فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آواره و خدایان زمین

کتاب آواره و خدایان زمین

نسخه الکترونیک کتاب آواره و خدایان زمین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آواره و خدایان زمین

آن‌چه در این کتاب به دوستداران ادبیات امروز تقدیم می‌شود؛ دو دفتر از نوشته‌های «جبران خلیل جبران» نویسنده‌ی نامدار لبنانی (۱۹۳۱-۱۸۸۳ میلادی) است. در دفتر نخست، مجموعه‌ای از قصه‌های کوتاه (داستانک) از زبان مردی آواره روایت می‌شود. پیشینه‌ی پربار و درخشان چنین داستانک‌هایی را ـ که امروزه به تقلید از فرنگیان داستان‌های مینی مالیستی می‌خوانند ـ در نثرِ شگفت عارفان و حکایات پربار ادیبان ایرانی و عرب می‌توان سراغ گرفت که این‌بار البته با حُسن و ملاحتی خاص در آیینه‌ای دیگر بازتابانده می‌شود. جبران خلیل جبران با نگاهی که ریشه در حکمت شرقی دارد، به آوازِ خاموش اشیا گوش می‌سپارد و این آواز را به لطف هر چه تمام‌تر پژواک می‌دهد، بدان‌سان که نه تنها حکمتِ انسان که حکمت گُل‌ها و علف‌ها، حکمت لاک‌پشت‌ها و صدف‌ها، حکمتِ پرندگان و درندگان، حکمت ماهیان و قورباغه‌ها و پروانه‌ها، و حکمتِ ناب دیگر اشیا و مخلوقات را می‌توان در نوشته‌های جبران به تماشا نشست. از این حیث، گاهی یادآورِ قطعه‌های ماندگار «پروین اعتصامی» است با این تفاوت که نگاه پروین بیش از آن‌که عرفان‌گرا باشد، جامعه‌گراست. در دفتر دوم، منظومه‌ای با نام خدایان زمین (آلهة الارض) آمده است که صدای سه «الهه» در آن به روشنی شنیده می‌شود. بالطبع، این منظومه نسبت به حکایت‌های منثور و جملات قصار جبران خلیل جبران از زبانی پیچیده‌تر برخوردارند. سعی مترجم در این بوده که برگردان این منظومه را به زبانی درخور نزدیک کند.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آواره و خدایان زمین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آواره

او را بر چهار راه شهر دیدم، مردی بینوا که جز پیراهن و عصا ـ هیچ ـ نداشت. چهره اش اندوهی عمیق را نشان می داد. با هم دیگر سلام و علیک کردیم و به او گفتم: «به خانه ام بیا و مهمانم باش.»
دعوتم را پذیرفت...
همسر و فرزندانم بر درگاهِ خانه به پیشواز آمدند. او به آنان لبخند زد و آنان به او خوش آمد گفتند.
سپس همگی بر سر سفره نشستیم، شادمان از دیدار مردی این گونه در هاله ای از پیچیدگی و سکوت که بر رازهای درونش چیرگی داشت.
پس از شام دور آتش حلقه زدیم. من از گشت و گذارهایش پرسیدم و او ـ در آن شب و فردای آن شب ـ قصه هایی را برای ما بازگفت.
آن چه که من اکنون باز می گویم، مُشتی از رنج ها و مرارت های اوست، هر چند به لطف بیانِ او بر دل می نشست. این حکایت ها نشانی از غبار راهِ اوست، ره آوردِ تلخکامی هایی که بر او گذشته است.
سه روز بعد که با او وداع کردیم، حس نمی کردیم که میهمانی از نزدِ ما رفته است، بلکه احساس ما این بود که یکی از ما ـ برای همیشه ـ بیرونِ خانه در باغ ایستاده است و به اندرون نمی آید.

جامه ها

زیبایی و زشتی بر ساحل دریایی با هم دیدار کردند، هر یک از آن دو به دیگری گفت: «میلِ شنا داری؟»
جامه هاشان را از تن به در آوردند و در موج ها غوطه ور شدند. ساعتی نگذشت که زشتی به ساحل برگشت. جامه ی زیبایی را به تن کرد و رهسپار شد.
زیبایی نیز از دریا بازآمد امّا جامه اش را نیافت. از آن که برهنه بماند، بسیار شرم کشید، ناچار جامه ی زشتی را به تن کرد و به راه افتاد.
از آن روز، مردان و زنان ـ به وقتِ دیدار ـ در شناختِ یکدیگر به اشتباه می افتند.
البته، گاهی بعضی ها در رخساره ی زیبایی خیره می شوند و او را در جامه ی زشتی نیز بازمی شناسند و گاهی برخی چهره ی زشتی را تشخیص می دهند و جامه ای که بر تنِ اوست از چشم شان پوشیده نمی مانَد.

عقاب و چکاوک



عقاب و چکاوک بر صخره ای با هم دیدار کردند. چکاوک گفت: «صبح به خیر، آقا!». عقاب از اوج نگاهی انداخت و با صدایی بسیار آهسته گفت: «صبح به خیر!»
چکاوک گفت: «امیدوارم همه چیز بر وفق مُرادت باشد، آقا!»
عقاب گفت: «آری! همه چیز بر وفق مُراد است امّا آیا نمی دانی که من سلطان پرندگانم و تو اجازه نداری پیش از آن که من با تو سخن بگویم، با من سخن بگویی؟»
چکاوک گفت: «شک ندارم که ما از یک خانواده ایم.»
عقاب با تحقیر به او خیره شد و گفت: «چه کسی گفت که من و تو از یک خانواده ایم؟»
چکاوک پاسخ داد: «امّا من دوست دارم این مطلب را یادآوری کنم که من می توانم تا اوج ها بپرم. می توانم آواز بخوانم و شادمانی به دلِ دیگر فرزندان زمین برسانم، امّا تو نمی توانی شادمانی و لذّت را به آنان هدیه کنی.»
در این هنگام عقاب خشمگین شد و گفت: «شادمانی و لذت! ای موجود کوچک پُرادّعا، من می توانم با ضربه ی منقاری تو را ـ که فقط اندازه ی پاهای منی ـ از هم بدرّم.»
از چکاوک چه برمی آمد جز آن که بر پشت عقاب بپرد و پرهای عقاب را به منقار بگیرد. عقاب برآشفته و پریشان با تمام توان بال زد، هر چه می توانست اوج گرفت و تلاش کرد تا چکاوک را از پشتش پرت کند، امّا نتوانست. سرانجام با همه ی خشم و عصبانیت بر بلندترین صخره ای که از آن پریده بود، فرو افتاد امّا چکاوک کوچک از پشتش جدا نشده بود.
عقاب زبان به ناسزا گشود بی آن که کاری از او برآید.
همان وقت، لاک پشتی کوچک به عقاب نزدیک شد و از دیدنِ منظره، غرق در خنده شد. آن قدر خندید که بر پشت افتاد.
عقاب با غرور به لاک پشت خیره شد و گفت: «چرا می خندی، ای موجودِ کندِ گوژپشت که همیشه به خاک چسبیده ای؟»



لاک پشت گفت: «چون تو به اسبی بدل شده ای که پرنده ای کوچک بر تو سوار است؛ پرنده ی کوچکی که زیباتر از توست.»
عقاب گفت: «این مسئله ای خانوادگی ست، میان من و برادرم؛ چکاوک. به غریبه ها هیچ ربطی ندارد!»

ترانه های عاشقانه

شاعری ترانه های عاشقانه و دل انگیزی سرود و چندین نسخه از آن را برای دوستان و آشنایانش ـ از زن و مرد ـ فرستاد و حتّی فراموش نکرد که آن را برای زن جوانی بفرستد که جز یک بار ندیده بودش؛ زنی که در آن سوی کوه ها منزل داشت.
یکی دو روزی گذشت. پیکی از سوی آن زن نزد شاعر آمد که نامه ای آورده بود. در آن نامه آمده بود که: «بگذار تاکید کنم که من از ترانه های عاشقانه ای که برایم سروده بودی، بسیار متاثر شدم. اکنون بیا و با پدر و مادرم رو به رو شو تا درباره ی نامزدی برنامه ریزی کنیم.»
شاعر در جواب نوشت: «دوست من! آن نامه چیزی نبود جز ترانه هایی عاشقانه که از دل شاعری برخاسته بود؛ ترانه هایی که هر مردی برای هر زنی می خواند.»
زن، بار دیگر برای شاعر نوشت: «ای دروغگوی فرومایه در کلام! از این پس تا هنگام مرگ، از همه ی شاعران «به خاطر تو» بیزار خواهم بود.»

اشک ها و لبخندها



شبانگاهی، کفتاری، تمساحی را بر ساحل نیل دید. ایستادند و حال و احوال کردند.
کفتار پرسید: «بزرگوار! امروز را چگونه گذراندی؟»
تمساح در پاسخ گفت: «در بدترین حال و در این حال زار گه گاه می گریم و کائنات می گویند این ها جز اشک تمساح نیست و این امر مرا بسیار عذاب می دهد.»
در این هنگام کفتار گفت: «تو از رنج و عذاب حرف می زنی امّا دست کم، یک لحظه هم به من فکر کن! من در زیبایی جهان خیره می شوم، به شگفتی ها و معجزه های تازه به تازه ی آن، و سرشار از شادمانی نابی که درونم را پُر می کند، می خندم هم چون خنده ی خورشید در روز، امّا اهالی جنگل می گویند: «این چیزی نیست جز خنده ی کفتار.»

در بازار

زنی بسیار زیبا و جذّاب از روستا به شهر آمد، با چهره ای لبریز از گل سرخ و زنبق، گیسوانی به رنگ غروب و لبانی که سپیده به آن تبسم می کرد.
همین که این زن جادویی و شگفت از راه رسید، پسران جوان در او خیره شدند و از آشنایی و انس با او گفتند. این دوست داشت که با او برقصد، آن دیگری دوست داشت که شیرینی تعارف کند و همه... آیا این جا بازار نبود؟
دختر جوان احساس بدی داشت و آزار می دید. رفتار پسران جوان در نگاهش زشت می نمود. از آنان فاصله گرفت و چنان خشمگین شد که یکی دو نفر از آنان را به باد سیلی گرفت. سپس راهش را برگرداند تا به کسی برنخورد.
غروب هنگام، وقتی به سوی خانه ی روستایی اش می رفت، با خود گفت: «چندش آورست! چه بی ادبند این مردان! و چه پَستند؟ تاب نمی توان آورد!»
سالی گذشت. زن زیبا در این سال بسیار به بازارها و مردان اندیشید. دیگربار به بازار روانه شد با رخساره ای از گل سرخ و زنبق، گیسوانی به رنگ غروب و تبسم سپیده دم بر لب.
این بار، پسران جوان به او می نگریستند و از او کناره می گرفتند. روز به همین وضع و حال سپری شد. زن زیبا تنها بود و هیچ کس به او نزدیک نمی شد. شبانگاه که به منزلش بازمی گشت. در اندرونش فریاد می زد: «چه بی ادبند این پسران! چندش آورست، آن قدر که تاب نمی توان آورد.»

دو ملکه

در شهر «شواکیس» امیری بود که همه ی مردم ـ از زن و مرد و کودک ـ او را دوست داشتند، حتّی حیوانات چمنزاران به او انس داشتند.
با این وصف، مردم می گفتند که ملکه به او علاقه ای ندارد. برخی نیز می گفتند که ملکه از او بیزارست.
روزی ملکه ی یکی از کشورهای همسایه به دیدار ملکه ی شواکیس آمد، با هم به صحبت نشستند و سخن را به شوهران شان کشاندند.
ملکه ی شواکیس با شور و حرارت گفت: «من به خوشبختیِ تو در کنار شوهرت غبطه می خورم، هر چند سال ها از ازدواج تان گذشته است؛ امّا من از همسرم در عذابم. او تنها از آنِ من نیست و من در حقیقت شوربخت ترینِ زنانم.»
ملکه ی مهمان در او خیره شد و گفت: «دوست من! حقیقت این است که تو به همسرت عشق می ورزی، آری، احساسی جوشان در تو به سوی اوست که هرگز از دستش نمی دهی! و این احساس در زن مایه ی زندگی ست، همانند چشمه در باغ، امّا وای بر من و همسرم! ما هیچ گونه احساسی نسبت به یکدیگر نداریم، جز آن که هر یک از ما دیگری را با شکیبایی و سکوت تحمل می کند امّا تو و دیگران این را خوشبختی می پندارید!»

درخششِ آذرخش

یک روزِ طوفانی، پدر روحانی در کلیسای بزرگش بود که زنی غیر مسیحی نزدِ او آمد، رو به رویش نشست و گفت: «من مسیحی نیستم. امّا آیا از آتش جهنّم رهایی می یابم؟»
پدر روحانی در چشم زن زل زد و گفت: «نه! رهایی تنها نصیبِ آنان خواهد شد که غسل تعمید داده شده اند.»
در میانه ی سخنانِ پدر روحانی، صاعقه ای از آسمان بر کلیسای بزرگ فرو افتاد، رعد غرید. آتش همه جای کلیسا را در بر گرفت.
مردانِ شهر شتابان رسیدند و زن را نجات دادند امّا پدر روحانی سوخته و طعمه ی آتش شده بود.

راهب و حیوانات وحشی



راهبی در میان تپه های سرسبز زندگی می کرد. روحی پاکیزه و دلی بی غبار داشت. درندگان زمین و پرندگان آسمان ـ دسته دسته ـ نزدِ وی می آمدند و او با آنان سخن می گفت. آن ها با شور و شادی به او گوش می دادند و دوست داشتند که تا دیروقت کنارش بمانند امّا او پس از آن که دعای خیرش را نثارشان می ساخت آنان را برمی گرداند و به دست بادها و جنگل ها می سپرد.
صبحگاهی در آن هنگام که از عشق سخن می گفت، یوزپلنگی سرش را بلند کرد و به راهب گفت: «برای ما از عشق سخن گفتی. اکنون، ای بزرگوار برای ما از معشوق زندگانی ات بگو، او کجاست؟»
راهب گفت: «من معشوقی ندارم.»
از این سخن راهب فریاد بلند حیرت و شگفتی از همه ی پرندگان و درندگان برخاست و پچ پچه درگرفت: «چگونه می تواند بر ما حدیث الفت و عشق بخوانَد، وقتی خود از آن هیچ نمی داند؟»
جمع پرندگان و درندگان پراکنده شد. آن ها راهب را تنها گذاشتند در حالی که دیگر از چشم شان افتاده بود.
شبانگاه، راهب بر حصیرش فرو افتاد، سر بر خاک نهاد و به تلخی گریست و با دستانش بر سینه کوبید.

کودک و پیامبر

روزی «شاریِ نبی» ـ در باغ ـ کودکی را دید. کودک به محض دیدنِ او به سویش رفت و گفت: «صبح به خیر، آقا!». پیامبر نیز گفت: «صبح به خیر، آقا!» و ادامه داد: «تو را تنها می بینم.»
کودک شادمانه گفت: «چندی ست که از چشم دایه ام گم شده ام. او خیال می کند که من پشت آن پرچین ها هستم. امّا نمی بیند که من این جایم.»
سپس به چهره ی نبی نگریست و گفت: «تو نیز تنهایی، با دایه ات چه کار کرده ای؟»
شاری نبی در پاسخ گفت: «حکایت من با تو فرق دارد. حقیقت این است که من خیلی از وقت ها نمی توانم او را گم کنم امّا اینک که به این باغ آمده ام او پشت پرچین ها به دنبال من است.»
کودک دست بر دست زد و فریاد کشید: «تو هم مثل من گم شده ای! آیا خوب نیست که آدم گم شده باشد؟»، سپس پرسید: «تو کیستی؟»
او پاسخ داد: «مرا «شاری نبی» می خوانند، امّا تو؟ به من بگو تو کیستی؟»
گفت: «من تنها خودمم. دایه ام در جست و جوی من است بی آن که بداند که من کجایم؟»
نبی به آسمان خیره شد و گفت: «من نیز روزگاری از دایه ام گریختم امّا او مرا در بیرون پیدا کرد.»
کودک گفت: «من نیز می دانم که دایه ام مرا خواهد یافت.»
همان دَم، صدای زنی پیچید که کودک را به نام می خواند، کودک گفت: «ببین! گفتم که او مرا خواهد یافت.»
باز همان لحظه صدای دیگری آمد که می گفت: «شاری! کجایی؟»
شاری گفت: «ببین فرزندم! مرا نیز یافتند!»
آن گاه شاری سرش را به سوی آسمان گرداند و گفت: «من این جا هستم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب آواره و خدایان زمین

داستانهایی تامل برانگیزی دارد
در 1 سال پیش توسط امیرپویا شفیعی