی بعد، سایه ای بر دیوار غربی نقش بست. سایه ی مرغ دریایی بود که بال های سپیدش را در پهنای پنجره گشوده بود و داشت بر لبه ی آن، جست و خیز می کرد. نگاهش، به میز مدور و کوچکی افتاد که در میانه ی کلبه قرار داشت. مکثی نمود و دزدانه به سوی آن پر گشود.
پاهای کوتاه و پرده دارش را بر میز نشاند و کنجکاوانه به خرت و پرت هایی که روی آن پخش وپلا شده بودند، نگریست. روی بشقاب فلزی پا گذاشت و خُرده گوشت های ماهی ای که در آن خشکیده بود، حریصانه به منقار می گرفت و می خورد.
از برخورد نوک پرنده با بدنه ی فلزی بشقاب، صدای دنگ دنگی بلند شد و اندکی بعد آوای ترق ترق به گوش رسید. بعد از اینکه تمام خرده گوشت ها را خورد؛ پاهایش را بر لبه ی بشقاب گذاشت و با لحن طلبکارانه ای، منقارش را رو به تختخواب گرفت و شروع به سر و صدا کرد.
مرد، ملافه را در بین بازوانش گرفت و خواب و بیدار گفت: «بازم دوباره سر و کله اش پیدا شد! اینقدر زِغ زِغ نکن، لعنتی!»
پرنده صدایش را پایین آورد؛ اما همچنان، ناله می کرد. به تکه نان ها نوکی زد. شمعدان مسی را به پهلو انداخت. به طرف پارچ کله ماهی مانند رفت. پیاله ی چوبی را که کنار آن قرار داشت روی میز غلتاند و بال هایش را بر روی پارچِ مفرغ گستراند. گردنش را دراز کرد و به داخل آن نگریست. کمی بعد سرش را درون پارچ کرد و چند قُلپ از آن خورد. وقتی کله اش را از پارچ بیرون کشید، آوایی شبیه صدای آروغ، از گلویش بیرون داد و آهسته به راه افتاد. بال راستش، به بدنه ی پارچ خورد و آن را روی زمین انداخت. صدای گُرپ، بلند شد و مرد به ناگاه از خواب پرید. بی درنگ بالشتش را به طرف پرنده انداخت و با فریاد گفت: «چرا گورت را گم نمی کنی؟!»
مرغ ماهی خوار، بی درنگ بال هایش را گشود و پیش از آنکه بالشت، به او برخورد کند، به هوا برخاست. افتان و خیزان در فضای کوچک کلبه، چرخی زد؛ کله اش، چراغدانِ سقف را لرزاند. بال هایش به رفِ دیوارِ غربی ساییده شد. چوب ماهیگیری ای که بالای در آویخته شده بود را، زمین انداخت و سرانجام از پنجره ای که کنار در قرار داشت، بیرون رفت، اوج گرفت و سراسیمه از کلبه دور و دورتر شد.
مرد، چشمان درشت و میشی رنگش را به شعله های کم جان و نیم سوز داخل آتشدان دوخته بود؛ شراره هایی که در نسیم خنک بهاری، همچنان، پت پت می کردند. چشمانش را مالش داد و با خود گفت: «سردرد لعنتی! چرا گردنم، مثل چوب خشک شده؟!»
گردنش را چند بار به طرف راست و چپ، جنباند و با خود اندیشید: «پرندهِ احمق! اگه یه بار دیگه، سر و کله اش پیدا بشه؛ بلایی سرش میارم که بقیه مرغ ها به حالش گریه کنن!»
ملافه را از رویش کنار زد. نگاهش را از شعله های آتشدان برداشت. دستی به موهایش کشید و بر لبه ی تختخواب نشست. به آهستگی، پارچه ی سیاه و نوار مانندی را، از کف دست راستش باز کرد و انگشتانش را حرکت داد. از لبه ی تخت برخاست و دست راستش را در زیر پرتوی خورشید گرفت. به زخمی که بر آن نقش بسته بود، نگریست؛ زخم موربی که از بند انگشت اشاره گذشته و به انتهای مچ دست رسیده بود. پوست در حاشیه ی زخم جمع شده بود و قهوه ای سوخته نشان می داد. روی زخم را با انگشتِ اشاره لمس کرد و گفت: «طناب تور ماهیگیری، همیشه لیز و خشنه! دیشب شانس آوردم و گر نه باید از این بدتر می شد.»
جلوی پنجره بزرگتر ایستاد و کمی بعد رخت و لباسش را از روی بشکه ای که گوشه ی راست کلبه بود، برداشت.
شلواری خاکستری و پیراهنی بلند و کرمی رنگ به تن کرد و با خود گفت: «اگه ژوماث اینجا بود، حتماً به خاطر این سر و وضع و شلختگی مسخرِم می کرد!»
پوزخندی زد. صدایش را بم کرد و گفت: «ارباب، شما یه آدم معمولی نیستین! باید همیشه خوش پوش و مرتب باشین! آدمای بزرگ باید مراقب چیزهایی که می پوشند باشن!»
یقه ی پیراهنش را صاف کرد و اندیشید: «چه روزهایی بود، بیچاره ژوماث، همیشه اذیتش می کردم! آه، کافیه هتون! یادآوری گذشته فقط حال آدم را خراب می کنه! راستی، سفارش اورتین چه بود؟! سه بشکه ماهی تند و ده پوند صدف دریایی؟!»
صندل هایش را پا کرد و گفت: «تا چند ساعت دیگه سر و کله اش پیدا میشه، امیدوارم از دنده ی چپ بلند نشده باشه، حال و حوصله ی غُرغُرش را ندارم.»
* * *
ده ها مایل دورتر از کلبه ی هتون، کوره راهی وجود داشت که از میان آبکندهای خشک و تپه های خاکستری می گذشت. به جانب شمال که خم می شد، در شیب ملایم و سنگلاخی فرو می رفت. سه مایل بعد از آن، کورراه در دامنه ای سرسبز می افتاد و به سمت غرب کشیده می شد؛ به میان خَلَنگزارها و صخره های تیره. با عبور از آنجا، بالاخره اولین تپه های سرسبز ساحلی پدیدار می گشت و کمی بعد، کلبه ی خاکستری دیده می شد. برای رسیدن به کلبه ی هتون این تنها راه ممکن نبود؛ اما نزدیک ترین و شاید کم رفت و آمدترین راهی بود که پس از هفت ساعت، به خط ساحلی می رسید.
ارابه ی کوچکی داشت از لابه لای تپه های خاکستری می گذشت؛ همان پشته هایی که در مسیری کج و معوج ساکن و دور و برشان، بوته های خشک و درختان تکیده روییده بودند. یکی از اسب هایی که ارابه را می کشید بزرگ جثه و دیگری اسبچه ای ابلق بود. مرد نسبتاً چاقی بر نشیمن ارابه نشسته و افسار اسب ها را به دست گرفته بود. کلاه رنگ و رورفته ای، سرش گذاشته و لبه های سیاه آن را تا روی پیشانی پهنش، پایین آورده بود.
کمی بعد، کلاه را از سرش برداشت و درحالیکه عرق پیشانی اش را با تکه پارچه ای خشک می کرد، با غرولند گفت: «هیچ وقت نفهمیدم چرا کلبه اش را دور از آژک ساخته. هر بار یه چیز میگه؛ می خوام تنها باشم، از جای شلوغ پلوغ خوشم نمیاد، کنار ساحل که باشم راحت تر صید می کنم، از زندگی توی شهر خسته شدم! آه! همیشه یه بهانه ای توی آستینش داره!»
دستمال ابریشمی اش را پشت و رو کرد. آن را روی موهای مجعد و پرپشت سرش کشید و با خود گفت: «هر آدمی توی زندگیش یه رازهایی داره؛ اما حاضرم شرط ببندم که هتون، از هر کسی، حتی از منم رازهایش بیشتره! احساسم میگه از یه چیزی می ترسه؛ شاید به همین خاطره که بیشتر از دو سه بار پایش را به آژک نذاشته!»
دستمالِ عرق چین را در جیب شلوار سرمه ای و گُشادش چپاند. شلاقی به اسب ها زد و با تلخی گفت: «بجنبید! دارم از گرما هلاک میشم!»
پاهایش را بر رف باریک ارابه دراز کرد. کلاه را دگربار بر سرش گذاشت و اندیشید: «چه می شد اگه این کلبه ی لعنتی، نزدیک تر بود؟! فکر کردن به اینکه باید پانزده یارد پیاده از سینه کش تپه بالا برم تا به پشت کلبه برسم، عذاب آوره. بهتره این کفش ها را در بیارم. صرف نظر از اینکه پنج سکهِ طلا بابت دوختشان دادم بالا رفتن از تپه آن هم با این کفش های تنگ و ترش، احمقانه ست. چرا وسط بهار هوا یه دفعه گرم شده!؟»
ارابه، تپه های خاکستری را پشت سر گذاشت و ساعتی بعد، جانب شمال را در پیش گرفت. پستی و بلندی های مسیر سنگلاخی را طی کرد و پس از چند ساعت، خلنگزارهای غربی نمایان شد. خورشید، مایل می تابید و باد از وزیدن افتاده بود. گل ابرها بر طاقِ مینا، پخش وپلا شده و به آهستگی به سوی شرق در حرکت بودند.
ارابه، در حال عبور از میان خلنگزارها بود و با سرعتی یکنواخت در جهت غرب پیش می رفت. صدای گرپ گرپ نعل اسب ها با ترق ترق چرخ های ارابه درهم شده بود و اجازه نمی داد که اورتین در خواب قیلوله سر کند. با اینکه لبه های کلاهش را تا روی بینی کوچک و پهنش، پایین کشیده بود؛ اما از تیغ خورشید در امان نبود. پشت گردنش عرق سوز شده بود و سخت احساس تشنگی می کرد. بطری چوبی را از کنار پایش برداشت، چند باری آن را تکان داد و با تلخی گفت: «به خشکی شانس! چاره ای نیست باید یه ساعتی طاقت بیارم. امیدورام نوشیدنی خنکی در انتظارم باشه.»
خورشید به میانه ی طاق فیروزه کوچیده بود و تپه های سرسبز ساحلی در زیر پرتو مستقیم آن تیره تر نشان می دادند. باد نسبتاً خنکی می وزید و عطر گل های بنفشه را به هر سو می پراکند. اورتین، کلاه را به دست گرفت. نیم خیز بر نشیمن ارابه ایستاد و با دیدن پشته ها با خوشحالی گفت: «بالاخره رسیدم!»
نیم مایل دیگر ارابه را به جلو راند و همین که چند تپه ی بلند، خمیده و رُسی را پشت سر نهاد، افسار اسب ها را کشید، آن را به چوب باریک و استوانه ای رف، گره زد و از ارابه پایین جست. کلاه را از سرش برداشت و دستی به موهای خیس اش کشید. لب های نازکش، از شدت تشنگی خشکیده بود. چهره ی سبزگونش، تیره تر از هر زمانی نشان می داد و در چشمان ریز و مشکی اش، خستگی موج می زد.

نظرات کاربران درباره کتاب دنیای توراس

داستانش بدجوری آدمو به خودش جذب میکنه، مثل آهنرباست، حتما بخونید
در 2 سال پیش توسط kam...n65
جالب و خواندنی بود!
در 2 سال پیش توسط ami...r80
نمیگم شاهکاره، اما در آینده بهترین کتاب فانتزی ایران میشه. خیلی خوب نوشته شده و قلم خاصی داره. از خط داستانی و نحوه روایت خوشم میاد توصیفات خوبی داره. با اینکه شخصیت هاش کمه اما خیلی خوب پرداخت شدن و میشه باهاشون همزاد پنداری کرد. ایده های جالبی توی کتابه و ساختار محکمی داره... چقدر نوشتم.
در 2 سال پیش توسط kah...ali
خیلی ازش لذت بردم، بی صبرانه منتظر کتاب‌های بعدی این نویسنده‌ام.
در 2 سال پیش توسط naz...ani
خوب بود
در 2 سال پیش توسط kam...shd
من دوستش داشتم یه اثر متفاوته با قلمی گیرا، داستانی با دیالوگ های مناسب روایتی جذاب و شخصیت های جالب...
در 2 سال پیش توسط bah...-tb
خیلی جا برای بهتر شدن داشت...
در 2 سال پیش توسط gabriele
عالی... بهترین کتاب فانتزی ایرانیه که خوندم.
در 2 سال پیش توسط ami...n12
از قشنگترین کتاباییه که خوندم
در 2 سال پیش توسط naz...dri
کتاب خیلی جذابی بود واقعا نمیتونستم رهاش کنم، واقعا خوب بود. اما به نظرم برای برخی موضوعاتی که مطرح کرد در پایان بهش نپرداخت مثل ماجرای میالیث، ولی در کل خیلی دوسش داشتم.
در 2 سال پیش توسط Z S M