فیدیبو نماینده قانونی نشر موج و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طلوع تاریکی

کتاب طلوع تاریکی
پیشتازان و اربابان مرگ-جلد نخست

نسخه الکترونیک کتاب طلوع تاریکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طلوع تاریکی

جوان‌هایی به نام‌های آریا، آرسام، پوریا و پویان به همراهی نیما درگیر سفری می‌شوند. در این سفر آن‌ها متوجه می‌شوند که توانایی‌های خاصی دارند و باید از این توانایی‌ها در مواقع مورد نیاز استفاده کنند. در ابتدای راه با هیولایی ماوراءالطبیعه‌ مواجه می‌شوند که این اولین مواجهه‌ی آن‌ها با خطرهای سفر طویل و درازشان است و آن‌ها با قطعیت این هیولا را از سر راه بر می‌دارند. همچنین با معماهای رمزآلودی برخورد می‌کنند که با بهره گرفتن از قدرت و درایت خود آن‌ها را حل می‌کنند. آن‌ها کم‌کم در می‌یابند که به «پیشتازان» معروف هستند و وظیفه‌شان پس گرفتن موجودی به نام «ذهن زیبا» از چنگال اربابان مرگ است. پس گرفتن این موجود نه تنها کل قلمروی آسمان، بلکه کل جهان هستی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و اگر در دست اهریمنان باقی بماند، آن‌ها برای اهداف شومشان از آن سوء استفاده می‌کنند و پایان خوشی را رقم نخواهند زد. پیشتازان تحت نظارت قلمروی آسمان به سرپرستی روهام به جنگ با اربابان مرگ می‌روند. در این بین آن‌ها از فرشتگان صورتی که گونه‌ای دیگر از نیروهای خیر هستند، کمک می‌گیرند.

ادامه...
  • ناشر نشر موج
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طلوع تاریکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

به نام یگانه هستی بخش
و تخیل که نخستین آموزگار انسان است...

نخست آن یگانه هستی بخش را شاکرم که هر چه بوده و هست از او دارم...
نمی دانم باید چگونه آغاز کنم، احساس می کنم خیلی چیزها را باید در این جا بازگو کنم اما وقتی می خواهم این کار را انجام دهم، به نظرم بیهوده می آید.
نمی دانم باید خودم را معرفی کنم؟ بگویم من نیما کهندانی هستم، جوانی که نوشتن را همواره دوست داشت حتی وقتی دوازده ساله بود و اکنون سرانجام کتابی نوشت؟ یا بگویم که چه اندازه روی این کتاب کار کرده ام؟ بگویم دو سال و نیم پیش آن را آغاز کرده و در تابستان ۱۳۸۸ آن را به پایان رساندم؟ بگویم که ابتدا انتقاد نمی پذیرفتم و برای همین، کارم به طول انجامید؟ اما زمانی که نقد جناب سهراب وفایی، مدیر وبگاه نویسنده را شنیدم تحولی در دیدگاهم نسبت به کتاب و انتقادات دیگران ایجاد شد؟
آری... این ها را گفتم... حال می گویم...
پیشتازان و اربابان مرگ از همان ابتدا نیز به همین نام بود و اکنون نیز همان عنوان را دارد. محور اصلی آن از ابتدا یک چیز بود و اکنون نیز همان است... پنج جوان با قابلیت های خاص دچار بازی سرنوشت شده اند و اکنون زمانی که از خوابی عمیق بر می خیزند، باید تاس بریزند و به جلو بروند. شاید کارت های خوش شانسی در این بازی زیاد باشد اما به همان اندازه کارت های سیاه که همان برگ های تاریک دفتر سرنوشت اند نیز، برایشان رو می شود. و این پنج جوان در زندگی حقیقی من نیز در حال دست و پنجه نرم کردن با سرنوشت خودند... آریا، پویان، پوریا، آرسام و سلطان...
طلوع تاریکی، نخستین جلد از سه گانه ی پیشتازان و اربابان مرگ دارای سبکی متفاوت از فانتزی ایرانی ست که در سرزمینی مجزا و پهناور، در میان آسمان و زمین پدید آمده و ساکنانش را آدمیان و موجودات از نسل هایی نا شناخته برای ما، تشکیل می دهند.
باز هم گفتم و هنوز گفتنی ها زیادست... و می گویم...
این بار می خواهم از چندین نفر(!) تشکر کنم...
ابتدا از پدر و مادر عزیزم که همواره در کنار مسیر درسی ام، گذر گاهی را باز می گذاشتند تا بنویسم و آن گاه با صبر و حوصله ی فراوان نوشته هایم را مورد مطالعه و نقد خود قرار می دادند...
و... خواهران عزیزم که دائماً پی گیر کار می شدند تا از وضعیت پیشرفت کتاب مطلع شوند و همین نیز قوت قلبی برای من بود...
و... پژمان عزیزم که حضور او قوت قلبی برای من در این راه بود...
و معین عزیزم که از همان ابتدا مرا پشتیبانی و تشویق به ادامه کرد...
و... دوستان خوبم؛ معین(آریا)، پویان، پوریا و حسین (آرسام)، که به من اجازه دادند برای خلق شخصیت های این کتاب از آن ها بهره گیرم و به نحوی مهره های بازی سرنوشت این سه گانه شدند...
و دوست خوبم رامین زمانی که اولین دست­نویس­ام را که با نثری خام بود مطالعه کرد و مرا از نظراتش آگاه ساخت.
و... استاد گرانقدرم جناب غمگسار، که همواره والدین­ام را تشویق می کردند تا آن گذرگاه نویسندگی را برایم فراخ تر از پیش کنند...
و... جناب داوود توکلی که با وقتی که گذاشتند تحولی خاص در چهار فصل نخست ایجاد کردند تا خواندنی تر شود و با امید دهی به بنده، مرا به چاپ کتاب مصمم تر ساختند.
و... تمامی اعضای تارنمای پارسی نوقلم که پی گیر کار بودند و هر وقت نظری از آنان می خواستم، و یا کمکی در این زمینه می طلبیدم آن را بی پاسخ نمی گذاشتند...
و... از هم کلاسی های خوبم که پی گیر چاپ کتاب می شدند...
در پایان از مدیریت محترم نشر موج، جناب دانش اشراقی و دست اندرکاران انتشارات و به ویژه سرکار خانم حسینی، ویراستار کتاب و استاد گرانقدرم تشکر می کنم که با صبر و حوصله اثر را مطالعه کردند و به این جای کار رساندند.
می دانم که پرحرفی کردم اما لازم بود که این ها را می گفتم. حال ورق بزنید و نخستین دفتر از سه دفتر حاصل از بازی­های سرنوشت را آغاز کنید...

مهرماه ۱۳۸۸ خورشیدی

فصل نخست: قانون بی طبیعت

گوش ها کار چشم ها را هم انجام می دادند. مه سرد و نمناک که همه جا پراکنده شده بود، هر لحظه غلیظ تر می شد. تک پرتو نوری که از چنگال محیط ظلمت رها شده بود، گویای غروب خورشید بود؛ غروبی غم انگیز.
صدای پا، محیط وهم آلود را به لرزه در آورد، فردی، آرام آرام مه را می شکافت و به راهش ادامه می داد. گویی که برگ های دفتر سرنوشت، فرش زیر پایش بودند و هر سو را که می رفت باید پوشش می دادند.
کوه های محو، از دور دست به چشم می خورد و فاصله اش، دشت را بی انتها جلوه می داد. خاک شفاف، بدن دشت را در بر گرفته بود و از رگه های سرخ رنگ زیر آن محافظت می کرد. رگه هایی که تا بی نهایت می رفت، تا شاید به مرکز آن رسد.
فکر می کرد هنوز با چشم باز در حال خواب دیدن است. سرش را برای عبور از زیر شاخه های درختان خم می کرد و موهایش برگ های لطیف درختان را لمس می نمود. اطرافش را زیر نظر داشت و حتی کوچک ترین وزش باد را حس می کرد. به آسمان نگریست، بادی نمی وزید ولی بارانی آرام به یک سو روانه بود. به آرامی به محل ریزش باران هایی که به نظر می رسید، لطف شان را تقسیم کرده اند، نزدیک می شد.
ناگهان باد تندی وزید و همه جا را به لرزه در آورد و «او» را مجبور کرد به بالین خاک پناه آورد. سپس صدای انفجاری مهیب تر از آن چه که باد به نمایش گذاشته بود، به گوش رسید. گویی در این دنیا، طبیعت به گونه ای دیگر بود. باد، مه را کنار زده بود، حالا می توانست به اطراف نگاهی بیندازد، اما زمین چیزی برای دیدن نداشت. به آسمان چشم دوخت؛ آسمان دلگیر، اضطرابی بر وجودش انداخت، تازگی عجیبی در آن حس می کرد.
***
انفجار، بیش از آن که ذاتش بخواهد، تاثیر گذار بود، اکنون مسوول بیداری افرادی بود که قدم به وادی حقیقت گذارده بودند. عضلات شان با هر جنبشی بیشتر درد می گرفت و به بیداری، بیش از پیش عادت می کرد. نوزادان بزرگ سالی که بار دیگر متولد شده بودند، و همان طور که غریزه در نوزادان حکم می کند، بدان پاسخ گفتند و به سوی آن چه باید، شتافتند.
لب ها، گویی دوخته شده بودند، چهار نفری که در کنار هم می دویدند، فکری جز رسیدن به مکانی که غریزه شان مشخص کرده بود، نداشتند. برگ هایی که به تازگی از درختان افتاده بودند، زیر پاهای این چهار نفر له می شدند.
به آسمانی که هر لحظه تاریکی بیشتری بر سرخی آن چیره می شد، نگریستند و راه را یافتند. صدای گام­هایشان در گوش شان می پیچید و طنین این صدا هر لحظه بیشتر می شد.
آنان ناگهان در مقابل کسی که بر زمین دراز کشیده بود تا خود را از شدت انفجار نجات دهد، ایستادند. «او» از زمین برخاست، به هر چهار نفر نگریست. انتظارش را می کشید. زمانش فرا رسیده بود؛ آغاز...
چهار تن به خود آمدند و سخن را آغاز کردند. نفر اول صورتش را به طرف رهبر چرخاند: «پرارتیو آل منوتیوت پرستوریتوت بلادنوس کودتانیون فلنگیچ امرزسو شونگا منوتوس.»
صدای نفر دوم همراه با صدای شکسته شدن چوب زیر پایش بود، که در میان جملاتش گم شد: «اتر لتیس مونوس امارت سیبکارتنوین افراتونوت کمونی تورتینوت لمبیرز شکمنتولیاتوس.»
صدایی لطیف و رسا، که پاسخی از سوی رهبر را می طلبید. رهبر، دستش را به سمت نفر چهارم که صورتش در سایه ی درختان محو شده بود، نشانه گرفت و وی را نزدیک خواند و نامش را با صدایی آرام به زبان آورد: «پوریا!»
پوریا چند گام به جلو برداشت و به سه یار دیگرش نگاه کرد. صورتش را در هم کشید و بیشتر به آن ها دقت نمود. گوش هایش به سخنان شان آشنا نبود. با سرفه ی رهبر گروه به خود آمد: «ثانیه هایی که می گذرد، انفجاری دیگر را به ارمغان می آورد و ارتشی که از آنِ ماست، همراهمان می شود، به دشمنان نشان خواهیم داد لایق چه اسم و رسمی هستیم.»
صورت سه یار دیگر اکنون رنگ پوریای چند لحظه پیش را به خود گرفته بود، بوی گیجی و سردرگمی را می شد از حالت صورت شان استشمام کرد. پوریا ادامه داد: «هنوز بدن مان به این حالت عادت نکرده و کار سختی را در پیش خواهیم داشت، با انجام این جنگ، در حقیقت ماموریتی را در کنار سلطان به انجام می رسانیم.»
رهبر گروه، «سلطان»، با دقت به حرف های پوریا گوش کرد. سپس برای دیگر اعضای گروه با زبانی که برایشان قابل درک باشد، سخنان پوریا را بازگو نمود. چند قدم به جلو حرکت کردند، سرانجام انتظار به سر رسید، صدای انفجار دیگری شنیده شد، در آن هنگام بود، که لحظه لحظه از اطراف، موجوداتی به سمت آنان در حرکت بودند.
چند لحظه بعد دور تا دور آن ها را گروهی فرا گرفته بود که وحشیانه به آنان زل زده بودند و از لباس هایشان می شد بوی تازه ای را حس کرد، بویی که گذشته ای دور را به یادشان می­آورد. نظر سلطان به صدای نفس نفس یکی از اعضای گروه جلب شد، اضطراب در دیدگان با هوش ترین عضو گروه دیده می شد. زیر لب زمزمه کرد: «آریا.»
آریا نگاهی به سلطان انداخت و با دست به گروه مقابل شان اشاره کرد، که هر لحظه بیشتر حالت تهاجمی به خود می گرفتند و با مشت های گره کرده آماده بودند تا به افراد گروه حمله کنند. نفرت در چشمان آن موجودات عجیب موج می­زد.
پوریا آرام بر پاشنه چرخید به سردی سخن گفت: «اکنون قادر نخواهیم بود با آنان مبارزه کنیم، باید با آن ها صحبت کنم، اگر این اجازه را ندهید پایان کارمان زود تر از آغازش رخ خواهد داد.»
سلطان رو به آریا کرد و مشغول گفتگو با وی شد. صحبت های بین آن دو خیلی زود تمام شد و پیش از سخن گفتن سلطان، پوریا از چهره ی آریا، جواب سلطان را از پیش خواند: «مبارزه خواهیم کرد، ترسو از پیش بازنده است. اگر نمی خواهی، گوشه ای پنهان شو و چگونه مبارزه کردن را بیاموز. اگر حالا بترسیم، هیچ گاه نخواهیم توانست «رمبی» را پس بگیریم.»
پوریا پوزخندی زد و دیگر بحث را ادامه نداد. مهاجمان اندکی به گروه نزدیک شدند، قصد تنگ کردن عرصه را بر آنان داشتند.
سلطان رو به دو نفر دیگر گروه که تا آن موقع حرفی نزده بودند کرد و آن دو را به جلو فراخواند. نگاهش به بالای لباس های آن دو افتاد که حروف ابتدای نام­شان بر آن حک شده بود: «پویان، آرسام.»
پویان سریع تر از آرسام حرکت کرد و به مهاجمان رسید. ناگهان سوزشی در سینه حس کرد. نیرویی حنجره اش را به لرزه در آورد و بار این نیرو از دهانش خارج شد، دشمنان شان را نشانه رفت و با شدت آنان را در هم کوبید. آنان را از زمین کند و به آسمان برد ابرها نیز در این زمان وحشت چهره ی بی جان شان را حس کردند.
صدها نفر کشته شدند، اما همگی به خاطر آن انرژی قدرتمند به چنین سرنوشتی دچار نشدند، عده ای آن چنان با قدرت به آسمان پرتاب شده بودند که استخوان ها و بدن شان در هم شکسته و خُرد شده بود، گروهی دیگر نیز چنان محکم بر زمین کوبیده شدند که زمین به لرزه در آمد و با این لرزش آنان را به کام مرگ کشید.
آتش درون پویا به تدریج همانند ابرها به سردی می گرایید. سرمایی که ابرها را لحظه به لحظه به یکدیگر نزدیک تر می کرد. زانوهایش لرزید و بر زمین نشست و گلوی دردکشیده اش را لمس کرد، از میان لب هایی که بر هم فشرده می شدند، چند قطره خون بر زمین چکید. پوریا چند قدم جلو آمد و کنار پویان زانو زد و در گوش اش نوایی زمزمه کرد؛ صوتی که با هر بار لرزاندن پرده ی گوش اش، او را آرام تر می کرد تا جایی که دیگربار توانست بر پاهایش بایستد.
همه، بهت زده به اطراف می نگریستند و اندیشه­هایشان دیگر عاری از خاک خوابی بود که آن را مسموم کرده بود و حال بهتر می توانستند بیندیشند. اجساد افرادی که این چنین در هم شکسته بودند، بر زمین به مایعی تبدیل شد و موج شکست شان بر زمین جاری شد.
سلطان، آریا را برای مبارزه با افرادی دیگر به جلو راند و آریا آماده ی در هم شکستن دشمنان، با فاصله از یارانش ایستاد. آریا اطراف را به دقت زیر نظر گرفت تا آن که صدای آسمان نظرش را جلب کرد و با چشمانی متعجب به آسمان نگریست تا دشمنان تازه­وارد را وارسی کند. سلطان با دیدن دشمنانی که همچون باران بر زمین فرود می آمدند، آرسام را نیز برای همراهی آریا به جلو فرستاد.
تمام دشمنان پاهای خود را بر زمین سخت حس نمودند و حال، بار دیگر باران با قدرتی افزون، بر زمین می تاخت. قطرات باران، بر بدن مهاجمان، همچون مادری بود که فرزندانش را نوازش و تقویت می­کند. بارانی که این چنین لطف خود را به دشمنان نشان داده بود به صورت توده ای سخت و سنگین به بدن های آریا و آرسام، با شدت اصابت کرد. هر دو از درد، چشمان خود را بستند و ناله ای سر دادند. دشمنان پوزخندی زده و قدمی به جلو آمدند، قدمی که به سوی مرگ برداشته می شد.
از دستان آرسام، خون فواره می زد و ناخن هایش لحظه به لحظه بلندتر می شد تا جوابی محکم بر تیغ های دشمنان دهد. با فریاد بلندی که از حنجره ی او خارج شد، خون ریزی و درد بند آمد و آماده ی حمله شد.
او با سرعتی حیرت­انگیز می­دوید اما ناخن هایش جلو تر از خودش حرکت می کردند. آن­ها را درون بدن دشمنان فرو می کرد و با آتش درونش می سوزاندشان. تعداد دیگری از مهاجمان همزمان به سویش یورش بردند؛ آرسام ناخنش را درون گردن اولین فرد فرو برد و او را به سمت یارانش پرتاب کرد، جان شان را بی ارزش قلمداد کرد و روح شان را از بدن شان جدا نمود.
آریا با دیدن صحنه ی نبرد یارش وارد عمل شد و با مشت و لگد از دشمنان پذیرایی کرد. دست و پایی که لحظه ای آرام نمی شدند و بر سر و بدن دشمنان فرود می آمدند، فواره ی خون را به ارمغان می آورد. گروه مهاجم لحظه به لحظه ضربه می­خورد و بدن هاشان، از درون متلاشی می شد.
مقدار مایعی که بر زمین جاری شد، نشان از پیروزی آرسام و آریا بود.کشته شدن دشمنان برای آسمان خوش نیامد و با کنار رفتن ابرها، فوج فوج فرزندان آسمان برای بازپس گرفتن خون یاران شان بر زمین فرود می آمدند.
پوریا برای یاری رساندن به دوستانش زیر لب جملات مختص خود را زمزمه می کرد و مرهمی بر درد هاشان می گذاشت. موجودی که از پشت برای کشتن آریا ظاهر شد در معرض دید پوریا قرار گرفت و پوریا پوزخند همیشگی اش را به او تحویل داد. هنگامی که آریا متوجه وی شد زمان گذشته بود اما دشمن به شدت به طرف دیگر پرتاب شد و به درختی برخورد کرد که همراه با خشک شدن درخت، سرچشمه ی وجودش نیز رو به خشکی می رفت. سلطان برای راهنمایی گروه سخنانی بر لب آورد: «مونتولاتیوسیشو مونتروتیزاکس افرولط.»
پوریا که لحظه به لحظه تخم کینه در وجودش را آبیاری می کرد، با عصبانیت لب به سخن گشود: «من باید بدانم تو به آن ها چه می گویی. این کار تو به جایگاه من نسبت به افراد زیردست من خدشه وارد می کند.»
سلطان از عصبانیت دستش را برای ضربه زدن بر صورت پوریا بالا برد اما او دستش را گرفت و مانع حرکت آن شد. آن‎گاه او را به عقب هل داد. سلطان این بار با شدتی بیشتر، با مشتی به سویش آمد و پوریا، از شدت ضربه به گوشه ای پرتاب شد. محیط باز اطراف باعث نجاتش شد و او به جایی برخورد نکرد. پوریا برافروخته تر از همیشه به سلطان نگاه کرد و کینه اش را آشکارا نثار او کرد.
وقتی گروه این جنگ درونی را پشت سر گذاشت، سرانجام فرزندان آسمان بر زمین فرود آمدند. همزمان با این رخداد، آسمان از خشم غرشی سر داد و فرزندانش را بی امان بر زمین فرستاد؛ گروه هایی از موجودات بالدار برای کمک به یاران شان حاضر به مبارزه با این گروه کوچک شدند.
لحظه به لحظه بر تعداد دشمنان افزوده می شد، گویی خشم آسمان حدی نداشت و می خواست سخت ترین مجازات را بر این چند نفر وارد کند. آنان، پرواز کنان به سمت آریا رفتند و به قصد از جا کندن دست هایش به سمتش هجوم بردند. موجوداتی که با بدنی ظریف و دستانی خشن متولد شده بودند و کلاه خودی که بر سر آن ها قفل شده بود، نشانه ی نا فرمانی بزرگ و تنبیهی بزرگ تر بود. بال هاشان از دو سو گسترده بود و در بالا به صورت زائده ای مثلثی بر روی لب ها و بینی شان امتداد می یافت. بال هایی که نور آبی آسمان را منعکس می کرد.
آریا دو موجود بالدار را، که از رو به­ رو می آمدند، با دست هایش گرفت اما از موجود پشت سرش غافل شد. سه دشمن او را به آسمان بردند تا تکه تکه کنند. پویان که بار دیگر قدرت یافته بود قوی­تر از قبل به کمک آریا آمد و تازیانه ی انرژی را بر مهاجمان روانه داشت. آریا از این فرصت استفاده کرد، با پا، بر بال های سه موجود ضربه زد و در هنگام سقوط با لگد، هر کدام را به گوشه ای پرت کرد و کشت.
پوریا با لبخندی پررنگ تر از همیشه، قدم می زد و صدای خنده هایش لحظه به لحظه بلند تر می شد. چهره اش آرام آرام تغییرکرد، به نظر می رسید مسابقه ای ست میان او و سلطان برای دگرگونی.
سلطان به سمت پوریا کشیده می شد. پوست،گوشت و رگ هایش، همه یک هسته را تشکیل می دادند. او موجودی بود از ترکیب دو انسان که حال، ذهن ها بر انسان دانستن این موجود، تفکر می کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب طلوع تاریکی

عجب اسم قلمبه ای انتخاب کرده !!!به هر حال امیدوارم خوب باشه
در 2 سال پیش توسط ash...023
خوبه...لطفا کتاب های دیگه این نویسنده رو هم هر چه زودتر قرار بدید(پنج گانه پادشاهی جهان) سپاس
در 2 سال پیش توسط m.m...379
خوندمش خوبه
در 2 سال پیش توسط zoh...g43
دریک کلمه لایک
در 3 ماه پیش توسط ali...205