فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طلابازی

کتاب طلابازی

نسخه الکترونیک کتاب طلابازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طلابازی

حتم داشتم زیباخانم هم یک روزی سوار بنز بابای باباجیلی شده. جد‌بزرگ‌مان رفته بود دنبالش و درِ مرسدس پونتون ۱۸۰ را برایش باز کرده بود. یا باباجیلی مرسدس‌بنز کوپه‌ی اس‌ال۳۵۰اش را پارک کرده بود جلوِ خانه‌ی اشرف‌خانم و تعظیم کرده بود و در را برای عشق‌ش باز کرده بود و او با لبخند باشکوهی سوارش شده بود. هیچ‌کدام‌شان با حسرت از دنیا نرفتند. من هم نمی‌روم، زهرا هم نباید برود. هیچ ماشینی به پای این بنز نمی‌رسد. هیوندا در تبلیغش گفته بود کم‌مصرف و ارزان. مرسدس‌بنز هم زده بود: با حسرت از دنیا نروید.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طلابازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



روز اول

۱

«آقا پیمان فکر کنم داریم مورچه می شویم!»
رفته بود بالای سکو و شیرجه زده بود تو ویترین. تی شرتش بالا رفته بود و تا مهره ی پایینِ ستون فقراتش دیده می شد. از پشت پیشخان بلند شدم رفتم نزدیکش. فهمید و پایین آمد. گفتم: «چندبار بگویم پیراهنت را بکن توی شلوار؟ هر کی این صحنه را ببیند، یاد دوران برده داری نمی افتد؟ نمی گوید این همه دم از متفاوت بودن می زنند، آن وقت یک دست لباس ندارند فروشنده شان بپوشد؟»
کنار ویترین، از لای شکاف میان قاب سرویس ها نگاه کردم. اول پسر را دیدم. سرم را که بردم میان شکاف دوم، صورت دختر پشت شیشه ی ویترین پیدا شد. از دید امید هر کسی که کمی سرش به تنش بیرزد و چند دقیقه ای زل بزند به ویترین حتماً خریدار است. برگشتم و برلیان های زیر الک دو را لای بارخانه جمع کردم و تا زدم، سراندم تو کشو. امید رفته بود ته مغازه و به موزاییک های کف نگاه می کرد. لابد تو دلش خداخدا می کرد حرفش درست از آب درآید و آن دو نفر دشت اول را بدهند یا به قول خودش مورچه مان کنند. برگشتم سمت ویترین. صورت پسر شکلی بود که بی اختیار خواستم دوباره ببینمش. امید حواسش نبود. برای این که هیز نشان ندهم، قاب های قدبلند ردیف بالا را که کج شده بودند، راست کردم. پسر لب های باریکی داشت. لب باریک ها، همه شان آدم های مصممی اند، از بس لب هاشان را فشار می دهند به هم و فکری اند، سخت می شود فهمید که چی زیر سر دارند. عکسِ شیخ ویترین که باسابقه ترین سرویس ویترین بود، افتاده بود روی صورت دختر و خوب نمی توانستم بفهمم چه شکلی است. اما پسر قدش بلند تر بود و صورتش سوخته. آمد تو. موهاش جوگندمی بود، اما آن قدرها سن نداشت. عطر تلخش که ترکیبی از بوی قهوه و عود و یک گیاه وحشی بود مغازه را پر کرد. مکث کرد و خیره، چیزی نگفت. آشنا نبود. شاید بود و یادم نبود و می دانست و داشت یادش می آمد. یکهو لب های باریکش را گاز گرفت، سر چرخاند دورتادور مغازه و گفت: «یک لحظه پرت شدم تو تاریخ. برگشتم به زمان قجرها.»
گفتم: «حتماً بار اولی است که می آیید این جا .»
موهایش کوتاه بود، بااین حال طور خاصی مانده بود توی هوا که دلم می خواست مدت ها زل بزنم بهش.
گفت: «متاسفانه. جالب است من بازار زیاد می آیم اما تا حالا نشده بود این ورها بیایم.»
حالا که خودش داشت راه می داد، باید می کشاندمش تو. گفتم: « پس باید بگویم چه تصادف خوبی. می دانید آدم ها همیشه تصادفاً باهم آشنا می شوند؟»
به عکس باباجیلی نگاه کرد و گفت: «مطمئنم این جا آن قدر ارزش دارد که به عنوان یک اثر هنری ثبت شود!»
گفتم: «لطف دارید.»
گفت: «اجازه بدهید بگویم بیاید داخل تا قبول کند نسل جدید بازاری ها با قدیمی ها خیلی فرق دارند. اما قبلش آن سرویسی را که نشان می دهند بیاورید.»
بعد لبخند زد. قلابی نبود، اصلِ اصل.
همان طور که حواسم بود امید همه چیز را زیر نظر دارد، سرم را بردم تو ویترین. گرمای متال ها داغم کرد. سرویس را نشانم داد. خواستم برگردم و قیمتش را بگویم تا اگر با بودجه اش خواند بیاورم اما منصرف شدم. اولین تز من این بود که از یک ناخریدار، خریدار بسازم. کاری کنم آدم ها به صرافت خریدن بیفتند. باید لذت نهفته در زیبایی نگین ها و تراش ها را به شان نشان می دادم. حتم داشتم اگر خوب کار کنم کسی نمی تواند از جادوی این تراش ها جیبِ پُر به در برد. باید مغازه را به اوج می بردم؛ با مشتری های شیک و پول دار و اصیل.
هنوز پشت ویترین ایستاده بودند و باهم حرف می زدند و قاب سرویس جلوِ دستم روی میز بود. از لای قاب ها دزدکی نگاه شان کردم. باید می فهمیدم، با این که همیشه تنها بودم اما جنس رابطه ی میان زن و شوهرها را از دوستی ها تشخیص می دادم. همه چیز دوستی ها فیک بود؛ نگاه ها، حرف ها و حتا دروغ هاشان. به این دو تا هم نمی خورد زن و شوهر باشند. حس عجیبی بهم می گفت از این رابطه های نیم بند دو روزه که تهش به یک عطر بولگاری ختم می شود هم ندارند. بالاخره هر چی نباشد آدم شناسی ام توی برخورد با مردم حسابی محک خورده بود. بهتر از خودشان می شناختم شان. به قول باباجیلی، مردم شناسی بیشتر از چرتکه انداختن به درد طلافروش می خورد. آمدند تو. با دختر که احوال پرسی کردم، یک لحظه قیافه اش را دیدم. بعد دیگر نباید زل می زدم بهش. بدی اش این بود که خوشگل نبود، محشر بود. گفتم پیمان، دختری که خیلی تو چشم باشد زمانی بهت اطمینان می کند که مثل بقیه نگاهش کنی، انگارنه انگار آن همه جذابیت در صورتش تو را وسوسه می کند به یک نگاه.
دروتخته حسابی باهم جور بودند. قاب سرویس زمرد با برلیان های ریز را جلوِ روی شان روی پیشخان گذاشتم. دختر گفت: «خوشت می آید؟»
پسر زل زد بهم ــ انگار منظور دختر قیافه ی من یا نمای مغازه بود. من منتظر جواب او بودم تا پشت بندش شروع کنم به تعریف از مشخصات کار، اما دیدم همین طور خیره نگاهم می کند. شاید هنوز تردید داشت در شناساییِ من. صورتش استخوانی بود، شبیه بیشتر مردهای تبریزی. سرم را انداختم پایین. مطمئن بودم هنوز دارد نگاهم می کند. خواستم با این کار بگذارم با سرنخ های تو ذهنش دنبال هر نشانه ی دیگری می خواهد برود؛ شاید آشنا در می آمدیم. یکهو نگاهم رفت روی انگشتر مارکیز دانه درشت دختر. انگشتش لیز خورد روی بند سرویس و نوک سبابه اش را کشید به زمرد، شاید می خواست با دستش اصل بودنش را بفهمد. ممکن بود از آن دسته آدم ها باشد که به تاثیر آنی سنگ ها معتقدند. گفتم مطلب را بگیر پیمان، تاریخچه ی زمرد را رو کن، اما پسر گفت: «به نظرم شاهکار است! همه چیز! نگفته بودم دنبال هر گم شده ای باشی جایی پیداش می کنی که فکرش را هم نمی کنی؟»
بعد سرش را بالا گرفت و آجرهای برجسته و تابلوهای عکس روی دیوار را نشانش داد. دختر سرش را بالا گرفت و به دیوار و سقف و عکس ها و بعد به من نگاه کرد و گفت: «اشکان کم می شود به چیزی این قدر توجه کند. ببینید چه قدر خاص اید که پسندتان کرده!»
گفتم پیمان دقیق شو تو جزئیات؛ دختر موقع حرف زدن ناخودآگاه سرش سمت اشکان خم می شد. یعنی ممکن بود مطیع او باشد؟ حالا باید کاری می کردم. گفتم تبلیغ بی خودی این جا جواب نمی دهد. نباید حرفی می زدم. فقط گفتم: «ممنون.»
بعد لبخند زدم و بازوهای مانکن را دادم بالا، بند سرویس را آزاد کردم. دادم دست دختر. برگشت و رو به آیینه گره ی شالش را باز کرد. اشکان هم کمکش کرد. باید سرویس های گران تری برای شان می آوردم. این آدم ها لیاقت شان بیشتر از این بود. باید آن زمرد پنج قیراطی را که گُل ویترین بود می آوردم. اما پیمان، هول نکن، یواش یواش برو جلو ، شبیه یک خزنده.
اشکان گفت: «طراحی این جا کار خودتان است؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «این عکس ها؟»
گفتم: «پدربزرگم هستند.»
گفت: «چه قدر خوب است آدم به گذشته ها ش وفادار بماند. بدترین چیز فراموش کردن گذشته است.»
گفتم: «کاش می شد شکل آن ها زندگی کنیم.»
شال دختر وسط سرش بود و با هر چرخشی سُر می خورد روی موهای طلایی اش. اشکان گفت: «واقعاً مغازه تان توی بازار تک است. آدم را می برد به تاریخی که تنها توی کتاب ها خوانده و حس اصالت و اُرجینال بودن ماها!»
اما خیلی ها ارزشش را نمی فهمند. تورج یکی شان بود. کاش این حرف ها را می شنید و می دید چه قدر آدم ها دل تنگ چیزی می شوند که ندیده اندش. دستش را گذاشت روی میز و فکری گفت: «این سلیقه تربیت شده ی این جا نیست. آن ور درس نخوانده اید؟»
گفتم: «شاید خاصیت کار با جواهرات است که آدم را باسلیقه می کند.»
گفت: «اگر این طوری بود که بقیه هم...»
دختر گفت: «هانی، همین خوب است. وقت زیادی تا شب نداریم. مهمان ها برسند تو نباشی بد می شود عزیزم.»
اشکان به ساعتش نگاه کرد. رولکس بود، همان مدلی که می خواستم چک های این ماه را که پاس کردم بخرم. اما هیچ وقت که این چک ها تمامی نداشتند. یعنی اصل بود؟ همان که توی آگهی هاش دیده بودم و بالای پانزده تومن قیمت داشت و هر کسی دست نمی کرد؟ گفتم پیمان مطلب را بگیر، یعنی کت چرم بلند ش هم باید یک مارک لاکچری باشد. نه، انگار واقعاً جیب هاشان صدادار بود. انتخاب اول، بدجوری چشمش را گرفته بود. پیمان حالا ذوق زده نشو. اگر هول شوی و مشتری بفهمد خوشحالی، بی اعتنا می شود. مثل یک جنتلمن واقعی باش. سرت را بالا بگیر و بگذار دشت اول و آخر را هم بگیری و بعد ببندی مغازه را. بیرون را نگاه کردم. مغازه ی روبه رویی کرکره را پایین داد و از پشت دست تکان داد و رفت. نباید مدل دیگری می آوردم. اگر از اولی خوشش آمده بود و توی بعدی ها ظرافت دیگری چشمش را می گرفت، نه به اولی راضی می شد نه به بعدی ها. باید بهش می فهماندم انتخابش آن قدر خاص است که تنها از سلیقه ی آدمی مثل او برمی آید. این دختر حتماً عاشق برندهای بزرگ بود اما برای این سرویس که پایه اش ایرانی بود و نگین هایش معمولی چه ترفندی باید می زدم؟ کاش این قدر دقیق نشود در زمرد و حُباب های هوا و ته رنگ آبی دلش را نزند. با حرف می توانستم خیالش را به دورترها ببرم. گفتم: «زمردش کلمبیایی است، تراشش کار بلژیک. برلیان های دورش هم وایت هستند. این کار را من تو نمایشگاه ویچنزا، گردن یک مانکن بلوند دیدم. اغراق نباشد، بی شباهت به شما نبود.»
اشکان برگشت سمت من و چشم هایش را تنگ کرد، انگار می خواست حقیقت بزرگی را فاش کند. ترسیدم بخواهد بگوید دروغ می گویی. اما من که دروغ نمی گفتم، خودم مدلش را از روی ژورنال نمایشگاه ویچنزا دادم بزنند. گفت: «برای کس دیگری می خریم. اما به تان اطمینان می دهم موهایش بلوند است و تیپش هم بهتر از آن مانکن های ویچنزایی.»
دختر اخم کرد و گفت: « دوستِ عشقم، امشب جشن تولدش است. اشکان می خواست باهم انتخاب کنیم.»
قضیه کمی پیچیده شد. یعنی این ها چه نسبتی داشتند؟ باید برگ برنده را رو می کردم. به اشکان که محو عکس های روی دیوار بود گفتم: «حتماً خوش شان می آید. می دانستید زمرد نمادی از عشق و قدرت است؟ کلئوپاترا زمرد حکاکی شده ی مخصوص خودش را به جولیوس سزار داده بود.»
اشکان لب روی لب فشار داد. ترسیدم تاریخ را از بَر باشد و چیز دیگری رو کند؛ مثلاً بگوید سزار که کشته شد، پس شاید بدشانسی بیاورد؛ و پشیمان شود از خریدن. پیمان کاری کن. یادم باشد بعدِ سزار همان زمرد به جانشینش مارک آنتونی رسید و با کلئوپاترا ازدواج کرد. اما چشم هایش عین الماس آب داری برق زدند و دیگر چیزی نگفت. خوشم آمد که جلوش کم نیاورده بودم. باید حواسم بود جمله ها را با احتیاط می گفتم تا جنس رابطه شان را بفهمم، گرچه فکر کردم معجزه ی رولکس بیشتر از این هاست. انگار فهمیده باشد، خندید. نگاهم را دزدیدم. برگشتم روی صورت دختر. با احتیاط بینی سربالایش را خاراند. ترسید پودرها بچسبد به ناخن رنگین کمانی اش. شاید هم چسبید و وقتی نگاهم رفت روی صورت اشکان، مالیدش به پایین پیشخان. به اشکان نگاه کرد و لب هاش را جمع کرد که شبیه فلاور درشتی شد. به تراش های دریای نور قسم یک لحظه حسودی ام شد به پسر. می خواستم برای چند لحظه جایش بودم و این نگاه به من بود. اشکان چرخید سمت من. چند ثانیه. ماتش برده بود. گفتم نظر کرده نباشم، خودم بی خبر باشم. بالاخره به حرف آمد.
« کنتراست خوبی با پوستش دارد، مثل حبه ی انگوری که از شاخه افتاده باشد روی برفِ نشسته پای درخت.»
دختر بازویش را گرفت و گفت: «شاید هم یک تیله ی سبز.»
اشکان نگاهش کرد. انگار خوشش نیامده بود از حرف او. ابروهاش نزدیک هم شدند. چشم هاش می خواستند از زیر پلک ها بزنند بیرون. بعد آرام شدند. گفت: «برای من ارزش یک الماس درشت که یک عالم خاک روش نشسته بیشتر از همه ی این سنگ های تازه تراش خورده ی لابراتواری است.»
حرفی نزدم. به مرز زن و شوهری نزدیک شده بودند، چیزی که از توانایی درک من دور بود. دختر سرویس را از گردنش باز کرد و گذاشت روی پیشخان. سرویس را پهن کردم روی زیرانداز چرم مشکی. نگاه هاشان به دستم بود. این ها را دیگر بعد از این همه وقت از بر بودم. بعد که دست هام روی پیشخان قلاب شدند توی هم، منتظر ماندم. دختر دکمه ی بالای مانتوش را بست و گفت: «حالا قیمتش چند است؟»
گفتم: «الان.»
کد سرویس را وارد لپ تاپ کردم. گفتم: «سه قیراط برلیان پاک کار شده با پنج تا زمرد شصت سُوتی...»
اشکان گفت: «مهم نیست، آخرش را بگویید.»
چه قدر خوشم می آید از آدم هایی که تخفیف نمی گیرند. بی انصافی نکردم و مناسب حساب کردم.
«پنج و دویست.»
دختر به اشکان نگاه کرد: «فکر می کنی رامک ارزش پنج و دویست را داشته باشد؟ وقتی بدلش بهتر از خودش است، کی فکر می کند این همه پول بالاش داده باشی؟ آن هم برای رامک که آن همه جواهر ریز و درشت دارد.»
بعضی دخترها ساز ناکوک بودند، اما من بلد بودم چه طور کوک شان کنم. گفتم: «الان بدل هایی به بازار آمده که از صد تا کار اصل قشنگ تر است. منتها اصل خریدن به خود آدم بستگی دارد. شما این هزینه را تنها برای این سرویس نمی دهید، بلکه به اصالت خودتان می دهید.»
اشکان انگار خوشش آمده باشد گفت: «سایه جان، من که گفتم فقط برای چند روز!»
سایه دست اشکان را گرفت، شستش را کشید رویش.
«هانی، تو برای من بیشتر از این ها ارزش داری. من که حرفی نزدم، اصلاً نمی خواهد فکر پولش را کنی.»
یک چیزهایی دستگیرم شده بود. از اشکان خوشم آمده بود که شبیه تورج نیست. سایه عاشق پولش نشده بود؛ برعکس، برای اولین بار در تاریخِ جواهرفروشیِ زرافشان زنی داشت دست توی جیبش می کرد. رو کرد به من.
«کارت خوان که دارید؟»
سرم را تکان دادم. همه اش کار همان رولکس تمام طلا با دانه های ریز برلیان بود. به ۱۸۲ قیراط الماس صورتی رنگِ دریای نور قسم، معجزه کرده بود. توی تبلیغ کمپانی اش هم زده بود. می خرمش. هر طور شده می خرمش.
«مبارک باشد.»
کارتش را گرفت سمتم. انگار مال پسر بود که دست زده بود زیر چانه و احتمالاً دانه های ته ریشی را که بعدِ از اصلاح سر صبح روی صورتم جوانه زده بود، می شمرد. گفتم: «تا آماده اش کنم بفرمایید بنشینید.»
کارت را کشیدم. منتظر شدم، جواب نداد. چهاربار کشیدم و باز هم شبکه ی شتاب خراب بود. گفتم: «خط ها جواب نمی دهند.»
سایه گفت: «حالا چه کار کنیم؟»
اشکان گفت: «تراول نداری؟»
سایه گفت: «عزیزم، تا حالا دیده ای من دست به این تراول های کثیف بزنم؟»
تا کار بیخ پیدا نکرده بود باید جمعش می کردم. گفتم: «چند لحظه فرصت بدهید، مغازه ی همسایه انجامش می دهیم.»
اشکان کارت را گرفت و داد دستم.

نظرات کاربران درباره کتاب طلابازی

یکی از بهترین کتاب های نشر چشمه????????
در 2 سال پیش توسط ani...370