فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باقی مانده‌ی من

کتاب باقی مانده‌ی من

نسخه الکترونیک کتاب باقی مانده‌ی من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باقی مانده‌ی من

نباید باشم ولی هستم ایوا و آدی هم مثل هر کس دیگری در دنیا یک بدن دارند و دو روح بزرگ میشوند کم کم نجواهای مخفیانه ی دیگران را میشوند چرا مستقر نمیشوند؟اگر دورگه بمانند چه؟در نهایت آدی اعلام میکند که ایوا مرده و او دیگر دورگه نیست اما ایوت زنده است سه سال تمام ایوا به آخرین ذرات حیات خود چنگ زده اما در بدنی محبوس شده که دیگر هیچ تسلطی بر ۀن ندارد بعد دو دورگه ی دیگر به زندگی آن ها وارد میشوند و میخواهند به ایوا یاد بدهند که چطور با آدی در یک بدن همزیستی کند اما حکومت دورگه ها را شکار میکند و هر دورگه ای هم دستگیر میشود سرنوشتش نا معلوم است...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باقی مانده‌ی من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز

من و آدی در یک بدن به دنیا آمدیم و انگشت های شبح آسای روح مان پیش از آن که اولین نفس مان را بکشیم در هم گره خورده بودند. اولین سال های بودن مان با هم شادمانه ترین سال هایمان هم بود. بعد نگرانی ها شروع شد ــ چین ها و گره های دورِ دهانِ پدر و مادرمان، اخم هایی که روی پیشانیِ معلمِ مهد کودک مان می افتاد، سوالی که هر وقت کسی خیال می کرد حواس مان نیست می پرسید:
چرا مستقر نمی شوند؟
مستقر.
با دهانِ پنج ساله مان این کلمه را به زور شکل می دادیم و روی زبان مان مزمزه اش می کردیم.
مُس ــ تَ ــ قَر.
معنایش را می دانستیم. یک جورهایی البته. معنایش این بود که یکی از ما باید مهارِ بدن را می گرفت. یعنی آن یکی باید محو می شد. حالا می دانم که معنایش خیلی خیلی بیش تر از این حرف هاست. اما من و آدیِ پنج ساله هنوز ساده لوح بودیم و هنوز غافل از خیلی چیزها.
سالِ اولِ مدرسه کم کم پرده ی حُجب کنار رفت. مشاورِ پرورشیِ ما که موهای جوگندمی داشت اولین نفر بود.
ما لب های قیطانی و سرخ شده با رژِ او را تماشا می کردیم که گفت: «راستش بچه های عزیز من، مستقرشدن ترسناک نیست. شاید الان این طور به نظر بیاید، اما برای همه اتفاق می افتد. روحِ پس نشسته، هرکدام از شما که باشد، صرفاً... می خوابد... همین.»
هیچ وقت اشاره نکرد که به نظرش کدام یکی از ما باقی می مانَد، اما لازم نبود بگوید. تا آن زمان دیگر همه خیال می کردند آدی از بدوِ تولد روحِ غالب بوده. وقتی من می خواستم به راست بروم او ما را به چپ می بُرد، وقتی من می خواستم چیزی بخورم، حاضر نبود دهانش را باز کند، وقتی از ته دل می خواستم داد بزنم بله او می گفت نه. با تلاشِ خیلی کمی هم این کارها را می کرد. با گذرِ زمان من ضعیف تر شدم و او بیش تر از قبل بر اوضاع مسلط شد.
اما هنوز هم گاهی می توانستم حرفِ خودم را به کرسی بنشانم ــ که البته همین کار را هم می کردم. وقتی مامان می پرسید چه خبر، من تمامِ قوایم را جمع می کردم و روایتِ خودم را از اتفاقات می دادم. وقتی قایم باشک بازی می کردیم، خودمان را مجبور می کردم پشتِ پرچین قایم بشویم؛ نه این که بدویم و برویم زیرزمین. هشت سال مان که شد وقتی برای بابا قهوه می بردیم بدن مان را لرزاندم. جای سوختگی ها هنوز روی دست هایمان مانده.
هرچه قدرتم بیش تر زایل می شد، دیوانه وارتر تقلا می کردم تا کاری کنم و هرچه می توانستم می کردم تا خودم را قانع کنم که قرار نیست ناپدید بشوم. آدی به این خاطر از من متنفر بود. نمی توانستم جلوِ خودم را بگیرم. یادم هست چه آزادی هایی داشتم ــ البته هیچ وقت آزادی های کاملی نبود؛ اما یادم هست که زمانی من از مادرمان می خواستم برایم آب بریزد یا وقتی زمین می خوردیم بوسم کند یا بغلم کند.
هر بار که می جنگیدیم آدی داد می زد ‘ ول کن، ایوا. خواهش می کنم ول کن. برو دنبالِ کارَت.’
تا مدت ها خیال می کردم که بالاخره یک روزی همین کار را هم خواهم کرد.
شش سال مان که بود برای اولین بار رفتیم پیش متخصص. متخصص ها خیلی بیش تر از مشاورِ مدرسه فشار می آوردند. متخصص ها مدام آزمایش می کردند و مدام سوال های جورواجور می پرسیدند و مدام خرج روی دستِ خانواده می گذاشتند. وقتی برادرهای کوچک مان به سنِ مستقرشدن شان رسیدند، من و آدی پیشِ دو درمانگر رفته بودیم و چهار نوع دارو خورده بودیم؛ همه به این امید که کاری را انجام بدهند که طبیعت می بایست انجام می داد: خلاصی از دستِ روحِ مغلوب.
ولم کن.
پدر و مادرمان وقتی دیدند طغیان های رفتاریِ من کم کم ناپدید می شود و پزشک ها هم با جوابِ مثبتِ آزمایش ها سراغ شان رفتند خیال شان راحت شد و آرام گرفتند. سعی کردند این حس شان را پنهان کنند، اما ساعت ها بعد از این که ما را توی تختخواب می خواباندند صدای بالاخره گفتن ها و آه کشیدن هایشان را از سرِ آسودگی از پشتِ در می شنیدیم. سال های سال ما خارِ چشمِ همسایه هایمان بودیم، رازِ کثیفی بودیم که چندان هم راز نبود. دخترهایی بودیم که مستقر نمی شدند.
هیچ کس نمی دانست که نیمه های شب آدی می گذارد من بیرون بیایم و با تمامِ قدرت و احساسم در اتاق خواب مان راه بروم و قابِ سردِ پنجره ها را لمس کنم و اشک های خودم را بریزم.
آن وقت زیر لب می گفت ‘ معذرت می خواهم.’ می دانستم که از تهِ دل می گوید؛ هرچند قبلاً چیزهای دیگری هم می گفت و طور دیگری حرف می زد. اما همه ی آن مشکلات چیزی را تغییر نمی داد.
ترسیده بودم. تازه یازده سالم بودم و هرچند تمامِ عمرِ کوتاهم از این و آن شنیده بودم که محوشدنِ روحِ مغلوب اتفاقی طبیعی است، دلم نمی خواست بروم. دلم بیست هزار طلوعِ دیگر می خواست و سه هزار روزِ تابستانیِ داغِ دیگر توی استخر. می خواستم بدانم اولین بوسه چه طعمی دارد. بخت با مغلوب های دیگر یار بوده که در چهارسالگی یا پنج سالگی ناپدید شده اند. آن ها چیزهای کم تری می دانستند.
شاید به همین خاطر بود که اوضاع این چنین پیش رفت. من بیش از حد به زندگی وابسته بودم. حاضر نبودم که بروم. در نتیجه، کاملاً هم نرفتم.
هیچ تسلطی بر اعصاب و اعضای حرکتی نداشتم، اما توی سرمان، محبوس، باقی ماندم. می دیدم و می شنیدم اما فلج بودم.
هیچ کس به جز من و آدی از این موضوع خبر نداشت و آدی هم قصد نداشت چیزی بگوید. حالا دیگر می دانستیم چه بر سرِ بچه هایی می آید که هرگز مستقر نمی شدند و دورگه می ماندند. ذهن مان پر از تصاویرِ آسایشگاه هایی بود که تبعیدگاهِ این جور بچه ها بود. آن ها را به این قبیل جاها می فرستادند و دیگر هرگز کسی از آن ها بیرون نمی آمد.
سرانجام پزشک ها برگه ی سلامتِ کامل را به ما دادند. مشاورِ پرورشی با لبخندی حاکی از خرسندی از ما خداحافظی کرد. پدر و مادرمان سر از پا نمی شناختند. همه ی وسایل شان را جمع کردند و چهار ساعت رانندگی کردیم و به ایالتی تازه و محله ای تازه رفتیم؛ محله ای که کسی نمی دانست که هستیم، محله ای که دیگر در آن ما «آن خانواده ی صاحبِ دختربچه ی عجیب غریب» نبودیم.
اولین باری که چشم مان به خانه ی تازه مان افتاد یادم هست؛ به پشتِ سرِ برادرِ کوچکم نگاه کردم و آن طرفِ پنجره ی ماشین، خانه ی نُقلیِ انگار قبل ترها سفیدمان را دیدم که بامی داشت با سفال های سیاه. لایل به محضِ دیدنِ خانه زیرِ گریه زد؛ بی نهایت قدیمی و زهواردررفته بود و باغچه اش پر از علف های هرز. در هیاهوی تلاشِ پدرمادرمان برای آرام کردنِ او و خالی کردنِ بارِ کامیونِ اسباب کشی و بردنِ چمدان ها، من و آدی لحظه ای تنها ماندیم ــ اندکی فرصت داشتیم تا همین طور در سرمای زمستانی بایستیم و هوای سوزناک را تنفس کنیم.
پس از آن همه سال، اوضاع بالاخره همان طوری شد که قرار بود باشد. پدرمادرمان حالا دیگر می توانستند چشم در چشمِ آدم های دیگر شوند. لایل دوباره می تواند در جمع کنارِ آدی باشد. حالا دیگر می تواسنتیم کلاسِ هفتم برویم و وسط شاگردهایی باشیم که خبر نداشتند ما سال های قبل توی میزمان کِز می کردیم و با خودمان می گفتیم کاش زمین دهن باز کند و ما را ببلعد.
حالا دیگر آن ها می توانستند خانواده ای عادی باشند و نگرانی های عادی داشته باشند. حالا دیگر آن ها می توانستند خوش حال باشند.
آن ها.
خبر نداشتند که اصلاً صحبتِ آن ها نبوده. هنوز هم ما ما هستیم.
من هنوز بودم.
وقتی بچه بودیم مامان برایمان آواز می خواند که: «آدی و ایوا، ایوا و آدی، دختربچه هام...» بعد بلندمان می کرد و توی هوا تکان مان می داد.
حالا وقتی موقعِ درست کردنِ شام کمک می کنیم، بابا فقط می پرسد: «آدی، امشب غذا چی داریم؟»
دیگر کسی اسمِ مرا به زبان نمی آوَرَد. دیگر خبری از ایوا و آدی، آدی و ایوا نیست. فقط آدی، آدی، آدی بود.
یک دختربچه. نه دو تا.

فصل یک

زنگِ پایانِ مدرسه همه را از روی نیمکت ها بلند کرد. همه گرهِ کراوات ها و پاپیون هایشان را شل کردند و کتاب هایشان را محکم بستند و پوشه ها و مدادهایشان را توی کوله هایشان گذاشتند. همهمه ی بچه ها کمابیش باعث شد فریادِ معلم به گوشِ کسی نرسد که می گفت برای سفرِ علمیِ فردا حواس مان به چه چیزهایی باشد. آدی تقریباً دمِ در بود که من گفتم ‘ صبر کن، باید از خانم استیمپ بپرسیم امتحانِ جبرانی را کِی می گیرد؛ یادت هست؟’
آدی گفت ‘ فردا می پرسم.’ بعد واردِ راهرو شد. معلمِ تاریخِ ما همیشه طوری نگاه مان می کرد که انگار خبر داشت توی سرمان رازی داریم. وقتی خیال می کرد حواس مان به او نیست لب هایش را به هم فشار می داد و با اخم نگاه مان می کرد. شاید هم من فقط شکّاک شده ام. شاید هم نه. اما به هرحال درس نخواندن سرِ کلاسش باعث می شد به دردسر بیفتیم.
‘ اگر اجازه نداد چی؟’
تمامِ مدرسه پر از سروصدا بود ــ کوبیده شدنِ درها به هم و خنده ی آدم ها ــ ولی من در فضای ساکتی که ذهن مان را به هم پیوند می داد صدای آدی را خوب می شنیدم. آن جا الان ساکت بود؛ هرچند صدای آزردگیِ آدی را مثل شَتَکِ آب از گوشه ی تاریکِ ذهنش می شنیدم: ‘ اجازه می دهد، ایوا. همیشه اجازه می دهد. این قدر غر نزن.’
‘ غر نمی زنم. فقط...’
یک نفر داد زد: «آدی!» آدی نصفه نیمه رو برگرداند. ‘ آدی... صبر کن!’
چنان حواس مان به جر و بحثِ خودمان بود که متوجه نشدیم دختری دنبال مان می دود. هالی مولان بود؛ با یک دستش عینکش را به عقب می داد و با دستِ دیگرش سعی می کرد کِشِ مویش را دورِ فرهای مشکی اش بپیچاند. از وسطِ یک دسته دانش آموزِ حلقه شده دورِ هم گذشت و بعد به ما رسید و آهی اغراق آمیز از سرِ آسودگی کشید. آدی زیرِ لب غر زد، اما خیلی آرام تا فقط من بشنوم.
هالی گفت: «چقدر تندتند راه می روی.» طوری لبخند زد که انگار او و آدی دوست های قدیمی هستند.
آدی شانه بالا انداخت. «نفهمیدم دنبالم هستی.»
لبخندِ هالی کمرنگ نشد. اما خوب از آن جور آدم ها بود که وسطِ بلایای آسمانی هم می خندید. در بدنی دیگر و در زندگیِ دیگری اگر بود، سر و کارش به این نمی افتاد که دنبال ما توی راهرو بدود. با آن مژه های بلندش و پوستِ زیتونی رنگش و خنده های شکرین و همیشه آماده ی دهانش، زیباتر از این حرف ها بود که چنان کاری کند. اما نوعی تفاوت با دیگران توی صورتش، توی ناصیه اش، توی مجموعه ی استخوان های گونه اش و کشیدگیِ بینی اش نوشته شده بود. هاله ای هم داشت که انگار به همه اعلام می کرد «زیاد حال و روزم طبیعی نیست». آدی همیشه از او فاصله می گرفت. همین که تظاهر می کردیم عادی هستیم کلی دردسر برایمان می تراشید و بس مان بود.
اما الان هیچ طور نمی شد از هالی اجتناب کرد. هم قدم با ما شد و کوله اش را هم روی یک شانه اش انداخته بود. «بگو ببینم... ذوق داری که قرار است برویم سفر؟»
آدی گفت: «نه راستش.»
هالی هیجان زده گفت: «من هم نه. امروز سرت شلوغ است؟»
آدی گفت: «یک جورهایی.» به رغمِ روحیه ی پرسروصدای هالی توانست صدایمان را آرام و ملایم نگه دارد، اما انگشت هایمان پایینِ بلوزمان مشت شده بود. اولِ سال که برای همه ی بچه های دبیرستان لباسِ متحدالشکلِ نو خریده بودند اندازه مان بود، اما از آن موقع تا الان خیلی رشد کردیم. پدرمادرمان متوجه نشده بودند؛ خصوصاً از این لحاظ که کلی سرشان به لایل گرم بود. ما هم چیزی نگفته بودیم.
هالی گفت: «می آیی خانه ی ما؟»
لبخندِ آدی بی رمق بود. تا جایی که ما خبر داشتیم، هالی تا الان به کسی نگفته بود بیاید خانه شان. به احتمالِ زیاد البته کسی حاضر نبود برود. ‘ چرا متوجه نیست بی محلی می کنیم؟’ بلند گفت: «نمی توانم. باید بچه داری کنم.»
هالی پرسید: «برای خانواده ی وودارد؟ راب و لوسی؟»
آدی گفت: «راب و ویل و لوسی. ولی آره؛ خانواده ی وودارد.»
چالِ گونه های هالی گودتر رفت. «خیلی دوست شون دارم.» همیشه می آن توی استخرِ محله ی ما. منم بیام باهات؟»
آدی دودل بود. «بعید می دونم پدر و مادرشون خوش شون بیاد.»
هالی گفت: «وقتی می رسی هنوز اون جان؟» بعد وقتی آدی به نشانه ی تایید سر تکان داد، هالی ادامه داد: «پس می تونیم ازشون اجازه بگیریم. هان؟»
آدی گفت ‘ نمی فهمه چقدر بی ادبه؟’ می دانستم که من هم باید موافقت کنم. اما هالی مدام لبخند می زد و لبخند می زد؛ حتا وقتی حالتِ چهره ی ما هی کم تر و کم تر محبت آمیز می شد.
به جایش گفتم ‘ شاید ما نمی فهمیم چقدر تنهاست.’
آدی دوستانی داشت و من هم دست کم آدی را داشتم. هالی انگار هیچ کس را نداشت.
هالی حالا داشت می گفت: «البته توقع ندارم منم مثل تو پول بگیرم. فقط همراهت می آم. خوب؟»
گفتم ‘ آدی. بگذار بیاد. دست کم بگذار بیاد بپرسه ازشون.’
آدی گفت: «خوب...»
هالی ذوق زده گفت: «چه خوب!» بعد دستِ ما را گرفت و انگار اصلاً متوجه نشد که آدی از تعجب و بهت زدگی رو در هم کشیده. «کلی حرف دارم باهات.»
وقتی آدی درِ خانه ی وودارد را باز کرد و هالی هم دنبالش رفت، تلویزیون روشن بود. آقای وودارد وقتی ما را دید کیف و کلیدهایش را برداشت. «بچه ها توی اتاقِ نشیمن اند، آدی.» با عجله از در بیرون زد و در همان حال گفت: «اگر چیزی لازم شد تلفن کن.»
آدی خواست بگوید: «آقای وودارد، هالی هم می شه...» اما رفت و ما را با هالی تنها گذاشت.
هالی گفت: «حتا متوجهِ من هم نشد.»
چشم های آدی گرد شد. «تعجبی هم نداره. همیشه همین شکلیه.»
خیلی وقت بود که ما از ویل و رابی و لوسی مراقبت می کردیم ــ حتا قبل از آن که مادر از ساعاتِ کاری اش کم کند تا بیش تر مراقبِ لایل باشد ــ اما آقای وودارد هنوز هم گاهی اسمِ آدی را فراموش می کرد. پدرمادرِ ما تنها کسانی نبودند که کلی کار روی سرشان ریخته بود و وقت کم داشتند.
تلویزیونِ نشیمن روشن بود و کارتونی پخش می کرد که یک خرگوش صورتی داشت و دو تا موشِ کمابیش بزرگ. لایل هم وقتی بچه تر بود همین را همیشه می دید؛ ولی وقتی ده سالش شد، گفت که سنّش به این چیزها نمی خورَد.
ظاهراً هفت ساله ها هنوز اجازه داشتند کارتون تماشا کنند، چون لوسی روی فرش دراز کشیده بود و پاهایش را تندتند عقب و جلو می کرد. برادرش کناردستِ او نشسته بود و به همان اندازه غرق در افکارِ خودش.
لوسی بی آن که رو برگردانَد گفت: «الان ویل هستش.» کارتون تمام شد و به جای آن یک اعلامیه ی خدماتِ عمومی آمد و آدی رو برگرداند. به اندازه ی کافی اعلامیه دیده بودیم. توی بیمارستانِ سابق مان، ویدیویش را روی حلقه ی تکرار گذاشته بودند ــ تسلسلِ بی پایانِ زن ها و مردهای زیبا با صداهایی دلنشین و لبخندهای ملیح به ما یادآوری می کردند همیشه مراقبِ دورگه هایی باشیم که پنهان شده اند و تظاهر می کنند عادی هستند؛ مراقب آدم هایی باشیم که از بستری شدن گریخته اند، مراقب آدم هایی مثل من و آدی باشیم.
همیشه دندان های سفید و بی نقص شان را عیان می کردند و می گفتند فقط کافی است به شماره های تلفنِ روی صفحه نمایش زنگ بزنید. تنها یک تماس تا برقراریِ امنیت برای فرزندان تان و خانواده تان و کشورتان فاصله دارید.
هیچ وقت نمی گفتند بعد از آن تماس چه اتفاقی می افتد، اما لابد لازم نبود. همه خودشان خبر داشتند. دورگه ها بی ثبات تر از آن بودند که به حالِ خودشان رهایشان کنند؛ به همین خاطر تماس ها معمولاً به بازجویی ختم می شد و گاهی هم به حمله های ناگهانی به خانه ی مردم. ما فقط یک بار چنین اتفاقی را در اخبار یا توی یکی از ویدیوهای آموزشیِ مدرسه مان سرِ درسِ دولتداری دیدیم؛ اما همان یک بار هم بس بود.
ویل پرید بالا و آمد پیش ما. وقتی رسید نگاهی هاج و واج و کمی هم شکاک به هالی انداخت. هالی به او لبخند زد.
گفت: «سلام، ویل.» خم شد و دامنش کمی بالا آمد. ما مستقیم از مدرسه آمده بودیم پیش ووداردها و حتا نرفتیم خانه تا لباس هایمان را عوض کنیم. «اسمِ من هالیه. منو یادت می آد؟»
لوسی بالاخره از تلویزیون چشم برداشت. اخم کرد و گفت: «من تو رو یادمه. مامانم می گه...»
ویل پایینِ دامنِ ما را توی دست هایش گرفت و حرفِ لوسی را قطع کرد: «ما گرسنه مونه.»
لوسی گفت: «گرسنه شون نیست. تازه شیرینی خوردند. یکی دیگه می خوان.» بعد ایستاد و جعبه ی شیرینی هایی را نشان داد که از جلوِ دست شان قایم کرده بود. از هالی پرسید: «می خوای با ما بازی کنی؟»
هالی به او لبخند زد. «اومدم کمک کنم واسه ی بچه داری.»
آدی تندی گفت: «هالی اومده من تنها نباشم.» ویل را بلند کرد و ویل هم دست هایش را دورِ گردنِ ما انداخت و چانه ی ریزه میزه اش را روی شانه مان گذاشت. موهایش که لطافتِ بچگانه داشت گونه مان را به خارش انداخت.
هالی کمی غرغر کرد و انگشت هایش را سمتِ او تکان تکان داد. «چند سالته، ویل؟»
ویل صورتش را پنهان کرد.
آدی گفت: «سه سال و نیم. یکی دو سال دیگه حتماً مستقر می شن.» ویل را کمی تکان داد و جایش را عوض کرد و به زور لبخند زدیم. «مگه نه، ویل؟ خیلی زود مستقر می شی؛ نه؟»
لوسی گفت: «الان رابی شد دوباره.» دوباره جعبه ی شیرینی را برداشت و حرف که می زد یکی خورد.
همه به پسربچه زل زده بودند. او هم بی اعتنا به نگاه کردن های دقیقِ ما رفت به سمت خواهرش.
گفتم: ‘ راست می گه. عوض شد.’ من همیشه رابی و ویل را راحت تر از هم تشخیص می دهم؛ هرچند آدی قبول دارد. شاید دلیلش این است که حواسم پیِ این نبوده که حرکاتِ بدن مان را تنظیم کنم یا با بقیه ی آدم ها حرف بزنم.
آدی گفت: «رابی؟»
بچه دوباره وول زد و آدی کنارش نشست. دوید به سمت خواهرش. لوسی باقی مانده ی شیرینی را جلوِ صورتِ او گرفت.
رابی گفت: «نه! این یکی رو نمی خوایم. یه دونه تازه بده به مون.»
لوسی گفت: «اگر ویل بود این شیرینی رو می گرفت.»
رابی گفت: «اصلاً هم نمی گرفت!»
«خوب هم می گرفت. مگه نه، ویل؟»
صورتِ رابی در هم رفت. «نه.»
لوسی گفت: «از تو نپرسیدم.»
گفتم ‘ زود باش. وگرنه رابی الان قشقرق به پا می کنه.’
در نهایتِ تعجبِ من، هالی قبل از ما خود را به او رساند و یک شیرینی از توی جعبه برداشت و توی دست های آماده ی گرفتنِ رابی انداخت. بعد روی نوکِ پاهایش نشست و دست هایش را دورِ زانوهایش حلقه کرد. «بفرما. حالا بهتری؟»
رابی پلک زد. یک نوبت به هالی نگاه می کرد و یک نوبت به پاداشش. بعد آرام چیزی زیر لب گفت و گازی از شیرینی اش زد. خرده های شیرینی روی پیراهنش ریخت.
لوسی گفت: «ازش تشکر کن.»
زیر لب گفت: «ممنون.»
هالی گفت: «قابل نداشت.» بعد لبخند زد و ادامه داد: «شیرینیِ شکلاتی دوست داری؟ من که عاشقشم.»
آرام سر تکان داد. حتا رابی هم دور و برِ غریبه ها کمی آرام می گرفت. یک گازِ دیگر به شیرینی اش زد.
هالی گفت: «ویل چی؟ ویل چه جور شیرینی ای دوست داره؟»
رابی نصفه نیمه شانه بالا انداخت و بعد آرام گفت: «مثل من.»
صدای هالی از قبل هم آرام تر شد: «دلت براش تنگ می شه، رابی؟ اگر ویل بره؟»
آدی جعبه ی شیرینی را از دست لوسی گرفت که البته فریادِ اعتراضِ او را بلند کرد. بعد گفت: «بریم آشپزخونه؟ بیا، لوسی... نگذار رابی دیگه توی اتاق نشیمن چیزی بخوره. اگر خرده شیرینی بریزه روی موکت، مامانت منو می کُشه.»
آدی دستِ رابی را گرفت و او را از هالی دور کرد. اما خیلی سریع این کار را نکرد. رابی وقت کرد که رو برگردانَد. وقت کرد که به هالی نگاه کند که هنوز روی زمین چمباتمه زده بود و زیر لب گفت: «آره.»

نظرات کاربران درباره کتاب باقی مانده‌ی من

ممنون
در 2 سال پیش توسط ری‌را پورکیا