فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوچه‌ی پاریس

کتاب کوچه‌ی پاریس

نسخه الکترونیک کتاب کوچه‌ی پاریس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کوچه‌ی پاریس

قط بیست و پنج ثانیه تأخیر داشتم. آن‌هم به‌خاطر حضور غیرمترقبه‌ی یک برگ سبز در داخل آزاد راه بود که چند ثانیه برنامه‌ی کنترل خودکار ماشین را دچار اختلال کرد. آزاد راه‌ها برای این هستند که بتوانی با نهایت سرعت تعریف شده، حرکت کنی. آزاد راه‌ها باید همیشه خالی و تمیز باشند. حتی وجود یک سوزن می‌تواند با ایجاد اصطلاک در سرعت وقفه بیندازد. هر نوع وقفه‌ای یعنی عقب ماندن در برنامه. یعنی تأخیر بیست و پنج ثانیه‌ای من در رسیدن به محل برگزاری کنفرانس گروهی ارائه‌‌ی موضوعات پایان‌نامه‌ی دوره‌ی پرورش نخبگان آینده. معلوم بود که استاد داخل سالن است. داوطلبان حضور فیزیکی در سالن نشسته بودند. چهره‌ی بقیه را هم از داخل مانیتورهای دور سالن می‌دیدم. چهره‌ی پشت مانیتور ۳۳ به من لبخند زد. تمام این دوره هروقت کلاس دسته‌جمعی داشتیم به من لبخند می‌زد. اما من هیچ‌وقت جواب لبخندش را ندادم. نمی‌خواستم تجربه‌ی گذشته تکرار شود. وقتی دو سال قبل دوره‌ی آموزش میانی را می‌گذراندم، یک نفر بود که همیشه از پشت مانیتورش به من لبخند می‌زد. آن‌موقع که در دوره‌ی میانی بودم حال و هوای خیلی خوبی داشتم. دلم می‌خواست همه‌ی هم‌دوره‌ای‌هایم را بشناسم. دعا می‌کردم که صاحب لبخند پشت مانیتور یک‌بار هم شده به طور فیزیکی در جلسات گروهی شرکت کند و او را از نزدیک ببینم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کوچه‌ی پاریس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تو از آن منی و سرتاسر پاریس از آن من است.

ارنست همینگوی

این موقع روز هیچ وقت بزرگراه شلوغ نیست. محاسبه ی میزان حرارت و انرژی به هدر رفته باعث می شود کسی این موقع روز با سرعت ۱۵۰ کیلومتر در ساعت در حال حرکت نباشد. گرما مرا اذیت نمی کند. نگاهی به درجه ی تنظیم دمای داخل ماشین انداختم، روی ۲۵ بود. از حالت اتوماتیک خارجش کردم. شمارش گر دما آرام آرام شروع به افزایش کرد. کم تر از چندثانیه صدای دستگاه کنترل پخش شد: «دما افزایش پیدا می کند، این دما برای شما و خودرو مناسب نیست. لطفاً کنترل اتوماتیک را فعال کنید.» صدایش را خفه کردم. دکمه ی کنترل موسیقی را لمس کردم و گفتم: «آهنگ نهم از مجموعه ی هزار و نهصد و هفتاد و یک. قدرت صدا، صد.» بعد چشم هایم را بستم. آن روز داخل ماشین نقره ایم چهل و یک دور طول اتوبان شمال غربی را رفتم و آمدم. فکر می کنم دچار چیزی شده بودم که به آن به هم ریختن تعادل می گویند.
داخل خانه که شدم مثل همیشه ساکت بود. شاید هم چون صدای آهنگ شماره ی نه هنوز با قدرت داخل سرم تکرار می شد سکوت خانه بیش تر به چشمم می آمد. بلافاصله پیامی روی نمایشگر مچی ام آمد: «در طی یک ساعت گذشته رفتار نامتعادلی داشتید. در صورت تکرار به روان درمانگر معرفی خواهید شد.»
داخل اتاقم شدم. روبه روی مانیتور نقره ای که با ورود من روشن شده بود، ایستادم و گفتم: «خسته ام.» صفحه ی مانیتور کاملاً آبی شد. صدای دستگاه کنترل علایم حیاتی ام را شنیدم: «چهارقدم جلو بروید. در زاویه ی ۵۰ درجه رو به غرب بایستید.» همین کار را کردم. دستگاه ادامه داد:«حالا رو به جنوب نفس عمیق بکشید.» نفس کشیدم.
ـ انرژی لازم کسب شد.
به دستگاهم اطمینان داشتم. به همین خاطر روی بالشتک ابری اتاقم نشستم اما همین موقع در باز شد و کله ی خواهرم از لای در داخل آمد: «بازی جدیدم کار نمی کند.»
معنی این حرف را می دانستم. یعنی حافظه ی اضافی من را می خواهد تا بتواند بازی را با مشارکت مجازی من انجام بدهد. مادر از این کار خوشش نمی آمد. می گفت این بازی ها آموزشی هستند، باید تنهایی بازی کند تا قابلیت هایش افزایش پیدا کند. روی نمایشگر دست کشیدم و حافظه ی اضافی را برایش فرستادم. از شادی ای که توی صورتش می دوید، خوشم می آمد. قبل از این که در را ببندد پرسیدم: «مامان کجاست؟»
با عجله جواب داد: «سفر مصنوعی به قبایل آفریقایی. حداقل تا نیم ساعت دیگر هم نمی آید.» و غیبش زد.
باز هم فانتزی های مادر! علاقه اش فقط سفر مجازی به آفریقا نبود. تمام خانه پر از صورتک های سیاه و قهوه ای بود که در ابعاد بزرگ و کوچک، انتزاعی یا کاملاً طبیعی خودنمایی می کردند. مادرم عقیده داشت که در طبیعت و اشکال سنتی زندگی گذشتگان آفریقا زیبایی وجود دارد. خیلی دلم می خواست در یکی از این سفرهای مجازی اش واقعاً به گذشته می رفت و در داخل یک قبیله ی آفریقایی قرار می گرفت. آن موقع ازش می پرسیدم که نظرش در مورد زیبایی چیست.
این لحظه تنها چیزی که می توانست حالم را خوب کند، راسپوتین بود. کلاهکم را برداشتم و روی سرم گذاشتم. با نوک انگشتم به نشانه ی راسپوتین اشاره کردم و گفتم: «راسپوتین پنجم، برای فردا چه مسیر انتخابی سر راهم است؟»
صدای خواهرم را از پشت سرم شنیدم که با خنده گفت: «باز هم فال!» معلوم بود که کاملاً هم غیبش نزده. روی صفحه ی مونیتور تصویر یک چهره آمد، نیم گریان و نیم خندان. راسپوتین بود. شاید او می توانست عدم تعادلم را توجیه کند.

فقط بیست و پنج ثانیه تاخیر داشتم. آن هم به خاطر حضور غیرمترقبه ی یک برگ سبز در داخل آزاد راه بود که چند ثانیه برنامه ی کنترل خودکار ماشین را دچار اختلال کرد. آزاد راه ها برای این هستند که بتوانی با نهایت سرعت تعریف شده، حرکت کنی. آزاد راه ها باید همیشه خالی و تمیز باشند. حتی وجود یک سوزن می تواند با ایجاد اصطلاک در سرعت وقفه بیندازد. هر نوع وقفه ای یعنی عقب ماندن در برنامه. یعنی تاخیر بیست و پنج ثانیه ای من در رسیدن به محل برگزاری کنفرانس گروهی ارائه ی موضوعات پایان نامه ی دوره ی پرورش نخبگان آینده.
معلوم بود که استاد داخل سالن است. داوطلبان حضور فیزیکی در سالن نشسته بودند. چهره ی بقیه را هم از داخل مانیتورهای دور سالن می دیدم. چهره ی پشت مانیتور ۳۳ به من لبخند زد. تمام این دوره هروقت کلاس دسته جمعی داشتیم به من لبخند می زد. اما من هیچ وقت جواب لبخندش را ندادم. نمی خواستم تجربه ی گذشته تکرار شود. وقتی دو سال قبل دوره ی آموزش میانی را می گذراندم، یک نفر بود که همیشه از پشت مانیتورش به من لبخند می زد. آن موقع که در دوره ی میانی بودم حال و هوای خیلی خوبی داشتم. دلم می خواست همه ی هم دوره ای هایم را بشناسم. دعا می کردم که صاحب لبخند پشت مانیتور یک بار هم شده به طور فیزیکی در جلسات گروهی شرکت کند و او را از نزدیک ببینم. بالاخره یک روز در یکی از جلسات شرکت کرد. فوری شناختمش. رفتم کنارش و لبخند زدم. بی تفاوت نگاهم کرد. اسمم را گفتم، فرقی نکرد. یادآوری کردم: «همیشه از پشت مانیتور به من لبخند می زدی.» این بار لبخند کشداری روی لبش دیده شد، گفت: «عجب سوءتفاهمی، مدتی دوربین پخشم دچار پرش های تصویری بوده. شما چندمین نفری هستید که این حرف را به من می زنید. اما خوشبختانه درستش کردم.»
رویم را از سمت مانیتور ۳۳ برگرداندم و سرجایم نشستم.
استاد داشت به نظریات یکی از هم دوره ای ها گوش می داد. چند نفر از پشت مانیتورهای شان شروع به صحبت کردند. انگار نظریه ای که ارائه داده بود، مورد استقبال بقیه قرار گرفته بود. من اما همه ی حواسم به طرح خودم بود. برای همین به محض این که استاد به من اشاره کرد، شروع کردم به حرف زدن: «همان طور که همه مطلعید با پیشرفت های جدید، ما قادر به عینیت بخشیدن کلیه ی پدیده های موجود در اطراف مان که با حواس محدود انسانی، تا قبل از این قادر به دیدن و شنیدن شان نبودیم، شدیم. تکنولوژی می تواند صدای افراد گذشته را که در فضا مانده برای مان قابل شنیدن کند، اثر انگشت شان را بر روی اشیا بازسازی کند و به کمک این یافته ها تصویر دقیقی از آن ها ارائه بدهد. اما من با توجه به بررسی هایی که روی سه برنامه ی آماده سازی و زنجیره ی نپتونی اطراف و ویژگی های کوانتومی و توانایی های هالوگرافیک انجام دادم، متوجه شدم که ما قادریم به صورت مجازی وجود سه بعدی گذشتگان را در فضای زندگی امروزمان بیاوریم.»
احساس کردم که همه ی تصویرهای پشت مانیتورها یک لحظه لرزیدند. می دانستم که این به خاطر فشاری است که به خودم آوردم تا بتوانم یک نفس و بدون معذب شدن، نظریه ام را بگویم. استاد نگاهی به من انداخت: «دقیقاً منظورت چیست؟»
اولین مثالی را که به ذهنم رسید، بیرون دادم: «یعنی مثلاً ناپلئون را در سنت هلن ظاهر کنیم.»
صداهای مختلف و نامفهوم صحبت بقیه را می شنیدم. بعضی ها زل زده بودند به من. یکی دو مانیتور توسط صاحبان شان خاموش شد. این نشانه ی اعتراض بود که در یک بحث فرضی و غیرمنطقی شرکت نمی کنند. روی یک مانیتور این جمله را خواندم: وقت با ارزش تر از این است که بیهوده تلف کنیم. کامپیوتر مچی ام سریع جمله را در داده هایش جست وجو و اعلام کرد: جمله از یک نظریه پرداز قرن نوزدهم است.
استاد را دیدم که به طرفم می آید. از حالت صورتش نمی شد فهمید که چه نظری دارد. پرسید: «فکر می کنی چه طور می شود این کار را کرد؟»
کامپیوتر شخصی ام را درآوردم و روی میز گذاشتم: «اول داده های اولیه ی فرد مورد نظر را در دستگاه می گذارم. با داده ها یک تصویر اولیه از او را بازسازی می کنم. بعد با برنامه ی همانندسازی تصویر سه بعدی اش را می سازم. با کمک دستگاهِ حساسیت های صوتی، ارتعاش های باقی مانده از فرد در فضا را جذب می کنم و با حذف لایه های زمانی، به عینیت درمی آورمش.»
روی یکی از مانیتورها این جمله را با خط فانتزی دیدم: «می شود جوراب های مرا هم ظاهر کنی؟ از دیروز تابه حال گمشان کردم!» چند نفری را دیدم که می خندیدند. یکی از کسانی که در سالن بود و همیشه قیافه ی جدی اش مرا یاد فیلسوف های قدیمی می انداخت، از استاد پرسید: «این کار واقعاً ممکن است؟» استاد همین طور که به من نگاه می کرد، سری تکان داد. همه ی سالن ساکت شد. استاد هنوز نگاهش به چشم های من بود، انگار می خواست ببیند چه قدر حرف هایم جدی است. در همان حال شروع به صحبت کرد: «فراموش نکنید که قدرت انسان همه چیز را در جهان ممکن کرده. انجام چنین کاری چند سالی هست که در فرضیه های علمی ثابت شده.»
یک نفر پرسید: «پس چرا تا به حال انجام نشده؟» بالاخره استاد نگاهش را از من گرفت و رو به بقیه حرف زد: «علاوه بر همه ی امکانات تکنولوژی مورد نیاز برای این کار، عامل انسانی مسئله ی مهمی است. یک انسان به عنوان واسطه باید در این عینیت بخشیدن نقش فعالی ایفا کند. به نظر می آید که این انسان باید قدرت تمرکز قوی داشته باشد. برای شکستن لایه های زمانی باید بتواند همه ی مغزش را به طور کامل درگیر این موضوع کند، به طور صددرصد.»
نمی دانم چه شد که یک دفعه صدای خودم را شنیدم که می گفت: «من می توانم».
نگاه خیره ی استاد را دوباره روی صورتم دیدم. مطمئن بودم که بقیه هم همین طور نگاهم می کنند. دلم می خواست بدانم صاحب مانیتور۳۳ هنوز هم لبخند می زند یا نه، ولی جرئت سرتکان دادن هم نداشتم. نباید این حرف را می زدم. با خودم قرار گذاشته بودم که ماجرا را اول به خودم ثابت کنم و بعد اعلام کنم، اما نمی دانم چی شد که یک دفعه چنین حرفی زدم. شاید منظور راسپوتین از هشدار یک جهش غیرمترقبه در فال دیروزم همین بود.
استاد چند قدم راه رفت، موهای لخت و سفیدش را که به مدد پیشرفت ژنتیک به پرپشتی روزگار جوانی روی سرش بود، کناری زد و انگار که بخواهد هیجان مرا کنترل کند گفت: «به هرحال من این موضوع را به عنوان طرح پایان نامه ات قبول می کنم و دوماه فرصت داری که برای اثباتش کار کنی.»
نمی دانم چه مرگم شده بود. حرف های راسپوتین را جدی گرفته بودم یا از این بازی زیادی خوشم آمده بود. صدایم را بلندتر کردم و گفتم: «رویش خیلی کار کردم. می شود همین الان امتحانش کنیم. مشخصات استاد قبلی را که در این مرکز کار می کرده، دارم. با کمک داده ها تصویر سه بعدی اش را هم ساختم. ارتعاش صدایش هنوز در این محیط باقی مانده. سعی می کنم همین جا به عینیت دربیارمش.»
صدای همهمه ی داوطلبان باعث نشد که نبینم چیزی در ته چشم استاد تکان خورد. انگشت های سفید و کشیده اش لای موهای نقره ای اش رفت و چند سرفه ی خفیف کرد. احساس کردم دلش نمی خواهد استاد قبلی را ظاهر کنم.
یک نفر از پشت مانیتورش گفت: «از زمان مرگ استاد قبلی فقط پانزده سال گذشته.» استاد با صدای گرفته جواب داد: «مهم نیست.»
مهم بود. مطمئن بودم کسی که می خواستم ظاهر کنم برایش مهم بوده. دست هایم روی صفحه ی دستگاهم لغزیدند. فایل مربوط به مشخصات استاد قبلی را فعال کردم. انگشت های بلند و کشیده ی استاد را دیدم که به لبه ی میز چنگ زد. دستگاه فعال سازی فرکانس ها را به کار انداختم. شاید برای بعضی دیدارها آدم باید آمادگی قبلی داشته باشد. صدای قدم های استاد قبلی در سالن طنین انداز شد. شاید گذشتگان برای این دوست داشتنی هستند که می دانیم هیچ وقت دوباره نخواهیم دیدشان. به کف سالن زل زدم. سعی می کردم به چیزی جز عینیت استادی که پانزده سال پیش در این سالن قدم می زده فکر نکنم. پاهایش در فضا ظاهر شدند. از روی ارتعاش صدای قدم هایش بازسازی شده بودند. سعی کردم با دستگاه، فرکانسی را که از تکان دست هایش در فضا ایجاد می شده بگیرم. وقتی به دست هایش فکر کردم، نگاه استاد را دیدم. فکر کردم چه خوب که دست هایش لبه ی میز را چنگ زده وگرنه روی زمین ولو می شد. ناگهان فرکانس تپش قلب استادمان را بیش تر از هر فرکانس دیگری در زمان و مکان حس کردم و... همه چیز از بین رفت. هیچ چیز داخل سالن نبود.
سرم را بین دو دست گرفتم. احساس می کردم مغزم در حال منفجر شدن است. صدای استاد را شنیدم که سعی می کرد با صدایی که هیجانش کنترل شده، برای هم دوره هایم توضیح بدهد: «به هرحال این کار ساده ای نیست. خیلی ها تا امروز برای این کار سعی و تلاش کردند ولی هنوز موفق نشدند.»
صدای بحث های پرشور و هیجان هم دوره ای ها را می شنیدم. استاد کنارم آمد، سرش را نزدیکم کرد و آرام گفت: «این کار ساده ای نیست، اما فرصت داری. فراموش نکن که اگر واقعاً بتوانی این کار را بکنی برای خودت خیلی خوب است. خانواده ی شما سال هاست در گروه ب اجتماعی ماندند. می توانی به گروه الف بیایی و نسلت را اصلاح کنی.»
سرش را که بلند کرد قطره ی اشک را گوشه ی چشمش دیدم. اشتباه نکرده بودم.

ماجرا همین بود، اصلاح نسل. همین بیش تر عصبانی ام می کرد. برای همین وقتی به خانه رسیدم یکراست به سمت اتاق پدرم رفتم. چشم الکترونیکی روی در شناسایی ام کرد و امکان ورود داد. روی مانیتور بزرگ اتاق پدر پنجره های مختلفی باز بودند و صداهای درهم حرف زدن چندین نفر شنیده می شد. همان جا ایستادم و گفتم: «در عرض چهار دور گردش زمین به دور خورشید فرصت نکردم با شما صحبت کنم.»
گفت: «من هم همین را می گویم.»
نمی دانستم با من است یا با آن دریچه های روی مانیتور. این بار بلندتر گفتم: «دستگاه همراه تان خاموش است، شبکه ی ارتباطی تان مشغول است، به پیام هایم هم جواب نمی دهید.» مکثی کردم و ادامه دادم: «راه دیگری نبود جز این که این جا بیایم.»
می دانستم که پدر دوست ندارد کسی به اتاق شخصی اش بیاید. همیشه در مورد حفظ حریم های شخصی با ما حرف می زد. همیشه می گفت که باید مستقل باشیم. به نظرم آمد که سرش را تکان داد. شاید انتظار داشت از اتاق بیرون بروم و منتظر باشم تا بیرون بیاید. اما من می خواستم حرف بزنم: «اگر موضوع مستقیماً به شما مربوط نمی شد، مزاحم تان نمی شدم.»
با صدایی آهسته ولی جدی گفت: «نمی بینی جلسه دارم؟»
روی مبل ابری که کنارم بود، نشستم. نمی خواستم کوتاه بیایم: «چه مشکلی درDNA شما هست؟»
معلوم بود که حرف اصلی را زده ام. دستش را تکان سریعی داد و همه ی پنجره های روی مانیتور بسته شدند. به سمت من برگشت. دست داخل جیبش کرد، یک قرص کوچک تعویق پیری که همیشه همراهش بود داخل دهانش انداخت. پرسید: «موضوع چیست؟»
ـ داشتم با راسپوتین صحبت می کردم...
حرفم را قطع کرد: «کی دست از سر این برنامه برمی داری؟»
از راسپوتین خوشش نمی آمد. از هرچیزی که عادت شود خوشش نمی آمد. می گفت این برنامه ها را فقط برای پول درآوردن ساخته اند. چون آدم ها به آن معتاد می شوند و تا آخر عمر دنبال نسخه های جدیدش می روند. این طوری یک نسلی تربیت می شوند که تا آخر عمر مشتری بالفعل هستند. اما حرف من چیز دیگری بود: «راسپوتین راه های زیادی پیش پایم می گذارد اما می گوید تو نمی توانی، چون نمی توانی از تمام مغزت استفاده کنی.»
شانه بالا انداخت، مثل همه ی وقت هایی که می خواست نشان بدهد، حرف پرت و پلایی شنیده. ادامه دادم: «در من ژنی است که تماماً به سمت عقلانیت معطوف نمی شود.»
صدای گرفته اش را شنیدم: «خب؟»
ـ آن ژن از طرف شما به من رسیده.
خیره نگاهم کرد. انگار که حرفی زده بودم که نباید می گفتم. حرفم دروغ نبود. نمونه ی دی ان آی ثبتی در مرکز مشخصاتم را برای سازمان بررسی وراثتی فرستاده بودم و این نظر آن ها بود. کاملاً علمی و منطقی. می دانستم که می داند. اما سوال من چیز دیگری بود: «شما راه پیشرفت مرا بستید. من نمی توانم یک انسان برتر بشوم. این ژن معیوب است... چرا این ژن را اصلاح نکردید؟»
آرام و خلع سلاح شده، نشسته بود. سرش را به سمت صفحه ی مانیتورش برگرداند که حالا تصویر بزرگی از سیاره ی ناهید رویش قرار گرفته بود. صدایش را به سختی شنیدم: «نمی دانم.»
ندانستن هیچ وقت در کار پدر نبود. ندانستن منطقی نبود. نمی خواست جوابم را بدهد. نگاهش کردم. دستش را آرام و مهربانانه روی صفحه ی مانیتور کشید. انگار که با خودش حرف بزند گفت: «یک جایی این جا گرفتم. شاید روزی برویم.»
از جایم بلند شدم، در اتاق را بهم کوبیدم و بیرون رفتم.

آرام نبودم. قبلاً هم چندباری این طور شده بودم. نه برنامه های تنفسی، نه دستگاه کنترل علائم حیاتی، نه توصیه های برنامه ی سلامت سازی، هیچ کدام نتوانسته بود آرامم کند. بی قرار می شدم، نمی توانستم یک جا بنشینم، سرم انگار گر می گرفت، ضربانم بالا می رفت. حال خودم را نمی فهمیدم، انگار دلم می خواست بدوم، فریاد بکشم و... دلم می خواست چیزی را بهم بریزم. می ترسیدم کسی از این حالم باخبر شود. نه به خاطر این که توصیه های معمول و منطقی را بشنوم: این کیفیتی است که به خاطر عدم تعادل روانی ایجاد می شود، این نشانه های بروز یک اضطراب حاد است، این مسئله با یک دوره صحبت با روانکاو مرکز جامع روان درمانی حل می شود، این یک تغییر هورمونی است که می تواند کنترل شود، این... نه، بیش تر از این کلافه می شدم که همه چیز جوابی داشت. جوابی که نشان می داد من هم آدمی هستم مثل همه ی آدم ها. همه چیز در موردم کشف شده، هیچ چیزم تازه نیست، هیچ کارم ناشناخته نیست، من مثل دستگاهی هستم که یک نفر قبلاً همه اش را باز کرده و دوباره بسته و چیزی نیست که در موردش نداند. این را دوست نداشتم. می خواستم عجیب باشم، غیرطبیعی باشم، می خواستم موجود کشف نشده ای باشم.
اما بخش دیگری هم در وجودم بود. بخشی که از عجیب بودن می ترسید. وحشت می کرد. می خواست عادی باشد. می خواست برود آن بالاها. بهترین ها شود. مثل آدم های دسته ی الف. چرا این را می خواست؟ چون نازک بود. چون می ترسید که بشکند. چون تحمل درد نداشت. چون آدم های دسته ی الف در امنیت کامل بودند. برای همین بود که از دست پدرم عصبانی بودم. احساس می کردم راه امنیت مرا سد کرده. سد بزرگی که باید به سختی از آن رد بشوم و نمی دانستم چرا با این حال ته دلم این مبارزه برای رفتن به دسته ی الف، خنده دار به نظر می آمد.
وسط اتاق راه می رفتم. می دانستم که چشم الکترونیکی گوشه ی اتاق دارد تمام حرکاتم را ثبت می کند. کمی بعد پیغامش را شنیدم: «بهتر است بخوابید. انرژی مفید شما از این لحظه رو به کاهش می گذارد.» توجهی نکردم. باز پیغام داد: «از این لحظه کلیه ی فعالیت های شما بدون بازده ی مفید خواهد بود.» هنوز راه می رفتم و هنوز پیغام هایش را می شنیدم: «خستگی مغز، عدم تمرکز کامل، نشانه های بی قراری، عدم تناسب میان...» کندمش. پرتش کردم وسط اتاق. انگار دچار جنون شده بودم. با وحشت به چشم الکترونیکی نگاه کردم. ترسیده بودم، اما ناراحت نبودم. فقط نمی دانستم باید چکار کنم. به طرف میزم رفتم. دست و پایم به همه چیز گیر می کرد. نشستم و کلاهک مخصوص را روی سرم گذاشتم. دکمه را زدم و گفتم:«راسپوتین، با من حرف بزن.»
تصویر دو چهره ی راسپوتین روی مانیتور ظاهر شد. تکرار کردم: «راسپوتین با من حرف بزن.»
تصویر بی حرکت روی مانیتور مانده بود. صدا کردم: «راسپوتین.»
هیچ تکانی نبود. نگاهی به دستگاه انداختم. شاید ایرادی پیدا کرده بود. ناگهان صفحه ی مانیتور شروع به لرزیدن کرد. پارازیت هایی روی تصویر آمدند. دیگر تصویر چهره ها به سختی قابل تشخیص بودند. با صدای بلند گفتم: «راسپوتین؟راسپوتین؟» به نظرم آمد که از پشت پارازیت ها، تصویر چهره ی دیگری دیده شد. کلاهک را برداشتم و به صفحه نگاه کردم. از پشت تکان های امواج، یک چهره را می دیدم. صفحه ی روی مانیتور را لمس کردم. هیچ تغییری نکرد. صورتم را جلو بردم. مطمئن بودم که یک چهره است. به آن خیره شدم. ناگهان همه چیز خاموش شد.
روبه رویم یک نفر ایستاده بود. نگاه سریعی به دستگاه انداختم، خاموش بود. خیلی آهسته صدا زدم: «راسپوتین؟». کسی که روبه رویم ایستاده بود، گفت: «سلام».
شاید حالم واقعاً بد بود. شاید بهتر بود توصیه ی دستگاه کنترل علایم حیاتی را گوش می کردم و می رفتم می خوابیدم. پلک هایم را باز و بسته کردم اما باز همان جا بود و این بار گفت:«امیدوارم ناراحت تان نکرده باشم.»
بهت زده نگاهش کردم اما انگار برای او چیز تعجب آوری وجود نداشت. نگاه سریعی به اطراف انداخت: «این جا خیلی عوض شده.» و قبل از این که جوابی بشنود، ادامه داد: «قبلاً شما را ندیده بودم.»
احتمال داشت که شوخی راسپوتین باشد. شاید در برنامه ی جدیدش برای متعجب کردن کاربرها چنین چیزی را تعبیه کرده بود. به خاطر همین با صدای بلند گفتم: «تمامش کن. بهتر است بروی همان جایی که بودی.»
با این که تصویرش خیلی واضح و روشن نبود، اما سنگینی نگاهش را رویم احساس کردم. حتی ته چشم هایش انگار چیزی لرزید. همان طور که سنگین نگاهم می کرد، گفت: «من فقط می خواهم یک لحظه ببینمش. همین.»
نمی توانستم چشمم را از نگاهش بردارم. میخکوب شده بودم. صدای خودم را شنیدم که می پرسید:«تو کی هستی؟ این جا چه کار می کنی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب کوچه‌ی پاریس

فوق العاده و بی نظیر .
در 7 ماه پیش توسط gma...h29
در داستان های ایرانی تک و بسیار نو
در 7 ماه پیش توسط ف م ح
خیلی بد بود خواسته ادای متفاوت بودن در بیاره ولی واقعا افتضاح شده بود حیف وقتم!
در 1 ماه پیش توسط pir...391