فیدیبو نماینده قانونی نشر موج و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هفت

کتاب هفت
پیشتازان و اربابان مرگ - جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب هفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هفت

جوان‌هایی به نام‌های آریا، آرسام، پوریا و پویان به همراهی نیما درگیر سفری می‌شوند. در این سفر آن‌ها متوجه می‌شوند که توانایی‌های خاصی دارند و باید از این توانایی‌ها در مواقع مورد نیاز استفاده کنند. در ابتدای راه با هیولایی ماوراءالطبیعه‌ مواجه می‌شوند که این اولین مواجهه‌ی آن‌ها با خطرهای سفر طویل و درازشان است و آن‌ها با قطعیت این هیولا را از سر راه بر می‌دارند. همچنین با معماهای رمزآلودی برخورد می‌کنند که با بهره گرفتن از قدرت و درایت خود آن‌ها را حل می‌کنند. آن‌ها کم‌کم در می‌یابند که به «پیشتازان» معروف هستند و وظیفه‌شان پس گرفتن موجودی به نام «ذهن زیبا» از چنگال اربابان مرگ است. پس گرفتن این موجود نه تنها کل قلمروی آسمان، بلکه کل جهان هستی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و اگر در دست اهریمنان باقی بماند، آن‌ها برای اهداف شومشان از آن سوء استفاده می‌کنند و پایان خوشی را رقم نخواهند زد. پیشتازان تحت نظارت قلمروی آسمان به سرپرستی روهام به جنگ با اربابان مرگ می‌روند. در این بین آن‌ها از فرشتگان صورتی که گونه‌ای دیگر از نیروهای خیر هستند، کمک می‌گیرند.

ادامه...
  • ناشر نشر موج
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

به نام خداوند جان و خرد... کزین برتر اندیشه برنگذرد و تخیل نخستین آموزگار انسان است...

سلامی دوباره به همه ی خوانندگان این سه گانه. امیدوارم که از خواندن جلد نخست این سه گانه لذت کافی برده باشید.
عرضی کوتاه در مورد سه فصل نخست کتاب اول خدمت شما داشتم. این مدتی که زمان برد تا دومین کتاب را بنویسم، پی جوی نظرات خوانندگان کتاب نخست-طلوع تاریکی نیز بودم. تقریباً هر کسی که کتاب را خوانده بود، بر روی سه فصل نخست انتقادات زیادی داشت. راستش را بخواهید، نثر سه فصل نخست از کتاب طلوع تاریکی، نثری خاص بود که طرفداران خاص خود را دارد، که در حقیقت بازنویسی شده ی نوشته های خودم بود.
این دوست عزیز، چندین بار تاکید داشت که این نوع نثر طرفداران خاص خود را دارد و چندین بار از من پرسید که آیا دوست دارم به جز فصل یکم، فصل های بعد را نیز بازنویسی کند یا نه و من موافقت کردم. به هر حال چه بازنویسی می شد، چه نمی شد، قرار بود فصل های ابتدایی به ویژه فصل یکم، مبهم و گیج گننده باشد.
با این حال ان شاء ا... برای چاپ های آینده ی کتاب، این سه فصل را مجدداً بازنویسی خواهم کرد.
نگاشتن دومین جلد از پیشتازان و اربابان مرگ، در حالی پیش می رفت که برای انتخاب اسم آن به شدت تلاش می کردم اما به نتیجه ای نمی رسیدم. برنامه هایم برای پیش برد کتاب دوم از پیش آماده شده بود؛ هفت محور خاص که باید مورد توجه قرار می گرفت اما انتخاب نام این کتاب حقیقتاً برایم دشوار بود.
سرانجام این ایده به ذهنم رسید که نامی متفاوت برای این کتاب برگزینم؛ هفت. عددی جادویی و قابل ستایش برای تمامی فانتزی دوستان، حتی این عدد در استوره های ایران نیز عددی مقدس به حساب آمده است.
واکنش ها به این انتخاب نام برایم جالب بود، اما تصمیم خودم را گرفته بودم. سه دوست عزیز نیز در این انتخاب نام مرا همراهی کردند که از آن ها سپاسگزارم؛ پژمان، سونیا و معین عزیز.
سعی کردم در نگاشتن دومین کتاب، نقد های زیبای دوستانم را نیز مد نظر قرار دهم، از جمله چهره پردازی بیشتر شخصیت ها. در دومین جلد از کتاب، که محور اصلی آن اتحاد هفت نژاد از سه ملت (آسمان، زمین و آب) می باشد، هفت پیشتاز ایفای نقش خواهند نمود. اتفاقات تلخ تری نسبت به کتاب نخست در این کتاب در انتظار شماست.
سعی داشتم تا نگاهی نیز به گذشته ی شخصیت های اصلی داستان داشته باشم تا خوانندگان هر چه بیشتر با این عناصر انس بگیرند.
در پایان این مقدمه می خواهم از چند نفر تشکر کنم:
نخست از همه ی عزیزانی که این کتاب را خریدند، خواندند و مرا در جریان نظرات خود قرار دادند.
دوم از پدر عزیزم، که کتاب یکم را با اشتیاق زیادی خواند، نقد های خود را به اطلاع من رساند و با خواندن فصل به فصل کتاب دوم، به من انرژی و اشتیاق زیادی برای ادامه داد. و مادر عزیزم که پی گیر کتاب می شد. و نیز مادر عزیزم بابت حمایتی که در این راه تقدیم من کرد.
پس از آن از خواهران عزیزم؛ سارا و سحر، که با خرید کتاب (!) به نوعی از من حمایت کردند و خاطره ای فراموش ناشدنی در ذهن من به جای گذاشتند.
بعد از آن، از دوست عزیزم، پژمان که مرا همواره تشویق به ادامه می کند و با اشتیاق اخبار کتاب را دنبال می کرد و با من در زمینه های گوناگون کتاب هم فکری داشت.
و فاطمه عظیمی عزیز، طراح تصاویر کتاب، که هم وقت زیادی را صرف خواندن و طراحی کتاب مطابق با ذهنیت اش نمود و هم این که در غلط گیری کتاب به من کمک زیادی کرد.
... و دوستان عزیزی که اصرار شان برای ادامه ی کار محرکی قوی برای من بود؛ آیدا، سروش، سونیا، رویا، معین، حسین روزبه، محمد مهدی، مسعود، اشکان، شاهین.ق، پوریا.د، کیانا، نازنین، علی، میلاد و هم کلاسی های خوبم(مریم، سمانه، سوسن) و تمامی دوستان عزیزی که در وبگاه افسانه ها، نوقلم و دیگر وبگاه ها از جمله وبگاه فنزین، مرا تشویق به ادامه کردند.
... و سرکار خانم حسینی، ویراستار محترم کتاب نخست، که درس هایشان را هر لحظه در ذهن می آوردم و از آن ها بهره می بردم.
... و دست اندرکاران انتشارات موج، به ویژه جناب آقای دانش اشراقی که با حمایت های خود مرا سربلند نمودند و دلگرمی خاصی به من بخشیدند، دلگرمی به این که هنوز هم کسانی در این مرز و بوم هستند، که به استعداد های داخلی نیز توجه دارند.
در پایان پیامی دارم خطاب به تمامی کسانی که دوست شان دارم: از تک تک شما بابت ارج نهادن به این دوست کوچک تان و حمایت های قلبی تان، سپاسگزارم... امیدوارم شما را همواره همچون نگینی ببینم که بر سر قله ی سعادت می درخشید...
اکنون برگ بزنید و دومین دفتر از دفتر های سه گانه‎ی سرنوشت پیشتازان و اربابان مرگ را دنبال کنید...

فصل نخست . اسرار خاموش

کمی پس از دروازه ی اهریمن، اردوگاه بزرگی برپا شده بود. هزاران سرباز با لباس های متفاوت در آنجا اقامت گزیده بودند. دو هفته از آمدن به اردوگاه و مستقر شدن کامل شان می گذشت اما هنوز نبرد قابل توجهی در نگرفته بود، هر از چند گاهی موجودات اهریمنی از دل سرزمین اربابان مرگ به سوی آن ها حمله ور می شدند اما به سرعت به دست سربازان ورزیده ی قلمرو آسمانی نابودی می گردیدند.
چادر سپید بزرگ و مدوّری، با تزیینات ارغوانی، در میانه ی اردوگاه دیده می شد. به نظر می­رسید که چادر فرمانده ی اردوگاه باشد. چادر های دیگر نقره ای و طلایی بودند با تزییناتی به رنگ های مختلف، اما رنگ و طرح خاص این چادر، آن را از بقیه متمایز می ساخت.
در زیر نور ماه، در آن شب سرد که تاریکی بیش از همیشه می نمود، اندک ستارگانی بیش در آسمان باقی نمانده بودند که تا هنگام سحر، ماه را همراهی کنند. در چادر سپید رنگ، "آمستریس" فرمانده فرشتگان صورتی در مقابل "اوتانا "، فرمانده رده اول ارتش قصر قرار گرفته بود.
تعدادی شمع مخصوص از قصر آسمانی آن چادر بزرگ و مجلل را روشن می کرد. تختی سلطنتی از چوب سرخ، در گوشه ای از چادر به چشم می خورد. میزی گرد و به رنگ تخت، در میان چادر قرار داشت. هشت صندلی به همان رنگ، دور تا دورش چیده شده بود اما اکنون تنها دو تا از صندلی ها اشغال شده بود.
- اوضاع اردوگاه شما چطوره، بانو؟
- بهتره من را هم رده ی خودتان بدانید و فرمانده صدا کنید.
پوزخندی بر چهره ی اوتانا شکل گرفت. چهره ای جوان داشت با موهایی به رنگ سیاه که همرنگ با چشمان نافذش بودند. همانند بسیاری دیگر از سران قلمرو آسمانی او نیز چندان تمایلی به ارتباط با فرشتگان صورتی نداشت، اما در چنین شرایطی مجبور بود.
بانوی سپید رو که مو هایش سیاه بود، و به عنوان یکی از فرمانده ان اعزامی فرشتگان صورتی به اردوگاه ارتش قلمرو آسمانی آمده بود، با چهره ای جدی و لحنی محکم پاسخ داد: «وضع اردوگاه خوبه. اما این که نمی دانیم کی مورد حمله قرار می گیریم خوب نیست. ای کاش ما حمله را شروع می کردیم.»
این دقیقاً همان آرزویی بود که اوتانا داشت، آغاز حمله ای به تمام معنا و زمانی که این نقطه ی اشتراک را در فرمانده رو به رویش دید، احترامی نسبت به او در خود، احساس کرد.
- اما فرمانروا، هنوز دستوری صادر نکرده.
و در همین زمان بود که شخصی وارد چادر شد و با صدایی خشک و لحنی خشن گفت: «قطعاً فرمانروا دلایل خوبی دارد.»
صورتی زمخت داشت که جای زخم ها به وضوح بر چهره اش به چشم می خورد و با قد بلندش تطابق داشت. چشمانی سیاه داشت و مو های سپیدش را از پشت بسته بود. پیراهنی سرخ با نشانی بر شانه هایش و شلواری سلطنتی و چسبان به رنگ ارغوانی پوشیده بود.
با دیدن او، اوتانا و آمستریس از جایشان برخاستند و در مقابلش تعظیم کردند.
- جناب دیاکو.
- فراموش نکن، اوتانا، از حالا من فرمانده کل سپاه فرشتگان صورتی و ارتش قصر هستم، بنابراین نمی خواهم اسمم را به زبان بیاوری. جاسوسان، همه جا در کمین هستند و هیچ کس نباید از حضور من در این جا مطلع شود، و الا سرنوشت جنگ طور دیگری رقم خواهد خورد.
اوتانا نگاهی به او انداخت، شایسته ترین فرد برای فرمانده ی آن ارتش به نظر می رسید. سپس با لحنی مطیعانه گفت: «بله فرمانده.»
- این طوری کمی بهتر شد.
سپس با چشم راستش که در کنار آن علامتی از زخمی قدیمی به جای مانده بود، چشمکی رو به اوتانا زد. آمستریس نیز او را می شناخت، و به یاد داشت که او از قدیمی ترین فرماندهان ارتش قصر بوده و اطلاعات زیادی در مورد سرزمین های دیگر دارد.
- خب بهتره راحت تر صحبت کنیم.
اوتانا و آمستریس به نشانه ی تایید سری تکان دادند. دیاکو، گزارش های جنگی را که بر روی طوماری ثبت شده بود، در مقابلش بر روی میز گشود و در حالی که به آن چشم دوخته بود، سوالات خود را نیز مطرح ساخت: «چند نیزه دار در اردوگاه حضور دارند؟ و چند اسب سوار؟»
اوتانا بی درنگ پاسخ داد: «هشتصد نیزه دار و هزار وچهارصد و سی اسب سوار. شوالیه های خاکستری چهارصد تن هستند و شوالیه های سپید، هزار و سی نفر از ارتش را تشکیل می دهند. که حدود ششصد تن از نیزه داران نیز اسب سوارند.»
دیاکو سرش را تکان داد. سپس رو به اوتانا گفت: «و دقیقاً چند شوالیه ی سرخ برای حضور در جنگ اعزام شدند؟ و چند تن از ارتش خنجر فرستاده شدند؟»
- دویست و پنجاه شوالیه ی سرخ که خطوط میانی سپاه را تشکیل می دهند. سیصد و ده نفر از یگان زرین ارتش خنجر و نهصد و سی نفر از یگان نقره ی ارتش خنجر. از یگان الماس تنها پنج فرمانده خنجر حضور دارند.
- بسیار خب، اوتانا. می تونی بری.
با این حرف دیاکو، آمستریس نیز می خواست به همراه اوتانا از چادر بیرون برود بنابراین رویش را به قصد ترک چادر برگرداند، اما پیش از آن که گامی بردارد، دیاکو گفت: «با شما کار دارم، بانو آمستریس.»
دیاکو که به نظر می رسید تا آن لحظه هیچ توجهی به فرمانده فرشتگان صورتی نداشته و باعث سرخوردگی او شده، با نام بردن از او – که آمستریس نمی دانست نامش را از کجا می داند- در جایش میخکوب شد. اوتانا نیز به این مسئله واکنش نشان داد و برای لحظه ای به دیاکو خیره شد، اما با اشاره ی او، سرش را تکان داد و از خیمه خارج شد.
دیاکو به بانوی سپید روی که چشمان آبی و خماری داشت، خیره شد، و تا لحظاتی این نگاه دو طرفه در سکوت ادامه یافت، اما سرانجام دیاکو رویش را از آمستریس به روی گزارشات روی میز برگرداند.
- تو فرمانده کل اردوگاه فرشتگان صورتی هستی؟
آمستریس با لحنی کاملاً خشک و رسمی پاسخ داد: «خیر، قربان. بانو "سریرا" فرماندهی کل را بر عهده دارند.»
دیاکو این بار رو به او کرد و گفت: «من تقسیمات نظامی جدید شما را نمی دانم. آخرین تقسیم بندی که به یاد دارم همان تقسیم گردان ها بود که به طور کلی ارتش فرشتگان را به هفت گردان به احترامی که برای عدد هفت قائل بودند، تقسیم می کرد. تقسیم بندی فعلی چطوره؟»
دیاکو یکی از ابروان خاکستری اش را به نشانه ی سوال بالا برد و منتظر پاسخ آمستریس که اکنون غرق در حیرت از اطلاعات دیاکو بود، ماند. سرانجام گفت: «هنوز هم همین تقسیم بندی برقراره.»
- بسیار خب. به بانو سریرا بگو برای جنگی بزرگ آماده بشه. ولیعهد موفق شده با پادشاه فعلی کرشیپت ها به توافق برسه. حدود سه هزار کرشیپت برای همراهی در نبرد، به ما ملحق میشن. نخستین حمله را غروب فردا، با سپاهی چند هزار نفره در زمین و آسمان، آغاز می کنیم.
آمستریس گیج شده بود. نمی توانست بفهمد چه موجوداتی قرار است در کنار کرشیپت ها و فرشتگان صورتی ارتشی چند هزارنفره را در آسمان تشکیل دهند، اما طولی نکشید که دیاکو به ذهن او پاسخ داد: «کنجکاویت به جاست! دو هزار اژدهای سپید بال نیز در مقابل فِرِگ های خونخوار و اژدهایان سیاه اهریمن، در کنار کرشیپت ها حضور خواهند یافت. همان سپید بالانی که بخشی از هدف حمله ی اربابان مرگ به قصر آسمانی بودند.»
سپس مکثی کوتاه کرد تا چیزی را در چهره ی آمستریس بخواند، آن گاه ادامه داد: «سریع تر برو و فرمانده ات را مطلع کن تا با سرعت هر چه بیشتر سپاه را سازمان دهی کند.»
***
در تمام مدتی که به قصر باز می گشتند، سوار بر میکامپ ها بودند. اسبان شان نیز جدا گانه به قصر آسمانی انتقال یافته بودند. چندین موجود پرنده که پیشتازان از نژاد و ماهیت شان بی خبر بودند، محافظت از آن ها را تا قصر عهده دار و با برداشتن این بار، ذهن اشان را خلوتگاه غم عمیق و رنجشی بی پایان ساخته بودند.
لحظه به لحظه ی فداکاری های سلطان و خاطره هایی را که با وی داشتند در ذهن اشان جان می بخشیدند و در این میان، پوریا بیش از همه غرق در اندوه بود.
دو هفته در راه بودند تا سرانجام خود را بار دیگر در دالان قصر آسمانی یافتند، درست چند روز بعد از زمانی که ذهن زیبا در وسیله ای عجیب با دو اژدهای سپید رنگ محافظش به قصر انتقال یافته بود. اما این بار بدون پیمودن راه و مسیر های بار قبل به تالار روهام، همان جا که مرگ سلطان و همه ی فجایع از آن آغاز شده بود، رسیدند.
روهام این بار ردایی سراسر سیاه رنگ پوشیده بود. تاجی بر سر نداشت، موهای بلندش بر روی شانه هایش ریخته بود و سراسیمه در تالار قدم می زد که خبر ورود پیشتازان را به او اعلام کردند. برای لحظه ای خوشحال شد اما بلافاصله حس عجیبی او را در بر گرفت و سردرگم ماند که باید در حال حاضر چه احساسی داشته باشد.
از سویی ذهن زیبا بازگشته بود که همه ی سختی های اخیر به خاطر آن بود و از سویی دیگر این پیشتازان بودند که آن را نجات بخشیده و بازگشته بودند اما باز هم مسیری دیگر در ذهن اش بود و آن ابهام از سرنوشت سلطان و یگانه برادرش بود. برادری که مدت زیادی بود توجه همگان را معطوف به خود ساخته بود. با این حال پذیرفتن مرگ سلطان از همه ی احساس ها برایش شوم تر و سخت تر می نمود.
در های تالار گشوده و پیشتازان وارد شدند. وقتی روهام چهره ی نزار و لباس های پاره پاره آن ها را دید، اندوهی عظیم بر او مستولی شد، انقلابی در درونش شکل گرفت و در همان جایی که ایستاده بود، بهت زده میخکوب شد.
به پیشتازان می نگریست. آن ها هم طوری به او نگاه می کردند که گویی تقصیر عدم بازگشت سلطان را او باید بر گردن بگیرد؛ و درست وقتی پوریا جمله ا ش را بر زبان راند، بر گمان خود یقین برد: «فرمانروایی این قلمرو، شایسته ی تو نیست...» و آن گاه از او روی برگرداند...

نظرات کاربران درباره کتاب هفت

لایک!
در 4 ماه پیش توسط ali...205