فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روشنایی ماندگار و چند داستان دیگر

کتاب روشنایی ماندگار و چند داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب روشنایی ماندگار و چند داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روشنایی ماندگار و چند داستان دیگر

آگاتا کریستی را اغلب با داستان‌های کارآگاهی و دو شخصیت مهمش، خانم مارپل و هرکول پوآرو می‌شناسند. برای خواننده‌ی فارسی زبان نیز نام این نویسنده با ماجراهای کارآگاهی عجین شده. از این رو کمتر کسی را می‌توان یافت که بداند خانم کریستی علاوه بر جنایی‌نویسی در نوشتن داستان‌های عاشقانه نیز دستی بر آتش داشته است. آگاتا کریستی (۱۸۹۰ - ۱۹۷۶) نویسنده‌ی انگلیسی با نام مستعار «ماری وستماکو» داستان‌های عاشقانه و رومانتیک نیز نوشته ‌است، ولی شهرتش به خاطر ۶۶ رمان جنایی اوست. داستان‌های جنایی کریستی نه تنها لقب «ملکه جنایی‌نویس» را برای او به ارمغان آورد بلکه وی را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین و مبتکرترین نویسندگانی که در راه توسعه و تکامل داستان‌های جنایی کوشیده‌اند نیز معرفی و مطرح کرده است. از آثار برجسته‌ی او می‌‌توان به «تله موش» اشاره کرد که اولین بار ۲۵ نوامبر ۱۹۵۲ در لندن، روی صحنه رفت و از آن تاریخ تاکنون و در طول بیش از ۵۰ سال همیشه روی صحنه اجرا شده و از این نظر رکورد محسوب می‌شود. این نمایشنامه تاکنون، فقط در لندن، بیش از دو هزار بار اجرا شده ‌است. کریستی در ۱۹۵۵ اولین نویسنده‌ای بود که جایزه ی استاد بزرگ را دریافت کرد که ویژه ی نویسندگان ممتاز داستان‌های جنایی آمریکا بود.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روشنایی ماندگار و چند داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بازیگر

مرد ژنده پوش از ردیف چهارم به جلو خم شده و ناباورانه به سن خیره شده بود. چشمان تیزبینش گرد شده بود.
آهسته گفت : «نانسی تیلور!(۱) خدایا نانسی تیلور کوچک !»
به بروشور نگاهی انداخت . یکی از نام ها درشت تر از بقیه چاپ شده بود.
«الگا استورمر!(۲) پس این اسم را روی خودش گذاشته . احتمالاً حالا دیگر خودش را یک ستاره می داند، این طور نیست بانوِ من ؟ و احتمالاً کلی هم پول درو می کنی . و حدس می زنم کلاً هم فراموش کردی که روزی نامت نانسی تیلور بوده ، دلم می خواست می دانستم اگر جیک لویت(۳) واقعیت را یادت می آورد چه می کردی ؟»
پرده ها برای پایان بخش اول نمایش پایین آمد.
تشویق بلند تماشاگران سالن را پر کرد. الگا استرمر، بازیگر بزرگی بود که این سال ها نامش زیاد شنیده می شد. ضمناً داشت کار درخشان دیگری هم در نقش «کرا»(۴) در نمایش «فرشته ی انتقام » به موفقیت هایش اضافه شده بود.
جیک لویت تشویق نکرد. ولی لبخند رضایت کم کم روی لبانش ظاهر شد. خدایا! عجب شانسی ! درست زمانی که هیچ حال و حوصله نداشت . با خودش فکر کرد حتماً زن شروع می کند به خالی بستن و او را از سرش باز می کند ولی این بار نمی تواند مرا قانع کند. احتمالاً موفق می شد، پسر انگار دستش به معدن طلا رسیده است.
صبح روز بعد جان لویت اولین کارهایش را روی معدن طلایش شروع کرد. دختر در اتاق نقاشی اش بود، جایی که بوی رنگ و لاک قرمز می آمد، و آویزهایی به دیوارش آویخته شده بود. الگرا استرومر داشت نامه ای را دوباره و دوباره با دقت تمام می خواند. چهره ی زیبا و رنگ و رو رفته اش ، کمی بیشتر از همیشه آرایش داشت ، و هر از چند گاهی با چشمان خاکستری اش به دوردست ها خیره می شد، انگار که تهدید میان نامه را جای واژه ها، در جای دیگری جست وجو می کرد.
الگا با صدای نازک و لطیفش که می توانست با قلیان هر حسی بلرزد یا به تیزی و تندی صدای کلیدهای ماشین تایپ باشد، صدا زد: «خانم جونز!»(۵)
خانم مرتب و جوانی که عینک داشت و چند ورق کاغذ و یک خودکار را در دستش می فشرد با عجله از اتاق بغلی وارد شد.
«لطفاً، به آقای داناهان (۶) زنگ بزن ، و بگو فوری یک سر بیاید اینجا.»
سید داناهان(۷) ، مدیر برنامه های الگا استرمر، با دغدغه های مردی که تمام روز کارش سروکله زدن با بوالهوسی های بازیگران زن بود وارد اتاق شد. او باید در یک روز ترغیبشان می کرد به کاری یا آرامشان می کرد و تسکین شان می داد یا تهدیدشان می کرد یا هر سه را با هم انجام می داد؛ این کارها، کارهای روزمره ی او بودند. وقتی دید الگا آرام است و تکیه داده خیالش راحت شد. الگا کمی بی ادبانه نامه ی روی میز را نشانش داد.
«بخوانش .»
نامه با دستخط بچگانه ، روی یک تکه کاغذ ارزان نوشته شده بود:

بانوِ محترم ،
خیلی از بازی دیشب تان در نمایش «فرشته ی انتقام » لذت بردم . فکر می کنم خیلی وقت پیش ، دوست مشترکی در شیکاگو(۸) داشتیم به نام نانسی تیلور. قرار است یک مقاله درباره ی او چاپ شود. اگر مایلید درباره اش صحبت کنیم ، بنده هر زمانی که راحت باشید می توانم با شما تماس بگیرم .
ارادتمند شما
جیک لویت .

داناهان کمی گیج به نظر می رسید.
«درست متوجه نشدم این نانسی تیلور کیست ؟»
«دختری که بهتر است بمیرد.» در صدایش تلخی بود و خستگی ای که معلوم می کرد دیگر سی و چهار سالش شده : «دختری که مرده بود تا اینکه این کلاغ لاشخور او را از قبر بیرون کشید.»
«آم ! خب ...»
«من ، دنی . خود من .»
«این نامه ی حق السکوت است ، درست می گویم ؟»
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد: «البته ، و کسی هم آن را نوشته که هنر را کاملاً می شناسد.»
داناهان اخم کرد، داشت به قضیه فکر می کرد. الگا گونه هایش را روی دستان بلند و لاغرش گذاشته و با نگاهی مرموز به داناهان زل زده بود.
«چطور است بلوف بزنیم ؟ بزنیم زیر همه چیز. به خاطر احتمال تشابه چهره نمی تواند مطمئن باشد که اشتباه نکرده .»
الگا سری تکان داد.
«لویت خرج زندگی اش را از حق السکوت گرفتن از زنان درمی آورد. او کاملاً مطمئن است .»
داناهان با تردید اشاره کرد: «پلیس چی ؟»
در پاسخ ، الگا لبخند کوتاه و تمسخرآمیزی زد، که البته پاسخ کاملی بود. داشت خودش را کنترل می کرد، هر چند که داناهان اصلاً حدس اش را هم نمی زد، ولی در باطن ، ذهن تیزهوش اش با بی صبری منتظر بود که داناهان کندذهن با زحمت مسیری را که او زیر و رو کرده بود طی کند.
«فکر نمی کنید، آم ، که خوب باشد که ، آم ، خودتان با آقای ریچارد(۹) حرف بزنید؟ این جوری تقریباً نقشه هایش نقش بر آب می شود.»
چند هفته پیش خبر نامزدی بازیگر با ریچارد اوررد(۱۰) عضو پارلمان رسماً اعلام شده بود.
«وقتی ریچارد از من خواست با هم ازدواج کنیم من همه چیز را به او گفتم .»
داناهان با حالتی تحسین کننده گفت : «من می گویم این هوش شما را نشان می دهد.»
الگا لبخندی زد.
«دنی عزیز، این باهوشی نبود، تو درک نمی کنی . این صداقت من تغییری در اصل ماجرا نمی دهد، اگر این لویت تهدیدش را عملی کند، دخل من آمده ، و از شانس بد کارهای ریچارد هم توی پارلمان خوب پیش نمی رود. نه ، تا آنجا که به عقل من می رسد من دو راه دارم .»
«خب ؟»
«که پول بدهم و این یعنی برای همیشه باید پول بدهم ! یا اینکه نیست و نابود شوم و از نو شروع کنم .»
دوباره توی صدایش خستگی شنیده می شد.
«البته مسئله چیزی نیست که از آن پشیمان باشم . من یک بی همه چیز بی خانمان گرسنه بودم توی پایین شهر، دنی ، که تلاش می کردم سرپا بایستم . من به یک مرد شلیک کردم ، به یک مرد وحشی که لیاقتش همان بود که بمیرد. شرایطی که من آن مرد را کشتم جوری بود که هیچ دادگاهی در هیچ جای دنیا نمی توانست مرا محکوم کند. این را الان می فهمم ، ولی آن موقع فقط یک الف بچه بودم که ترسیده بود ـ و ـ فرار کردم .»
داناهان سر تکان داد.
با تردید پرسید: «فکر کنم چیزی نداریم که از آن در برابر این لویت استفاده کنیم ؟»
الگا سری به نشانه ی انکار تکان داد.
«آن قدر بزدل است که تمام زندگی اش هیچ وقت سراغ کارهای خلاف نرفته .» به نظر می رسید که طنین واژه های خودش به خودش برخورد می کرد: «یک بزدل ! فکر کنم بتوانیم از همین بزدلی اش استفاده کنیم .»
داناهان پیشنهاد کرد: «اگر سِر ریچارد می توانست به دیدارش برود و بترساندش.. .»
«ریچارد وسیله ی کارآمدی نیست ، نمی توان با دستکشی در دست، حریف چنین مردی شد.»
«خب بگذارید من به ملاقاتش بروم .»
«مرا ببخش دنی ولی فکر نمی کنم تو به قدر کافی زیرک باشی . چیزی که ما نیاز داریم چیزی بین آدم دستکش به دست و مردی با مشت محکم است ، شاید بتوان گفت چیزی مثل دستکش یک انگشتی ! بله یک زن ! بگذار بگویم تصور می کنم یک زن بتواند او را گول بزند. یک زن با زیرکی و ظرافت تمام ولی کسی که چیزهای پایه ای زندگی را در دانشگاه زندگی و در تجربه های سخت آن یاد گرفته باشد. کسی مثل الگا استرمر! یک دقیقه چیزی نگو، نقشه ای دارم .»
کمی به جلو خم شد، سرش را میان دست هایش فرو برد و ناگهان سرش را بالا آورد.
«اسم این دختری که می خواهد زیر نظر من بازیگری یاد بگیرد چیست ؟ مارگارت رایان ؟ همانی که موهایش شبیه موهای من است ؟»
داناهان با اکراه تایید کرد: «موهایش خوب است .» و کمی به موهای طلایی ـ برنزی الگا خیره شد و ادامه داد: «درست می گویی ، موهایش شبیه موهای توست . ولی به هیچ دردی نمی خورد. می خواستم هفته ی دیگر اخراجش کنم .»
«اگر همه چیز خوب پیش برود باید بگذاریم نقش کرا را زیر نظر من یاد بگیرد.» با حرکت دستش جلوِ اعتراض داناهان را گرفت .
«دنی یک سوال می پرسم صادقانه جوابم را بده . فکر می کنی می توانم بازی کنم ؟ منظورم این است واقعاً بازی کنم . یا اینکه فقط زن جذابی هستم که لباس های زیبا می پوشد؟»
«بازی ؟ خدای من ! الگا بعد از داوس(۱۱) هیچ کس به پای تو نمی رسد!»
«پس اگر لویت واقعاً بزدل باشد، که فکر می کنم هست ، مشکل حل می شود. نه برایت توضیح نمی دهم . می خواهم حواسم به این دخترک رایان باشد. بگو از او خوشم آمده ، بگو فردا شب بیاید با هم شام بخوریم . حتماً می آید.»
«فکر می کنم بیاید.»
«یک چیز دیگر هم می خواهم . چیزی است که برای یکی دو ساعت حسابی آدم را از پا درآورد ولی فردایش اثری از آن نباشد.»
داناهان نیشخند زد.
«نمی توانم تضمین کنم که این آدم سردرد نگیرد ولی آسیب جدی به او نمی رسد.»
«خوب است! الان برو، دنی ، و باقی کارها را به من واگذار کن .» بعد داد زد: «خانم جونز!»
خانم جوان عینکی ، با چابکی خاص خودش ظاهر شد.
«این را ببرید پایین لطفاً.»
الگا آرام شروع به قدم زدن در اتاق کرد. عادت داشت نامه های روزانه اش را تایپ کند. ولی یکی از نامه ها را با دست خودش نوشت .
جیک لویت ، در اتاق دنج خودش ، نیشخندزنان پاکت نامه را باز کرد.

آقای محترم ،
من متوجه نشدم شما از کدام خانه صحبت کرده ای ، بنده افراد زیادی را می بینم و برای همین حافظه ام در یادآوری همه خیلی خوب نیست . ولی همیشه خوشحال می شوم اگر بتوانم به بازیگران خانم کمکی بکنم ، می توانیم در خانه ی من ملاقاتی داشته باشیم ، اگر مایل باشید قرار ما امشب ساعت نُه .
ارادتمند شما،
الگا استورمر.

لویت با رضایت سرش را تکان داد. یادداشت زیرکانه ای بود! زیر بار هیچ چیز نرفته . ولی با این حال باید یک جوری با من کنار بیاید.
معدن طلا دارد پیشرفت می کند.
سر ساعت نُه لویت با وقار جلوِ در آپارتمان بازیگر ایستاده بود و زنگ را به صدا درآورد. کسی به پیشواز نیامد، می خواست دوباره زنگ بزند که فهمید در چفت نشده است .
در را هل داد و بازش کرد و وارد سالن شد. دست راست، راهرویی بود به سمت یک اتاق بسیار پر نور، اتاقی که با رنگ های مشکی و قرمز تزیین شده بود. لویت وارد اتاق شد. روی میزِ زیرِ لامپ، کاغذی قرار داشت که روی اش نوشته شده بود:
«لطفاً تا برگردم منتظر بمانید ـ الف ـ استرمر.»
لویت نشست و منتظر شد. به رغم میل باطنی اش برای آرام ماندن ، نوعی حس بی قراری داشت به درونش نفوذ می کرد. ساختمان خیلی ساکت بود. چیز عجیبی در این سکوت وجود داشت .
هیچ مشکلی نیست . خب اصلاً چه مشکلی می تواند وجود داشته باشد؟ ولی اتاق سکوت مخوفی داشت ؛ و هنوز اتاق ساکت بود و او حس می کرد تنها نیست . مزخرف است ! عرق پیشانی اش را پاک کرد ولی هم چنان هر لحظه آن حس عمیق تر می شد. تنها نبود! در حالی که زیر لب دعایی ، یا شاید هم وردی می خواند از جا پرید و شروع به قدم زدن کرد. الان است که زن سر برسد و بعد...
با فریادی خفه از حرکت ایستاد. از زیر پرده هایی که پنجره را پوشانده بودند دستی بیرون آمده بود! ایستاد و به آن دست زد. سرد بود ـ خیلی سرد ـ دست یک مرده .
فریاد کشید و پرده را پس زد. زنی روی زمین افتاده بود، یکی از دست ها دراز افتاده و دست دیگر زیر تن اش مانده بود و صورتش رو به پایین بود، و موهای طلایی ـ برنزی که ژولیده روی گردن اش افتاده بود.
الگا استورمر! مرد با دستان لرزان اش مچ سرد و یخ زده ی زن را گرفت تا ببیند نبض دارد. حس کرد نبض ندارد. مُرده ، از دستش فرار کرده و به ساده ترین راه هم این کار را کرده بود.
یک مرتبه چشمانش به دو سر طناب قرمزی افتاد که به دو منگوله ی شیک و زیبای پرده بسته شده بودند که بخشی از آن در موهای به هم ریخته اش گم می شد. با احتیاط به طناب دست زد؛ به محض تماس دستش با طناب سر زن آویزان شد، نگاهش به آن چهره ی کبود و وحشتناک افتاد. فریاد زد و به عقب پرید، سرش به دَوَران افتاده بود. چیزی بود که متوجه آن نمی شد. نگاه کوتاهی که به صورت زن انداخته بود، هر چند چهره اش ناواضح بود، ولی باعث شد متوجه یک چیز بشود: این یک قتل بوده ، و نه خودکشی . این زن خفه شده و ضمناً این زن الگا استورمر نیست !
اُه ! قضیه چیست ؟ صدایی پشت سرش شنید، چرخید و مستقیم به چشمان مستخدم خیره شد که از گوشه ی دیوار سرک می کشید. صورت زن به سفیدی کلاه و پیش بندی بود که بسته بود. ولی مرد هنوز هم متوجه وخامت اوضاع نشده بود، تا اینکه واژه های بریده بریده ی زن را شنید که به او فهماند در چه شرایط خطرناکی قرار گرفته است .
«اُه ، خدای من کشتی اش !»
باز هم درست متوجه شرایطش نشد.
«نه ، نه ، وقتی پیداش کردم مرده بود.»
«دیدم داشتی می کشتی اش ! تو طناب را کشیدی و خفه اش کردی . خودم خرخر آخرش را شنیدم .»
دیگر جدی عرق از سر و رویش جاری شد. رفتار چند دقیقه پیش اش را سریع توی ذهن مرور کرد. احتمالاً زن لحظه ای وارد شده بوده که او دو سر طناب را در دست گرفته و آویزان شدن سر مرده را دیده و صدای ناله ی خودش را هم جای صدای مقتول شنیده بود. درمانده به زن خیره شد، به چیزی که در چهره ی زن می دید شک نداشت: وحشت و حماقت . او حتماً به پلیس خواهد گفت که خودش دیده من طناب را کشیدم و هیچ بازپرسی هم در نظرش تغییری ایجاد نخواهد کرد، از این مطمئن بود. زن بدون هیچ تردیدی در صدایش سوگند می خورد و مرد را مجرم می شناسند.
چه سلسله ی غیر قابل پیش بینی و وحشتناکی ! صبر کن ، جداً غیرقابل پیش بینی بوده ؟ هیچ شیطنتی در کار نبوده ؟ ناگهان با دقت توی چشم های زن نگاه کرد و گفت .
«می دانی ، این خانمِ خانه نیست .»
پاسخ زن ، که خیلی خشک بیان شد، همه چیز را روشن کرد.
«نه نیست این دوست خانم است . البته اگر با دعوایی که آن ها کردند بتوانیم به شان بگوییم دوست . امشب مثل کارد و پنیر بودند، عین سگ و گربه به هم می پریدند.»
تله ! تازه متوجه قضیه می شد.
«خانمِ خانه کجاست ؟»
«ده دقیقه پیش رفت بیرون .»
تله ! و او مثل یک بره خودش را به دام انداخته بود. این الگا استورمر، یک شیطان باهوش بود؛ خودش را از شر رقیبش خلاص کرده و او بود که باید برای این عمل مجازات می شد. قتل ! خدای من ، آدم ها را برای قتل دار می زنند! و او بی گناه بود، بی گناه !
صدای خش خش دزدانه ای را شنید. پیشخدمت جوان داشت یواشکی به سمت در می رفت . هوش و حواس زن سر جایش آمده بود، چشمان اش با تردید به سمت تلفن چرخید و دوباره برگشت به سمت در. به هر قیمتی شده باید زن را ساکت می کرد، این تنها راه بود. همان طور که برای جرم جعلی فقط یک حکم دار می دهند، برای قتل واقعی هم فقط یک بار دار می زدند. زن سلاحی نداشت ، او هم نداشت . ولی مرد دست هایش را داشت ! بعد قلبش از جا کنده شد. روی میزی کنار زن ، و تقریباً زیر دستش یک شش لول کوچک تزیین شده قرار داشت . اگر مرد اول به آن برسد...
غریزه اش یا نگاه مرد به او هشدار داد. به محض اینکه مرد به سمتش خیز برداشت ، زن سلاح را برداشت و به سمت سینه ی او نشانه رفت . و خیلی استادانه دستش را گذاشت روی ماشه ، و با فاصله ای که آن ها داشتند خیلی بعید بود که تیرش خطا برود. به همان حالت ایستاد. شش لولی که مال زنی مثل الگا باشد حتماً پر هم هست .
ولی مسئله ای وجود داشت ، اینکه زن دیگر دقیقاً پشت به در نبود. پس تا وقتی که او به سمت زن حمله نکند ممکن است زن دلِ شلیک نداشته باشد. به هر حال ، او باید ریسک می کرد. زیگزاگ به سمت در رفت ، توی سالن و بعد بیرون در که محکم پشت سرش آن را بست . صدای زن را شنید که لرزان و آرام صدا می زد: «پلیس ، قاتل !» باید خیلی بلندتر از این حرف ها صدا می زد تا کسی صدایش را بشنود، پایین پله ها به سمت خیابان دوید، بعد سلانه سلانه توی خیابان مثل ولگردها شروع به قدم زدن کرد. کارش را تمیز انجام داده بود.
با سرعت تمام به سمت خیابان گراوسند(۱۲) رفت . امشب یک کشتی از آنجا حرکت می کرد، به سمت جایی خیلی دور، آن طرف زمین ، ناخدای کشتی را می شناخت ، احتمالاً سوالی از او نمی پرسید و سوارش می کرد. وقتی روی عرشه و بعد توی آب باشند خیالش جمع می شود.
ساعت یازده تلفن داناهان زنگ زد. صدای الگا بود.
«احتمالاً باید با خانم رایان قرارداد ببندی ، این کار را می کنی ؟ باید زیر نظر من نقش کرا را یاد بگیرد. جروبحث فایده ای ندارد، من این را بعدِ آن همه ماجرایی که امشب به سرش آوردم به او بدهکارم ! چی ؟ بله ، فکر می کنم مشکلم حل شده . راستی اگر فردا چیزی درباره ی اینکه من یک معتقد دوآتشه هستم پرسید و گفت من امشب برده بودمش توی خلصه زیاد شک نکن . چطور؟ قطره ی بی هوشی توی قهوه و بعد از هوش رفت ! بعد صورتش را با رنگ روغن بنفش رنگ کردم و به بازوِ چپش شریان بند بستم ! گیج ؟ خب ، باید تا فردا گیج بمانی . من برای توضیح دادن وقت ندارم . باید پیش از اینکه از خواب بیدار شود لباس خدمتکارها را از تنم در بیاورم . امشب یک پرده ی فوق العاده داشتم ولی خانم رایان بهترین قسمتش را از دست داد. امشب بهترین بازی ام را کردم ، دستکش یک انگشتی برد! جیک لویت یک بزدل است و اُه دنی دنی ، من یک بازیگرم !»

نظرات کاربران درباره کتاب روشنایی ماندگار و چند داستان دیگر

ترجمه ش خوب نیست زیاد
در 2 سال پیش توسط هادی قربانی