فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهید کاظمی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نامزد خوشگل من!

کتاب نامزد خوشگل من!

نسخه الکترونیک کتاب نامزد خوشگل من! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نامزد خوشگل من!

مجاهد بود، مجاهدِ دختر. ۱۸ سال بیش‌تر نداشت. لباس نظامی گشادی تنش کرده و اسلحه دستش داده بودند تا با عضویت در «ارتش آزادی‌بخش ملی ایران»، با حکم صدام حسین و حمایت ارتش بعث عراق، خاک ایران را مورد حمله و تجاوز قرار دهند. آمده بودند تا مثلاً ملت ایران را نجات دهند و سایه‌ی حکومت پلید بعث را بر سر ایران بگسترانند! جنازه‌اش افتاده بود وسط جاده‌ی «اسلام‌ آباد غرب». زیر آفتاب داغ مرداد ماه ۱۳۶۷، سوخته و سیاه شده بود. وقتی وسایل داخل جیب‌هایش را درآوردند، دیدند یک دفتر کوچک با خود دارد. خاطرات روزانه‌اش را تا قبل از حمله‌ی «فروغ جاویدان» و گرفتار شدن در کمین «مرصاد»، نوشته بود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهید کاظمی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نامزد خوشگل من!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به فرمانده گمنامی که آرزوی شهادت در دلش شعله می کشید و به برکت نامش گرد هم آمدیم...

[حکایت مرد هَپَلیِ کثیف بدبو!]

سکانس اول:
روز - داخلی - اتاق دکتر...، بیمارستان ساسان
من یک شیمیایی ام... باور کنید!
مجبورم نکنید قسم بخورم... ولی من هم یک شیمیایی ام!
با همه ی جوانبش، شاید هم بدتر.
چیه؟! به سرفه های ناکرده ام شک کردید؟!
یا به تاول های بادنکرده ی روی دست و پایم!
یا به این که مثل فلانی، هنرپیشه ی خوبی نیستم، گیس هایم را بلد نمی کنم و یا روی ویلچر، خود را کج نمی کنم و روز بعد در فلان فیلم سینمایی نمی دوم؟!
ولی باور کنید من هم سُرفه می کنم.
شب ها که همه خوابند.
دست خودم نیست.
می پرسی چرا فاصله ی ما با فرزندان مان زیاد است؟
خب معلومه، همین سُرفه های شبانه است.
من هم که صبح زود باید از خواب ناز و رخت خواب گرم دل بکنم و به مدرسه بروم، وقتی نصفه شب پدرم با سُرفه های سنگینش، مثل خمپاره ی ۱۲۰ بترکد و شیشه های خانه را بلرزاند، از خواب بپرم، خب معلومه از دستش عصبانی می شوم و می روم جای دیگری می خوابم تا صدای تند و زُمُخت سُرفه هایش را نشنوم.
من هم وقتی می خواهم درس بخوانم برای کنکور و دانشگاه، وقتی پدرم صدای تلویزیون را تا ته زیاد کند و با «سعید حدادیان» همراه شود و با خود بگرید و بخواند: «یاد امام و شهدا... دلو میبره کرب وبلا...»
اعصابم میریزه به هم. بلند میشم، میرم خانه ی دوستم درس بخوانم.
خب فکر می کنید این جوری رابطه مان نزدیک تر و بیش تر می شود؟
خون؟!
خب بله! من هم خون بالا میارم. ولی...
ولی دفعه ی قبل که حالم خیلی خراب شد، دکتر... متخصص جانبازان شیمیاییِ دم مرگ(!) جوابم کرد.
شاید... شاید که نه، مطمئناً - مثل همیشه - فکر کرد می خواهم زور بزنم تا «درصدجانبازی»ام را بالا ببرم تا مثل رفیق هم رزمم، بنیادجانبازان را غارت... نه این زشته، جارو کنم!
هرچی گفتم:
- آخه آقای دکتر قربونت برم... من خون سرفه می کنم...
خون سرد رویش را آن طرف کرد که نگاهش در چشمم نیفتد و گفت:
- آسمِه آقا... آسم...
- خب دکتر جون مگه نمیگی آسمه، نباید درمونش کنی؟
- نه عزیزم، شما برو ببین توی فامیلاتون کی آسم داره، از اون گرفتی...
- پس درمان چی میشه؟
- اول برو ببین از کجا آسم گرفتی...
- ولی دکتر... من توی والفجر ۸، کربلای ۵، کربلای ۸ شدیداً شیمیایی شدم...
- خب برگه ی بیمارستانیت کو؟
- برگه کدومه دکتر... من که اون موقع دنبال تاییدیه واسه امروز نبودم.
- خب همین دیگه... برگه ی تاییدیه ی مجروحیت شیمیایی ندارید... تا چیزی میشه میگید جانبازیم...
- ولی دکتر...
- گفتم که آقاجون شما آسم داری... برو بذار به جانبازهای عزیز برسیم...
اصلا نگذاشت بگویم من خودم جانباز ۳۵ درصد هستم و ۵۰ ماه هم جبهه بودم. اگر قرار بود چیزی به من تعلق بگیرد، تا حالا گرفته بود.

سکانس دوم:
روز - داخلی - وسط اتوبوس - میدان توپ خانه(۱)
یک عصر سرد و تلخ زمستان، توی میدان توپ خانه، مقابل «پشتِ شهرداری» که همه جور فیلم و سی دی و... توش پیدا میشه، با پسرم نشستم توی اتوبوس. کنار من جا نبود، اون نشست روی صندلی آن طرفی.
مردی سیه چرده، با موها و ریشی بسیار بلند، فِر و تاب خورده، سیاهِ سیاه که از چرک و کثافت روی هم تنیده بودند، نشسته بود کنار پنجره و به ره گذرانی که با تعجب از مقابلش می گذشتند، می خندید.
از بس هَپَلی و کثیف بود، کسی کنارش نمی نشست.
من ولی، از بس خسته بودم و کمرم درد می کرد - البته هیچ ربطی به جانبازی و جبهه ندارد - بالاجبار نشستم کنارش.
خیلی بو می داد. لباس هایش که معلوم بود مثل بدنش، حداقل یکی دوسالی می شد «مشکین تاژ»، «صابون عروس» و «شامپوی اَوِه» به خود ندیده ، به سیاهی می زدند. سیاهی چی یه، لبه ی آستین ها و یقه اش، مثل چَرم برق می زد. از بس چرک و سیاه شده بودند.
انگشتان را که لای ریش و موهایش برد، کلی حیوان ریز و درشت از آن جنگل پُرپُشت گریختند. زیر ناخن های بلندش که از بیل هم یک همچین بلندتر بودند، می شد همه نوع غذا را یافت. قورمه سبزی، پیتزا، قیمه، چلوکباب... البته بیش تر بوی سطل زباله ی خانه ی من و تو را می داد!
نگاه متعجبی به من انداخت و نیش خندی زد. کمی خودم را کشیدم کنار که بو و کثیفی اش اذیتم نکند. خنده اش جمع شد. معلوم بود از این کارم خیلی بدش آمد.
نمی دانم چرا، ولی برایم قابل احترام بود. احساس گناه کردم. حالم گرفته شد. برای این که اشتباهم را جبران کنم، خودم را کمی طرف او کشیدم. ولی این بار، او خودش را کشید کنار. چسبید به پنجره ی اتوبوس. خنده ای کرد و پس از نگاه معناداری که به بالا و پایین من انداخت، صورتش را آورد جلو. لازم نبود خودم را عقب بکشم. خودش مواظب بود تا ریش کثیفش به محاسن نرم و شانه کرده ی من نخورد. دهانش را - که همه جور بوی نامطبوع و غیربهداشتی از آن به مشام می رسید - آورد دم گوشم و گفت:
- بچه ی جنگی؟
جا خوردم. یعنی چی؟ به این چه مربوط که من بچه ی جنگم یا نه. اصلاً این اصطلاح را هرکسی بلد نیست. خب می توانست بپرسد:بسیجی هستی؟
یا نه، بگوید: حزب اللّهی هستی؟
که قیافه ام کاملاً نشان می داد که بله. این دیگر نیازی به سوال نداشت. ولی...
- گفتم بچه ی جنگی؟
دوباره پرسید. دست خودم نبود. آرام گفتم:
- آره چه طور؟
شاید اگر طرف دکتر بود، یا رئیس بنیادجانبازان، خیلی محترمانه می گفتم:
- بله برادر عزیز امری داشتید؟
ولی من به او گفتم «آره».
الان این را می گویم. چون احساس گناه و بی عدالتی می کنم. چرا با او، مثل بقیه برخورد نکردم. مثل رئیسم. مثل دکتر. مثل فلان مهندس. مثل فلان سردار...
سردار... سردار... سردار...
امروز که دیگر سردار نداریم!
سردارها، یا دکتر می شوند یا مهندس!
اصلاً آن روز هم سردار نداشتیم.
سردارها همه برادر بودند:
برادر رضایی، برادر امینی، برادر کوثری، برادر قالیباف، برادر صفوی...
هیس س س س س س
مثل این که مسواک نزدم؛ دارم حرف های بودار می زنم!
داشتم از هَپَلی و خودم در میدان توپ خانه می گفتم.
گفتم که هَپَلی از من پرسید بچه ی جنگ هستم؟
من هم آرام در جوابش گفتم:
- آره چه طور؟
که او خندید و گفت:
- جانباز چند درصدی؟
بیش تر تعجب کردم. من که نه دست و نه پایم قطع بود و یا چشمم از حدقه درآمده بود که بفهمد جانبازم. سرفه هم که نمی کردم.
دکترهای متخصص! بعد از کلی مثلاً معاینه و مشاهده ی برگه های صورت سانحه و بیمارستانی، به این سادگی جانباز بودن ما را تشخیص نمی دهند!
ولی در جوابش گفتم:
- ۳۵ درصد چه طور مگه؟
پُقّّی زد زیرخنده و دهانش را کاملاً به گوشم چسباند و گفت:
- من ۵۰ درصدم...
جا خوردم. ۵۰ درصد؟ اینم این هَپَلی؟
گفتم: «خب خدا خیرت بده...»
یک آن شدم مثل کارمندان بنیادجانبازان، مثل دکتر... مثل رئیس...
- اجرت با سیدالشهدا...
خندید و گفت:
- تعجب کردی؟
گفتم: نه... واسه چی تعجب کنم؟
- چرا، تعجب کردی. کربلای پنج بودی؟ سه راه مرگ رو بلدی؟ اون جا ترکش خوردم. لشکر ۲۷ بودم. ترکش خورد کنار قلبم. گاز هم خوردم. کم نه... دکترا دیگه از بس «کورتون» و «مورفین» بهم تزریق کردن، خسته شدن... ولم کردن... گفتن برو راحت باش... منم راحت شدم... واسه خودم حال می کنم...
- یعنی چی راحت شدی؟ آخه این چه سر و وضعی یه؟
- مگه من چِمِه؟ خیلی هم خوش تیپم... یارو کلی پول خرج میکنه، کت و شلوار شیک و گرون میخره که همه توی خیابون نگاش کنن، خب من دیگه اون همه پول نمی دم، عوضش منو بیش تر از اون نگاه میکنن...

نظرات کاربران درباره کتاب نامزد خوشگل من!

عالی هم خندیدم باهاش و هم گریه کردم
در 1 سال پیش توسط bar...575
با این که طولانی نیست ولی تو چند خط همه چیو درباره شهید آوینی و کسایی که نخواستن آوینی باشه، منافقین و مرصاد و جوونای اون دوره نوشته... عالی بودش...
در 1 سال پیش توسط مهدی
واقعا کتاب کم نظیری هست
در 2 سال پیش توسط محمد صادق ضیائی
مفید بود
در 2 سال پیش توسط mas...gan
کتاب بسیار ضعیفی بود تو توضیحات نوشته بود جنازه ی دختر و دفتر خاطرات من فک کردم با یه دفتر خاطره از یه عشق با دیدگاه متفاوت رو به رو میشم ولی بسیار بسیار ضعیف
در 1 سال پیش توسط نیلز