فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کیوتو

کتاب کیوتو

نسخه الکترونیک کتاب کیوتو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کیوتو

مکان داستان کیوتو‌ست؛ شهر هنرهای عالی و روحِ فرهنگی ژاپن، که بیش از هزار و صد‌ سال پیش پایتخت ژاپن شده بود. آن‌جا شغل هر کسی یا بافتن کمربند بود یا طراحی کیمونو یا استادی مراسم چای. این شهر قدیمی، پایه‌گذار هنر خوش‌نویسی بوده، هنری که در طول قرون منسوخ شده است. کار آن‌ها تنها بر پایه‌ی حساسیت ظریف و خاص خودِ هنرمند نبود، بلکه بر‌اساس عشق معنوی اجدادشان بود که در رگ‌های‌شان جاری بود. اکثر ژاپنی‌ها، کاواباتا را نویسنده‌ای مدرن می‌دانند که آثارش بیشتر شامل سنت‌های ژاپن است. شاید بتوان او را ژاپنی‌ترین نویسنده در میان نویسنده‌های مدرن ژاپن دانست. با‌این‌حال، بسیاری از تکنیک‌ها و تصاویر او آن‌قدر آوانگارد بود که حتا به خواننده‌های ژاپنی دوران خودش هم شوک وارد می‌کرد. کاواباتا بعد از شکست ژاپن در جنگ اعلام کرد که دیگر چیزی نخواهد نوشت و باقی‌مانده‌ی عمرش را به مرثیه‌سرایی خواهد پرداخت. کیوتو (پایتخت قدیم) بیانگر تأسف او از انحطاط کیوتوِ قدیمی است و از شدت سوگ، نوایی غمگین دارد. داستان، بحران درونی یک هنرمند سنتی قبل از جنگ را نشان می‌دهد که دلسرد است. شخصیت‌های داستانش با مسائلی نامتجانس روبه‌رو می‌شوند که در حقیقت تغییراتی فریبنده هستند. این شخصیت‌ها، هم از تغییرات استقبال می‌کنند و هم دل‌شان می‌سوزد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کیوتو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی مترجم انگلیسی

وقتی کاواباتا در ۱۹۶۸ برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد، کتاب کیوتو (پایتخت قدیم) در کنار سرزمین برف و هزار درنا یکی از سه اثر کاواباتا بود که او را شایسته ی دریافت جایزه ی نوبل ادبیات کرد و مورد ستایش و توجه کمیته ی داوری جایزه ی نوبل ادبیات قرار داد. در اصل کیوتو (پایتخت قدیم) به صورت داستانی دنباله دار در هر دو چاپ توکیو و اوساکای روزنامه ی آساهی، از اکتبر ۱۹۶۱ تا ژانویه ی سال بعد منتشر شد. درست بعد از تمام شدن رمان، کاواباتا برای ترک اعتیادی که به داروهای خواب آور در زمان نوشتن این رمان پیدا کرده بود، به بیمارستان مراجعه کرد. هر چند کاواباتا پایتخت قدیم را «اثر استثنائی» خود خوانده است، اما دارای تِم های آشنایی است؛ بازشناسی فاصله بین جنسیت ها و اضطراب های آن، اشتیاق برای ایده های بکر، پیوندِ طبیعت و انسان، صحنه و شخصیت ها.
مکان داستان کیوتو ست؛ شهر هنرهای عالی و روحِ فرهنگی ژاپن، که بیش از هزار و صد سال پیش پایتخت ژاپن شده بود. آن جا شغل هر کسی یا بافتن کمربند بود یا طراحی کیمونو یا استادی مراسم چای. این شهر قدیمی، پایه گذار هنر خوش نویسی بوده، هنری که در طول قرون منسوخ شده است. کار آن ها تنها بر پایه ی حساسیت ظریف و خاص خودِ هنرمند نبود، بلکه بر اساس عشق معنوی اجدادشان بود که در رگ های شان جاری بود.
اکثر ژاپنی ها، کاواباتا را نویسنده ای مدرن می دانند که آثارش بیشتر شامل سنت های ژاپن است. شاید بتوان او را ژاپنی ترین نویسنده در میان نویسنده های مدرن ژاپن دانست. با این حال، بسیاری از تکنیک ها و تصاویر او آن قدر آوانگارد بود که حتا به خواننده های ژاپنی دوران خودش هم شوک وارد می کرد. کاواباتا بعد از شکست ژاپن در جنگ اعلام کرد که دیگر چیزی نخواهد نوشت و باقی مانده ی عمرش را به مرثیه سرایی خواهد پرداخت. کیوتو (پایتخت قدیم) بیانگر تاسف او از انحطاط کیوتوِ قدیمی است و از شدت سوگ، نوایی غمگین دارد. داستان، بحران درونی یک هنرمند سنتی قبل از جنگ را نشان می دهد که دلسرد است. شخصیت های داستانش با مسائلی نامتجانس روبه رو می شوند که در حقیقت تغییراتی فریبنده هستند. این شخصیت ها، هم از تغییرات استقبال می کنند و هم دل شان می سوزد.
رمان به گونه ای گریزناپذیر، کنایه دار و گاه گمراه کننده، رابطه ی سنت و نوآوری را کشف و رابطه ی متقابل انفعال و سرزندگی را در ذات و تلاش انسان ها تایید می کند.

جی. مارتین هولمن

گُلهای بهاری

بنفشه های کوچکِ روی تنه ی درخت افرای پیر، گُل داده بودند. چشم چیه کو(۱) به آن ها افتاد. انگار تازه لطافت بهار را از اعماقِ دل حس کرد و گفت «وای! امسال هم دوباره
گُل دادن.»
درخت افرا در آن باغ کوچک، بسیار بزرگ می نمود. تنه اش بزرگ تر از دورِ کمر چیه کو به نظر می رسید، اما این درختِ پیر با پوستِ زبرِ پوشیده از خزه اش، چیزی نبود که آدم آن را با تن یک دختر معصوم مقایسه کند. تنه ی درخت، نزدیکی های کمر چیه کو کمی به راست خم می شد و نزدیکی های سرش، این خمیدگی بیشتر می شد. شاخه های درخت در بالای خمیدگی، بر فرازِ باغ گسترده شده بودند. نُک نازک شاخه ها رو به پایین بود.
درست زیر خمیدگی بزرگ، دو حفره بود که بنفشه ها درون شان روییده بودند. بنفشه ها هر بهار تقریباً چهار گُل می دادند. از زمانی که به خاطر می آورد، آن دو بنفشه آن جا بودند.
بنفشه ی بالایی و پایینی حدود یک فوت از هم فاصله داشتند. چیه کو فکر کرد «یعنی تا حالا بنفشه ی بالایی و پایینی همدیگه رو دیدن؟ همدیگه رو می شناسن؟» گفتن این که آن دو بنفشه همدیگر را دیده اند یا می شناسند چه معنایی می توانست داشته باشد؟
بنفشه های درون این حفره های کوچک، هر بهار حداقل سه و حداکثر پنج گُل می دادند. چیه کو از راهروِ داخلی که پنجره ای رو به باغ داشت، به آن ها چشم دوخت، به پایینِ تنه ی اصلی درخت افرا خیره شد و کم کم نگاهش را بالا بُرد. گاهی از زندگی بنفشه ها در عجب بود و گاهی از تنهایی شان غمگین.
«توی همچین جایی به دنیا بیای و زندگی کنی...»
درخت هر چه کهن سال تر می شد، با شکوه تر هم می شد و خزه های روی تنه اش، وقار و زیبایی اش را دو چندان می کردند. بنفشه های کوچک درون حفره ها، در لابه لای آن همه خزه، جایی برای جلوه گری نداشتند. اگرچه مشتری های مغازه درخت را می ستودند، افراد خیلی کمی متوجه بنفشه های درون حفره ها می شدند.
اما پروانه ها جای آن ها را می دانستند. چیه کو چند پروانه ی سفید را در باغ دید که از کنار گُل ها به پرواز درآمدند و برای اولین بار متوجه بنفشه ها شد. بال های شان هنگام رقص در برابر افرا که فقط برگ های کوچک قرمزش جوانه زده بود، رنگ سفید درخشانی داشتند.
بنفشه ها، روی خزه های سبز و تازه ی تنه ی درخت افرا، سایه ی کم رنگی انداخته بودند.
یک روزِ ابری بود با هوای ملایم بهاری.
چیه کو در راهرو نشست و تا رفتن پروانه ها، بنفشه ها را تماشا کرد.
دلش می خواست آهسته زمزمه کند «شماها امسال باز هم به خاطرِ من گُل دادین.»
یک چراغ سنگی قدیمی، پایین افرا و درست زیر بنفشه ها بود. یک بار پدر چیه کو گفته بود تصویری که روی پایه حکاکی شده، تصویر مسیح است.
چیه کو پرسیده بود «مطمئنین که حضرت مریم نیست؟ مجسمه های بزرگ مریم مقدس در معبد(۱) کیتانو تنجین(۲)(۲) درست همین شکلی هستن.»
پدرش با بی تفاوتی گفته بود «می گن مسیحه. بچه ای که توی بغلش نیست.» و چیه کو به ناچار موافقت کرده بود؛ «آهان! درسته... بین اجدادمون کسی مسیحی بوده؟»
«نه. احتمالاً یه باغبون یا یه سنگ تراش این رو این جا حک کرده. چیز خاصی نیست.»
احتمالاً این چراغ مسیحی در دوران ممنوعیت های مذهبی(۳) ساخته شده بود. جنس سنگش زِبر و شکننده بود و برای همین طی سالیان دراز ترک خورده و نقشش به خاطر باد و باران خراب شده بود و فقط سر، بدن و پاهایش دیده می شدند. احتمالاً از ابتدا هم فقط یک نقشِ ساده بوده، آستین های لباسش خیلی دراز بودند و تقریباً به زمین می خوردند. انگار دست هایش را برای نیایش به هم قلاب کرده بود، اما نمی شد در مورد برآمدگی کوچکِ روی بازویش نظری داد. با مجسمه های بودا و خدایان نگهبان متفاوت بود.
به هر حال این چراغ مسیحی چه نماد ایمان بود، چه یک هنر غیربومی قدیمی، حالا به خاطر عتیقه بودنش پای درختِ افرای پیر در باغِ مغازه ی خانوادگی چیه کو پابرجا مانده بود. وقتی این مجسمه چشم یک مشتری را می گرفت، پدر چیه کو می گفت که این مجسمه ی مسیح است؛ اما تعداد کمی از خریداران به چراغِ غم باری نظری می انداختند که زیر سایه ی درخت افرا بود، حتا اگر چشم کسی به آن می افتاد، هیچ وقت از نزدیک نگاهش نمی کرد، وجود یکی دو چراغ در یک باغ چیزی طبیعی است.
چیه کو نگاهش را از بنفشه ها پایین تر آورد تا مسیح را ببیند. به مدرسه ی رسمی نرفته بود، به کلیسا رفته و کتاب عهد جدید و قدیم را خوانده بود تا با زبان انگلیسی آشنا شود. چیه کو حس می کرد این چراغی که در معرض باد رها شده، ارزش پیشکش کردن گُل و شمع نذری را ندارد. در هیچ قسمتی از آن حتا صلیب هم حک نشده بود.
اما گه گاهی هم فکر می کرد که بنفشه های بالای تصویر مسیح، قلب حضرت مریم هستند. چیه کو یک بار دیگر نگاهش را از چراغ به سمت گُل ها برد. یک باره یاد جیرجیرک هایی افتاد که در شیشه نگه شان می داشت.
چهار پنج سال پیش، یعنی خیلی وقت بعد از اولین باری که بنفشه ها را روی درخت افرا پیدا کرد، شروع به پرورش جیرجیرک کرده بود. صدای جیرجیرشان را از اتاق نشیمن خانه ی یکی از دوستانش شنیده و چند تای شان را به عنوان هدیه گرفته بود.
چیه کو گفته بود «چه موجودات بدبختی، توی شیشه زندگی می کنن...» اما دوستش جواب داده بود این کار بهتر از این است که آن ها را در قوطی نگه داریم و بگذاریم همان جا بمیرند. گفته بود که معابد هم تعداد زیادی از این جیرجیرک ها پرورش می دهند و تخم های شان را می فروشند. انگار آدم های زیادی هستند که سلیقه های شبیه به هم دارند.
امسال تعداد جیرجیرک های چیه کو زیاد شده بود. دو شیشه جیرجیرک داشت. آن ها هر سال اوایل جولای تخم گذاری می کردند و نیمه های آگوست جیرجیر کردن شان شروع می شد.
تمام عمرشان را در شیشه ای تنگ و تاریک گذرانده بودند، همان جا به دنیا آمده، جیرجیر کرده و تخم گذاشته بودند. در شیشه می شد از گونه های بیشتری از جیرجیرک ها نگه داری کرد، بنابراین بهتر از این بود که یک گونه را در قوطی کوچکی پرورش دهند. جیرجیرک ها همه ی عمرشان را در شیشه می گذراندند و تمام دنیای شان هم همان بود.
چیه کو، افسانه ی چینی دنیای درون شیشه را شنیده بود. این افسانه، داستان یک کاخ، در ظرفی پُر از شراب ناب و خوردنی های زمینی و دریایی بود؛ چیزی غیر از دنیای معمولی و از سری داستان های سِحر و جادویی.
البته جیرجیرک ها برای انکار جهان وارد شیشه نشده بودند. شاید نمی دانستند کجا هستند و همین طور به زندگی ادامه می دادند.
چیزی که چیه کو خیلی از آن تعجب می کرد، این بود که اگر او جیرجیرک های نر را از جای دیگری گیر نمی آورد و داخل شیشه نمی انداخت، ماده ها بعد از تخم گذاری دیگر رشد نمی کردند و ضعیف می شدند. برای جلوگیری از این کار، جیرجیرک بازها باید نرها را مبادله می کردند. حالا بهار بود و تا تابستان صدای جیرجیرک ها بلند نمی شد. بین جیرجیرک ها و بنفشه هایی که درون حفره های درخت افرا گُل داده بودند، شباهت خاصی بود.
چیه کو به خواست خودش جیرجیرک ها را توی شیشه انداخته بود، اما گُل های بنفشه چرا در چنین جای تنگی زندگی می کردند؟ امسال بنفشه ها گُل داده بودند و جیرجیرک ها هم شروع به تخم گذاری و جیرجیر می کردند.
«یک زندگی طبیعی...»
نسیم ملایمی موی چیه کو را پریشان کرد، چیه کو مویش را جمع کرد و پشت گوشش زد. او خودش را با بنفشه ها و جیرجیرک ها مقایسه کرد.
«و من...»
تنها تماشاچی بنفشه های کوچک در این روز بهاری چیه کو بود، روزی که طراوت طبیعت بسیار زیبایش کرده بود.
صداهایی از مغازه می آمد که معلوم بود همه دارند برای صرف ناهار بیرون می روند. تقریباً زمانی بود که چیه کو باید حاضر می شد تا برای دیدن شکوفه های گیلاس برود.
روز قبل، شین ئی چی میزوکی(۳)(۴)، چیه کو را برای دیدن شکوفه های گیلاسِ معبد هِی آن(۵) دعوت کرده بود. یکی از دوستان دوران مدرسه ی شین ئی چی دو هفته بود که در ورودی باغ معبد بلیت می فروخت. شین ئی چی از این دوستش شنیده بود که زمان اوج زیبایی شکوفه ها، همین روزهاست.
«انگار دوستم نگهبانی شکوفه ها رو می داده. دیگه نمی شه از این مطمئن تر بود که همین الان اوج قشنگی شکوفه هاست.» شین ئی چی آهسته خندید. خنده اش زیبا بود.
چیه کو پرسید «یعنی دوستت ما رو هم می بینه؟»
«خُب اون نگهبانه. درسته؟ نمی شه که یواشکی بریم تو.»
شین ئی چی دوباره خندید و بلافاصله گفت «اگه دوست نداری ما رو با هم ببینه می تونیم جداجدا بریم و توی باغ همدیگه رو زیر درخت ها ببینیم. این شکوفه ها اون قدر قشنگ هستن که بشه تنهایی هم ببینی شون و از دیدن شون خسته نشی.»
«اگه این جوریه پس چرا خودت تنهایی نمی ری اون ها رو ببینی؟»
«باشه تنها می رم، اما اگه امشب کولاک شد و همه ی شکوفه ها ریختن بعداً چیزی نگی ها.»
چیه کو گفت «اون وقت می آم می بینم که شکوفه ها حتا روی زمین هم خیلی قشنگن.»
«فکر می کنی شکوفه های کوچیکی که توی بارون خیس و گِلی شده باشن چه قشنگی ای دارن؟ به نظر من شکوفه هایی که روی زمین می ریزن...»
«بحث رو عوض نکن.»
«کی؟ من؟»

چیه کو با یک کیمونو معمولی از خانه بیرون رفت.
معبد هِی آن به خاطر برگزاری جشنواره ی(۶) اعصار(۷) معروف بود. معبد را سال ۱۸۹۵ و در بیست و هشتمین سال حکومت امپراتور میجی(۴)(۸) ساختند، به یادبود امپراتور کامّو(۵) که بیشتر از هزار سال قبل، پایتختِ هِی آن(۹) (هِی آن کیو(۶)) را در کیوتو پایه گذاری کرده بود. برای همین خیلی قدیمی نبود. می گفتند که دروازه و سالن پرستش بیرونی، بعد از اوتمون(۷) و سالن بزرگ هِی آن کیو ساخته شده است. سمت راست، یک درخت پرتقال معمولی و سمت چپ یک درخت گیلاس کاشته بودند. امپراتور کومی که در سال ۱۹۳۸ و قبل از انتقال پایتخت به توکیو امپراتور بود، در آن جا تقدیس می شده و بیشتر ازدواج ها در محراب این معبد انجام می شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب کیوتو

نمیدونم مشکل از ترجمه بود یا داستان،من که نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم
در 2 ماه پیش توسط shaghayegh as
کتاب جالبیه! با این که داستان خیلی خاص و پیچیده ای نداره ولی به قدری شهر کیوتو و جشن های مرسوم در اون خوب توصیف شده که بعد از تمام شدن کتاب احساس می کنید به این شهر سفر کوتاهی داشتید
در 6 ماه پیش توسط arc..._20