فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ساکت مثل شب

کتاب ساکت مثل شب

نسخه الکترونیک کتاب ساکت مثل شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ساکت مثل شب

یکبار دیگر زاده می‌شوم... یکبار دیگر به این خانه قدم می‌گذارم که مدت‌هاست سوخته... دکتر بند ناف را می‌برد و اتاق غرق خون می‌شود... هنوز هیچ‌چیز نمی‌دانم. دستی پستانک شیشه را در دهانم می‌گذارد. سرفه می‌کنم تا خفه نشوم. دستی پشتم می‌زند. شیر شیرین‌شده گاو را بالا می‌آورم. گریه می‌کنم. دو دست گرم نجاتم می‌دهند... بعدها سال‌ها بعد می‌فهمم مامان در آرزوی یک دختر بوده، اماحالا مامان صاحب 1 پسر شده و به قدری ناراحت است که شیرش خشک شده... هیچ‌کس نمی‌تواند او را شاد کند، حتی بابا. مامان به خاطر اینکه پسر شدم مرا نمی‌بخشد، تا روزی که درمی‌یابد چقدر می‌توانم برای او به درد بخور باشم...

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ساکت مثل شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۷

شب ها، وقتی باد در کلاهک دودکش می پیچد، به دنبال دست مامان بزرگ می گردم. او فوراً بیدار می شود و شب خواب کوچک را روشن می کند. نور روی آینه ی بلند کمد لباس می افتد، اما گوشه های اتاق تاریک تاریک می ماند. پشت میله های سفیدِ تخت، یک کوتوله ی کله گنده ی رنگ پریده می بینم که با جغجغه تلق وتولوق راه انداخته. از او می ترسم و جیغ می کشم. مامان بزرگ مرا بلند می کند و توی تخت خودش می گذارد. دکمه ی یقه اش را باز می کند و صورتم را به آغوش گرمش می فشارد تا این که ترسم محو می شود و ناله ی دودکش بند می آید.
فردا مامان بزرگ بخاری ها را روشن می کند، زیربغلم را می گیرد و پاهای لرزانم را از اتاقی به اتاق دیگر می برد. روی زمین می نشینم و به آتش بخاری خیره می شوم. هیزم صمغی خش خش می کند. جرقه ها روی ورقه ی فلزی جلوی محفظه ی درخشان بخاری می ریزد و عطر وحشی و رنگ سبز مایل به زرد آن طوری همه جا را پر می کند که همین حالا که این خاطره را می نویسم، قلبم را به تپش وامی دارد. یک بار دیگر پس از پنجاه سال، با تراشه های چوب به درب بخاری می زنم تا این که مامان بزرگ بازویم را می گیرد و گلوله های برف را نشان می دهد که با رشته های بلند روی شیشه ی پنجره جاریست...
مامان و بابا ظهر برای خوردن ناهار به خانه می آیند. من روی یک صندلی پایه بلند بچه می نشینم و مامان بزرگ به من غذا می دهد. بابا سر میز روبروی من می نشیند. دستمال را زیر یقه ی سفید آهارزده اش می چپاند و به من تبسمی می کند. انگار از من حساب می برد. حواسش به چیزی که می خورد نیست. همه چیز را پشت هم پایین می دهد؛ سوپ، غذا، دسر و بعد هم قاشق کوچک خالی را می لیسد و ساکت به رومیزی خیره می شود. به محض این که مامان از او چیزی می پرسد، سرخ می شود و موقع جواب دادن دستپاچه می شود. مامان بزرگ یک لیوان آب دستش می دهد. بابا اول سری تکان می دهد و بعد لیوان را لاجرعه سر می کشد. وقتی پاکت سیگارش را باز می کند، مامان یکی از صندلی های آشپزخانه را برای او جلوی درب می برد و بابا توی راهرو سیگارش را می کشد. موقع خداحافظی، بی هیچ حرفی دستی به سرم می کشد و احساس می کنم دستش می لرزد.
فصل بهار مامان بزرگ بعد از ناهار مرا جلوی پنجره می نشاند. بابا را می بینم که با چرخش در محوطه راه می افتد و در آستانه ی درب ناپدید می شود. منتظر مامان نمی شود. هرگز... شاید بتواند تا مسافتی او را همراهی کند، اما هرگز وقت ندارد.
بعدازظهرها روی صندلی راحتی کنار مامان بزرگ می نشینم. او بافتنی می بافد و من سر نخ بی انتها را از روزنه ی سبد نخ های پشمی می کشم. لوییز با صدای آرام و سبکش برایم می خواند تا پلک هایم روی هم می افتد. ترانه ها دوروبرم زمزمه می کنند، یواشکی در گوشم می خزند و در قلبم جای می گیرند:

من جوجه ای کوچیکم و تنهایی می رم اون بیرون
من همون روباهم که غاز می دزده
من همون تیرول(۷) بامزه ام که تختخواب کوچولوش رو فروخته و روی کاه می خوابه
چون این طوری نه پر تو تنش فرو می ره و نه کک گازش می گیره
من همون عقابم که می خواد زن بگیره
روی دریا شنا می کنم و اون بالا دمم رو تکون می دم
من همون آقایی هستم که پالتوی آلبالویی می پوشه
من همون نونوا هستم که شیرینی های طلایی رو توی فر می ذاره...

اما عصرها، نزدیک ساعت شش، جادوگر کوچولو از راه می رسد و من پسر شکارچی جنگل سبز می شوم؛ جایی که توکا آواز می خواند و آهوی شاداب توی بوته زار جست و خیز می کند. این همان ترانه ی دوست داشتنی مامان بزرگ است که زبانم با آن باز می شود؛ ملودی فراموش نشدنی ای که هنوز هم در وجودم طنین می اندازد.

۸

تابستان فرا می رسد. شب ها خیلی گرم است و جغدها زوزه می کشند. شب پره های بزرگ و خفاش ها در آسمان آبیِ تیره پرواز می کنند. مامان بلوز کوتاهی می پوشد و جلوی پنجره ی باز پیانو می زند. بابا توی راهرو راه می رود و درب ها را به هم می زند و قفل می کند. مامان بزرگ توی خواب ناله می کند. من دستهایم را توی شلوار پلاستیکی چسبناک می کنم تا فتق بندم را پاره کنم. مامان بزرگ بیدار می شود و مرا لخت می کند. وقتی برق را روشن می کند و گیره را از موهای جمع شده اش برمی دارد می ترسم. از فرق وسط موهای جوگندمی اش، تارهای سیاه روی صورت و شانه هایش می ریزد. زمانی که جادوگر می خواهد مرا از تخت بردارد می ترسم، جیغ می زنم و دستانم را به میله های تخت می گیرم. اول بینی اش بین تارهای دراز پیدا می شود، بعد چانه اش و آخر سر هم لب های خندان لوییز. هنوز می لرزم، اما مامان بزرگ فتق بند را بالا می کشد، عرق هایم را پاک می کند، به بدنم پودر می زند و نوازشم می کند؛ تا این که در آغوش او به خواب می روم.

۹

مامان و بابا اولین سالگرد تولدم یک میز به همراه صندلی آن و همچنین یک لگن برایم می خرند. مامان مرا روی این موجود دوچرخ می گذارد و بابا قفل آن را روی زانویم می بندد. می خندم و به شاخه ی تزیینی آن نگاه می کنم که سرهای آن هلو آویزان است. مامان و بابا چند قدم آن طرف تر می روند و برایم دست تکان می دهند. می خواهم از صندلی پایین بیایم، اما یراقی که نمی توانم از شر آن خلاص شوم شانه هایم را به تکیه گاه صندلی می فشارد و دست هایم هم با مچ بند چرمی به میز بسته شده و مانع می شود فتق بند را از دور شکمم پاره کنم. بابا سرش را پایین می اندازد، به پیشانی اش چروک می افتد و به کناری می رود. مامان پشت درختچه ای پنهان می شود و داد می زند: «ساک ساک!» نمی توانم سرم را به طرف او برگردانم، چون دست هایم به صندلی ثابت شده. جیغ می کشم. مامان بزرگ آرام از راه پله ی کوچک جلوی ساختمان پایین می آید. او امروز به افتخار من یک شال اعلای سفید روی پیراهن سیاهش انداخته. هفتاد و پنج سال دارد و صورت بی خط و گونه های سرخش مثل یک دختر جوان است. روی صندلی من خم می شود و مچ بندها را شل می کند. مامان اعتراض می کند و بندها را دوباره می بندد. آن دو بالای سر من شروع به جیغ و داد می کنند. من جیغ می کشم. مامان بزرگ جلوی پای مامان تف می کند. اما این بار ادیت برنده می شود و بابا از هرچه او می گوید اطاعت می کند.

۱۰

لوییز کوتاه نمی آید. روزهایی که هوا خوب است، صبح روی پله های جلوی ساختمان می نشیند، به نرده ها تکیه می دهد و به مامان نگاه می کند که دستم را محکم به صندلی می چسباند. به محض این که ادیت در آستانه ی درب ناپدید می شود، مامان بزرگ کنار من می نشیند و مچ بندها را باز می کند، شانه بندهای دردناک ایمنی را از شانه هایم برمی دارد و شیشه شیرم را به دستم می دهد. وقتی به حد کافی شیر می خورم، لوییز کارد آشپزخانه را لب چاه تیز می کند. تیغه ها روی سطح سنگی می لغزند و صدای جیرجیر می دهند. سال ها بعد، روزی در سلاخ خانه ی یک قایق ماهیگیری، جلوی دفتر اشیای گمشده، همان صدا این فکر را به سرم می اندازد که چاقوی ماهی بری را روی سینه ی همسایه ام بگذارم که چاقوتیزکنم را دزدیده.
لوییز زنگوله ی درخشان را تکان می دهد و اجازه می دهد آفتاب بازوهایم را نوازش کند. با انگشتم لکه ی لرزان آفتاب را دنبال می کنم. وقتی آن را می گیرم، انگار دستم را بریده ام، آن وقت مامان بزرگ زخم نامرئی را می بوسد. سیب زمینی پوست می کند، هویج تمیز می کند و نخود سبز پاک می کند. با هم به زبان آسمانی و زمینی صحبت می کنیم. با چشمانمان می شنویم و با گوش هایمان می بینیم. هیچ کس جز تمشک های قرمز، آویشن های معطر و کاسنی های تلخ نمی تواند زبان ما را بفهمد. وقتی مامان بزرگ با بادیه اش ناپدید می شود، دیگر گریه نمی کنم. او مرا تنها به تکیه گاه صندلی می بندد و به سرعت صورت مهربانش در آستانه ی پنجره ی آشپزخانه پیدا می شود. یکی از بچه های همسایه به من نزدیک می شود. مامان بزرگ او را می راند و من روی میز صاف صندلی می زنم، انگار چاقو تیز می کنم. قبل از این که مامان و بابا برای ناهار برگردند، مامان بزرگ مچ بندهایم را می بندد. صورت مامان از این که من این قدر عاقل شده ام می درخشد و بابا از شادی مرا در هوا آن قدر می چرخاند که سرم گیج می رود.

فصل اول

۱

یک بار دیگر زاده می شوم. یک بار دیگر به این خانه قدم می گذارم که مدت هاست سوخته. جایی که مامان و بابا به همراه مامان بزرگ در آن زندگی می کنند... اتاقی که من در آن به دنیا آمدم، پیش تر عبادتگاه زندانیانی بود که به منظور تحقیقات دستگیر شده بودند. مامان بزرگ بین لگن ها و بانکه ها، حوله ها و روتختی نشسته. سرم بیش از اندازه بزرگ است. دکتر بند ناف را می برد. اتاق غرق خون می شود.

۲

هنوز هیچ چیز نمی دانم. نوک سینه ای را بین لب هایم و پوست یک غریبه را بر پوستم احساس می کنم. اسمش یولی(۱) است. همه چیز داغ و خشک است، حتی کام من. جیغ می کشم، اما سینه ی مامان خالی است. دستی پستانک شیشه شیر را در دهانم می گذارد. سرفه می کنم تا خفه نشوم. دستی پشتم می زند. شیر شیرین شده ی گاو را بالا می آورم. گریه می کنم. دست سردی گوش های بل بلی ام را با چسب به جمجمه می چسباند. دو دست گرم نجاتم می دهند. هوا تاریک می شود. روشن می شود. بر فراز چشمانم، بالای سرم، آسمان صورتی رنگ گسترده شده. سقف اتاق نشیمن است. بعدها، سال ها بعد، می فهمم مامان در آرزوی یک دختر بوده... اگر می بود اسم او را مثل دخترخاله ام مارلنه(۲) می گذاشتند. اما حالا مامان صاحب یک پسر شده و به قدری ناراحت است که شیرش خشک شده. هیچ کس نمی تواند او را شاد کند، حتی بابا. او با یک دسته گل که از باغچه چیده در آستانه ی درب ایستاده. منگ است و روی پا بند نمی شود. مامان از او می خواهد نزدیک بیاید. بابا تکانی می خورد و به حرف او گوش می دهد. از چشمان آبی اش اشک های آبی سرازیر می شود. مامان به خاطر این که پسر شدم مرا نمی بخشد، تا روزی که درمی یابد چقدر می توانم برای او به دردبخور باشم.

۳

بالای سرم همان آسمان صورتی رنگ گسترده شده. زمزمه ای از میان لب های یک نفر به گوش می رسد. صدایی می خواند. صدای مامان بزرگ است. دستان گرمش را روی پوستم حس می کنم. در قلب دنیا قرار دارم. روز و شب به دنبال هم می گذرند. مامان بزرگ روز و شب کنار تخت من می نشیند. چشمان تیره و درشتش مرا در خود می گیرد. تنها زمانی می توانم بخوابم که او لالایی می خواند. از صدای خنده ی او بیدار می شوم. دستانم را می گیرد و مرا می بوسد. او هیچ وقت نمی خوابد. تنها خُرخُر می کند. شاید هم همیشه خواب است. به محض این که مژه می زنم و تکانی می خورم، بیدارِ بیدار می شود. توی خواب برای من و خودش لالایی می خواند. حتی وقتی خوابم هم صدایش را می شنوم. به محض این که ساکت می شود، به هوای صدا گریه می کنم و او دوباره با همان صدا شروع به خواندن می کند؛ با همان صدایی که ملودی ای جاودان آن را شکسته بود. ترانه فضا را لبریز می کند، حتی در گوشه های تاریک هم نفوذ می کند، در خونم می دود، مرا در میان خواب و رویا در بر می گیرد.

۴

آدم ها را با بویشان می شناسم. وقتی رویه ی گهواره کنار می رود، شستم خبردار می شود چه کسی به طرفم می آید. مامان بوی تندی دارد، بوی واکس، پولیش و سرکه می دهد. بابا بوی عرق می دهد، بوی دلستر، چرم، کیف دستی مردانه، بوی گرد، قلم... خاله مارتا(۳) بوی کالباس جگر را با خود می آورد. خاله هیلده(۴) با دامنش که تازه آن را شسته بوی صابون رختشویی را زیر گهواره ام می پراکند. اما بوی مامان بزرگ همه ی این ها را تحت الشعاع قرار می دهد. او عطر آرامش بخش و شادکننده ی گل های لطیف را با خود به همراه می آورد و من از دور، رد این رایحه ی شیرین را از پیراهن سیاهش حس می کنم؛ رایحه ای که اتاق را روشن و تازه می کند. بادی به دماغم می اندازم و آفتاب را بو می کشم. مامان بزرگ می خندد، روی گهواره ام خم می شود و نوک زبانش را برایم تکان می دهد. گوشه ی لبم قلقلک می آید. مامان بزرگ مرا از گهواره بیرون می آورد. در آغوش او جای می گیرم و از شادی جیغ می زنم. آهسته آهسته مرا از اتاقی به اتاق دیگر می برد تا گیج نشوم. خودش این را تجربه کرده. ادیت(۵)، مامانم، آخرین عضو گروه سیزده تایی بچه های اوست. حالا لوییز(۶)، مامان بزرگ، کوچک ترین نوه اش را در آغوش گرفته و به سمت پیانو می رود. با پاهای لختم کلیدها را فشار می دهد تا این که صدایی درهم و برهم از آن فضا را می لرزاند.

۵

خونسردی، اکراه و نفرت فزاینده ی مامان را همراه با بالا گرفتن تبم حس می کنم. یک شب کالسکه ام را به رختشویخانه می برد و از مامان بزرگ می خواهد همان جا پیشم بماند. ابتدا در تاریکی تنها می مانم. از ترس می لرزم و گریه می کنم، اما مامان می رود و دیگر برنمی گردد. هر شب آن قدر گریه می کنم تا از نفس می افتم. بعضی وقت ها که لحظه ای همه جا ساکت می شود، صدای قدم های سست مامان بزرگ را روی کفپوش های راهرو می شنوم. به سرعت می گذرند و احساس می کنم او پشت سوراخ کلید نام مرا زمزمه می کند. پاهایم را به رویه ی کالسکه می زنم، اما صدایی از آن بلند نمی شود. از بس جیغ کشیده ام گلویم گرفته...

۶

روزی می رسد که می توانم بنشینم. حالا دو دست غریبه ی غول آسا شلوارم را درمی آورند و مرا روی کمد نوزاد می گذارند. انگشتان خشک و گوشتالو شکمم را لمس می کنند. مردی لباس سفید به تن دارد. در چشمان او برقی بی روح می بینم. انگشتش را به نشانه ی تهدید برایم تکان می دهد و پشت سرش حرفی هم می زند. مامان قرمز می شود و از اتاق بیرون می رود. مامان بزرگ وارد اتاق می شود و با دکتر صحبت می کند. مرد به او گوش می دهد و آن قدر سر تکان می دهد که عینکش از نوک دماغش سُر می خورد. فتق بندی دور شکمم می بندد. گریه نمی کنم، چون مامان بزرگ پیشم هست، اما شب که توی اتاق تاریک تنها می مانم، فتق بند اذیتم می کند. پوستم را می خورم و از درد زوزه می کشم. همسایه ها بیدار می شوند و از سروصدا شکایت می کنند. روی کفپوش پا می کوبند و یا با دسته ی جارو به سقف می زنند. حالا نوبت لوییز است. صدای آرام و لطیفش دگرگون شده. مثل یک طاووس جیغ، مثل اسب شیهه و مثل گرگ زوزه می کشد. کشیده ای به صورت دخترش می زند و سقلمه ای هم حواله ی دامادش می کند که در کنار دختر خوابیده. آن ها تسلیم می شوند، کفش هایشان را درمی آورند، پاورچین از راهرو می گذرند و تختخوابم را به اتاق او می برند. از حالا به بعد مامان بزرگ خانم خانه است و من تنها عشق او هستم.

نظرات کاربران درباره کتاب ساکت مثل شب