فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گریه‌ی آرام

کتاب گریه‌ی آرام

نسخه الکترونیک کتاب گریه‌ی آرام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گریه‌ی آرام

برای اولین بار طی این چند ماه سرم را زیر پتو بردم و بوی گرم تن خودم را به ریه‌ها فرستادم؛ انگار که آدم ژرفای خودش را ببوید. یک مهره‌دار بودم به طول یکصد و هفتاد سانتیمتر که سرم را درون روده‌هایم فرو برده بودم تا حلقه‌ی ساده‌ی جسم خودم را ببندم. انگار که درد اندک بدنم و حس خالی وجودم به یک نوع احساس ناشناس و پرگناه لذت تبدیل شده بود، لذت این که از شر نگاه دیگران رها هستم. حس می‌کردم شاید با این احساسات حتی باردار شوم و مانند پست‌ترین موجودات به تولیدمثل از راه تقسیم سلولی دست یابم. در حالی که با ناراحتی نفس می‌کشیدم، سرم را زیر پتوی گرم، تاریک و بدبو نگه داشتم و تلاش کردم تصویر خودم را که خفه شده‌ام در ذهن بازسازی کنم، با سری به رنگ قرمز...

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گریه‌ی آرام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به روح بلند پدرم
که با هر نفس لحظه ای به او نزدیک تر می شوم

مقدمه ی مترجم

کتابی که پیش رو دارید، یکی از آثار بی نظیری است که لازم بود به زبان فارسی برگردانده شود و در اختیار دوستداران و فرهیختگان این پهن دشت کهن و پرافتخار قرار گیرد، چراکه این اثر به راستی اثری ممتاز و بی مانند است و به هیچ یک از کتاب هایی که تاکنون خوانده ایم شباهت ندارد.
گریه ی آرام، اثر ارزشمند کنزابورو اوئه، نویسنده ی صاحب نام معاصر ژاپنی و برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات ۱۹۹۴، نمونه ای بی نظیر از رمان مدرن است که جنبه های روانشناختی غنی و پرمحتوایی دارد. زمان در این رمان نامشخص است و مرزی میان حال، گذشته و آینده وجود ندارد و وقایع همگی بر حسب سیلان ذهن راوی بیان می شوند.
این کتاب که اوئه در سال ۱۹۶۷ آن را مانند دیگر کتاب هاش چون «یک موضوع شخصی»، «گل ها را بچین، کودکان را بکش»، «به ما یاد بده دیوانه نباشیم» و «روزی که او خودش اشک هایم را پاک می کند» با الهام از تاثیر تولد پسر عقب افتاده اش بر زندگی خود به نگارش درآورده، در واقع تلاشی است برای برداشتن نقاب از زندگی مبهم و پیچیده ی انسان های سردرگم در این مدرنیته ی پرهیاهو و روایتی است تازه و غریب از امیدها، سرخوردگی ها، آرزوها و دغدغه های بشر امروز...
در مورد این اثر چیز زیادی نمی توانم بگویم، چرا که به راستی راه دیگری جز خواندن سطر به سطر این اثر برای درک آن به نظرم نمی رسد. امید است حاصل تلاش چند ماهه ی مترجم و دیگر عزیزان در مجموعه ی انتشاراتی رادمهر، مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

سید حبیب گوهری راد
مترجم برگزیده ی سال ۱۳۸۱
مدیرمسئول مجموعه ی انتشاراتی رادمهر
habib-goharirad @ yahoo.com

گرگ و میش صبح بود. بیدار شده بودم و در پی امیدی شورانگیز، ته مانده های خواب دردناکی را جستجو می کردم که در بیداری نیز ادامه یافته بود. می خواستم آن امید را که در عمیق ترین زوایای ناشناخته ی درونی ام شکل گرفته بود پیدا کنم، اما تنها به پوچی محض دست می یابم. انگشتانم کرخت شده اند. دستم را مشت می کنم؛ شبیه وقت های بیداری که حواس در درد از بین می روند. بارها، در جای جای تنم، جدایی گوشت و استخوان از همدیگر را تجربه کرده ام. انگار که تسلیم شده باشم، باری دیگر تن سنگین خود را با دردی اندک بر دوش می کشم. به پهلو خوابیده، خود را جمع کرده بودم، مانند کسی که دوست ندارد هویت و یا موقعیتی را که در آن قرار گرفته است به خاطر آورد.
هر زمان که از خواب بیدار می شوم، آن حس گمشده و امید شورانگیز را جستجو می کنم که حقیقتی است بدون تردید و نه آگاهی از عدم. هنگامی که متقاعد می شوم دیگر آن را نخواهم یافت، تلاش می کنم تا در خواب دوم خود سقوط کنم: خواب، خواب، جهان عدم...؛ اما امروز صبح، آزار این زهر کشنده در من، نمی گذارد تا دوباره در خواب غرق شوم. هراس چنان نهیب می زند که مرا در کام خود می بلعد. دست کم یک ساعت تا طلوع خورشید مانده است؛ تا آن وقت نمی توان گفت که امروز چگونه روزی خواهد بود. چیزی نمی دانم... مانند جنین در رحم مادر.
در تاریکی دراز کشیده ام. پیش از این، در حس و حالی مشابه، غریزه ی جنسی خود را دنبال می کردم، اما اکنون، در بیست و هفت سالگی، مردی متاهل هستم با فرزندی که به آسایشگاه سپرده شده است، بنابراین، از اندیشه ی خودارضایی و سرکوب جوانه های هوس احساس شرم می کنم. خواب، خواب...، اگر به خواب نمی روی، تظاهر کن که خواب هستی...
ناگهان، در ظلمت، تصویر گودالی را می بینم که روز قبل کارگران آن را برای مخزن فاضلاب حفر کرده اند. زهری غم انگیز و تلخ در بدن دردآلودم منتشر می شود، نهیب می زند که همچون بیرون آمدن خمیر از داخل تیوب خمیر دندان، به آرامی از جای جای بدنم خارج شود. با چشم های بسته، شبیه به کسی که هنوز در خواب است، از جا بلند می شوم و در متن تاریکی راه می رفتم. هر بار قسمتی از بدنم به درب، دیوار و مبل می خورد. دردناک و هذیان آلود آه می کشم. حقیقت این است که چشم راست من، در نور روز، حتی اگر به طور کامل هم باز باشد، جایی را نمی بیند. نمی دانم آیا هیچ وقت خواهم دانست در اتفاقاتی که باعث شد چشم من دچار چنین وضعیتی شود، چه حکمتی نهفته است؟
رویدادی غم انگیز و ابلهانه بود. صبح یک روز در خیابان راه می رفتم که تعدادی دانش آموز خشمگین و هراسان سنگی را به سوی من پرتاب کردند. سنگ به چشم من اصابت کرد و نقش پیاده رو شدم. از این که چه اتفاقی افتاده بود، سر درنمی آوردم. چشم راستم به دلیل پارگی ای که از سفیدی شروع شده و تا تخم آن ادامه یافته بود، بینایی اش را از دست داد. احساس می کنم هیچ وقت نتوانستم معنای حقیقی آن اتفاق را دریابم. علاوه بر این، از فهم آن نیز هراس دارم. با دست روی چشم راست خود را گرفته و تلاش کنید تا راه بروید. در این وقت، متوجه خواهید شد که در سمت راست، بسیاری مشکلات در کمین شما نشسته اند. با چیزی برخورد می کنید که انتظار ندارید. به دفعات، سر و صورت شما به این جا و آن جا می خورد. من زشت هم هستم، در واقع زمانی نبوده است که سمت راست چهره ی من بدون آثار زخم و ورم مانده باشد. حتی پیش از این که چشم من آسیب ببیند، هر روز از روز قبل زشت تر می شدم و بیش تر اوقات، پیش بینی مادرم را به یاد می آورم که می گفت در بزرگسالی، من زشت رو خواهم بود و برادرم قیافه ی خوبی خواهد داشت. این چشم تباه شده، هر روز بیش تر از روز قبل، زشتی ام را برجسته کرده و آن را به رخ من می کشد، در حالی که آن زشتی مادرزادی همیشه خواسته است در سایه پنهان بماند. من آن چشم را، نابودی اش را، تاریکی ابدی اش در جمجمه ام را و ظلمت خونین و ملتهب آن را دیدم. پس، برای آن اهمیت خاصی قائل نمی شوم. این چشم، پاسبان تنهایی بود که برای محافظت از من در جنگل تاریک درونم به کارم می آمد و از این رهگذر، ناگزیر برای تماشای درون خویش ممارست می کردم.
آشپزخانه را رد کردم، کورمال کورمال درب را پیدا کردم و در پایان، زمان که چشم باز کردم تا قبل از صبح، محوترین روشنایی ارتفاعات دور از دست را در آن آسمان غم انگیز پاییزی بیابم، سگی سیاه به سوی من می دود و به سمتم می پرد، اما زود متوجه می شود که او را پس زده ام، بدون هیچ صدایی، مانند قارچی در تاریکی خود را جمع کرده و پوزه ی کوچکش را به سمت من می گیرد. آن را بلند می کنم. در آغوش می گیرم و دوباره به آرامی مسیر خود را ادامه می دهم. سگ بوی بدی می دهد. در آغوش من آرام گرفته است و به سختی نفس نفس می زند.
زیر بغلم گرم می شود. شاید سگ ناخوش است. پابرهنه هستم و ناخن انگشتانم به قاب چوبی می خورد. برای لحظه ای سگ را بر روی زمین می گذارم، کورمال کورمال در پی نردبان می گردم، سپس در همان جایی که سگ را بر روی زمین گذاشتم، دست هایم را از همدیگر باز کرده و تاریکی را در بغل می گیرم. خنده ام می گیرد؛ اما نه از آن خنده های ممتد. نمی توانم مانع از خندیدنم بشوم. بدون شک، سگ بیمار است. به سختی از نردبان پایین می روم. همه جا پر از چاله های آب است، البته فقط کمی آب؛ مانند خونابه ای که از گوشت خارج شده باشد، تا اندازه ای که آب قوزک پای برهنه ام را می پوشاند. بر روی زمین می نشینم، حس می کنم که آب در لباس های زیرم نفوذ می کند، ران هایم خیس می شود، مظلوم و اهلی، انگار که چاره ای نیست، این وضعیت را می پذیرم.
البته سگ می تواند این آلودگی را نپذیرد. سگ، شبیه به کسی که می تواند حرف بزند اما ترجیح می دهد چیزی نگوید، ساکت است و در آغوش من، بدن گرم و لرزان خود را بر سینه ام تکیه می دهد. احساس درد می کنم و پنج دقیقه بعد، از سر بیچارگی، ناگزیر نسبت به آن بی تفاوت می شوم. به آب کثیفی هم که به ران هایم می رسد و به وسط پایم نشت می کند توجه ندارم. من، با هفتاد و پنج کیلو وزن و صد و شصت و پنج سانتی متر قد، با آن کپه خاکی که روز قبل کارگران از این جا کندند و در یک رودخانه ی دور تخلیه کردند، تفاوتی ندارم. گوشت بدنم مانند خاک شده است. حرارت بدن سگ و سوراخ های بینی من تنها علائم حیات در بدن من، خاک پیرامون و فضای مرطوب گودال است. سوراخ های بینی ام به سرعت حساس می شوند و بوهای ته گودال را، همانند عطرهایی خوشبو، جذب می کنند. سوراخ های بینی ام با تمام توان کار می کنند و بو را جذب می کنند، در حالی که تعداد آن ها بسیار بیش تر از این است که بتوانم آن ها را از همدیگر تمیز بدهم. تقریبا از هوش رفته ام. پشت سرم به دیواره ی گودال اصابت می کند ـ آن را دقیقا در پشت جمجمه ام احساس می کنم ـ سپس بدون آن که توجهی کنم، به جذب هزار و یک بو و اکسیژن ناچیزی که در داخل گودال وجود دارد مشغول می شوم. بدنم از زهری دردناک و تلخ سرشار می گردد، اما انگار دیگر به خارج نفوذ نمی کند. اکنون، نسبت به همه چیز، حتی تملک جسم خود، بی تفاوت هستم. فقط متاسفم که کسی یا چیزی نیست تا مرا در این بی تفاوتی کامل تماشا کند. سگ؟ سگ چشم ندارد. من نیز در بی تفاوتی فاقد چشم هستم. از زمانی که به ته گودال رسیده ام، دوباره چشم هایم بسته شده اند.
به دوستی فکر می کنم که در مراسم سوزاندن جسدش شرکت داشتم. امسال، اواخر تابستان، سر و صورت خود را با رنگ قرمز نقاشی کرد، برهنه شد و خود را به دار آویخت. همسرش، همچون خرگوشی مریض، زمانی که از یک میهمانی طولانی شبانه به خانه بازگشت متوجه خودکشی حیرت انگیز او شد. چرا او نیز به همراه همسرش به میهمانی نرفته بود؟! هیچ کس تعجب نمی کرد که او به همسرش اجازه بدهد به تنهایی به میهمانی برود و خودش در اتاق مطالعه بنشیند و بر روی ترجمه ی کتابی کار کند. در واقع، ما با همدیگر بر روی آن کتاب کار می کردیم. زن از فاصله ی دو متری آن جسد معلق را دید. موهایش از ترس سیخ شده بود، دست هایش را بالای سرش تکان داد، فریادی بی صدا از دهانش بیرون آمد، کفش های سبز کوچک دخترانه توی پایش لق خورد و مثل فیلمی که برعکس پخش می شود، عقب عقب رفت و به محل میهمانی گریخت.
بعد از این که به پلیس خبر داد، به آرامی گریه کرد، آرام و بی صدا، تا زمانی که خانواده اش آمدند و او را با خود بردند. بنابراین، هنگامی که بازجویی های پلیس تمام شد، من به همراه مادربزرگ پیر دوستم باقی ماندم تا آخرین کارها را در رابطه با آن جنازه ی عریان کله سرخ انجام دهیم؛ جنازه ای که آخرین قطره های آب حیات بر روی ران هایش خشک شده بود و بدون شک، تا رستگاری فاصله ی زیادی داشت. مادرش گیج و مات بود و نمی توانست کاری انجام دهد. تنها یک بار، زمانی که می خواستم صورت مرده را بشویم، حرکت غیرمنتظره ای کرد و با کار من مخالفت نمود.
من و پیرزن کسانی را که برای تسلیت آمده بودند رد کردیم و فقط ما سه نفر برای مردی که فرایند کند و مرموز فاسد شدن هزاران سلول تن او آغاز شده بود، شب زنده داری کردیم. زمانی بود که این سلول ها گنجینه ی منحصر به فرد بودن او محسوب می شدند. پوست خشکیده ی او، سلول های سرخ رنگی که تجزیه شده و به شکلی غیرقابل وصف درآمده بودند را، همانند سدی در پشت خود نگه داشته بود. جنازه ی سرخ چهره ی دوست من مغرور، تنها و در حال فساد بر روی تخت سفری دراز کشیده و سرشار از حقیقت به نظر می رسید؛ حقیقتی که از بیست و هفت سال زندگی او ملموس تر بود. آن زندگیِ ترحم برانگیز که در تلاش همیشگی برای عبور از تونلی تاریک می گذشت و قبل از این که به آن سوی تونل راه پیدا کند، به پایان رسید.
سلول ها همانند به عمل آمدن شراب تخمیر می شدند، مرگ واقعی و فیزیکی خود بدن... سد پوست نیز محکوم به شکستن بود. در آن لحظه های غم انگیز و سخت که بدن دوستم تحت تاثیر باکتری های متعفن فساد رنگ می باخت، جاذبه ای وجود داشت. در حالی که به تماشای این لحظات ناب مشغول بودم، باری دیگر نسبت به شکنندگی آن نوع دیگر زمان که مانند سر نوزاد گرم و نرم و تکرارپذیر است، آگاهی پیدا می کردم. نمی توانستم حسادت نکنم. هیچ دوستی مفهوم حقیقی آن چه را که رخ می داد درک نمی کرد. زمانی که برای آخرین بار چشم هایم را بر روی هم گذاشتم و تجربه ی زوال در بدنم آغاز شد گفتم: «وقتی که از بیمارستان به خانه آمد، باید مجبورش می کردم دوباره برگردد به بیمارستان.»
مادربزرگ پاسخ داد: «نه پسرم!... دیگر نمی توانست آن جا بماند. بقیه بیمارهای روانی هم آن قدر تحت تاثیر کارهای خوبش قرار گرفته بودند که شاید او، دیگر نمی توانست آن جا بماند. تو نباید این موضوع را فراموش کنی و خودت را سرزنش کنی، اتفاقی که افتاده موضوع را کاملاً روشن کرده، ترک کردن بیمارستان و رفتن به دنبال یک زندگی آزاد شاید بهترین کاری بود که او می توانست انجام بدهد. اگر او خودش را در بیمارستان کشته بود، هیچ وقت نمی توانست صورتش را رنگ کند و خودش را برهنه دار بزند. می توانست؟! بقیه بیمارها هیچ وقت به او اجازه ی این کار را نمی دادند. آن ها احترام زیادی برای او قائل بودند.»
- «چقدر صبور هستید مادربزرگ، مایه ی آرامش ما هستید.»
- «بالاخره همه یک روزی می میرند و صد سال که بگذرد، دیگر هیچ کس درباره ی این که دیگران که بودند و چطور مردند سوال نمی کند. پس بهتر است همان طور که دلت می خواهد زندگی کنی و همان طور که دوست داری بمیری.»
مادر دوستم در کنار بستر، در حالی که سر او مانند یک لاک پشت وحشت زده بر روی شانه اش افتاده بود، مدام پاهای جسد را ماساژ می داد و نسبت به گفتگوی ما بی تفاوت بود. چهره ی بی روح و گیاه گونه ی او شباهت زیادی به صورت پسر مرده اش داشت. مانند آب نباتی که آب شده باشد، اجزای صورتش شل و آویزان شده بود. به ذهنم رسید که تاکنون هیچ وقت ندیده ام که چهره ای این چنین تمام عیار، اندوه و افسردگی را نشان دهد.
مادربزرگ بی اختیار گفت: «مثل سارو داهیکو!»(۱)
"سارو داهیکو"... این کلمه مفاهیم مبهم، خشن و مضحکی را تداعی می کرد و معنایی ابهام انگیز را به ذهنم می ریخت اما، از آن جا که توان ذهنی ام به دلیل خستگی کاهش یافته بود، چیزی بیش تر از لرزه ای خفیف ایجاد نشد و زنجیره ی معنا از ذهنم گریخت. حتی زمانی که بیهوده سر خود را تکان می دادم، "سارو داهیکو" مانند کلامی که ادا شده اما مهر معنایش شکسته نشده است، در عمق حافظه ام نفوذ می کرد.
اما اکنون که با سگی در بغل، در آب، ته گودال نشسته ام و سارو داهیکو تصویری روشن از خاطرات آشنا را در ذهنم متبادر می سازد، انگار یخ بافت هایی از مغز که به این کلمه مرتبط هستند و در آن روز منجمد شده بودند آب شده است. سارو داهیکو، سارو داهیکوی آسمانی، برای دیدار با خدایانی که به زمین نازل می شدند به آمانویا چیماتا رفته بود. آمنوزوم به عنوان نماینده ی شورشیان با سارو داهیکو وارد مذاکره شده بود. او به ماهیان پیوسته بود که ساکنین اصلی جهان جدید بودند و برای استقرار قلمرو خود تلاش می کردند. به همین خاطر، با یک کارد دهان حلزون دریایی را که در سکوت مقاومت می کرد، درید. سارو داهیکوی مهربان قرن بیستمی ما دوست آن حلزون دریایی است. از این فکر، چشم هایم پر از اشک شد و از روی گونه هایم جاری گشت، دور لب هایم جریان یافت و بر پشت سگ چکه کرد.
یک سال پیش از مرگ، تحصیلات خود را در دانشگاه کلمبیا رها کرد. به ژاپن بازگشت و در مرکز نگهداری از بیماران روانی بستری شد. درباره ی آن مرکز و نحوه ی زندگی او در آن جا چیزی نمی دانم، مگر آن چه که خودش تعریف کرده بود. هیچ کس، همسرش، مادرش و یا مادربزرگش، آن جا را ندیده بودند و فقط می گفتند که در منطقه ی شونان قرار گرفته است. به تمام دوستان خود گفته بود که برای ملاقات با او به آن جا مراجعه نکنند. اکنون که به این موضوع می اندیشم، حتی نسبت به این که آیا واقعا چنین مکانی وجود دارد تردید می کنم. خودش می گفت که آن آسایشگاه "مرکز آموزش لبخند" نام داشت و بیش تر اوقات ساکنان آن جا، به دلیل مصرف مقدار زیادی آرام بخش در هر وعده ی غذایی، به آرامی لبخند می زدند. آن جا ساختمانی یک طبقه بود که نیمی از زیربنای آن را اتاق آفتاب گیر بزرگی تشکیل می داد، درست مانند میهمانسراهای ساحلی که در منطقه ی شونان بسیار دیده می شود. در محوطه ی بزرگ چمن تعداد زیادی تاب نصب شده بود و اغلب بیماران، در طول روز بر روی آن تاب ها می نشستند و دوستانه صحبت می کردند. در واقع، ساکنان آن جا بیمار نبودند، بلکه به مانند مسافرانی بودند که برای مدتی طولانی در آن جا توقف کرده و به واسطه ی اثر داروهای آرام بخش، از اهلی ترین حیوانات خانگی نیز دست آموزتر می شدند. آن ها ساعت های زیادی را در آن اتاق آفتاب گیر و یا در محوطه ی چمن، در حالی که به همدیگر لبخند می زدند، می گذراندند. هیچ کس از آن جا فرار نمی کرد، زیرا کسی این احساس را نداشت که محبوس شده است. آن ها می توانستند آزادانه از آسایشگاه خارج شوند.
از زمان ورود او به آسایشگاه یک هفته گذشته بود که به خانه آمد تا کتاب هایش را برداشته و لباس عوض کند. او گفت راحت تر از سایر بیماران که پیش از او به آسایشگاه آمده بودند و با خونسردی لبخند می زدند، به وضعیت شگفت آن جا عادت کرده است. سه هفته بعد، هنگام بازگشت به توکیو، اگرچه هنوز لبخند بر روی لب داشت، اما ناتوان و غمگین به نظر می رسید. مخفیانه به من و همسرش گفت مرد پرستاری که دارو و غذای بیماران را می آورد، انسانی وحشی است که به طرز نفرت انگیزی با آن ها رفتار می کند. بیماران نیز به دلیل اثر داروهای آرام بخش نمی توانستند خشمگین شوند. گاهی، از کنار بیماری رد می شد و به شکم او ضربه محکمی می زد و با هیچ عکس العملی مواجه نمی شد و یا... پیشنهاد من این بود که به مسئولین مرکز اعتراض کند، اما او گفت که اگر چنین کاری را بکند مدیر مرکز تصور خواهد کرد که او به دلیل بیماری و یا عقده ی حقارت و یا هر دو این داستان را ساخته است. علاوه بر این، کم و بیش، عقل همگی آن ها زایل شده بود و در کنار ساحل شونان نیز، هیچ کس به اندازه ی آن ها خسته و بی حوصله نبود. ضمن این که حتی خود او هم به برکت آرام بخش ها، نمی دانست که واقعا عصبانی است یا نه...
دو سه روز پس از این، داروهای آرام بخش را که همراه با صبحانه، ناهار و شام به او داده شده بود توی توالت ریخت. صبح روز بعد، متوجه شد که واقعا عصبانی است. پس منتظر ماند تا آن پرستار وحشی آمد و...
توانست تقریبا او را از پا درآورد. البته خود او نیز صدمه دید. دیگر دنباله ی ماجرا این بود که توانست احترام صمیمانه ی دوستانش را به دست آورد که لبخندهایی محبت آمیز داشتند اما بعد از گفتگو با مدیر مرکز، ناگزیر، در حالی که بیماران روانی با همان لبخندهای مهربان و حماقت بار خود او را بدرقه می کردند، آسایشگاه را ترک کرد. در این وقت، اندوهی را تجربه می کرد که عمیق تر از همیشه بود.
***
زمانی که خسته و نالان از مراسم سوزاندن جنازه ی او به خانه برگشتم، همسرم این موضوع را به خاطرم آورد. همسرم در انتظار من نشسته و نوشیدنی می خورد. برای اولین بار بود که او را سرخوش می دیدم. همین که به خانه رسیدم به اتاق مشترک همسر و پسرم نگاهی انداختم. آن روزها هنوز بچه نزد خودمان بود. با این که کمی مانده بود به غروب اما، بچه روی تخت دراز کشیده بود و با چشم هایی تهی و آرام به من می نگریست، آن قدر آرام بود که اگر گیاهان نیز چشم داشتند مانند او به کسی که به آن ها خیره شده بود، نگاه می کردند.
همسرم در کنار او نبود. اگر خوب به یادم مانده باشد، زمانی که او را پیدا کردم، در تاریکی کتابخانه، در وضعیتی نامطمئن بین قفسه ها، مانند پرنده ای که روی شاخه ی لرزانی نشسته باشد، مات و مبهوت بر روی چهارپایه بود. آن چنان غافلگیر شدم که بیش تر برای خودم احساس ناراحتی کردم تا برای او. زیر چهارپایه یک بطری نوشیدنی پنهان کرده بودم. آن را پیدا کرده، روی پله های چهارپایه نشسته و قلپ قلپ خورده بود. کم کم حالش تغییر کرد. وقتی که نگاهش به من افتاد مانند یک عروسک کوکی خودش را عقب کشید. از بس که عرق کرده بود، لب بالایی اش برق می زد. قادر نبود که بر روی پاهایش بایستد. چشم هایش همرنگ آلو، تب دار شده بودند. پوست گردن و شانه اش به دلیل این که جوش زده بود، زبر و خشن به نظر می رسید. انگار مانند سگی بیمار و خشمگین تصمیم گرفته است علف بخورد تا بلکه همه چیز را بالا بیاورد. با ریشخند سوال کردم: «حتما دوباره مریضی، آره؟!»
او که خیلی زود متوجه شد من هول شده ام با لحنی تحقیرآمیز جواب داد: «نه، مریض نیستم.»
- «پس باز توی عالم هپروتی!»
در برابر او چمباتمه زدم. قطره عرقی بر روی خط لب بالایی اش می لرزید؛ محو تماشای آن شدم. هنگامی که نگاه مرا با دودلی پاسخ داد، لب هایش را جمع کرد و آن قطره پایین افتاد. نفس تند و مشمئزکننده اش که بوی بدی می داد توی صورتم پخش شد. خستگی ناشی از حضور بر بستر مرگ دوستم مانند رنگی که در آب پخش می شود، در همه وجود من منتشر شده بود و می خواستم هق هق گریه کنم: «توی عالم هپروتی، متوجه هستی؟»
- «بد نیستم. اگر می بینی که عرق کردم به خاطر این است که می ترسم.»
- «از چی؟ از آینده ی بچه؟»
- «از این می ترسم که می بینم یک سری از آدم ها هستند که برهنه و با سری قرمزرنگ خودشان را می کشند.»
تا این جا را من به او گفته بودم: «تو دیگر چرا باید بترسی؟»
- «از این می ترسم که تو هم روزی به سرت رنگ قرمز بمالی و بدن برهنه ی خودت را به دار بکشی.»
در حالی که این را می گفت با سرش ادای آدمی را درآورد که خود را به دار زده است؛ نمایش ترسی هویدا...
برای لحظه ای، تصویری از مرگ خویش را در انبوه موهای قهوه ای تیره او دیدم. بر خود لرزیدم. سر سرخ جنازه ی خودم، میتسوبورو ندوکورو، با قطعه های خشک و پودر شده ی لاله های گوش که به قطرات خون شباهت داشت: «من هیچ وقت خودم را نمی کشم. چرا باید چنین کاری بکنم؟»
- «دوستت مازوخیست بود؟»
- «حالا چرا درست یک روز بعد از مرگش این سوال را می کنی؟ از روی کنجکاوی؟!»
آثار خشم، خشمی که دلیل آن حتی برای خودم هم روشن نبود، در صدای من آشکار بود. او با لحنی که تحت تاثیر آن ترحم انگیز می نمود گفت: «خوب، فرض کنیم... فرض کنیم که او دچار یک جور انحراف بوده، دلیلی ندارد که نگران تو باشم، این طور نیست؟»
باری دیگر، سر خود را به عقب برد و به من خیره شد؛ انگار می خواست که حرف های او را تایید کنم. چشم هایش به شکلی غیرعادی سرخ بودند. درماندگی عریان و ناگفته ای که در چشم هایش بود مرا ملتهب کرد. ناگهان، چشم هایش را بر روی هم گذاشت، بطری را بالا برد و محتویاتش را سرکشید. پشت چشم هایش تیره رنگ به نظر می رسید. آن قدر سرفه کرد که چشم هایش پر از اشک شد و نوشیدنی و آب دهانش از گوشه ی دهانش بیرون ریخت. دلواپس او نبودم، نگران لکه ای بودم که روی لباس نو حریر سفیدرنگش باقی می ماند. دست هایش همچون دست های میمون لاغر و نحیف بودند. بطری را از دستش گرفته، یک جرعه نوشیدم تا بر غم خود فائق آیم.
***
حقیقت داشت. دوستم، با لذت و اندوهی توام، به من گفته بود مدتی است که لذائذ مازوخیستی را در درونش احساس می کند؛ گرایشی مبهم که صرفا برای کسی روشن به نظر می رسد که دچار آن شده باشد. آن قدر سطحی نیست که هر کسی را یارای آن باشد تا از سر حادثه، تجربه اش کند و آن قدر معمول نیست که در مباحثه با دیگران، تصور شود که به گذشته تعلق دارد. به جایی رفته بود که در آن زمینه برای ارضاء مازوخیست ها مهیا بود. آن چه در اولین روز اتفاق افتاد اهمیت خاصی نداشت، اما سه هفته بعد، زمانی که برای دومین بار به آن جا رفت، زنی نادان که امیال او را به خوبی می شناخت، متکبرانه گفته بود که از این پس عنصر جدایی ناپذیر زندگی او خواهد بود. در ملاقات بعدی، در حالی که دراز کشیده بود، فرود سر گره خورده ی یک طناب را در کنار گوش خود حس کرد و متوجه شد که آن موجود وحشی توانسته است در دنیای او جایی را به خود اختصاص دهد. می گفت: «انگار که بدنم از هم پاشیده شده بود و همه تکه های آن نرم و مرده بودند، شبیه لاشه ی گوسفند، کاملاً بی حس... اما ذهنم در جایی، آن بالا، جدا از بدنم شناور بود...» و با لبخندی بی رمق و دردآلود به من نگریست.
جرعه ی دیگری نوشیدم و مانند همسرم به سرفه افتادم. آن قدر سرفه کردم تا این که نوشیدنی ولرم از دهانم به زیر پیراهنم نفوذ کرد و روی پوست شکم و سینه ام ریخت. به او خیره شدم که با چشمانی بسته نشسته بود. پلک های تیره رنگش مانند نشانه های استتار که بر روی بال های گونه هایی از شب پره ها وجود دارد، یک جفت چشم خیالی دیگر را نشان می داد و مرا تحریک می کرد تا با او به تندی صحبت کنم. بایستی به او می گفتم حتی فرض این که او یک مازوخیست بوده باعث نمی شود که تو از چیز دیگری هراس نداشته باشی. این فرض دلیل نمی شود که تو بین من و او تفاوت قائل شوی و به خودت بگویی که من هیچ وقت سرم را سرخ رنگ نمی کنم و در برهنگی خود را نمی کشم...
خصوصیات اخلاقی در طولانی مدت اهمیت خاصی ندارند و تنها انحرافی هستند که به دلیلی ناشناخته و در حقیقت هراس آلود، در اعماق شخصیت انسان چنبره می زند. نیرویی مهیج و عظیم، غیرقابل کنترل و دیوانه وار در اعماق روح او پنهان شده بود که به طور اتفاقی، انحرافی به نام مازوخیسم را در او برانگیخته بود. تمام ماجرا همین است. قضیه این نبود که مازوخیسم باعث شده تا آن جنون منجر به خودکشی در او آشکار شود، بلکه برعکس!... حتی آن جنون بی درمان و جوانه های آن احساس در من نیز وجود دارد...
اما من هیچ کدام از این حرف ها را برای همسرم بازگو نکردم و این فکر نیز در بافت های مغزم که از شدت خستگی ضعیف شده بود، ریشه نگرفت. مانند حباب هایی که در لیوان آب بالا می آیند، لحظه ای پدیدار شد و سپس محو گردید. افکاری از این دست بدون این که هیچ اثری از خود برجای بگذارند، فراموش می شوند؛ به ویژه زمانی که انسان درباره ی آن ها سکوت اختیار می کند. تنها کافی است که انسان صبر کند تا این افکار ناخوشایند بدون این که به دیواره های مغز صدمه بزنند، از سر بگذرند.
اکنون، در صورتی که به این شیوه رفتار کنم، به طور قطع می توانم تا زمانی که ناگزیر بایستی آن را به عنوان یک تجربه پذیرا شد، از شر این زهر رهایی یابم. حرفی نزدم، از پشت زیر بغل همسرم را گرفتم و او را روی پاهایش بلند کردم. با دست هایی که آلوده به بدن دوست مرده ام بودند تکیه گاه همسر زنده ام گشتم، تکیه گاه آسیب پذیری جسمی که خلق شده بود تا با تحمل خطر و فشار و درد کودکی را به دنیا بیاورد و این توهینی بود نسبت به مقدسات؛ با این حال، از این دو جسم که وزنی برابر داشتند، با دوست مرده ام احساس نزدیکی بیش تری می کردم. آرام آرام به سمت اتاق خواب رفتیم. بچه هم در آن جا منتظر ما بود، اما جلوی دستشویی، مانند یک کشتی که لنگر انداخته باشد، متوقف شد و کمی بعد، از میان خنکای تاریک روشن آن غروب تابستانی راهی پیدا کرد، به دستشویی رفت و برای مدتی طولانی در آن جا ماند.
زمانی که بالاخره بیرون آمد، او را به اتاق خواب بردم، از فکر کندن لباس هایش منصرف شدم و به همان شکل او را بر روی تخت خواباندم. آه بلندی کشید، گویی می خواست روح خود را از بدن خارج کند و سپس، به خواب عمیقی فرو رفت. بالا آورده بود و ماده ی زرد رنگی که دور لب هایش چسبیده بود، مانند کرک هایی که بر روی گلبرگ های گل است در تاریک و روشنی دم غروب می درخشید.
بچه مانند همیشه با چشم هایی دریده به من زل زده بود، اما متوجه نشدم گرسنه است، تشنه است، یا مشکل دیگری دارد. با چشم هایی گشوده، آرام و خونسرد، بدون هیچ گونه احساس، مانند گیاهی دریایی در نور غروب آفتاب، فقط وجود داشت. درخواستی نداشت، هیجانی از خود نشان نمی داد و حتی گریه هم نمی کرد. گاهی، این که آیا او اصلاً زنده است یا نه شک برانگیز می شد. به فرض، از صبح زود، زمانی که من از خانه بیرون رفتم، همسرم سرخوش بوده و بچه را در همان وضعیت رها کرده است، حالا من بایستی چه می کردم؟! در این وقت، او فقط زنی مدهوش و شلخته بود که در خوابی عمیق فرو رفته بود. اضطراب عجیبی داشتم، اما مانند حسی که نسبت به همسرم داشتم، دلم نمی خواست با آن دست های آلوده به بچه دست بزنم و همچنین، باز هم نسبت به دوست مرده ام احساس نزدیکی بیش تری می کردم.
با این حال برای مدتی به او خیره شدم، او نیز با همان چشمان بی احساس به من زل زده بود، تا این که حس خواب آلودگی از آن چشمان قهوه ای لبریز شد و مانند موجی مقاومت ناپذیر او را به درون خود کشید. حتی برای او شیر نیز درست نکردم. کز کردم و به خواب رفتم. در ابتدای بیهوشی، تکانی خورده و با خود گفتم: «تنها دوست من سرش را قرمز رنگ کرده و خود را به دار آویخته است، به طور ناگهانی و غیرمنتظره، همسرم مست است و پسرم عقب مانده ی ذهنی...»
هنوز حتی کراواتم را باز نکرده بودم و به خاطر این که به جنازه دست زده بودم حس می کردم آلوده ام، علاوه بر این، بین بستر همسر و پسرم مانند حشره ای بی پناه بودم که در سوزنی گرفتار شده است... ناگزیر در برابر نیروی خطرناک و ناشناخته ای که داشت به تدریج مرا فرسوده می کرد به خواب رفتم.
صبح روز بعد دیگر نمی توانستم آن چه را که این چنین عمیق حس کرده بودم به خاطر بیاورم، زیرا آن احساس نتوانسته بود به یک تجربه تبدیل شود.
***

نظرات کاربران درباره کتاب گریه‌ی آرام

سلام نسخه کاغذی این کتاب موجود نیست درسته ؟ اگر کسی می دونه جایی می فروشه لطفا بگه ممنون
در 6 ماه پیش توسط نیلوفر محمدی
شنیدم که این کتاب آدمو به شدت توی فکر فرو میبره اگه کسی خونده نظر بده که آیا ارزش خوندن داره یا نه
در 10 ماه پیش توسط صدرا صالحی