فیدیبو نماینده قانونی نشر پارو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فهرست چیزهایی که دلم می‌خواهد

کتاب فهرست چیزهایی که دلم می‌خواهد

نسخه الکترونیک کتاب فهرست چیزهایی که دلم می‌خواهد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فهرست چیزهایی که دلم می‌خواهد

ژو، مخفف ژوسلن است. مردی که بیست‌ویک سال می‌شود شوهر من است. او شبیه ونان‌تینو ونان‌تینی است. همان جوان خوش‌برو رویی که در فیلم هالو نقش میکی الکن و در فیلم آقای گانگستر نقش پاسکال را بازی می‌کرد. آرواره مصمم، نگاه اندوهگین، لهجه ایتالیایی مسحورکننده، آفتاب، پوست برنزه. تنها با این تفاوت که ژوسلینو ژوسلینی من، ده کیلو بیشتر از او وزن دارد، و نیز لهجه‌ای که بعید است دخترکش باشد. او از زمان افتتاح کارخانه هاگن داتز در سال ۱۹۹۰ در آنجا کار می‌کند. دوهزار و چهارصد یورو در ماه درآمد دارد. رؤیای تلویزیونی صفحه تخت به جای تلویزیون قدیمی «رادیولا»یمان را در سر می‌پروراند، رؤیای داشتن یک خودروی پورشه کاین، نصب آتشدانی در سالن، مجموعه کامل دی‌وی‌دی‌های جیمزباند، یک ساعت مچی تاریخ‌نگار کاسیو، و نیز زنی زیباتر و جوان‌تر از من. اما این یکی را به من نمی‌گوید. ما دو فرزند داریم. درواقع، سه تا. یک پسر، یک دختر و یک جسد.

ادامه...
  • ناشر نشر پارو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فهرست چیزهایی که دلم می‌خواهد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتاب فهرست چیزهایی که دلم می خواهد برگردانی است از:
La List de mes envies
Par
Gregoire Delacourt

برای دختری که بر روی ماشین نشسته،
آری، او آنجاست...

«ما اجازه متحمل شدن هر رنجی را داریم،
توصیه شده است هر زحمتی را به دوش بکشیم،
کافی است راه بیفتیم، کافی است دوست بداریم.»

آینده درون، فرانسواز لوروا

همیشه دروغ می گوییم.
برای نمونه، خوب می دانم که من زیبا نیستم. چشمانی آبی ندارم که مردان در آن به تماشای خود بنشینند؛ که دلشان بخواهد در آن غرق شوند تا به هوای نجات دادنشان، در آن غوطه ور شویم. اندام مانکن گونه ندارم. من از جنس فربه هستم، حتی می توانم بگویم گوشتالو. از آن دسته ای که جای یک ونیم نفر را می گیرند.
همه این ها را می دانم.
با این همه، وقتی «ژو» هنوز به خانه برنگشته، گاهی به اتاقمان می روم و دربرابر آینه کمد لباس جا خوش می کنم ــ باید به او یادآوری کنم آن را به دیوار ثابت کند ــ تا یکی از همین روزها در میان «نظاره ام» مرا خُرد کند. سپس چشم هایم را می بندم و آرام در میان افکارم غوطه ور می شوم، به لطافت و آرامش نوازشی که هرگز هیچ کس آن را به من پیشکش نکرده. هربار کمی سردم می شود. می لرزم. پیش از آنکه چشم هایم را باز کنم، کمی صبر می کنم. طعم لذت را می چشم، خیال می پردازم، رویا می بافم. تصویر کتاب های نقاشی ای در برابر چشمانم پیدا می شود که در خانه مان پرسه می زنند. و بعد، تصویر واقع گرایانه تر جمله ها.
پس از آن، به آهستگی پلک هایم را باز می کنم، شبیه به فیلم هایی که آن ها را کند می کنند.
به اندامم نگاه می کنم، چشمان سیاه، شکم بزرگ، انبان گوشت، موهای تیره، و با این همه، خود را زیبا می بینم، قسم می خورم در این لحظه، زیبا هستم. حتی می توانم بگویم بسیار زیبا.
این زیبایی، احساس خوشبختی ژرفی به من می دهد. خوشبختی ای بسیار قدرتمند.
سبب می شود موضوعات بی ارزش را به فراموشی بسپارم. خیاط خانه ملال آورم را، چرندیات و بازی های دانیل و فرانسواز را، ــ آنان دوقلوهایی هستند که سالن آرایش و زیبایی مجاور خیاط خانه را اداره می کنند. این زیبایی سبب می شود چیزهای ایستا را از یاد ببرم. چیزهایی مانند زندگی بی ماجرا، مانند این شهر هراس انگیز بی فرودگاه، این شهر خاکستری که نمی توان از آن گریخت و هرگز هیچ کس به آن قدم نمی گذارد. نه هیچ دلبری و نه شوالیه ای سپیدپوش سوار بر اسبی سپید.
آراس با ۴۲۰۰۰ نفر جمعیت، چهار هایپرمارکت، یازده سوپرمارکت، چهار فست فود، چند خیابان قرون وسطایی، تابلویی در خیابان میروار دو ونیز(۱) که به رهگذران و فراموشگران خاطرنشان می کند اوژن فرانسوا ویدوک(۲) روز ۲۴ ژوئیه ۱۷۷۵ در اینجا متولد شده است. و پس از آن، خیاط خانه من قرار دارد.
من، که حالا دربرابر آینه این قدر زیبا شده ام، به نظرم می رسد کافی است تنها بال بزنم تا سبکبار و لطیف به پرواز درآیم. تا تنم به آن بدن های موجود در کتاب های هنری بپیوندد که در خانه کودکی ام سرگردان اند. آن وقت، او نیز به زیبایی آن ها می شود. بی بروبرگرد.
اما هیچ وقت جرئت این کار را پیدا نمی کنم.
همیشه سروصدای آمدن ژو، از طبقه پایین غافلگیرم می کند. حریر رویایم را می درد. به سرعت خودم را جمع و جور می کنم. سایه ای بر روشنی پوستم می نشیند.
او یک بار به من گفت زیبا هستم. بیش از بیست سال از آن زمان می گذرد و در آن زمان، من کمی بیش از بیست سال داشتم. لباسی زیبا پوشیده بودم، پیراهنی آبی با کمربندی طلایی. سر و وضعی از گونه برند دیور. آتشش تند بود و دلیل این تعارفش نیز لباس های زیبایم.
می بینید؟ ما همیشه به هم دروغ می گوییم.
چون عشق در برابر حقیقت، دوام نمی آورد.

ژو، مخفف ژوسلن(۳) است. مردی که بیست ویک سال می شود شوهر من است.
او شبیه ونان تینو ونان تینی(۴) است. همان جوان خوش برو رویی که در فیلم هالو نقش میکی الکن و در فیلم آقای گانگستر نقش پاسکال را بازی می کرد. آرواره مصمم، نگاه اندوهگین، لهجه ایتالیایی مسحورکننده، آفتاب، پوست برنزه. تنها با این تفاوت که ژوسلینو ژوسلینی من، ده کیلو بیشتر از او وزن دارد، و نیز لهجه ای که بعید است دخترکش باشد.
او از زمان افتتاح کارخانه هاگن داتز(۵) در سال ۱۹۹۰ در آنجا کار می کند. دوهزار و چهارصد یورو در ماه درآمد دارد. رویای تلویزیونی صفحه تخت به جای تلویزیون قدیمی «رادیولا»یمان را در سر می پروراند، رویای داشتن یک خودروی پورشه کاین، نصب آتشدانی در سالن، مجموعه کامل دی وی دی های جیمزباند، یک ساعت مچی تاریخ نگار کاسیو، و نیز زنی زیباتر و جوان تر از من. اما این یکی را به من نمی گوید.
ما دو فرزند داریم. درواقع، سه تا. یک پسر، یک دختر و یک جسد.
رومن، همان زمانی به زندگی ما قدم گذاشت که ژو به من گفت زیبا هستم و این دروغ او باعث شد هوایی شوم و روح و جسمم را در گرو این قمار بگذارم. احتمال اینکه در این قمار بازنده شوم، یک در هزاران بود و این قرعه به نام من افتاد. دو سال پس از آن، نادین به دنیا آمد و از آن پس دیگر هرگز به وزن آرمانی ام برنگشتم. زنی چاق باقی ماندم، شبیه زنانی که به بارداری کاذب مبتلا می شوند، بادکنکی پر از هیچ. حبابی از هوا.
به نظر ژو، دیگر زیبا نبودم، دیگر به من دست هم نمی زد. شروع کرد به اینکه شب ها جلوی تلویزیون رادیولا بپلکد و بستنی هایی را بخورد که در کارخانه به آنان می دادند. پس از آن هم به نوشیدنی روی آورد. من هم عادت کردم به تنهایی به خواب بروم.
نادژ، کودک سومم، درمیان گوشت تن و اندوهم غرق شد. زمانی که به دنیا آمد، کبود بود. قلبش نمی تپید، اما ناخن هایی جذاب و مژه هایی بسیار بلند داشت و اطمینان دارم که زیبا بود؛ گو اینکه هرگز رنگ چشمانش را ندیدم.
روز تولد نادژ که روز مرگ او نیز بود، ژو از نوشیدن دست برداشت. در آشپزخانه چیزهایی را شکست، فریاد کشید، گفت زندگی نفرت انگیز است، کثیف است، لجن لجن. بر سینه خود کوفت، بر پیشانی اش، بر قلبش و بر دیوارها. گفت زندگی خیلی کوتاه است، چون فرصتی نیست. دست آخر نیز از نادژ گفت. پرسید کودکم، دخترکم کجایی؟ عزیز دلم کجایی؟
رومن و نادین، وحشتزده به اتاق هایشان فرار کردند و ژو، آن روز شروع به خیالپردازی درباره چیزهای زیبا کرد که زندگی را لطیف تر می کنند و درد را تسکین می بخشند.
یک تلویزیون صفحه تخت. یک پورشه کاین. جیمز باند و زنی زیبا. او غمگین بود.
و اما من، پدر و مادرم نام مرا ژوسلین گذاشتند. احتمال اینکه با مردی به نام ژوسلن ازدواج کنم، یک در چند میلیون بود و باز این قرعه می بایست به نام من می افتاد. ژوسلن و ژوسلین. مارتن و مارتین. لویی و لوییز. لوران و لورانس. رافائل و رافائلا. پل و وپاولا. مایکل و مایکلا. یک در چند میلیون.
و قرعه به نام من افتاد.

همان سالی که با ژو ازدواج کردم، دوباره خرازی را به راه انداختم.
زمانی که آن حادثه رخ داد، دو سال بود که در آنجا کار می کردم: مالک محل، دکمه ای را درمیان دندان هایش گرفت تا مطمئن شود صدفی اصل است، اما به اشتباه آن را بلعید. دکمه بر روی زبان مرطوبش لیز خورد، وارد حلق و مری او شد، به یکی از رباط های کریکو ــ تیروئیدی حمله کرد و در آئورت گم شد. بنابراین، خانم پیار با مرگ به توافق نرسید، درست مانند خود من، زیرا دکمه راه همه چیز را بسته بود. صدای این سقوط بود که به من هشدار داد.
بدن، در هنگام فرو ریختنش، قوطی های دکمه را با خود می کشید. هشت هزار دکمه در بوتیک کوچک به حرکت درآمد و این نخستین چیزی بود که من در هنگام پی بردن به این فاجعه، به آن فکر می کردم: اینکه چند روز و چند شب دیگر را چهار دست و پا به دسته بندی هشت هزار دکمه فانتزی، فلزی، چوبی، بچگانه، شیک و... سپری می کردم.
پسر خوانده خانم پیار برای مراسم خاکسپاری، از مارسی آمد و به من پیشنهاد کرد دوباره بوتیک را باز کنم. بانک موافقت کرد و ۱۲ مارس ۱۹۹۰، یک نقاش مشکل پسند آمد تا عبارت زیر را روی تابلوی نما و نیز درِ کوچک بوتیک نقش بزند: خرازی ژو، مزون پیار سابق. ژو از این بابت به خود می بالید و درحالی که باد به غبغب می انداخت، گفت: «خرازی ژو.» انگار به او مدال داده باشند، می گفت: «ژو، ژو منم، این اسم من است!»
به او نگاه می کردم و به نظرم زیبا می رسید. با خود فکر می کردم بخت یارم بوده که چنین شوهری نصیب من شده است.
نخستین سال ازدواجم، سال درخشانی بود. خرازی. کار جدید ژو در کارخانه. و تولد نزدیک رومن. اما تا امروز، خرازی هرگز رونق زیادی به خود ندیده است. من باید با رقابت با چهار هایپر مارکت، یازده سوپرمارکت، قیمت های جنایتکارانه خرازی بازار در روزهای شنبه، بحران اقتصادی که ترس و بدجنسی به جان مردم انداخته بود، و با رخوت اهل آراس، مردمی که سهولت خرید لباس های آماده را به خلاقیت کار دست ترجیح می دهند، دست و پنجه نرم کنم.
در ماه سپتامبر، برای سفارش دادن اپلیکه های دوختنی یا چسبی، یا زمانی که ترجیح می دهند به جای خرید لباس نو، لباس های سال گذشته را تعمیر کنند به سراغم می آیند نیازشان به چند فقره زیپ، سوزن و مقداری نخ محدود می شود.
در طی عید سال نو، نوبت الگوهای لباس مبدل می رسد. پیراهن پرنسسی بیشترین فروش را دارد و به دنبال آن، توت فرنگی و کدوحلوایی می آید. در گروه پوشاک پسرانه، لباس مبدل دزد دریایی فروش خوبی دارد و سال گذشته، لباس سومو غوغا به پا کرد.
پس از آن، بازار تا بهار آرام می ماند و فروش به چند جعبه لوازم خیاطی، دو سه دستگاه چرخ و چند متر پارچه محدود می شود. من نیز، در انتظار معجزه، به بافتنی بافتن می پردازم.
مدل هایم فروش خیلی خوبی دارد، بویژه قنداق فرنگی نوزاد، اشارپ و بلوز قلاب بافی با نخ کتان.
بوتیک را در ساعت بین دوازده و دو می بندم و برای خوردن ناهار به تنهایی به منزل می روم. زمانی که هوا خوب است، گاهی با دانیل و فرانسواز برای خوردن ساندویچی در ایوان رستورانی به استامینه(۶) یا کافه لف(۷) در میدان هرو می رویم.
آن دخترها، دوقلوهای قشنگی هستند. به خوبی می دانم آنان از وجود من بهره می گیرند تا اندام ظریف، پاهای کشیده و چشمان روشن غزال گونشان را بیشتر جلوه دهند؛ غزال هایی که به گونه ای دلپذیر رمیده اند. آنان به مردانی که تنها یا دو نفری ناهار می خورند، تبسم می کنند، اطوار می ریزند و گاهی زیر لب چیزی می گویند.
سپس دوباره وقت باز کردن بوتیک می رسد. همیشه در همین لحظه و در مسیر بازگشت است که دروغ هایمان دوباره پیدا می شوند. دانیل می گوید: «از این شهر بیزارم. احساس می کنم در بروشوری تاریخی زندگی می کنم. آه... دارم خفه می شوم. سال آینده از اینجا دور می شوم. به جایی می روم که آفتاب در آن بتابد. بعد به کلاس بدنسازی می روم.»
فرانسواز ادامه می دهد: «اگر پول داشتم، خیلی ساده، در عرض یک روز همه چیز را رها می کردم. تو چطور، ژو؟ در این صورت زیباتر و قلمی تر بودم و دیگر هیچ کس به من دروغ نمی گفت، حتی خودم.»
اما من پاسخی نمی دهم و به لبخندی به دوقلوهای زیبایم بسنده می کنم. به دروغ گفتن.
وقتی در بوتیک، از مشتری خبری نیست، آنان همیشه به من پیشنهاد مانیکور یا براشینگ یا ماسک یا به قول خودشان، کمی پرچانگی می دهند. و اما من، کلاه های بی لبه یا دستکش هایی می بافم که آنان هرگز آن را نمی پوشند. به لطف وجود آنان، من فربه، اما مورد مراقبت هستم و ناخن هایم مانیکور دارد. از اسرار محرمانه و مشکلات این و آن نیز آگاهم، مشکلات دنیز در مزون تبلیه(۸) با آن ژنی یور دو لوز(۹) و ۴۹ میلی گرم الکل خونش، مشکلات رفوگر مغازه شارله فورنی که از وقتی شوهرش به مسئول شستشوی مو با شامپو در آرایشگاه، ژان شراک، دل بسته، بیست کیلو چاق شده است، و هر سه نفر ما احساس می کنیم، مهم ترین افراد دنیا هستیم.
منظورم آراس است.
دست کم، این خیابانِ آراس.

خیلی زود چهل وهفت ساله شدم.
فرزندانمان به دنبال سرنوشت خود رفته اند. رومن در گرونوبل، در سال دوم دانشکده بازرگانی تحصیل می کند. نادین در انگلستان به سر می برد، پرستار بچه است و فیلم های ویدیویی می سازد. یکی از فیلم هایش در جشنواره ای به نمایش درآمد و برنده جایزه شد، از آن پس ما او را ندیدیم.
آخرین بار که او را دیدیم، نوئل سال گذشته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب فهرست چیزهایی که دلم می‌خواهد

گرگوار دلاگور با نگارش فهرست چیزهایی که دلم میخواهد شاهکاری در نوع خود رقم زد،که نتنها به مرزهای ادبیات نمایشی قدم گذاشت،بلکه در بسیاری از مرزهای جهان ترجمه شد و مورد استقبال محافل آکادمیک و مردمی قرار گرفت.این  کتاب بر روی صحنه ی فرانسه به نمایش در آمد،و تا دو سال اجرا میشد.نسخه ی سینمایی آن در سال ۲۰۱۴ ساخته شد و تنها در فرانسه بیش از ۴۴۰۰۰۰نفر برای دیدن آن به سینما رفتند.در سال ۲۰۱۶نسخه ی تئاتری دیگری نیز از آن در مونترال کانادا به روی صحنه رفت و بسیار مورد استقبال قرار گرفت.... (توضیحات پشت جلد کتاب،برای آشنایی کاربران فیدیبو)😊
در 1 سال پیش توسط گندم
زمان مطالعه حداکثر ۱۵۰ دقیقه. حکایت ِ دختری‌ست که امکانِ برآورده شدن آرزوهایش فراهم می‌شود و پس از آن... داستانِ خوشی های ساده‌ی زندگی ، درک کردن و قدردانی از آنها که دوستشان داریم. کتابی تحسین شده که فیلم The List of my Desires از آن اقتباس شده.
در 1 سال پیش توسط Mostafi parvizi
از فیدیبو متشکرم که برای کتابخوان شدن ایرانی ها تلاش میکنه💓
در 1 سال پیش توسط نجم الهدی
تو این کتاب دنبال هیجان نباشید...این کتاب بهتون آرامش میده یه آرامش توصیف نشدنی
در 1 سال پیش توسط مملی جان
کناب خوبی بود ، جالب اینه که نویسنده کتاب یه مرد هست اما خیلی خوب از زبان یک زن مینویسه و احساسات زنانه رو بروز میده
در 1 سال پیش توسط sch...364
داستان جالبیه اما بعضی جاها ترجمش ایراد داره ادمو گیج میکنه
در 1 سال پیش توسط حانیه
زندگی عادی یک زن عادی و نه بیشتر!
در 1 سال پیش توسط zae...ani
کتابی که زنها بیشتر درکش میکنند و احتمالا بیشتر دوستش دارند. داستان معمولی زندگی زنی است با دغدغه ها و فراز و نشیب های مخصوص به خودش که به زیبایی روایت شده، بنظر من اصلا خسته کننده نبود و حتی خیلی پرکشش بود. شخصیت اصلی قصه اتفاق غیر قابل پیش بینی بسیار نیکی براش رقم میخوره، برخوردش با این اتفاق برعکس خیلی از آدمهای دیگه و حتی متفاوت از تصور خیلی از آدمهاست. در خلال این اتفاق که بنظر راهگشا میرسه رنج هایی متحمل میشه و حتی برخوردش با رنج ها هم متفاوته. زنی چهل و هفت ساله، که خودش زندگی معمولیش رو به چالش می کشه و از روزمرگی هاش هیجان می سازه. این کتاب نگاه من رو به داشته های مادی و معنوی پخته تر کرد، از خوندنش لذت بردم و شخصیت ژو رو دوست داشتم.
در 1 سال پیش توسط لی لا سهی
کتاب خوبی بود. احساسات شخصیت ها را خوب بیان کرده بود، و متاسفانه ترجمه بسیار بسیار بدی داشت.
در 12 ماه پیش توسط مریم معراجی
کتاب خوبیه. حس آرامش بخشی داره.
در 1 سال پیش توسط نیکو نصر