فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روابط شکننده

کتاب روابط شکننده
ضرروت بازنگری بر رابطه‌ی بین والدین و فرزندان در عصر حاضر

نسخه الکترونیک کتاب روابط شکننده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روابط شکننده

کتابی که در دست دارید به روابط والدین با فرزندانشان می­پردازد، فرزندانی که دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته­اند و در حال قدم گذاشتن به سنین بزرگسالی­اند . دیر یا زود، این دوران با ورود به دانشگاه یا بازار کار، به استقلال فکری و عملی منتهی می­شود؛ به­ویژه در عصرحاضر که خانواده از شکل سنتی خود خارج شده و فرزندان زودتر از گذشته به فکر مستقل شدن می­افتند، دراین برهه، راهنمایی­ها و نصایح والدین باعث رنجش و آزار آنان می­شود و همین، به بروز بحران و اختلاف می­انجامد. فرزندان با وجود علاقه ای که به والدین دارند تلاش می کنند نشان دهند دیگر بزرگ شده اند،اما گاه این تلاش به صورت ناخواسته باعث بروز آسیب های روحی می شود. این، راهنمای والدینی است که فرزندان بزرگسال دارند و نمی دانند با آنان چگونه رفتار کنند تا در روابطشان خبری از قهر و اختلاف نباشد.

ادامه...

بخشی از کتاب روابط شکننده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار مترجم

بخت و فرصت بی نظیری است که انسان سی سال پس از دوران جوانی و بی تجربگی و سپس از زمانی که به تدریج تجربه آموخته و به بعدازظهر زندگی رسیده است، در اتاقی امن و فضایی شفاف از دالان های عاطفی زندگی انسان ها عبور کند و همراه آنان باشد.
بی تردید رنج و آزردگی بخش بزرگی از زندگی همه ی ما انسان ها را تشکیل می دهد؛ ولی آنان که در قسمتی از راه ناتوان می شوند و نمی دانند که با این آزردگی ها چگونه برخورد کنند و چگونه با آنها روبه رو شوند، گرفتار استیصال و پریشان حالی می گردند و کم کم از لذت های زندگی هم فاصله می گیرند و در هاله ای از غم و افسردگی و رنجوری فرو می روند؛ چنانکه گویی خورشید هرگز دوباره طلوع نخواهد کرد.
روان شناس فردی است که آموزش دیده است تا با پی بردن به ریشه ی این «به بن بست رسیدن ها» به مُراجع خود کمک کند تا طرحی نو در زندگی اش بیافریند و در پرتو آن، فردِ گرفتار، راه رهایی خویش را بازشناسی کند و با نگاهی تازه و روشی موثرتر سکان زندگی خویش را به دست گیرد.
اگر بخت و توجه، هر دو تواما، روان شناس را همراهی کنند، پس از چند سال تجربه علاوه بر کمک به حل مسائل فردی مراجعان، وی متوجه خاستگاه های عمومی تری از مشکلات و دردهای جمعی و اجتماعی می شود. به خصوص روان شناسانی که در بیشتر از یک جامعه و در اجتماعات و فرهنگ های سرزمین های مختلف به کار حرفه ای مشغول بوده باشند، از وسعت دید بازتر و گسترده تری برخوردار خواهند بود. برای نگارنده ی این متن، زندگی فردی و حرفه ای پر از فراز و نشیب های جدی و چالش های توانفرسا بوده است. دوران آرام جوانی و نوجوانی و سال های تحصیل، پشت سرهم و بی دغدغه طی شد و از دبیرستان به دانشگاه و ازدواج و عزیمت به آمریکا و اخذ دکترا و سپس دعوت دانشگاه تهران برای مراجعه به وطن و استقبال دانشگاه های مختلف داخل ایران، سرمستی و غرور خاص دوران جوانی را در پی داشت؛ ولی هنوز چند سالی از موفقیت های علمی و شغلی نگذشته بود که تحولات اجتماعی مسیر دیگری را پیش روی ما قرار داد.
ناچار دوباره جلای وطن کردیم؛ ولی این بار مسئولیت حفظ و تحکیم خانواده و پرورش و تربیت دو فرزند در سرزمینی غیر از وطن را نیز به دوش می کشیدیم. علاوه بر آن، چالش های شغلی، عاطفی، کنده شدن های اجباری از ریشه های قوی فکری و فرهنگی و خلاصه به جا گذاشتن حجم عظیمی از میراث عاطفی و عزیز زندگی، بار سنگینی بر دوش ما گذاشته بود.
در چنین شرایطی باید مشغول به کار می شدیم تا چرخ زندگی به حرکت خود ادامه دهد؛ بنابراین کار خود را در موسسه ی روان شناسی شهر سن دیه گو آغاز کردم. در چنین موقعیت شغلی در آمریکا گاه در یک روز با مردمی از ملیت ها و حتی قاره های مختلف برخورد می کردیم و این تنوع مراجعان از نظر فرهنگی و فکری، خود دنیایی از تجربه ها و آموخته های جدید با خود به همراه داشت؛ مراجعانی که مشکلات گوناگونی را با خود به اتاق روان شناس می آوردند ـــ مشکلاتی از قبیل مصرف الکل، دزدی، خیانت، خشونت در خانواده، افسردگی، عادت دزدی از فروشگاه، مشکلات با فرزندان، مسائل بین زوجین از قبیل مرد زحمتکش و زن ولخرج، ورشکستگی، ازدست دادن عزیز و غیره.
کم کم با ادامه ی حضور در کلینیک های روان شناسی در آمریکا خبر حضور من در کالیفرنیا به گوش ایرانیانی می رسید که در ایران نیز با نام و مطب من آشنا بودند. هر ازگاهی روزانه یکی دو مراجع ایرانی نیز به موسسه ی ما مراجعه می کردند. به مرور زمان بر این تعداد افزوده شد و به این ترتیب من به تدریج به لس آنجلس، یعنی شهری که بالاترین تعداد ایرانی ساکن آمریکا را دارد، کشیده شدم. در این مسیر همواره قدرشناس دو دوست ایرانی هستم که با کنجکاوی های روزنامه نگارانه ی خود سبب ساز آغاز اولین برنامه ی روان شناسی رادیویی به زبان فارسی در جامعه ی ایرانی مقیم لس آنجلس شدند.
در آن زمان برنامه ای را در رادیو آغاز کردیم به نام «نگاهی به درون» که نام خود را از شعر معروف حافظ (در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست) گرفته بود. این برنامه دریچه ای متفاوت به مسائل جمعی ایرانیان مهاجر گشود. در آن زمان بیشتر مشکلات ایرانیان خارج از کشور حول محور مشکلات خانوادگی و تطابق با فرهنگ متفاوت غرب می چرخید؛ برای مثال، مسائلی مانند باور و احترام به برابری زن و مرد و حقوقی که زنان سرزمین های غرب برای خود قائل بودند و از سوی مردان شرقی هنوز به رسمیت شناخته نمی شد یا اِعمال خشونت در خانواده های ایرانی به خصوص از طرف مردان ـــ یعنی رفتاری که در فرهنگ ایران عادی و رایج بود، درحالی که در غرب جرم محسوب می شد و پیامدهای قانونی در پی داشت. در ایران اگر پدر یا مادری فرزندش را تنبیه بدنی کند، عملی ناپسند انجام نداده است، چراکه هدف او تربیت و خیرخواهی بوده است، حال آنکه در آمریکا این کار جرم و دارای پیامدهای جدی قانونی است.
مسئله ی آزادی های فردی و پذیرش میزان آن برای فرزندان دختر و پسر مقوله ی دیگری از مشکلات بوده و هست. خانواده ی مهاجر ایرانی به پیروی از میراث فکری و فرهنگی خود برای پسران آزادی هایی خاصل قائل است. این تبعیض و یک بام و دو هوایی اخلاقی، تنش های بسیاری را در غرب بین والدین و دختران به وجود می آورد؛ چراکه دخترانی که در اینجا رشد می کردند حاضر به پذیرش این استانداردهای دوگانه ی اخلاقی نمی شدند.
اینها از جمله مواردی بودند که هر بار از طرف والدین یا فرزندان در رادیو مطرح می شدند.
از اختلاف های رایج در خانواده های مهاجر نداشتن اتفاق نظر در زمینه ی حریم خصوصی فرزندان در خانواده و مجوز والدین در عبور از این حریم خصوصی بود.
برای مثال به یاد می آورم مادری روی خط رادیو با گریه به من می گفت در دفتر خاطرات دخترش خوانده که دارای دوست پسر است و با دوست پسرش روابط عاشقانه ی جدی برقرار کرده است. او احساس می کرد دخترش به او و معیارهای اخلاقی خانواده خیانت کرده و آنها را زیر پا گذارده است.
به دنبال او دختر بیست وچهارساله اش با فارسی شکسته بسته روی خط رادیو آمد و با عصبانیت بسیار به من گفت: «آیا شما می توانید از مادر من بپرسید که به چه حقی فضولی کرده و به دفتر یادداشت خصوصی من دست زده است؟ می توانید به مادر من بفهمانید کسی که اخلاق را زیر پا گذاشته اوست نه من! من یک زن بالغ بیست وچهارساله هستم که هرطور دلم بخواهد زندگی می کنم!»
اکنون برای من روان شناس ایرانی و تحصیل کرده ی غرب پیداکردن مقصر غیرممکن بود. بگذریم که البته وظیفه ی روان شناس یافتن مقصر نیست، بلکه یافتن ریشه ی دردهاست. از دید من پرونده ی عاطفی هر دو نفر، یعنی این مادر و دختر، در محکمه ی فرهنگی خودشان پرونده ای قابل دفاع است، ولی در رابطه با یکدیگر در اینجا ما فقط دو بازنده ی عاطفی داریم و بس!
با گذشت زمان من با تاسیس و راه اندازی مطبی جدید در لس آنجلس درواقع شهروند نیمه وقت این شهر نیز شدم. تقریبا همه ی مراجعان من به این مطب ایرانی بودند که البته موجب می شد کمی از رنج غربت و تمام وقت انگلیسی حرف زدن با مراجعان غیرایرانی رهایی یابم.
فارسی صحبت کردن، از ضرب المثل های ایرانی یاری گرفتن، شوخی های معنادار و سخن گفتن درباره ی موضوعاتی که من و مراجعانم به دلیل مشترکات فرهنگی با آنها آشنایی داشتیم، از خستگی و فشار کار روزانه ی من کم می کرد. اما درعین حال همزمان غم دیگری در عمق وجودم رخنه و رسوب می کرد ـــ غم اینکه مهاجرت های ناخواسته و جابجایی های مکانی و فرهنگی چه رنج های غیرضروری ای را بر هموطنانم تحمیل کرده است. البته اشتباه نکنید ـــ من همه ی این مهاجران را قربانی در نظر نمی گیرم: چه بسا اغلب ما انتخاب کردیم که وطن را ترک کنیم، بنابراین خود مسئول تصمیم خود هستیم و شاید این رنج ها توشه ای بس ارزشمند برای بسیاری از ما باشد. به قول سهراب سپهری:

گاه زخم هایی که به پا داشته ام 
زیروبم های زمین را به من آموخته است

غمی که از آن سخن می گویم بیشتر متوجه آنهایی بوده است که در گیرودار مهاجرت، متحمل خسارات سنگینی در گذر از این مرحله و کنارآمدن با تضادها، تفاوت ها و سازگاری با شرایط جدید فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در سرزمین جدید شده اند. به هرحال سال های غربت در پی یکدیگر می گذشت و مسائل و مشکلات نیز جلوه های تازه تری پیدا می کرد. برخی میراث و یادگارهای عاطفی، فرهنگی و عادتی و برخی نیز عزیزان خود را بر جای گذاشته و در غرب سکنی گزیده بودند.
مهاجران پس از مدتی دچار افسردگی، یاس و سرخوردگی می شوند و گاهی برای مقابله با این فشار و تضادهای روحی به گزینه های تخریبی مانند قمار و اعتیاد به مواد مخدر روی می آورند.
از دیگر مشکلات خانواده های مهاجر، بیگانگی ای است که نسل اول و دوم مهاجر با آن روبه رو هستند؛ یعنی معیارها، خواسته ها و استانداردهای والدین به تدریج برای فرزندان کمرنگ و بی معنا می شود، تا جایی که دیگر حتی ارزش محسوب نمی شود، بلکه حکم مانعی را در مسیر سازگاری با محیط جدید پیدا می کند.
همسران خسته از کار، ترسیده از فردا و ناامید از بخت بازگشت به زادگاه و آشیانه ی مادری، سر هر چیز کوچکی درگیر جنگ بزرگی بودند و در چنین فضای ناآرام و نامهربانی، مشکلات نوجوانان و کودکان پیچیده تر می شد، تا جایی که گشودن چنین گره کوری دیگر برای هیچ کس حتی متخصص آموزش دیده نیز کار آسانی نبود. در اینجا دریغم می آید که نمونه هایی واقعی از این گره های کور ارائه نکنم، به خصوص از این نظر که کتابی که پیش رو دارید نیز از همین سبک، یعنی آوردن مثال ها و نمونه های واقعی، بسیار استفاده کرده است. هرچند نمونه های کتاب از بستر فرهنگی متفاوتی عبور کرده است، ولی یادمان باشد که انسان ها وجوه اشتراک و تشابه بسیاری دارند.
به عنوان یک روان شناس آشنا با آداب و فرهنگ ایرانی، رنج و احساسات هر دو سوی رابطه را به خوبی می شناسم. معیارهای فرهنگی و سنتی و مدرن را نیز که با شدت روبه روی یکدیگر ایستاده اند می بینم و قدرتشان را ارزیابی می کنم. ولی خروج از این بن بست ها راهی جز فهمیدن یکدیگر و انعطاف پذیری و پذیرش دگرگونی ندارد؛ چراکه زندگی پویاست و همه چیز در حال تغییر.

هر زمان نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا

نسلی که در فرهنگ فردگرا به دنیا آمده یا تمام زندگی اش در غرب فردگرا سپری شده، ازدواج را حق خود می داند و جفت و زمان ازدواج را نیز خود تعیین می کند. بدین ترتیب حیطه ی زندگی خصوصی و شخصی او با دامنه ی دخالت های خانواده ی جمع گرا بسیار فاصله دارد.
از دو واژه ی «جمع گرا» و «فردگرا» استفاده کردم. در اصل شاید بتوان تفاوت ارزشی و باورها در این دو نظام فرهنگی را بزرگ ترین خاستگاه مشکلات خانواده های مهاجر تلقی کرد.
در نظام فردگرا و فردمحور، مفهوم «خویشتن» ما در رابطه با خود ما شکل می گیرد و تجسم می یابد. «من» جدا و مستقل از خانواده به هویت فردی خود تجسم می بخشد، بنابراین استقلال و تفّرد «من» در انتخاب هایی که می کند، آنچه خود دوست دارد و آنچه هدف او را تشکیل می دهد، کامل است. «من» مسئول پیروزی یا شکست فرد نیز هست. شیوه ای که برای حل مسائل انتخاب می کند و تغییراتی که می خواهد در زندگی خود ایجاد کند، همه بر محور «خویشتن» مستقلی دور می زند که اگرچه در خانواده متولد شده و رشد اولیه یافته، اما هدف او از این رشد، جدایی و استقلال و تفرد بوده است. بنابراین امکانات فرد در خدمت «من» است و اهداف فرد، خوب یا بد، به وسیله ی خود او تعیین و دنبال می شود. آنچه مانع و مزاحم فرد در رسیدن به حداکثر رشد و شکوفایی است، نامطلوب تلقی می شود و باید تغییر کند. در باور سیستم فردگرایانه هر یک از اعضای خانواده می توانند انتخاب های خاص خود را داشته باشند و احترام به این تفاوت ها، عادت و شیوه ی عادی هم زیستی در جامعه ی فردگراست. همچنین فراوان بودن امکانات مالی و غیرمالی فرد به این معنا نیست که او باید لزوما در خدمت اعضای خانواده قرار گیرد. در چنین فرهنگی، حس نامطلوب شرمندگی و گناه یا قضاوت های منفی به سوی فرد توانمند خانواده سرازیر نمی شود.
درنتیجه در این نظام فکری و فرهنگی، شیوه های رشد و تربیت کودک در کنار فلسفه ی تربیتی و نظام اقتصادی و شیوه ی سیاسی و نوع حکومت و خلاصه همه ی جنبه های زندگی فرد، انسان را آزاد می گذارند که فردی عمل کند.
سیستم اجتماعی فردگرایانه (نظیر جوامع غربی) به پدر اجازه می دهد ثروت خود را به یک موسسه ی خیریه یا یک مرکز تحقیقات پزشکی اهدا کند؛ درحالی که پسر دانشجوی او حین تحصیل کار هم می کند تا هزینه ی دانشگاه خود را تامین کند. در این گونه جوامع این پدر از سوی خانواده نکوهش نمی شود و به عنوان پدری سنگدل یا بی توجه مورد قضاوت قرار نمی گیرد. هیچ کس این پدر را خودخواه، بی رحم و بی عاطفه تلقی نمی کند و چه بسا که فرزند چنین پدری هم از او انتظار حمایت مالی تا سنین بزرگسالی را نداشته باشد؛ همچنین انتظار نداشته باشد که در نهایت همه ی ثروت پدر به او برسد. فرزند این پدر می گوید پدرم برای دارایی اش بسیار زحمت کشیده و اکنون حق دارد که آن گونه که خود صلاح می داند آن را به مصرف برساند.
در این گونه جوامع، افراد به دلیل نگاهی که به انسان، اختیار و آزادی های فردی در انتخاب روش زندگی و تصمیم گیری دارند، تامین نیازها و برآوردن خواسته های هر فرد را نیز وظیفه ی خود آن فرد می دانند. (البته این امر را نباید به اشتباه بدین معنا تفسیر کرد که در این جوامع والدین به فرزندان خود اهمیت نمی دهند، دوستشان ندارند یا دستشان را نمی گیرند.)
در جوامع به اصطلاح «جمع گرا» داستان چیز دیگری است و شیوه های متفاوتی در سبک زندگی و برقراری روابط بین فردی و خانوادگی و اجتماع جاری است. در چنین جوامعی اگر عمویی به برادرزاده ی محصل خود کمک مالی نکند، با قضاوت و خشم و ملامت برادرزاده و اطرافیان مواجه خواهد شد.
سالیان دور، زمانی که در ایران مطب داشتم، زنی برای درمان افسردگی مراجعه کرده بود؛ چراکه پسر بزرگش به جرم قتل عمو در زندان بود. این پسر سال ها قبل پدرش را از دست داده بود و اکنون برای تامین هزینه های تحصیل برادر کوچک ترش در دانشگاه به عمو مراجعه کرده بود. عموی ثروتمند از کمک خودداری کرده و گفته بود کسی که پول ندارد، هوس دانشگاه رفتن و دکترشدن هم نمی کند. به هرحال برادر بزرگ از سر خشم، عمویش را با ضربات چاقو از پای درآورده بود. در مورد این حادثه و اینکه کار این عمو یا برادرزاده هرکدام کجا درست یا نادرست بوده به قضاوت نمی نشینیم. بحث من تنها مربوط به تفاوت دو سیستم فکری و دو طرز نگاه به انسان در دو جامعه ی فردگرا و جمع گراست.
در جامعه ی جمع گرا «من» به خودی خود مطرح نیست ـــ «ما» است که بیشترین اهمیت را دارد و «من» را هم در بر می گیرد. به همین دلیل، اینکه ما از کدام خانواده هستیم در گزینش شغل یا همسر نیز مطرح است.
در چنین جامعه ای چه بسا اهداف فردی قربانی مصلحت جمعی شود، مثلاً پسر بزرگ خانواده پس از مرگ پدر خواسته یا ناخواسته شغل پدر را دنبال کند و سرپرستی خانواده را به عهده بگیرد یا دختر خانواده پس از مرگ مادر یک شبه مادر شود و مادری خانواده را بپذیرد. در چنین جامعه ای اگر برادر فوت شود، همسر او را به خاطر سرپرستی بچه ها به برادر دیگر می دهند. خواهری در مرگ خواهر برای نگهداری فرزندان او داوطلب همسری شوهرخواهر خود می شود. برادری قمارباز، هستی خود را می بازد، دیگر اعضای خانواده مسئول قرض های او می شوند. ده ها و ده ها نمونه ی دیگر نیز نشان دهنده ی چگونگی باور و نگاه و انتظارات افراد از یکدیگر است.
در جامعه ی فردگرا، فرد آنچه را که دوست ندارد تغییر می دهد، درحالی که در جامعه ی جمع گرا فرد به نفع دیگران به نوعی با آن مسئله کنار می آید.
نکته ی مهم دیگر، احترام به بزرگسالان و کهنسالان و اطاعت از آنها و احترام به آنهاست که در جامعه ی جمع گرا یک نوع واجب اجتماعی است. درحالی که در جامعه ی فردگرا احترام گذاشتن امری واجب نه تنها به بزرگسالان، روسا و افراد در موضع قدرت، بلکه به سایر آحاد جامعه اعم از کوچک و بزرگ است، در این جامعه احترام مزیتی است که فرد به دلیل نوع رفتار خود آن را کسب می کند.
در جامعه ی فردگرا روابط غیررسمی، صمیمانه و خودمانی است و سلسله مراتب در روابط، حکمفرما نیست. با رئیس جمهور شوخی می کنند، افراد سرشناس را مورد نقد قرار می دهند، دست می اندازند. درحالی که در جوامع جمع گرا و سنتی، روابط، آداب و رسوم غیرصمیمانه ی خود را دارند. نقد مقاماتی چون معلم، پدر، حاکم و غیره مجاز نیست و حتی انتقاد معقول و مشروع نیز حکم توهین یا تحقیر را دارد. در این جامعه احترام و قدرت سخت به هم گره خورده اند و سلسله مراتبی بس جدی و اجتناب ناپذیر بر آنها حاکم است. پدر خانواده مقام اول را در خانواده دارد، سپس مادر و سپس فرزندان به ترتیب سن. همینجاست که دهخدا در کتاب امثال و حکم خود می گوید: سگ خانه باش و کوچک خانه نباش.
به این ترتیب، این تفاوت ها مهاجرت از یک جامعه ی جمع گرا به یک جامعه ی مبتنی بر اصول فردگرایانه، یعنی مهاجرت خانواده ی سنتی و شرقی را به سرزمین های غربی و مدرن پرتلاطم تر کرده است. شاید دست کم دو نسل اول درگیر این چالش ها باشند تا زمانی که سازگاری فرهنگی و قبول تفاوت ها پاره ای از تفاوت ها را کمرنگ تر کند.
مثال دیگری دارم که داستانی واقعی است:
بهزاد در سال سوم پزشکی در یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا مشغول تحصیل است. تابستان برای رفع خستگی با دوستان سفری به آمریکای لاتین می کند. سفر کمی طولانی تر می شود و پدر با تلفن های مکرر به او یادآوری می کند که دانشگاه در حال بازگشایی است و می پرسد که او چرا به تعطیلاتش پایان نمی دهد. بهزاد با آرامش تمام به پدر می گوید که او با ایمیل با دانشگاه در تماس است و تصمیم گرفته که یک سال مرخصی بگیرد تا ببیند بعد چه می خواهد بکند. پدر با وحشت و اضطراب می پرسد مگر آنجا چه شده؟ چه اتفاقی افتاده است؟ بهزاد پدرش را مطمئن می کند که همه چیز خوب و عالی است و چند روز دیگر که برگشت، همه چیز را برای پدرش توضیح خواهد داد.
پدر گوشی را زمین می گذارد و در عجز و پریشان حالی چند روزی را سپری می کند. بهزاد خوش و خرم از سفر بازمی گردد و در نهایت آرامش به والدین خود خبر می دهد که او در این سفر متوجه شده است که از پزشکی بیزار است، این رشته ی دلخواه او نیست و دیگر قصد ادامه ی پزشکی را ندارد. او می خواهد با گروهی از جهانگردان که هدفشان کمک به کشورهای در حال توسعه برای غنی سازی خاک و تامین غذای بیشتر و حاصل خیزی زمین است، سفر کند و شاید به رشته ی کشاورزی تغییر رشته دهد.
بعد از شنیدن این صحبت ها دنیای پدر و مادر فرومی ریزد. آنها آینده ای مشخص و قابل پیش بینی برای فرزندشان طراحی کرده بودند که اکنون آن را نقش بر آب می بینند. در جلسات متعددی که من با بهزاد و خانواده اش داشتم، بهزاد تقاضایی نداشت جز اینکه خانواده اش به بهانه ی این تصمیم او این قدر غمگین و سوگوار نباشند، چرا که او خوشحال تر از قبل است.
مادر در یکی از جلسات به پسرش می گفت: «بهزادجان، من جوانی خودم را رها کردم و پدرت نیز شغل و زندگی ایران را رها کرد و برای تو و خواهرت ما رنج مهاجرت را پذیرفتیم. حالا این دستمزد ماست؟»
بهزاد نیز تکرار می کرد: «مادر، اگر تو از خوشحالی من خوشحال می شوی من اکنون خوشحال ترم. ولی آن روزهایی که در کتابخانه با انزجار به خاطر خواسته ی شما و پدرم درس می خواندم، خوشحال و راضی نبودم. زندگی من باید برای خود من هم قابل تحمل باشد. چرا سعی می کنید من را به دلیل انتخابم سرزنش کنید؟ چرا به من احساس گناه می دهید؟ چرا خوشی من باعث ناخوشی شماست؟ چرا نمی خواهید قبول کنید که من باید با انتخاب هایم یک عمر زندگی کنم و رویاهایم را خودم دنبال کنم. من که به دنیا نیامده ام تا شما را به رویاهایتان برسانم ولی خودم غمگین و پریشان حال باشم. من نمی خواهم هر روز زندگی ام را با اکراه و بی میلی شروع کنم. من چه گناهی کرده ام که فرزند شما شده ام؟ کاش من بچه ی خودم بودم، چون حتما فرزندم را حمایت می کردم تا رویاهای خودش را دنبال کند.»
پدر در اینجا سکوت را می شکند و می گوید: «ای کاش تو پدر بودی و می دانستی که بهای این تصمیم احمقانه چقدر سنگین است و می دانستی که یک پزشک در همه جای دنیا امنیت شغلی و مالی دارد.» بهزاد هم در پاسخ می گوید: «من چنین امنیتی را نمی خواهم. من دلِ خوش می خواهم.»

نظرات کاربران درباره کتاب روابط شکننده