فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جایی که ماه نیست

کتاب جایی که ماه نیست
شوک سقوط

نسخه الکترونیک کتاب جایی که ماه نیست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جایی که ماه نیست

آن‌قدر نزدیک هم بودیم که وقتی با یک ترکۀ چوب شروع به کندن زمین خشک کرد، صدای خراشیدن و تراشیدن را می‌‌توانستم بشنوم. البته او متوجه من نشد، حتی زمانی که ترکۀ چوب را به کناری پرت کرد و تقریباً دَم انگشتان پایم که همگی از دم‌پایی پلاستیکی مسخره‌ام بیرون زده بودند، فرود آمد. اگر دست خودم بود، کفش ورزشی‌‌ام را می‌پوشیدم. ولی می‌دانید مامانم چه‌ جوری است. کفش ورزشی، تو روز قشنگی مثل امروز! محال است. او این جوری است. زنبوری دور سرم وزوز می‌کرد و معمولاً‌ همین بس بود که شروع کنم بال بال زدن؛ ولی این‌بار به خودم اجازه ندادم اینکار را بکنم. کاملاً بی‌حرکت ایستادم. نمی‌خواستم مزاحم دخترک بشوم یا نمی‌خواستم بفهمد آنجا هستم. حالا داشت با انگشتانش می‌کَند و با دستان خالی خاک خشک را بالا می‌آورد. تااینکه گودال به اندازۀ کافی عمیق شد. بعد انگشتانش را آن‌قدر مالید تا خاک و کثافتش را پاک کرد. عروسکش را دوباره برداشت و دو بار بوسید. این بخشی است که هنوز می‌توانم روشن و واضح ببینم: آن دو بوسه، یکی بر پیشانی، یکی بر گونه.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جایی که ماه نیست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دخترک و عروسکش

راستش باید بگویم آدم خوبی نیستم. گاهی سعی می کنم که باشم، ولی اغلب نیستم. برای همین وقتی نوبتم شد که چشم هایم را بپوشانم و تا صد بشمارم، تقلب کردم.
همان جایی ایستادم که هرکس نوبتش می شد، باید می ایستاد و می شمرد. کنار سطل های بازیافت، بغل دست مغازه فروش منقل های یک بارمصرف و میخ یدکی چادر و نزدیک آنجا که تکه چمن کوچکی است که زیادی رشد کرده و پشت شیر آبی قایم شده است.
بماند که یادم نمی آید آنجا ایستاده باشم. نه، واقعاً. همیشه جزئیات این چنینی را به یاد نمی آوری، مگر نه؟ یادت نمی آید آیا کنار سطل های بازیافت بوده ای یا بالاتر توی مسیر، نزدیک ردیف دوش ها و آیا واقعاً شیر آب آن بالا هست یا نه.
الان نمی توانم سروصدای دیوانه وار مرغان دریایی را بشنوم یا نمک توی هوا را مزه کنم. گرمای خورشیدِ بعدازظهر را که باعث می شد زیر زخم بند سفید روی زانویم عرق کند حس نمی کنم. یا خارش کرم ضد آفتاب را توی ترک های خشکی روی زخم هایم. نمی توانم خودم را وادار کنم آن حس وحالِ مبهمِ به حالِ خود رهاشدن را دوباره تجربه کنم و چه فرقی بکند، چه نکند، واقعاً هم یادم نمی آید تصمیم به تقلب گرفته و چشم هایم را باز کرده باشم.

تقریباً هم سن من به نظر می رسید؛ با موهای قرمز و چهره ای که با صدها کک ومک خال خالی شده بود. دور لبه لباس کرم رنگش به خاطر زانوزدن روی زمین، خاکی شده بود و عروسک پارچه ای کوچکی با چهره صورتی لک افتاده، موهای پشمی قهوه ای و چشم هایی از دکمه های سیاهِ براق، به سینه اش چسبیده بود .
اولین کاری که کرد این بود که عروسکش را با نرمی تمام روی چمن بلند قرار داد. به نظر می رسید جای عروسک راحت بود. دست هایش دو طرفش دراز شده و سرش اندکی بالا آمده بود. به هرحال فکر کردم جایش راحت به نظر می رسید.
آن قدر نزدیک هم بودیم که وقتی با یک ترکه چوب شروع به کندن زمین خشک کرد، صدای خراشیدن و تراشیدن را می توانستم بشنوم. البته او متوجه من نشد، حتی زمانی که ترکه چوب را به کناری پرت کرد و تقریباً دَم انگشتان پایم که همگی از دم پایی پلاستیکی مسخره ام بیرون زده بودند، فرود آمد. اگر دست خودم بود، کفش ورزشی ام را می پوشیدم. ولی می دانید مامانم چه جوری است. کفش ورزشی، تو روز قشنگی مثل امروز! محال است. او این جوری است.
زنبوری دور سرم وزوز می کرد و معمولاً همین بس بود که شروع کنم بال بال زدن؛ ولی این بار به خودم اجازه ندادم اینکار را بکنم. کاملاً بی حرکت ایستادم. نمی خواستم مزاحم دخترک بشوم یا نمی خواستم بفهمد آنجا هستم. حالا داشت با انگشتانش می کَند و با دستان خالی خاک خشک را بالا می آورد. تااینکه گودال به اندازه کافی عمیق شد. بعد انگشتانش را آن قدر مالید تا خاک و کثافتش را پاک کرد. عروسکش را دوباره برداشت و دو بار بوسید.
این بخشی است که هنوز می توانم روشن و واضح ببینم: آن دو بوسه، یکی بر پیشانی، یکی بر گونه.
یادم رفت بگویم کُتی به رنگ زرد روشن تنِ عروسک بود، با یک سگک سیاه پلاستیکی جلویش. این مهم است چون کار بعدی او بازکردن سگک بود و درآوردن این کت. اینکار را خیلی سریع انجام داد و کت را چپاند توی جلوی لباس خودش.
گاهی اوقات مثلاً حالا، که به آن دو بوسه فکر می کنم انگار می توانم واقعاً حسشان کنم.
یکی بر پیشانی.
یکی بر گونه.
آنچه که بعد اتفاق افتاد در خاطرم کمتر واضح است چون با خیلی خاطره های دیگر آمیخته شده و بارها به صورت های دیگری بازسازی شده است؛ طوری که نمی توانم واقعیت را از خیال جدا کنم یا حتی مطمئن باشم که تفاوتی بین آنها وجود دارد. پس درست نمی دانم کِی شروع به گریستن کرد یا شاید همان موقع هم گریه می کرده است و نمی دانم که پیش از پرت کردن آخرین مشتِ خاک دست دست کرد یا نه. اما این را می دانم که زمانی که عروسک پوشانده و زمین صاف شد، دخترک خم شده بود و کت زرد را به سینه اش چسبانده بود و اشک می ریخت.
وقتی پسربچه ای نُه ساله هستید، دلداری دادن به یک دختر کار ساده ای نیست، به خصوص اگر نشناسیدش و حتی ندانید قضیه چیست.
نهایت سعی خودم را کردم.
به قصد اینکه بازوانم را آرام روی شانه هایش بگذارم، همان طوری که وقتی خانوادگی پیاده روی می رفتیم بابا روی شانه های مامان می گذاشت، جلو رفتم و در یک لحظه شک و تردید نمی توانستم تکلیفم را روشن کنم که کنارش زانو بزنم یا ایستاده بمانم. با حالتی معذب بین این دو وضعیت مردد بودم. بعد تعادلم را از دست دادم و مثل تصویرهای حرکت آهسته کله پا شدم. برای همین اولین باری که این دخترک گریان متوجه من شد، وقتی بود که تمام وزن هیکلم داشت صورتش را آرام توی گورِ تازه کنده شده فرو می کرد. هنوز هم نمی دانم چه باید می گفتم که اوضاع را بهتر کند و به این موضوع هم خیلی فکر کرده ام. اما وقتی کنارش دراز کشیده بودم و نوک دماغ هایمان تقریباً به هم مماس بودند، سعی خودم را کردم: «من متیو(۱) هستم. اسم تو چیه؟»
بلافاصله جواب نداد. سرش را کج کرد تا مرا بهتر ببیند و همینطور که اینکار را می کرد، احساس کردم که طره ای از موهای بلندش سریع سر خورد روی زبانم و از گوشه دهانم خارج شد. گفت: «من آنابل هستم.»
اسمش آنابل بود.
دختر موقرمز و صورت کک ومکی لکه لکه را آنابل صدا می زنند. اگر می توانید سعی کنید این را به خاطر بسپارید. بین همه چیزهای دیگری که توی زندگی اتفاق می افتد، بین همه چیزهایی که ممکن است بخواهند وادارتان کنند فراموش کنید آن را در جایی امن نگه دارید.

از جا برخاستم. زخم بند روی زانویم حالا قهوه ای چرکینی شده بود. شروع کردم بگویم که ما داشتیم قایم موشک بازی می کردیم و اگر می خواهد او هم می تواند بازی کند. اما حرفم را برید. خونسرد صحبت می کرد، طوری که عصبانی یا ناراحت به نظر نمی رسید. گفت: «متیو، از این به بعد دیگه اینجا جای تو نیست.»
«چی؟»
به من نگاه نمی کرد، حواسش را جمع کرد به دست ها و زانوهایش و مشغول کار با تل کوچک خاک شد. دوباره رویش را کوبید و قشنگ درستش کرد. «اینجا پارک کاراوان بابای منه. من اینجا زندگی می کنم و خوش ندارم تو اینجا باشی. برگرد خونه ت!»
«ولی...»
«برو گم شو!»
در یک آن سرپا ایستاد و سینه سپرکرده به طرفم حرکت کرد، مثل حیوان کوچکی که سعی می کند بزرگ تر جلوه کند. دوباره گفت: «بهت گفتم برو گم شو. اینجا جای تو نیست.»
مرغی دریایی خنده تمسخرآمیزی سرداد و آنابل فریاد زد: «تو همه چی رو داغون کرده ای.»
برای توضیح خیلی دیر بود. تا به پیاده رو برسم، دوباره روی زمین زانو زده بود و کت کوچولوی زرد عروسک را روی صورتش گرفته بود.
بچه های دیگر داشتند داد می زدند و صدا می کردند که پیدایشان کنم. اما دنبالشان نگشتم. بعد از ردیف دوش ها، بعد از مغازه، از وسط پارک با حداکثر سرعتی که می توانستم دویدم در حالی که دمپایی هایم به آسفالت داغ سیلی می زدند. به خودم اجازه ندادم که بایستم، حتی به خودم اجازه ندادم سرعتم را کم کنم تا زمانی که آن قدر به کاراوان نزدیک شدم که مامان را که بیرون روی صندلی نشسته بود، دیدم. کلاه آفتابی حصیری اش سرش بود و به دریا چشم دوخته بود. لبخندی زد و برایم دست تکان داد. اما می دانستم که هنوز میانه مان شکرآب بود. یک جورهایی چند روز پیش کلاهمان توی هم رفته بود. احمقانه بود چون واقعاً فقط من بودم که آسیب دیده بودم و زخم ها آن موقع تقریباً خوب شده بودند؛ اما پدر و مادرم گاهی برایشان سخت است که بی خیال بعضی چیزها بشوند.
مامان، به خصوص، کینه به دل می گیرد.
به گمانم من هم همینطور.
برایتان می گویم چه اتفاقی افتاد چون برای معرفی برادرم راه خوبی خواهد بود. اسمش سایمون است. فکر کنم ازش خوشتان بیاید. واقعاً این طور فکر می کنم. ولی چند صفحه دیگر او خواهد مرد و بعد از آن، دیگر هرگز مثل قبل نبود.
به پارک تفریحی اوشن کوو(۲) که رسیدیم، حوصله سررفته از راهِ سفر و بی قرار اکتشاف، بهمان گفتند که در آن محدوده هرجا بخواهیم برویم اشکالی ندارد. اما به خاطر شیبدار و ناهموار بودن مسیر اجازه نداریم تنهایی به ساحل برویم و همینطور به خاطر اینکه برای رسیدن به بالای آن باید مسافتی در جاده اصلی می رفتیم. پدر و مادرمان از آن مدل هایی بودند که نگران اینجور چیزها باشند نگران مسیرهای پرشیب و جاده های اصلی. من که به هرحال تصمیم گرفتم به ساحل بروم. زیاد پیش می آمد کارهایی بکنم که اجازه انجامشان را نداشتم و برادرم هم دنبالم می آمد. اگر تصمیم نگرفته بودم که اسم این قسمت داستانم را بگذارم “دخترک و عروسکش“ می توانستم اسمش را بگذارم “شوک سقوط و خون روی زانویم“ چون آن هم مهم بود.
شوک آن سقوط بود و خون روی زانویم. هیچ وقت میانه خوبی با درد نداشته ام. این یکی از خصوصیاتم است که از آن خیلی بدم می آید. یک بزدل به تمام معنا هستم. تا سایمون خودش را سر پیچ مسیر -آنجایی که ریشه های از دل خاک بیرون آمده، مچ پاهای از همه جا بی خبر را به تله می انداخت- به من برساند، مثل بچه از درد عربده می کشیدم.
چنان نگران به نظر می رسید که تقریباً خنده دار بود. صورت گرد بزرگی داشت که همیشه خدا خندان بود و باعث می شد یاد ماه بیفتم. ولی یکهو بدجوری نگران به نظر رسید.
این کاری بود که سایمون کرد. مرا در آغوش گرفت و قدم به قدم برد تا بالای مسیر صخره و تا چهارصد متری کاراوانمان. اینکار را به خاطر من کرد.
فکر کنم چندتا آدم بزرگ سعی کردند که کمک کنند. ولی چیزی که درباره سایمون باید بدانید این است که با بیشتر آدم هایی که احتمالاً به آنها برمی خورید، کمی فرق داشت. به مدرسه مخصوصی می رفت که بهشان چیزهای ساده ای مثل حرف نزدن با غریبه ها یاد می دادند. برای همین، هروقت که به خودش اطمینان نداشت یا هول می کرد، می رفت سراغ این درس ها که احساس امنیت کند. سایمون این طوری بود.
مرا دست تنها با خودش برد. ولی زور نداشت. این یکی از نشانه های اختلالش بود؛ ضعف ماهیچه ها. یک اسمی دارد که الان یادم نمی آید، ولی اگر فرصت شد، دنبالش می گردم. معنی اش این بود که آن راه رفتن نیمه جانش کرد. برای همین به کاراوان که برگشتیم، مجبور شد بقیه روز را توی رختخواب بماند.
سه چیز که به وضوح از آن زمانی که سایمون بغلم کرده بود، به یاد می آورم این ها هستند:

۱. وقتی راه می رفت، چانه ام محکم به شانه اش می کوبید. نگران بودم شاید دردش بیاید، ولی آن قدر گرفتار درد خودم بودم که چیزی نگفتم.
۲. برای همین شانه اش را بوسیدم که خوب شود؛ آن طوری که وقتی کوچکی، فکر می کنی واقعاً اثر می کند. البته فکر نکنم متوجه شد؛ چون هر قدم که برمی داشت، چانه ام به او می کوبید و وقتی می بوسیدمش، دندان هایم به جای چانه ام می کوبیدند که اگر اثری هم داشت، احتمالاً این بود که بیشتر دردش می گرفت.
۳. هیش، هیش. همه چیز درست می شود. این چیزی بود که وقتی مرا گذاشت دم کاراوان گفت، پیش از اینکه بدود که مامان را بیاورد. ممکن است به اندازه کافی روشن نگفته باشم. سایمون واقعاً قوی نبود. حمل کردن من به آن شکل، سخت ترین کاری بود که توی زندگی اش انجام داده بود، باوجود این، همچنان سعی کرد قوت قلبم بدهد. هیش، هیش. همه چیز درست می شود. چقدر پخته و رشدکرده به نظر می رسید، چقدر ملایم و مطمئن. برای اولین بار در زندگی ام واقعاً حس می کردم یک برادر بزرگ تر دارم. در آن چند لحظه کوتاهی که منتظر مامان بودم که بیرون بیاید، در همان حالی که زانویم را بغل کرده و به خاک و شن روی پوستم چشم دوخته و خودم را قانع کرده بودم که می توانستم استخوانم را ببینم، در آن چند ثانیه کوتاه کاملاً احساس امنیت می کردم.



مامان زخم را تمیز کرد و بست. بعد به خاطر اینکه سایمون را در چنین موقعیت وحشتناکی قرار داده بودم، سرم داد زد. بابا هم همینطور. یک موقع هر دو نفرشان باهم داشتند داد می زدند، برای همین حتی نمی دانستم به کدامشان نگاه کنم. حال و روز ما این طوری بود. بااینکه برادرم سه سال بزرگ تر بود، همیشه کاسه و کوزه ها سر من شکسته می شد. اغلب به این خاطر از او متنفر بودم. اما این بار نه. این بار او قهرمان من بود.
خلاصه، این داستان من برای معرفی سایمون است و همینطور دلیل شکرآب بودن میانه مامان با من وقتی نفس نفس زنان رسیدم دم کاراوانمان و داشتم سعی می کردم آنچه را با دخترک و عروسک پارچه ای اش اتفاق افتاده بود، برای خودم حلاجی کنم.
«عزیزدلم، رنگت پریده.»
مامانم همیشه به من می گوید رنگ پریده. این روزها تمام مدت همین را می گوید. ولی یادم رفته بود که آن وقت ها هم این را می گفت. پاک یادم رفته بود که همیشه مرا رنگ پریده صدا کرده است.
«مامان، بابت اون روز متاسفم.» و متاسف بودم. خیلی بهش فکر کرده بودم. به اینکه چطور سایمون مجبور شده بود مرا به دوش بکشد و چقدر نگران به نظر می رسید.
«اشکالی نداره، عزیزدلم. اومده ایم سفر. سعی کن بهت خوش بگذره. بابات با سایمون رفت پایین دم ساحل، بادبادک رو هم با خودشون بردند. بریم پیششون؟»
«فکر کنم بهتره یه کمی همین جا بمونم. بیرون هوا گرمه. شاید تلویزیون ببینم.»
«توی روز قشنگی مثل امروز؟ جداً؟ متیو، آخه ما با تو چی کار کنیم؟!»
یک جورهایی این را با لحنی دوستانه پرسید، انگار واقعاً احساس نیاز نمی کرد که کاری با من بکند. او می توانست این طور مهربان باشد. قطعاً می توانست این طور مهربان باشد.
«نمی دونم مامان. بابت اون روز متاسفم. بابت همه چی متاسفم.»
«واقعاً تمام شده و رفته عزیزدلم.»
«قول؟»
«قول. بیا بریم و بادبادک هوا کنیم. بریم؟»
«حوصله اش رو ندارم.»
«مت، از تلویزیون خبری نیست.»
«من وسط بازی قایم موشکم.»
«قایم شدی؟»
«نه دارم می گردم. جداً باید بگردم.»
ولی حوصله بقیه بچه ها از اینکه منتظر بمانند تا پیدایشان کنند، سررفته بود و تقسیم شده بودند به گروه های کوچک تر و بازی های دیگر می کردند. به هرحال حوصله بازی نداشتم. برای همین کمی آن اطراف پرسه زدم و دیدم دوباره سر از همان جایی درآوردم که دخترک بود. فقط اینکه، او دیگر آنجا نبود. آنجا فقط تل خاک کوچکی بود که حالا با دقت با چند گل آلاله و مینا و دو ترکه چوب مرتب به شکل صلیب برای نشان کردن نقطه تزیین شده بود.
خیلی احساس ناراحتی می کردم. حالا هم که به آن فکر می کنم کمی احساس ناراحتی می کنم. بگذریم، باید بروم. ژانتِ گروه هنر دارد ادای مرغ سرکنده را درمی آورد؛ بالای راهرو بال بال می زند که توجهم را جلب کند.
آن پاپیه ماشه(۳) خودبه خود درست نخواهد شد.
باید بروم.

تصاویر خانوادگی

به خودم که آمدم، دیدم مامان دارد صدای رادیو را بلند می کند که صدای گریه اش را نشنوم.
احمقانه بود. صدایش را می شنیدم. توی ماشین درست پشت سرش نشسته بودم و داشت بلندبلند گریه می کرد. بابا هم همینطور، داشت هم زمان گریه و رانندگی می کرد. راستش نمی دانستم که من هم دارم گریه می کنم یا نه، ولی به این نتیجه رسیدم که احتمالاً من هم داشتم گریه می کردم. به هرحال به نظر می رسید که باید در حال گریه می بودم. برای همین گونه هایم را لمس کردم، ولی معلوم شد خشک بودند. اصلاً اشکم درنیامده بود.
منظور مردم وقتی درباره بی حس بودن حرف می زنند همین است، مگر نه؟ گاهی می شنوی که مردم توی تلویزیون می گویند: «اونقدر بی حس بودم که اشکم درنمی اومد.» مثلاً توی این برنامه های وسط روز که مهمان دعوت می کنند و حرف می زنند و اینجور چیزها، می گویند: «حتی نمی تونستم چیزی رو حس کنم. کاملاً بی حس بودم.» و تماشاچی ها از روی هم دردی سر تکان می دهند، انگار همه این تجربه را داشته اند و می دانند که دقیقاً چه حسی به آدم دست می دهد. به گمانم این هم همان طور بود. ولی آن موقع خیلی بابتش احساس گناه می کردم. سرم را در دستانم مخفی کردم که اگر مامان یا بابا سرشان را برگرداندند، فکر کنند من هم دارم همراهشان گریه می کنم.
سرشان را برنگرداندند. هرگز آن فشار دست اطمینان بخش را روی پایم حس نکردم. هرگز نگفتند که همه چیز درست خواهد شد. هیچ کس در گوشم نجوا نکرد هیش هیش.



آن وقت فهمیدم که کاملاً تنها بودم.
عجیب بود که این طور متوجهش بشوی.
توی رادیو مجری، با صدایی واقعا سرزنده، آهنگ جدیدی را چنان معرفی می کرد که انگار بهترین آهنگی است که تا به حال ضبط شده و با معرفی آن زندگی اش به کمال رسیده است. ولی هیچ کدام از این ها به نظرم با عقل جور درنمی آمد. نمی توانستم بفهمم که چرا وقتی چیزی به این وحشتناکی اتفاق افتاده بود، مجری این طور خوشحال بود. این اولین فکر درست و حسابی ام بود. چیزی بود که یادم می آید وقتی کم و بیش بیدار شدم، ذهنم مشغولش بود و این بهترین راهی است که می توانم توصیفش کنم، بااینکه واقعاً خواب نبودم.
خاطره ها فرو می ریختند، مثل رویا وقتی تازه چشمانمان را باز می کنیم. خیلی شبیه آن بود. فقط می توانستم گوشه هایی از آن را تشخیص بدهم، شب هنگام، دویدن و ماموران پلیس جایی آن دوروبر بودند.

و سایمون مرده بود.

برادرم مرده بود.

البته نمی توانستم هیچ بخشی از آن را نگه دارم. تا مدتی بسیار طولانی نشد که دوباره گیرش بیاورم.
هنوز هم نمی توانم درباره اش صحبت کنم. فقط یک بار فرصت دارم که این را درست انجام دهم. باید مواظب باشم. باید تای همه چیز را تمیز باز کنم تا بلد باشم که اگر از حد گذشت چطور دوباره جمعش کنم. همه می دانند، بهترین راه تمیز تازدن چیزی این است که خط تاهای موجود را دنبال کنی.

مادربزرگم -مامانِ مامان، همانی که ننی نو صدایش می کنیم- کتاب های دانیل استیل(۴) و کاترین کوکسن(۵) را می خواند و هروقت کتاب تازه ای به دستش می رسد، اول کار یک راست می رود سراغ ته کتاب و صفحه آخر را می خواند.
همیشه همین کار را می کند.
رفتم که مدتی پیش او بمانم. فقط یکی دو هفته اول. هفته اول خیلی غم انگیز بود و شاید تنها ترین هفته زندگی ام. فکر نکنم حتی اگر بابابزرگ و ننی نو را هم نداشتی که همدمت باشند، می شد بیش از آن احساس تنهایی بکنی.
احتمالاً هیچ وقت با بابابزرگم آشنا نشده اید. اما اگر شده اید، می دانید که عاشق باغبانی است. فقط حیف که باغچه ای ندارد! بهش که فکر کنی یک جورهایی خنده دار است. ولی آن قدرها هم خنده دار نیست، چون نزدیک آپارتمانشان یکی از باغچه های کوچکی را که شهرداری اجاره می دهد، گرفته و می تواند در آن صیفی جات بکارد و چند جور سبزی مثل رزماری و چیزهای دیگر که همیشه اسمشان یادم می رود.
آن هفته تا دلت بخواهد الکی وقت گذرانی کردم. گاهی در وجین کمک می کردم یا گاهی روی لبه تکه باغچه متعلق به او می نشستم و تا وقتی صدایش را بلند نمی کردم، با گیم بوی کالرم(۶)، دانکی کانگ(۷) بازی می کردم. البته اغلب آن دوروبر پرسه می زدم و سنگ ها را بلند می کردم تا حشره های زیرشان را ببینم. بیشتر از همه، مورچه ها را دوست داشتم. من و سایمون همیشه توی حیاط خودمان دنبال لانه مورچه می گشتیم. فکر می کرد مورچه ها خیلی باحال اند و به مامان التماس می کرد که اجازه بدهد توی اتاقش یک لانه مورچه داشته باشد. معمولاً حرفش دررو داشت. ولی در این یک مورد، نه.
بابابزرگ کمکم کرد تخته سنگ های بزرگ تر کف حیاط را بردارم تا بتوانم لانه ها را ببینم. به محض اینکه تخته سنگی بلند می شد به سر مورچه ها می زد، ولوله راه می انداختند و پیام های سرّی با یکدیگر رد و بدل می کردند و تخم های ریز سفید و زردشان را می بردند زیرِ زمین که امن باشد.
در عرض چند دقیقه، تمام سطح به کل خالی می شد، جز چندتا موریانه که بی هوا آن اطراف پرسه می زدند تا ببینند این سروصداها بابت چیست. هرازگاهی، خاری توی یکی از سوراخ های کوچک فرومی کردم و درجا یک دوجین مورچه سرباز به حالت حمله می ریختند بیرون، آماده که جانشان را در راه قبیله بدهند. البته هیچ وقت قصد آزارشان را نداشتم. فقط می خواستم نگاهشان کنم.
بعدازاینکه بابابزرگ وجین کردن یا بیرون آوردن سبزیجات یا کاشتن چیزهای جدیدش را تمام می کرد، با دقت تخته سنگ را سر جایش می گذاشتیم و برای چای رهسپار خانه می شدیم. یادم نمی آید هیچ وقت صحبت کرده باشیم. می دانم که باید کرده باشیم. اما حرف هایی که باهم در میان گذاشته بودیم، پاک از خاطرم رفته است، مثل مورچه هایی که توی سوراخ می رفتند.

ننی نو غذاهای خوبی می پخت. از آن آدم هاست که تا پایت را از در تو می گذاری، می خواهد غذا توی حلقت بکند و تا لحظه ای که بروی، دست از سرت برنمی دارد. حتی ممکن است سریع یک ساندویچ کالباس برای توی راهت درست کند.
خوب است آدم این طوری باشد. به نظر من آدم هایی که در غذا دستِ بِده دارند، حال و هوای خوبی اطرافشان ایجاد می کنند. ولی آن یکی دو هفته ای که پیششان ماندم، خیلی سخت بود؛ چون اشتها نداشتم. خیلی وقت ها احساس می کردم، حالم دارد به هم می خورد و یکی دو بار هم واقعاً به هم خورد. این برای ننی نو هم سخت بود؛ چون اگر نمی توانست مشکلی را از راه شکم حل کند، مثلاً با کاسه ای سوپ یا مرغ تنوری یا برشی از کیک های مربعی چهاررنگ، دست و پایش را گم می کرد. یک بار یواشکی پاییدمش که توی آشپزخانه ایستاده بود، روی ظرف های دست نخورده قوز کرده بود و های های گریه می کرد.
موقع خواب از همه بدتر بود. توی اتاقی اضافی می ماندم که هیچ وقت درست تاریک نمی شود؛ چون بیرون پنجره یکی از این چراغ برق های توی خیابان است و پرده ها هم نازک ند. هر شب، یک قرن، بیدار دراز می کشیدم. به تاریکی چشم می دوختم. آرزو می کردم که ای کاش فقط می توانستم بروم خانه و با خودم فکر می کردم آیا هرگز آن لحظه فرا خواهد رسید.
«ننی ، می شه امشب اینجا بخوابم؟»
تکان نخورد. برای همین آرام تو رفتم و گوشه لحافش را بالا زدم. ننی نو به خاطر سرمای استخوان هایش یکی از آن پتوهای برقی دارد. البته شب گرمی بود و برای همین پتو را به برق نزده بودند. تا به خودم آمدم، دیدم که از فشرده شدنِ پای برهنه ام روی دوشاخه سربالا داشتم جیغ آرامی سرمی دادم.
«عزیزم.»
«بیداری ننی؟»
«هیش، بابابزرگ رو بیدار می کنی.»
لحاف را بلند کرد و رفتم بالا کنارش. گفتم: «پام رفت رو دوشاخه. یه ذره درد گرفت.»
می توانستم گرمای نفس ننی نو را کنار گوشم حس کنم. صدای خُرخُر موزون بابابزرگ را هم می شنیدم.
آخر سر گفتم: «هیچ چی یادم نمیاد. نمی دونم چی شد. نمی دونم چی کار کردم.»
دست کم دلم می خواست این را بگویم. تنها چیزی که می توانستم بهش فکر کنم همین بود و بدجوری دلم می خواست آن را بگویم، ولی فکرکردن کجا، گفتن کجا. می توانستم نفس ننی را کنار گوشم حس کنم. «پات رفت رو دوشاخه. فرشته بیچاره من، پات درد گرفت.»

وقتی برگشتم خانه، فقط من بودم و مامان و بابا. اولین شبی که باهم بودیم، سه نفری توی مبل راحتی بزرگ سبزرنگ فرورفتیم. همان طور که همیشه بود. چون سایمون دوست داشت چهارزانو روی موکت بنشیند و صورتش صاف رو به تلویزیون باشد.
این کم و بیش تصویر خانوادگی ما بود. از آن جور چیزها نیست که فکر کنید، دلتنگش می شوید. حتی ممکن است هیچ کدام از آن هزاران باری که بین مامان و بابایتان روی مبل بزرگ سبز نشسته اید و برادر بزرگتان روی موکت جلوی تلویزیون را گرفته است، اصلاً متوجهش نشوید. شاید اصلاً به آن توجهی نکنید.
ولی وقتی او دیگر آنجا نیست، متوجهش می شوید. متوجه خیلی جاها می شوید که او دیگر نیست و خیلی چیزهایی را می شنوید که او نمی گوید.
من متوجه می شوم.
من تمام وقت آنها را می شنوم.
مامان تلویزیون را موقع شروع سریال «شرق نشین ها»(۸) روشن کرد. برایمان مثل عادت شده بود. حتی اگر خانه نبودیم، ضبطش می کردیم. خنده دار بود، چون سایمون بدجوری تو کار بیانکا(۹) بود. همه مان سر آن اذیتش می کردیم و بهش می گفتیم که ریکی(۱۰) خدمتش خواهد رسید. فقط برای خنده بود. او هم بلندبلند می خندید و روی موکت غلت می زد. از آن خنده هایی داشت که مردم بهش می گویند مسری. هروقت می خندید، همه چیز را کمی بهتر می کرد.
نمی دانم شرق نشین ها را نگاه می کنید یا حتی اگر هم بکنید، گمان نکنم آن قسمتش را که مربوط به مدتها پیش است، به خاطر بیاورید. ولی این یکی با من مانده است. یادم می آید روی مبل نشسته بودم و داشتم نگاه می کردم که همه دروغ ها و فریب کاری ها درباره رابطه بیانکا با دوست مامانش و یک خروار چیزهای دیگر، بالاخره به پایان تلخش رسید. این همان قسمتی بود که بیانکا، والفورد(۱۱) را ترک کرد.
تا مدتی طولانی بعد از آن حرف نزدیم. حتی تکان هم نخوردیم. برنامه های دیگری شروع و تمام شدند، تا دیروقت شب. این تصویر خانوادگی جدید ما بود؛ سه نفرمان، نشسته کنار هم، چشم دوخته به فضایی که قبلاً سایمون در آن بود.

نظرات کاربران درباره کتاب جایی که ماه نیست

کاش برای هر کتاب ژانرشم بنویسید
در 2 سال پیش توسط بهاره اخلاقی
خیلییی قشنگ بود... هم احساسی هم روانشناسی هم لذت بخش.
در 2 سال پیش توسط diba far
چقد نثر روان داشت.کلش مثل اینه ک دوست صمیمیت بیاد برات راجب خاطراتش باهاش صحبت کنه. ی پسر بچه ۹ ساله راوی داستانه و برادرش همون اول داستان میمیره و داره میگه ک دیگ هیچی مثل قبل نمیشه. البته نگران نباشید من هیچیشو تعریف نکردم همه اینا تو فصل اول اتفاق میفته :)
در 10 ماه پیش توسط سحر گلفشان
کتاب خیلی قشنگی بود به خصوص از منظر سادگی صمیمیت و مهربانی راوی
در 2 سال پیش توسط سيدمحمدرضا چاوشي
یک کتاب خوب برای آشنایی با بیماری اسکیزوفرنی.
در 7 ماه پیش توسط سلما موذن
کتاب رو تا انتها خوندم متاسفانه خوشم نیومد روایتش رو اصلا دوست نداشتم مدام از این شاخه به اون شاخه میپرید کل داستانم راجع به یه پسریه که خودش رو تو مرگ برادرش مقصر میدونه و همین باعث میشه بیماری اسکیزوفرنی بگیره.ابتدا نظرات رو اینجا خوندم و بعد کتاب رو خریدم اصلا اون چیزی که توقع داشتم نبود و چون شروعش کرده بودم دلم نیومد نصفه ولش کنم منکر این نیستم که یه جاهایی از کتاب قشنگ بود ولی کلی بخام بگم من دوست نداشتم شاید با سلیقه شما سازگار باشه دوستان
در 6 ماه پیش توسط akbar kh13
متٱسفانه جذبم نکرد ، تا انتها نخوندم ، ترجمه خیلی عالی و روونه
در 7 ماه پیش توسط گل پری بانو
کتاب نایاب رستاخیز مردگان دانلود: mj۱۲۶@
در 10 ماه پیش توسط mho...458