فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آخرین وحشت‌آفرین

کتاب آخرین وحشت‌آفرین
براساس زندگی ناصر مقدم

نسخه الکترونیک کتاب آخرین وحشت‌آفرین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آخرین وحشت‌آفرین

اثر پیش رو رمان تاریخی کوتاهی است که نویسنده براساس شخصیت و اقدامات ناصر مقدم آخرین رئیس ساواک نوشته است. نویسنده در این اثر قصد دارد خواننده را با ساخت قدرت در دوره‌ی پهلوی، اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران، نوع تعامل ساواک با شاه و شخصیت دست‌آموز ناصر مقدم آشنا سازد.

ادامه...

بخشی از کتاب آخرین وحشت‌آفرین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

ساختار و قالب «داستان»، نیکوترین چارچوب و ظرف است برای ماندگاری و ثبت واقعه ها و لحظات مهم و جریان ساز؛ به سبب اینکه نقش و کارکرد آن از حیث تاثیر و انگیزش بسیار چشمگیر است و در کلام الهی نیز از این شیوه برای انتقال مفاهیم به خوبی استفاده شده است.
بسیاری از حکمت ها و اندرزهای اخلاقی، تعلیمی، اجتماعی و تاریخی در کالبد داستانی بازگو شده است تا مایه ی عبرت و پندپذیری دیگران فراهم گردد و آنان را به تدبر و تفکر وادارد. از آنجا که هر نسلی برای خود اصلی دارد و بر پایه ی آن می اندیشد و زندگی می کند و برای رسیدن به آن تلاش می نماید، پس خواسته ها و نیازهای هر عصر نیز به فراخور ذهنیت اهل روزگار دچار تحول و دگرگونی می شود. شاخک های حسی نسلی با نسل دیگر متفاوت است. بنابراین آمال آنان نیز از گونه ای دیگر خواهد بود.
اثر پیش رو رمان تاریخی کوتاهی است که نویسنده براساس شخصیت و اقدامات ناصر مقدم آخرین رئیس ساواک نوشته است. نویسنده در این اثر قصد دارد خواننده را با ساخت قدرت در دوره ی پهلوی، اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران، نوع تعامل ساواک با شاه و شخصیت دست آموز ناصر مقدم آشنا سازد.
در پایان، ضمن تقدیر از نویسنده ی خوش ذوق این اثر، از همکاران محترم در موسسه ی فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی قدردانی می شود.

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

نتونست تا روز آخر صبر کنه. اون سال ها بود که منو می شناخت. بنابراین چند روز زودتر بهم تلفن کرد. «منصور رفیع زاده» رو می گم. از تلفن او بسیار خوشحال شدم، چون معمولاً خبرهای خوشی برایم داشت. مدام با او حرف می زدم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. من از اتفاقاتی که افتاده بود هیچی نمی دونستم.

ـ الو! سرلشکر مقدم! خبر خوبی برایتان دارم.
ـ سلام منصور! خبری شده؟
ـ شما رئیس شُدید.
ـ جداً! وای خدای من. چه کسی این رو گفته؟ سیا؟
ـ نه! تیمسار نصیری.
ـ هوم! چه عجب.
ـ گوش کنید قربان! نصیری حسابی سفارش شما را به اعلیحضرت کرده، لطفاً با او خوب باشید.
ـ کی کارم را شروع می کنم؟
ـ چند روز دیگه. ولی به کسی چیزی نگوید.
ـ نه! نمی گویم. نصیری گفت که سفارش مرا کرده؟
ـ بله!
ـ باورت نمی شود منصور، او چاره ی دیگری نداشت. غیر از من آنها چه کسی را دارند؟ کسی از این جریان خبر داره؟
ـ بله! سیا.
ـ کی فهمیدند؟
ـ بعداً بهتان می گویم.
ـ حالا فهمیدم! چند ماهی بود که کسی از سیا سراغ من نمی آمد؛ اما طی چند روز گذشته، آدم های زیادی به دیدنم آمدن.
ـ وقتی شما را دیدم، راجع با آن با هم حرف می زنیم. فقط یادتان باشد به کسی در این رابطه چیزی نگوید.
ـ بچه که نیستم. اما از همین حالا می تونید روی تغییر اوضاع کشور حساب کنید!
آخر به آرزوم رسیدم! خوش خدمتی هایی زیادی واسه رسیدن به این مقام کرده بودم. می دونستم که یه روزی رئیس ساواک خواهم شد. من عاشق قدرت بودم و فقط این مقام بود که می تونست منو به این آرزوم برسونه. ولی حیف که ریاستم زیاد دوامی نداشت و فقط ۸ ماه طول کشید.

از تولد تا دانشکده ی افسری

اسمم ناصر مقدمه. سوم تیر ۱۳۰۰ در تهران متولد شدم. پدرم، یعقوب از افراد سرشناس زمانِ خودش بود. اول، نام خانوادگی ام «مقدم چهار گریل اصل» بود که بعد از مدتی به «مقدم راد» و درنهایت به «مقدم» تغییر کرد. تا ده سالگی با پدرم زندگی می کردم ولی پس از اون به دلایلی تا سال ۱۳۳۴ با دایی ام «حسین مقدم» زندگی کردم. او آدم خشنی بود و رفتارِ خودش و خانوادش اصلاً با من خوب نبود. بنابراین بعد از مدتی تصمیم گرفتم که به منزل شخصی ام در خیابان زرگنده نقل مکان کنم. دوران کودکی ام مانند بقیه ی هم سن و سال هام البته با وضعیت مالی بهتر، سپری شد. تحصیلات مقدماتی و ابتدایی را از سال ۱۳۰۷ در دبستان های کمالیه و علامه سپری کردم و در سال ۱۳۱۳ وارد دبیرستان نظامِ تهران شدم و ۱۳۱۹ هم از این دبیرستان فارغ التحصیل و دیپلم گرفتم.
اواخر حکومت رضاخان پهلوی بود که وارد دانشکده ی افسری شدم و گمان می کنم طی سال های ۱۳۱۹ تا ۱۳۲۱ در آن دانشکده تحصیل کردم. پس از آن و در اوایل حکومت محمدرضا شاه با درجه ی ستوان دومی از دانشکده ی افسری فارغ التحصیل شدم. بعد از اون هم تصمیم گرفتم که وارد دانشگاه بشوم و همین طور هم شد و تونستم لیسانس قضایی و حقوق را از دانشگاه تهران اخذ کنم. در تمام مدتی که تحصیل می کردم ـ چه در دانشکده ی افسری و چه در دانشگاه تهران ـ آموزش های نظامی و اطلاعاتی و امنیتی را در ایران سپری کردم و با زبان فرانسه و انگلیسی تا حدود زیادی آشنا شدم.

پیش به سوی موفقیت

در زمان ورود به دانشکده ی افسری تمام تلاشم این بود که سربازی فداکار برای رضاشاه و ولیعهد باشم تا بتونم به هرچه مستحکم تر شدن پایه های پر قدرت پهلوی! ـ که البته پس از سرنگونی رضاشاه و به قدرت رسیدن ولیعهد مقداری دچار تزلزل شده بود ـ کمک کنم. آشنایی من با «حسین فردوست» در دانشکده ی نظام بهترین اتفاق زندگیم بود؛ چون به واسطه ی صمیمیتی که بین او و محمدرضا پهلوی بود، من هم بهره ی زیادی بردم و تونستم بهترین مناصب و موقعیت ها را به دست بیارم.
پس از فارغ التحصیلی، به واسطه ی آشنایی و دوستی ای که با فردوست داشتم، تا سال ۱۳۴۳ در مناصب و موقعیت های مختلف در واحدهای ارتش خدمت کردم. لشکر ۲ مرکز اولین جایی بود که در آن شروع به کار کردم. پس از آن به اداره ی بازرسی ارتش رفتم و به خدمت در آنجا پرداختم. مدتی هم مسئول اداره ی موتوری ارتش بودم. از دیگر خدماتِ من به اعلیحضرت، در دانشکده ی افسری، لشکر ۱۰ خراسان، لشکر گارد شاهنشاهی، ستاد ارتش، لشکر ۵ لرستان، وزارت دفاع، دادستانی ارتش، دانشگاه نظامی، اداره ی دادرسی ارتش، دانشگاه جنگ، کارگزینی ارتش، گارد شاهنشاهی و آجودانی نیروهای مسلح بود.
در ۱۲ شهریور ۱۳۲۹ با «فَرانَک سلیمانی» ازدواج کردم. از او دارای سه فرزند شدم. اولین فرزندمان خسرو بود که در سال ۱۳۳۲ متولد شد. و دو فرزند دیگرم نادر و نامور به ترتیب طی سال های ۱۳۳۴ و ۱۳۳۷ متولد شدند.

ورود به سازمان مخوف!

ارتشبد حسین فردوست یارِ گرمابه و گلستانِ اعلیحضرت در سال ۱۳۳۸ دفتر ویژه اطلاعات را تاسیس کرد. او به خاطر آشنایی که از زمانِ دانشکده ی افسری با من داشت، پیشنهاد کرد که به آنجا بروم و با او همکاری کنم. پیشنهادِ خیلی خوبی بود و من از این پیشنهاد استقبال کردم. چون برای طی کردن پله های ترقی ـ آن هم به سرعت ـ نیاز به شخصی مانند او داشتم. فردوست خیلی رابطه ی خوب و صمیمی ای با محمدرضا داشت. از زمان تحصیلِ شاه در سوئیس، با او همراه بود و یه جورایی مراقب بود تا کارهای اشتباه اعلیحضرت رو لاپوشانی کنه که البته تا حدود زیادی هم موفق بود. فقط در یک مورد که محمدرضا شاه به خدمتکارش تجاوز کرده بود و به گوش رضاشاه رسیده بود، بقیه ی کارهای وی لو نرفت. فردوست گاهی خاطرات خصوصی خودش و شاه در مدرسه ی «له روزه» سوئیس را برای من بازگو می کرد؛ از شنیدنِ بعضی از خاطراتش واقعاً شرمگین می شدم!
فردوست مرا که در آن زمان «رئیس شعبه ی بازرسی اداره ی دادرسی ارتش» بودم، به دفتر خودش منتقل کرد. مدتی در آنجا بودم و کارها خوب پیش می رفت. تا اینکه وی در سال ۱۳۳۸ «دفتر ویژه اطلاعات» را تاسیس کرد و در راس آن قرار گرفت. همچنین ارتقاء دیگری هم پیدا کرد و از طرف اعلیحضرت به «قائم مقامی کل ساواک» رسید. منتظر بودم تا فردوست مرا سریعاً به آنجا ببرد تا پیشرفت دیگری در موقعیت شغلی ام باشد. مدتی گذشت ولی برخلاف انتظارم این اتفاق نیفتاد. از این قضیه خیلی ناراحت بودم تا جایی که تصمیم گرفتم به پیش او بروم و این موضوع را شخصاً با وی در میان بگذارم.

نظرات کاربران درباره کتاب آخرین وحشت‌آفرین

کتاب بسیار ضعیفی بود. هزار تومان هم زیادشه.
در 2 سال پیش توسط maj...i67