فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ملکه سرخ

کتاب ملکه سرخ

نسخه الکترونیک کتاب ملکه سرخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ملکه سرخ

دنیای مر بارو در تفاوت رنگ خون خلاصه شده است ــ آن‌هایی که خون‌شان نقره‌ای است، و آن‌هایی که سرخ‌رنگ. مر و خانواده‌اش از سرخ‌ها هستند، که سرنوشت‌شان خدمت به نقره‌ای‌های برگزیده است. مر برای کمک کردن به خانواده‌اش هر آن‌چه که بتواند می‌دزدد، اما وقتی بهترین دوستش به سربازگیری محکوم می‌شود هر کاری که در توانش باشد انجام می‌دهد تا آزادی او را بخرد. ولی پیچش سرنوشت او را به قصر سلطنتی می‌کشاند و در آن‌جا مر در حضور پادشاه و دیگر اشراف‌زادگان متوجه می‌شود که توانایی‌هایی فرا‌انسانی دارد که تابحال از آن‌ها خبر نداشته است. اما مشکل این‌جاست که... خون او سرخ است. پادشاه برای مخفی کردن این ناممکن، مجبورش می‌کند خود را شاهدختی گمشده معرفی کند و بعد به نامزدی یکی از شاهزادگان در آید. با هر چه بیشتر فرو رفتن در دنیای نقره‌ای، مر کارهایی انجام می‌دهد که آغازگر رقصی مرگبار هستند که شاهزاده‌ها را در برابر هم و مر را در برابر احساسات خود قرار می دهد.

ادامه...

بخشی از کتاب ملکه سرخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

کتاب ملکه ی سرخ (Red Queen) اولین کتاب از مجموعه ی چهار جلدی به همین نام است که در فوریه ی ۲۰۱۵ چاپ شد. جلد دوم این مجموعه به نام شمشیر شیشه ای (Glass Sword) در فوریه ی ۲۰۱۶ چاپ شده و جلد سوم و چهارم که نام شان هنوز مشخص نشده است، به ترتیب در ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸ چاپ خواهند شد. هم چنین دو نیم جلد (الکترونیکی) نیز در مورد شخصیت های مهم این مجموعه در نظر گرفته شده اند که اولین آن به نام آواز ملکه (Queen Song) در سپتامبر ۲۰۱۵ چاپ شد و نیم جلد دوم به نام زخم های پولادین (Steel Scars) نیز در ژانویه ی ۲۰۱۶ چاپ شد.
این مجموعه به قلم ویکتوریا اَوِیارد است که اولین تجربه ی وی در امر نویسندگی رمان محسوب می شود. اویارد خاطرنشان کرده که ایده ی اولیه ی داستان را از مجموعه های مسابقات عطش (The Hunger Games)، مردان ایکس (X Men)، بازی تاج و تخت (Game of Thrones) و سیندرلا گرفته است.
ویکتوریا اویارد در شهری کوچک به نام لانگمیدو شرقی در ایالت ماساچوست آمریکا به دنیا آمد و بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه کالیفورنیای جنوبی در رشته ی نمایشنامه نویسی، شروع به نوشتن اولین اثر خود یعنی ملکه سرخ کرد که به محض انتشار، به پرفروش ترین کتاب نوجوان نیویورک تایمز تبدیل شد.
قبل از انتشار نسخه ی انگلیسی این کتاب، شرکت فیلم سازی یونیورسال حق ساخت فیلم آن را خرید و در حال حاضر مذاکرات ساخت آن در حال انجام است.
احتمالاً قبلاً درباره ی نظریه ی ملکه سرخ شنیده اید. نظریه ی انتخاب طبیعی توضیح می دهد که چطور افراد یک گونه از موجودات زنده برای تنازع بقا با گونه های دیگر و با یکدیگر می جنگند تا زنده بمانند و برنده نهایی کسی است که تطابق بیشتری با شرایط داشته باشد. نظریه ملکه سرخ نسخه پیچیده تری از همین نظریه است. طبق این نظریه، شرایط زندگی موجودات زنده وابسته به گونه های دیگری است که با آن ها تعامل دارند. بنابراین افراد هر نسل، گرچه از ژن های برتر نسل پیشین برخوردارند؛ اما با شرایطی جدید و اغلب دشوارتر روبرو هستند و بنابراین مجبور به ایجاد توانایی های جدید در خودشان هستند. وقتی این شرایط در سطح شکار و شکارچی یا انگل و میزبان گفته شود، می توان بهتر متوجه ماجرا شد. باکتری های بیماری زایی که انسان ها را بیمار می کنند در هر بار حمله تا حد زیادی باعث ایمن سازی بدن انسان ها نیز می شوند. دستگاه ایمنی دقیقاً با همان فرآیند انتخاب طبیعی بهبود می یابد و در مرحله ی بعد حمله باکتری ها مقاومتی بیشتر از خود نشان می دهد. بنابراین خیلی از باکتری ها می میرند، مگر آن هایی که بر اثر جهش تغییر کرده و مهاجم تر شده اند و به این ترتیب انسان ها و باکتری ها برای زنده ماندن باید همواره در حال ارتقا باشند.
کتاب اویارد هم داستانی از این دست است. مر بارو (شخصیت اصلی ۱۷ ساله ی ما) در دنیایی زندگی می کند که همه چیز متعلق به قوی ترهایی است که خون نقره ای دارند و معمولی ها (کسانی که خون شان سرخ رنگ است) حتی صاحب خودشان هم نیستند. ولی دیگر زمان تغییر فرا رسیده است، این طور فکر نمی کنید؟
در انتها باید از چندین نفر که طی ترجمه ی این اثر با من همراه بودند تشکر کنم. ابتدا از خانواده ام تشکر می کنم که اگر تشویق همیشگی شان نبود من هم اینجا نبودم. و بعد از تمام کاربران انجمن طلوع رویا (زندگی خوب سابق) متشکرم که در مدت ترجمه ی این کتاب و چندین سال قبل از آن همواره با نصیحت ها و دوستی های شان دلم را گرم کرده اند.
لازم به ذکر است که برای این کتاب، و دیگر کتاب های مجموعه، دانشنامه ای ساخته شده است که در آن سعی بر آن بوده که همه ی اطلاعات ریز و درشت داستان که خاص خود آن بوده اند، گفته شود. با مراجعه به پیوندی که در ادامه ذکر می شود می توانید به این دانشنامه دست یابید.
و در انتها، امیدوارم از خواندن این کتاب زیبا لذت ببرید.

آدرس دانشنامه: http://redqueen.dreamrise.ir

فصل اول

از اولین جمعه(۱) متنفرم. روستا را شلوغ می کند و حالا، در این گرمای تابستان، آخرین چیزی که هر کسی ممکن است بخواهد، همین است. از این جایی که من در سایه ایستاده ام خیلی بد نیست؛ ولی بوی بدن هایی که به خاطر کار صبحگاهی عرق کرده اند؛ برای خراب کردن شیر کافی ست. هوا به خاطر گرما و رطوبت می لرزد و حتی حوضچه های آبی هم که از طوفان دیروز مانده، داغ شده و رنگین کمانی از روغن و گریس روی آن ها خودنمایی می کند.
کم کم همه مغازه های شان را می بندند و بازار خلوت می شود. مغازه دارها حواس پرت و بی خیال هستند و این به من کمک می کند تا هر چیز را که دلم می خواهد از جنس های شان بردارم. تا زمانی که کارم تمام می شود، جیب هایم از جنس های دزدی پر است و سیبی هم برای خوردن در مسیر در دستانم است. برای کاری چند دقیقه ای بد نیست. با حرکت مردم، به آن ها اجازه می دهم من را هم با خود ببرند. دست هایم جلو و عقب می روند و با چیزهای خوبی تماس پیدا می کنند. چند اسکناس از جیب یک مرد، دستبندی از مچ یک زن، چیزهایی کوچک. روستایی ها آن قدر سرشان با حرکت در جمعیت گرم است که متوجه یک جیب بر بین شان نمی شوند.
ساختمان های بلند و تقویت شده با تیرهای چوب که روستا به خاطر آن ها نام گذاری شده است(۲)، با ده پا ارتفاع از سطح لجنی، ما را احاطه کرده اند. در فصل بهار ساحل پایینی زیر آب می رود ولی الان در ماه آگوست هستیم؛ زمانی از سال که کم آبی و گرمازدگی روستاییان را تهدید می کند. تقریباً همه چشم انتظار اولین جمعه هستند، روزی که کار و مدرسه زودتر تعطیل می شود؛ اما من این طور نیستم. نه، من ترجیح می دهم در مدرسه باشم، در کلاسی پر از بچه بنشینم و چیزی یاد نگیرم.
البته نه این که مدت زیاد دیگری در مدرسه باشم. تولد هجده سالگی ام نزدیک است و به دنبال آن، سرباز گیری. مهارت خاصی ندارم، شاگرد کسی هم نیستم، بنابراین مثل بقیه ی علاف ها من را هم به جنگ می فرستند. با این همه مرد، زن و بچه ای که تلاش می کنند از ارتش بیرون بمانند، تعجبی ندارد که دیگر کاری باقی نمانده است.
برادرهایم وقتی هجده سال شان شد به سربازی رفتند، هر سه را فرستادند تا با ساکنان لیکلند(۳) بجنگند. فقط شید(۴) می تواند به اندازه ی کافی خوب بنویسد و هر وقت که بتواند برایم نامه می فرستد. تقریباً یک سال است که از دو برادر دیگرم، بری(۵) و تریمی(۶)، خبری ندارم؛ ولی بی خبری، خوش خبری نیست. خانواده هایی هستند که سال ها به آن ها خبری نمی رسد و سرانجام دختران و پسران شان را جلوی در ورودی خانه شان می بینند که مرخص و یا اگر کمی سعادتمند باشند، معاف شده اند. ولی معمول تر این است که نامه ای از جنس کاغذی سنگین برای شان بفرستند که زیرِ تشکری به خاطر جان فرزندشان، مُهر تاج سلطنتی خورده است. البته شاید بعضی وقت ها چند دکمه از یونیفرم پاره و نابود شده شان هم در نامه باشد.
وقتی بری رفت، من سیزده سال داشتم. بوسه ای روی گونه ام زد و یک جفت گوشواره به من داد تا آن را با خواهر کوچک ترم، گیسا(۷) شریک بشوم. دانه های شیشه ای آویزانی بودند که رنگ صورتی کدری مثل غروب داشتند. آن شب خودمان گوش های مان را سوراخ کردیم. تریمی و شید هم با رفتن شان این سنت را حفظ کردند. حالا گیسا و من هر کدام یک گوش داریم که روی آن سه سنگ کوچک قرار گرفته، تا به یاد برادران مان، که جایی در حال جنگ بودند، بیفتیم. من هرگز باورم نمی شد که لازم باشد آن ها هم بروند، البته تا وقتی که یک لژیونر(۸) در زرهی درخشان آمد و آن ها را یکی یکی برد. من هم شروع به جمع کردن ــ و دزدیدن ــ کرده ام تا زمانی که می روم بتوانم برای گیسا گوشواره بخرم.
بهش فکر نکن. این چیزی هست که مادرم همیشه می گوید، در مورد ارتش، برادرهایم و کلاً همه چیز. واقعاً عجب نصیحت خوبی، مامان!
پایین خیابان، بین تقاطع میل(۹) و مارچر(۱۰)، شلوغ تر می شود و روستایی های جدیدی به راه پیمایی اضافه می شوند. گروهی از بچه ها، دزدهای کوچک و تازه کار، در این آشوب با دست های چسبناک و جوینده شان بین جمعیت وول می خورند. برای کاربلد بودن زیادی کوچک اند و مامورهای امنیتی به سرعت دخالت می کنند. معمولاً بچه ها برای کار به بندرگاه یا زندانِ پاسگاه فرستاده می شوند ولی حالا مامورها برای دیدن اولین جمعه آمده اند. به همین خاطر به زدن چند ضربه به رهبر گروه بسنده و ول شان می کنند تا بروند. بخشش های کوچک.
کمترین فشار به کمرم باعث می شود به طور غریزی بچرخم. دست کسی را که ابلهانه قصد زدن جیبم را دارد، می گیرم و چنان فشار می دهم که احمق کوچولو نتواند فرار کند. اما به جای بچه ای استخوانی، با صورتی نیشخند بر لب روبرو می شوم.
کیلورن وارن(۱۱). شاگرد ماهی گیر، یتیم جنگ و احتمالاً تنها دوست واقعی من. وقتی کوچک تر بودیم همیشه با هم دعوا می کردیم اما حالا که بزرگ تر شده ایم ــ و او یک سر و گردن از من بلندتر است ــ سعی می کنم از جدال با او دوری کنم. البته او هم استفاده های خودش را دارد، مثلاً می تواند به قفسه های بلند دست پیدا کند.
می خندد و دستش را از دستم بیرون می کشد. «داری سریع تر می شی.»
«یا این که تو داری بیش از حد کند می شی.»
چشمانش را می چرخاند و سیب را از دستم می قاپد.
در حالی که گازی به میوه می زند، می پرسد: «منتظر گیساییم؟»
«برای امروز بهونه داره؛ کار.»
«پس راه بیفت بریم. نمی خوام نمایش رو از دست بدیم.»
«و عجب تراژدی ای هم خواهد بود!»
انگشتش را به سمتم تکان می دهد و اذیتم می کند. «نوچ نوچ. مِر(۱۲)، مثلاً قراره خوش بگذره.»
«قراره این برامون یه هشدار باشه، احمق کندذهن.»
ولی پیش از تمام شدن حرفم با قدم های بلندش راه افتاده است و برای عقب نماندن از او تقریباً باید بدوم. قدم هایش تلوتلو می خورد. پاهای دریایی، البته آن جور که خودش صدای شان می زند با این که تابه حال به دریای دور نرفته است. فکر کنم ساعت های زیاد حضور روی قایق استادش، حتی روی رودخانه، اثر خودش را گذاشته است.
مثل پدر من، پدر کیلورن هم به جنگ فرستاده شد اما برخلاف پدر من که با از دست دادن یک پا و ریه برگشت، پدر او در یک جعبه کفش برگشت. مادر کیلورن بعد از این قضیه او را ترک کرد و تنهایش گذاشت تا خودش به خودش برسد. از گرسنگی به مرز مرگ رسیده بود ولی همیشه دلیلی پیدا می کرد تا با من درگیر شود. به همین خاطر به او غذا دادم تا مجبور نباشم یک کیسه استخوان را با لگد این طرف و آن طرف بفرستم؛ و حالا ده سال بعدتر، او این جا بود. حداقل شاگرد یک نفر بود و لازم نبود درگیر جنگ بشود.
به پایین تپه می رسیم، جایی که جمعیت ازدحام بیشتری دارد و از هر طرف هل می دهند و سیخونک می زنند. حضور در اولین جمعه اجباری است، مگر این که مثل خواهر من یک "کارگر حیاتی" باشید. مثل بافتن ابریشم که گویا حیاتی است ولی نقره ای ها(۱۳) عاشق ابریشم شان هستند، مگر نه؟ حتی مامورین امنیتی یا حداقل تعداد کمی از آن ها را می شود با تکه هایی که خواهرم بافته، گول زد. البته نه این که من چیزی از این قضیه بدانم.
با بالا رفتن مان از پله های سنگی و نزدیک شدن به قله ی تپه، سایه های اطراف مان بزرگ تر می شوند. کیلورن پله ها را دو تا یکی می کند و تقریباً من را جا می گذارد اما متوقف می شود و صبر می کند تا برسم. به پایین، سمت من، نگاه می کند و نیشخندی می زند و تاری از موهای گندم گون کدرش را از چشمان سبزش بیرون می کشد.
«بعضی وقتا فراموش می کنم که پاهای یه بچه رو داری.»
«بهتر از اینه که عقل یکی شون رو داشته باشم.» وقتی از کنارش رد می شوم، ضربه ای روی گونه اش می زنم. صدای خنده اش تا بالای پله ها دنبالم می کند.
«از حد معمول بداخلاق تری.»
«از این چیزا متنفرم.»
برای اولین بار با حالتی جدی زمزمه می کند: «می دونم.»
و بعد به میدان مسابقه(۱۴) می رسیم، و خورشید همچنان بالای سرمان می تابد. می توان به راحتی گفت میدان مسابقات که ده سال پیش ساخته شده بزرگ ترین بنای استیلتس(۱۵) است. در مقایسه با میدان های مسابقات غول آسای شهرها چیزی نیست ولی طاق های بلند فولادی و هزاران متر بتن برای بند آوردن نفس دختری روستایی کافی است.
مامورهای امنیتی همه جا هستند و یونیفرم های نقره ای و مشکی شان بین جمعیت کاملاً مشخص است. این اولین جمعه است و آن ها مشتاقانه منتظر تماشای مبارزات هستند. با این که نیازی ندارند، تپانچه و تفنگ های بلند حمل می کنند. مامور ها نقره ای هستند و طبق رسوم، نقره ای ها دلیلی برای ترسیدن از ما سرخ ها(۱۶) ندارند. هر کسی این را می داند. ما با آن ها برابر نیستیم، البته این موضوع از ظاهرمان پیدا نیست. تنها چیزی که تفاوت مان را نشان می دهد، این است که نقره ای ها سیخ و راست می ایستند و کمرهای ما به خاطر کار، امید و آرزوهای محقق نشده و ناامیدی غیرقابل اجتناب از زندگی مان، خم شده است.
داخل میدان روباز هم به اندازه ی بیرونش گرم است و کیلورن، من را به سایه ای هدایت می کند. این جا صندلی ای نیست؛ فقط نیمکت هایی بلند از جنس بتن داریم ولی چند اشراف زاده ی نقره ای بالای سرمان از اتاقک هایی خنک و راحت لذت می برند. آن ها آن جا نوشیدنی، غذا، حتی یخ در این گرمای تابستان، صندلی های کوسن دار، لامپ های الکتریکی و دیگر ابزار راحتی دارند که من هرگز به چشم هم نخواهم دید. نقره ای ها اصلاً برای شان مهم نیست؛ با این حال از "شرایط سخت" شکایت می کنند. اگر زمانی می توانستم شرایط سخت را نشان شان می دادم. تنها چیزی که گیر ما می آید، نیمکت هایی سخت و چند مانیتور خش خشی است که آن قدر روشن و پر سر و صدا هستند که نمی توان تحمل شان کرد.
کیلورن در حالی که هسته ی سیبش را به سمت زمین مسابقه می اندازد، می گوید: «حقوق یه روزم رو شرط می بندم که امروزم یکی دیگه از بازوکلفت ها(۱۷) توی مبارزه هست.»
سرم را به علامت نفی تکان می دهم. «شرط، بی شرط.» خیلی از قرمزها به این امید که چیزی ببرند و یک هفته بیشتر غذا داشته باشند، روی مبارزات شرط می بندند. اما من نه، حتی با کیلورن هم شرط نمی بندم. دزدیدن کیف پول شرط‎بند ها آسان تر از برنده شدن مقابل آن هاست. «نباید پولت رو این جوری هدر بدی.»
«اگه برنده بشم که هدر دادن نیست. همیشه یه بازوکلفت توی مسابقه هست که اون یکی رو کتک می زنه.»
بازوکلفت ها، کسانی که قدرت و توانایی های شان برای میدان مسابقه مناسب تر از بقیه ی نقره ای ها است، تقریباً در نیمی از مبارزات شرکت داشتند. به نظر می رسید که از این موضوع حسابی هم لذت می بردند و از قدرت های فرا انسانی شان استفاده می کردند تا بقیه ی شرکت کننده ها را مثل عروسک به این طرف و آن طرف پرتاب کنند.
در حالی که به بقیه نقره ای هایی که می توانستند در مسابقه حاضر شوند، فکر می کنم، می پرسم: «اون یکی مبارز چی هست؟» تِلکی ها(۱۸)، تندرو ها(۱۹)، نیمف ها(۲۰)، سبزفام ها(۲۱)، سنگ پوست ها(۲۲) ــ هیچ کدام شان ارزش نگاه کردن نداشتند.
«مطمئن نیستم. اگه شانس بیاریم یه باحالش. به یه کم خوش گذرونی احتیاج دارم.»
کیلورن و من هیچ وقت در مورد نمایش اولین جمعه با هم موافق نبوده ایم. برای من، دیدن دو نفر که همدیگر را تکه و پاره می کنند، لذت بخش نیست ولی کیلورن عاشق این جور چیزهاست. همیشه می گوید بذار همدیگه رو نابود کنن. اونا از مردم ما نیستن.
او متوجه نمی شود که این نمایش در اصل چیست. فقط یک سرگرمی بدون حساب و کتاب نیست که به منظور استراحت دادن به سرخ های خسته از کار، برنامه ریزی شده باشد. بلکه پیامی سرد و حساب شده است. فقط نقره ای ها می توانند در مبارزات شرکت کنند چون فقط نقره ای ها می توانند از مبارزات زنده بیرون بیایند. برای نشان دادن قدرت و توانایی شان به ما، با هم مبارزه می کنند. شما برای ما چیزی نیستید. ما برتر از شما هستیم. ما خدایان شماییم. و این در هر ضربه ی فرا انسانی که به یکدیگر می زنند، حک شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب ملکه سرخ

لطفا جلد بعدی یعنی شمشیر شیشه ای رو هم قرار بدید.
در 2 سال پیش توسط Son...320
بسیار عالی است
در 1 ماه پیش توسط fa....8.a
من دوجلد اصلی و دو جلد فرعی کتاب رو خوندم میخواستم بدونم یعنی جلد سه ب اسم قفس پادشاه قرار نیست ترجمه بشه ؟ چون شمشیر شیشه ای رو تموم کردم و وقتی دنبال جلد سه گشتم بجز کتاب انگلیسیش حتی خبری هم از ترجمه کردنش تو ایران ندیدم
در 2 سال پیش توسط rog...idi
سلام. ببخشید این کتاب، صحنه جنسی هم داره یا نه؟ منظورم اینه که برای نوجوان مناسبه خوندنش یا نه؟
در 4 هفته پیش توسط سیدمحمدحسن لواسانی
کتاب شمشیر شیشه ای رو هم بذارین لطفا
در 2 ماه پیش توسط batool .h
کتاب خوبی بود. لطفاً جلد دوم یعنی شمشیر شیشه ای رو هم قرار بدید.
در 1 سال پیش توسط احسان اسماعیلی
زخم های پولادین عو میشه بزارین لطفن؟:"/
در 8 ماه پیش توسط roz....ir
لطفا بقیه ی جلدهای رو هم قرار بدین
در 8 ماه پیش توسط ghazal
عاشق أین رمان شدم. عالی بود. ممنون از شما
در 1 سال پیش توسط Mobina !
سلام جلدهای بعدی یعنی شمشیر شیشه‌ای و زخمهای بولادین رو کی میذارین؟
در 1 سال پیش توسط lei...380