فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مترجم

نسخه الکترونیک کتاب مترجم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مترجم

ممکن است آن روزها خودت را به زحمت بیاندازی تا بدانی تو را از کجا می‌شناسند، چطور فهمیده اند به زبان انگلیسی و فرانسه تسلط داری و آدرس جدیدت را که خودت یک ساعت قبل از آن مطلع شده‌ای از کجا آورده اند؟‌اما بعدها یاد می‌گیری از چنین برخوردهایی تعجب نکنی زیرا همیشه مردمی هستند که کارشان را با بوکشیدن استعدادهای دیگران پیش می‌برند و اگر رها شده در جنگل‌های‌ آمازون در بیش از صدهزار سال پیش خودت را یک موش تصور کنی، حاضرند جانشان را بدهند تا برکه‌ای را نزدیک تر کشیده و با نشان دادن تصویرت در آب به تو بفهمانند در حقیقت یک ماموت هستی، یک ماموت عظیم الجثه که می‌تواند هزاران موش را زیر پا له کرده و در ضمن آن‌ها را بر پشت خود نشانده و در کمترین زمان به دورترین نقطه‌ی جنگل برساند.

ادامه...

  • ناشر: رادمهر
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.43 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۲۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب مترجم



مترجم

آزاده زارع





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تقدیم به پدر بزرگوار و مادر نازنینم که رنجی به نام زندگی را صبورانه به دوش کشیدند

- «از دفتر وکالت فورنیه تماس می گیرم... ارثیه ی هنگفتی برای شما به جا مانده و مایل هستم بدانم آیا برای انجام کارهای مربوط به انتقال اسناد مالی به مارسی(۱) سفر خواهید کرد و یا ترجیح می دهید یکی از وکلای ما برای انجام این کار به دیدن شما بیاید؟»
خودم را روی تخت بالا می کشم و بالش های پشتم را مرتب می کنم. این عجیب ترین چیزی است که در تمام عمر شنیده ام. همین امروز صبح، شاید دو ساعت قبل که حوصله ی پاسخ دادن به تلفن را نداشتم و شاید اگر تماس گیرنده به زبان فرانسه صحبت نمی کرد حتی به حرفهایش گوش نمی دادم.
شاید خواب می بینم. اما نه، می دانم که واقعیت داشت. بعد از مدت ها یک اتفاق عجیب واقعی افتاده است. درست مانند روزهای بی سروسامان جوانی ام. دستم را در موهای پرپشتم فرو می برم و سرم را می خارانم. بعد زیر لاله ی گوش و زیر بینی ام را. فکر می کنم همه چیز را در خواب شنیده ام. دیشب مانند تمام شب های طولانی عمرم تا نزدیک صبح با ترجمه ی یک داستان مشغول بودم و شاید مثل همیشه با موضوع آن درگیر شده ام. اما نه، زمینه ی داستان مصر باستان بود و هیچ ربطی به فرانسه ندارد با آن شهرهای کوچک و بزرگ زیبایش. با آن... کدام شهر بود؟ آه، بله، بندر مارسی! مارسی زیبا. فقط چند کارت پستال از این شهر بندری دیده ام شاید فقط می دانم که یک بندر است و پنجره ی برخی ساختمان هایش مانند پنجره های ویلای میکائیل رو به دریا باز می شود.
مایل هستم به مارسی سفر کنم یا نه؟! خوب معلوم است که مایل هستم. در تمام عمر آرزو داشته ام یک هفته را در پاریس(۲) بگذرانم و مانند دیوانگان به معراج رسیده در دالان های لوور(۳) پرسه بزنم. حالا اگر پاریس نشد، خوب، مارسی هم جای بدی نیست. اصلاً هرجایی بهتر از اینجا است.
آه، میکائیل. میکائیل دوست داشتنی اصرار داشت برای دیدنش به فرانسه سفر کنم و من چقدر از این که نمی توانستم بگویم قادر به پرداخت هزینه های چنین سفری نیستم و هزینه ی سفر کاری چند روزه ام به استانبول(۴) را دانشگاهی که در آن تدریس می کنم به عهده گرفته است، ناراحت بودم.
هنوز نمی توانم چشمهایم را باز نگهدارم و همه چیز در اطرافم کدر و مات به نظر می رسد. نمی دانم ساعت چند است و برایم مهم نیست. من هر شب هر زمان که بدنم فرمان بدهد می خوابم و هر صبح، هر زمان که چشمهایم حوصله ی بازشدن داشته باشند بیدار می شوم.
امروز صبح هنوز قدرت مقابله با گرمای تخت خواب را پیدا نکرده ام. باز هم در تشک فرو می روم، به پهلوی چپ می چرخم و پتو را روی سرم می کشم.
دلم می خواهد بازهم به خواب بروم و خواب ببینم. شاید خواب ایزدبانوی مصر باستان ایسیس(۵) را با ردای مشهور سرخ رنگ و تاج با شکوه آراسته به قرص خورشید و دو شاخ گاو که مرا به جای اوسیریس(۶) نیرومند به همسری گرفته است. اما نه! من مرد درگیری با سِت(۷) نیستم.
از زیر پتو سرک می کشم تا نگاهی به تندیس های بی شماری که در گوشه و کنار اتاق کارم چیده شده بیاندازم. همه با بی حالی به من نگاه می کنند. همه به جز بودا(۸) که مانند همیشه لم داده و با لبخند تنبلی هایم را می بخشد و ونوس(۹) که از سالها قبل از من روبرگردانده و هر طرف اتاق که ایستاده باشم حاضر نیست به صورتم نگاه کند و من همیشه بیش از سایر تندیس هایی که با زحمت فراوان از بهترین مجسمه سازان کشور خواسته ام آن ها را برایم بسازند به او خیره می شوم.
بسیاری از آشنایان با دیدن مجموعه ی کتاب ها و تندیس های زیبایم و شاید به خاطر انزوای خاموش و بی دلیل یا نگاه گنگ و سرشار از پرسشی که با شنیدن حرف هایشان در چشمم خانه می کند، در نهایت احتیاط اطرافم پرسه می زنند.
سالها است که اجازه داده ام تصور کنند من یک روشنفکر هستم. روشنفکری از آن قماش که پدر بزرگم لعن و نفرینشان می کرد.
پدر بزرگ با آن عصای گردوی منبت کاری شده، قد خمیده، کلاه کوچک سفید و کت وشلوار سورمه ای رنگ، روی تخت مفروش کنار حوض کوچک فیروزه ای گرد حیاط می نشست و همانطور که من برای قلیان گران قیمتش زغال می چرخاندم روزنامه ای که وظیفه داشتم هر صبح برایش از دکه ی سرکوچه تهیه کنم را به دست می گرفت، عینک گرد کوچکی را که مدعی بود پدرش در آخرین سفر از انگلستان خریده و قابش از طلای خالص است به چشم می گذاشت و پس از ورق زدن آن بی وقفه سر تکان می داد. قلیان که آماده می شد او روزنامه را به دست من می داد و همین که اولین دود را گرفت از من می خواست برای عبرت آموزی مقاله های روزنامه را برایش بخوانم.
وقتی برای اولین بار بزرگترین مقاله ی صفحه ی دوم را برای خواندن انتخاب کردم پس گردنی آبداری نثار من کرد و چهره ی همیشه حق به جانبش به اخم نشست.
- «همیشه از صفحه ی اول شروع کن. وقتی تیترهای اول را بلند بلند می خوانی می فهمی چه دنیای درهم و برهمی است. فایده ای ندارد مستقیم بروی سر اصل مطلب.»
و این آخرین پس گردنی بود که به خاطر این موضوع خوردم. در تمام پانزده سالی که هر روز برایش روزنامه می خواندم فراموشم نشد که مهم ترین قسمت روزنامه صفحه ی نخست آن است.
پیرمرد با دقتی وسواس گونه جملات مرا می بلعید و از همان ابتدا با وجود سن کم من همه چیز را برای من و یا شاید برای خودش تجزیه و تحلیل می کرد.
- «... روشنفکری یعنی دردسر...»
نمی توانم به خاطر بیاورم که چرا این را گفت یا چه مطلبی خوانده بودم. اما ناگهان او یک روز به این کشف و شهود نایل شده بود که روشنفکر یعنی دردسر. به خاطر دارم که تا مدت ها از خودم می پرسیدم روشنفکری چیست؟ در تمام چند سالی که برایش روزنامه خوانده بودم این چندمین مرتبه ای بود که با این کلمه روبه رو می شدم و هنوز نتوانسته بودم با سرهم کردن خوانده هایم به معنای درستی از این واژه دست پیدا کنم.
و مدتی بعد، شاید به اندازه ی چند هفته ی بعد پدربزرگ به اکتشاف تازه ای دست یافت.
- «یادت باشد پسر روشنفکران یک مشت آدم بی دین و ایمان هستند. مبادا یک روز تو هم دین و ایمانت را به حراج بگذاری.»
سپس در میان ناباوری من سر به آسمان بلند کرد و گفت:
- «خدایا این پسر را از ما بگیر اما داغ روشنفکر شدنش را بر دل پدر و مادرش نگذار.»
با خود اندیشیدم روشنفکر کسی است که به دشمنی با خدا قد علم می کند و پدربزرگ بیچاره حق دارد که نخواهد ننگ داشتن یک نوه ی بی دین انگشت نما را به جان بخرد.
بدون شک پدربزرگ باسواد من چیزی می دانست که من از درک آن عاجز بودم. و این اعتقاد تا دوران نوجوانی ام مرا رها نکرد، حتی چند سال بعد که فهمیدم او سواد خواندن و نوشتن ندارد و با شنیدن تیترهای صفحه ی اول روزنامه مقاله های مورد علاقه اش را برای شنیدن انتخاب می کند.
اما دست آخر او به خواسته اش رسید و من به جای روشنفکر به یک مترجم منزوی تبدیل شدم. مترجمی که روزها تا لنگ ظهر می خوابد، شب ها تا صبح بیدار است و هفته ای دو روز و با زور و دردسر یا شاید برای امرار معاش در دانشگاه به تدریس می پردازد.
شغلی که هرگز در صحبت با دیگران به آن اشاره نمی کنم زیرا از هیچ چیز به اندازه ی پاسخگویی به سوالاتی از این دست که در کدام دانشگاه تدریس می کنم و اساساً چه درسی را تدریس می کنم؟ بیزار نیستم. مردم عاشق سرک کشیدن در زندگی شخصی غریبه ها هستند و من از هیچ چیز بیشتر از غریبه ماندن لذت نمی برم.
شاید همین احساس است که سالها مرا در این خانه نگه داشته و تعداد اندک آشنایانی که به خلوت من راه پیدا می کنند – که البته روز به روز تعدادشان رو به کاهش است- در بهترین حالت مردم سرزمین هیتی(۱۰) هستند که برای بیرون کردنشان از مرزهای کشورم به نبرد عظیمی چون کادش(۱۱) نیاز دارم و در بدترین حالت مانند قوم وندال(۱۲) که سرزمین گل را به نابودی کشاندند، از همان بدو ورود با احساس دلسوزی آمیخته با رفاقت می خواهند دست به کار نظافت خانه شده و یا بدتر از آن کتاب هایم را در قفسه بچینند و کاغذهایم را دسته کنند و من مجبور می شوم با هر ترفندی که شده آن ها را از خانه بیرون انداخته و دیگر هرگز، هرگز و هرگز در را به رویشان باز نکنم.
گرچه میکائیل معتقد بود، معتقد است، گرچه میکائیل معتقد است که تنها هراس می تواند مردی مانند من را سال ها در انزوای خانه نگه دارد.
- «ترس! تو می ترسی...»
من با لجاجتی کودکانه می پنداشتم که نپذیرفتن یک اصل به معنای وجود نداشتن آن خواهد بود و همواره این گفته ی او را انکار می کردم. اما چه کسی می داند؟ شاید من از مردمی که همواره اخلاقیات را مانند سکه های ضرب شده که از هزاران سال پیش به ارث برده اند، از جیب لباس هایشان بیرون می آورند تا به ذهن و اراده ات بکوبند، می ترسم. از مردمی که گاه حتی به خود زحمت درک و بازشناسی ماجرای نقش این سکه ها را نمی دهند. من می ترسم چون نه مانند آن ها سکه ای در جیب دارم و نه تا کنون مانند این پیرمرد بیگانه به ماجرای پیدایش اخلاق اندیشیده ام. - «اجازه بده اخلاقیات را سکه هایی بدانیم که مردم با توسل به آن ارزش هر چیز را تعیین می کنند... برخی از مردم به کسانی می مانند که مشتی سکه ی قدیمی ضرب شده را از نیاکان خویش به ارث برده اند، به این سکه ها می بالند، ارزش هرچیزی را در مقایسه با آن تعیین می کنند و با جدیت زمان زیادی را برای برق انداختن و هرچه تمیزتر کردن آن صرف می کنند، بی آن که بتوانند این سکه ها را خرج یا خرد کنند و یا بدتر از آن، بی آن که بدانند نقشی که مدام در حال برق انداختن آن هستند، چه می گوید یا به چه کار می آید... اما می دانی اخلاق مانند سکه ای نیست که هرچه قدمت بیشتری داشته باشد بر ارزش آن افزوده شود...»
اخلاق سکه ای نیست که به واسطه ی قدمت طولانی اش ارزشمند شود. این را می دانم. من هرگز با مردمی که قادر به درک کردن ارزش هایشان نبوده ام، بحث نکرده ام و حتی با میکائیل. من نتوانستم هر روز ضرب شدن سکه های تازه را در جامعه ای که او می پسندید، درک کنم.
- «... اجازه بده تصور کنیم که همین طور است. شاید اخلاق را بتوان با سکه های ضرب شده مقایسه کرد... به من بگو چرا مردم نمی اندیشند که این سکه ها را چه کسی ضرب کرده است؟ من هرگز منکر ارزش های اخلاقی نبوده و نیستم. اما همواره درباره ی نقوش سکه ها می اندیشم. نقش یک سکه نمایانگر وضعیت جامعه ای است که در دل آن به وجود آمده. یک سکه، تنها در جامعه ای ارزشمند است که مردمش نقوش برجسته ی آن را می شناسند و دوست می دارند. برای همین است که پس از انقلاب نقش سکه های قدیمی جای خود را به نمادهای انقلاب تازه می دهند... می بینی، اخلاق بدون جامعه معنایی ندارد و بدون انسان... نباید از مردم بترسی. آن ها نمی اندیشند و گاه خود را به عادات می سپارند تا آرام بگیرند...»
اما مگر شود؟ از چنین مردمی باید ترسید. از مردمی که نمی اندیشند. کسانی که برای تشخیص خوب و بد هر چیز به دستورالعمل های از پیش تعیین شده نیاز دارند و یا شاید از کسانی که میکائیل می گوید معتقدند: «...انسان این آمادگی را دارد که اخلاق را برای خود علم شایست یا ناشایست تعریف کند...» این سردرگمی در میان اندیشه های کهنه و نو، شاید چیزی بود که میکائیل آن را هراس می دانست. هراسی که مردی مانند مرا در چهار دیوار خانه ام پنهان کرده است.
شاید اگر برخلاف گفته های پدربزرگ روشنفکر می شدم کمتر آه و ناله ی پدر و مادرم را دنبال خود احساس می کردم. شاید پدر و مادر یک مرد بی دین بودن بهتر از پدر و مادر یک مترجم تارک دنیا بودن است که سالی یک بار و نه در روز نخست فروردین، یا دهمین روز محرم، بلکه در یکی از عادی ترین روزهای سال که هیچ مناسبتی برای گردآوردن اهل خانه وجود ندارد به دیدنشان می آید. از دور به در خانه چشم می دوزد و ساعتی بعد بی آن که موفق به دیدن آن ها شده باشد آنجا را ترک می کند.
گرچه احساس می کنم دِینم را به والدینم ادا کرده ام. تا بیست سال قبل که به اصرار برایم آستین بالا زدند همواره مطیع و سر به زیر دور و برشان می پلکیدم و دست کم در ظاهر همان طوری زندگی می کردم که می خواستند. با این که حق اعتراض به زندگی مرا نداشتند و بیش از تمام فرزندانشان به زندگی من سرک کشیده بودند. زندگی که تصور می کردند گوشه به گوشه ی چهاردیوار کوچکش را می شناسند و ناگهان یک روز به جایی که نباید سرک کشیدند و در هزارتوی آن راه برگشت را گم کردند. برای همین من نسبت به آن ها احساس دین نمی کنم. هرگز از آن ها نخواسته بودم به زندگی من سرک بکشند. آستانه ی تحمل آن ها فقط به اندازه ی همان چهاردیواری بود که نشانشان می دادم و وقتی یک قدم جلوتر آمدند همه چیز برایشان درهم و به هم پیچیده شد.
مادرم، مادر تحصیل کرده ام کتاب های مرا به دست گرفته بود و برسر می کوبید که پسرم درگیر سیاست شده. چیزی نمانده بود که مانند ایسیس از فرط تعجب دو شاخ گاو روی سرم سبز شود. کتاب! تنها چند کتاب، بدون نقد، بدون گفتگو، بدون حضور در هیچ جلسه ای. من با چشمان گشاده از حیرت به وحشتی که در چهره ی غمگین او موج می زد می نگریستم و هرچه تلاش کردم نتوانستم کلمه ای برای سخن گفتن بیابم. او تنها چند کتاب دیده بود. کتاب هایی که می توانستند در وجود کسی عشق به یک اعتقاد و در وجود فرد دیگری انزجار از آن را پدید آورند. تنها یک مشت واژه که هرکس می توانست به شیوه ی خود آن ها را رمزگشایی کند. من فقط خواسته بودم بدانم. خواسته بودم بخوانم تا بدانم آن دیگران چه می گویند و اینک، تنها به واسطه ی خواندن این متون برای مادرم به یک بی دین آشوبگر تبدیل شده بودم.
پدرم سبیل هایش را تاب می داد و مانند ماموران تفتیش عقاید دور صندلی ام می چرخید تا اقرار کنم به عضویت کدام گروه درآمده ام و من جرات نداشتم اعتراف کنم که هرگز علاقه ای به سیاست نداشته ام و نمی توانم تشخیص بدهم که حق با چه کسی است؛ البته اگر حقی وجود داشته باشد.
پدر مرا از خانه بیرون کرد! چند سال در یک اتاق نمور و تاریک درست میانه ی شهر ساکن شدم تا هر وقت خواستم برای مطلع شدن از وقایعی که در دنیا جریان داشت بیرون بیایم و چرخی در شهر بزنم یا هر زمان که اوضاع شلوغ شد به سوراخ تنهایی ام پناه ببرم. بی آن که بدانم آن ها چه کسی را محاکمه کرده اند، من یا کتاب هایی که وجودشان را به جای آنچه در ذهن من می گذشت، حقیقت پنداشته بودند.
پس از مرگ پدر و مادرم که با فاصله ی یک ماه از یکدیگر درگذشتند، آن هم با بدنی سالم و بدون هیچ بیماری یا حتی خمیدگی و شکستگی در اندامشان، خواهر و برادرهایم خانه را به من سپردند. هنوز هرچه فکر می کنم به خاطر نمی آورم که اول کدامشان را از دست دادم. پدر یا مادرم را. فرقی ندارد که کدامشان اول مرده باشند چون به هر حال هر کدام که اول می رفت دیگری نبودنش را تحمل نمی کرد و روانه می شد. شاید هم به این خاطر فراموش کرده ام که از سال ها قبل یتیم زندگی کرده ام. بدون پدر، بدون مادر و بدون خواهر و برادرهایم که بیش از بیست سال است هیچکدامشان را ندیده ام. از همان زمانی که والدینم تصمیم گرفتند برای من آستین بالا بزنند، از همان زمان که پا به هزارتوی زندگی من گذاشتند.
شاید اگر آن ها وارد حریم زندگی من نشده بودند من هم روزی به عضویت یکی از گروه های سیاسی که مثل علف هرز از دل زمین سربر می آورد و در چشم برهم زدنی خود را صاحب ایدئولوژی و هدف والای انسانی و تاکتیک های مبارزاتی دست ساز می دانستند، می شدم اما وقتی مادرم برسر کوبید من به فکر افتادم. سیاست به چه کار من می آمد؟ جریان های سیاسی چیزی نبود که مردی مانند من را برای مدتی طولانی مشغول نگاه دارد. من مردی نبودم که به خاطر دفاع از ایدئولوژی که گروهی ادعا داشتند حقیقت دارد خون کسی را بریزم. حتی خون خودم را. پدرم می خواست بداند عضو کدام گروه هستم و من فکر کردم؛ اهداف کدام گروه حقیقت دارد؟ نه این که اهداف کدام گروه بیش از دیگران حقیقت دارد؟ من دنبال انتخاب میان بد و بدتر نبودم و نتوانستم حق را به کسی بدهم. به همین خاطر وقتی همراه چمدان کتاب هایم از خانه بیرون آمدم- و البته نه چمدان لباس هایم- فهمیدم که هرگز به سوی سیاست نخواهم رفت و هرگز عضو هیچ گروه سیاسی نخواهم بود. من نمی توانستم حقیقت را آن طور که دیگران می شناختند بشناسم زیرا حقیقت چیزی است که دیگران به حقیقی بودن آن اعتقاد دارند. من مانند هر کسی عاشق تساوی حقوق بشر بودم، رفع تبعیض نژادی، آزادی بیان و مذهب، اما برای همیشه فرصت عشق ورزیدن به ایدئولوژی ها را از دست داده بودم. درست از همان زمان که دانستم نمی توانم از حقیقت هیچ کدام از آن ها اطمینان حاصل کنم. از همان زمان که دانستم حقیقت هیچ یک از احزاب سیاسی با حقیقتی که من در ذهن دارم، هم نوا نیست. من وحشت زده از دیدن تنوعی که تنها از یک مشت واقعیت مشترک پدید آمده بود، از کارخانه های ذهن بزرگ بشری فاصله گرفتم و به جای روشنفکر تبدیل به یک مترجم شدم. یک مترجم منزوی که هنوز در یک اتاق زندگی می کند. اتاقی در یکی از محله های اشرافی نشین شهر، در بالاترین طبقه ی خانه ی ویلایی بزرگی که نمای مرمرین سفیدش پس از گذران سال ها هنوز سفید است. خانه ای که خواهر و برادرهایم از تمام میراث خانوادگی برای من باقی گذاشتند و یک روز عصر، زمانی که آماده می شدم تا مانند همیشه برای خوردن شام به ساندویچ فروشی کوچکی که از هر دو سو در احاطه ی کتاب فروشی های شهر بود، بروم، کلیدش را همراه با یک نامه از خواهر کوچکم و توسط یک پیک موتوری دریافت کردم. کلید را توسط یک پیک موتوری برایم فرستاده بود. حتی به خود زحمت نداده بود از راننده اش بخواهد آن را برایم بیاورد. شاید نمی خواست نوکر خانه برادرش را در چنین وضعی ببیند.
پاکت را که باز کردم نگاهم به دسته کلید آشنای درون آن افتاد و همه چیز را فهمیدم. جاسوئیچی نقره ی پدرم با تمامی هشت کلیدی که از دوران کودکی روی آن دیده بودم. نیازی به توضیح نبود. لازم نبود خواهرم که دست خطش را از همان "به نام خدا"ی بالای نامه شناخته بودم، خودش را به زحمت بیاندازد تا به من بگوید چه خبر شده.

نظرات کاربران
درباره کتاب مترجم