فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنگ هفتم

کتاب زنگ هفتم
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب زنگ هفتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنگ هفتم

*هر چی بود تا زیر پل سید‌خندان رفتم، اما سراغ تاکسی‌ها نرفتم. در یک لحظه تصمیم گرفتم. چه حسی بود؟ رهایی؟ غرور؟ آینده برق می‌زد. دیگر لازم نبود. دیگر لازم نبود آن پرچم همیشه براق را ببینم و با پرچم‌های کهنه‌ی روبه‌‌روی دانشکده‌ی ادبیات مقایسه‌شان کنم. می‌رفتم دانشگاه. سلانه‌سلانه شریعتی را قدم زدم به طرف پایین. گفتم تا هر جا حال داشتم. تا خود انقلاب پیاده قدم زدم. نه فقط آن جلسه را نرفتم، که جلسه‌های بعدی را هم نرفتم. نمی‌دانم چرا. علتش هر چی بود، فکر می‌کردم دیگر نیازی نیست بروم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنگ هفتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زنگ اول

معلوم است دیگر. آخرش من کتک می خورم. همین اول گفتم که بعد نگویید چرا آخرش خوب نبود. همه ی سعی ام را هم کردم، اما نشد. زورم نمی رسید. او کلاس پنجمی بود. تازه دو سال هم رفوزه شده بود. من کلاس چهارمی بودم. هیکلی هم نبودم. حالا می بینیم را که گفتیم دیگر کاری اش نمی شد کرد. قرار گذاشتیم سر کوچه ی نصرآبادی. بعد از مدرسه دیگر، ساعت یک. زنگ تعطیلی را ساعت یک می زدند و ما یورش می بردیم طرف در مدرسه. تا برسیم خانه، توی کوچه پس کوچه ها یا یک فوتبالی می زدیم، یا یکی یک فحش اساسی می داد دعوا می شد، بزن بزن می کردیم، یا بستنی یی آلوچه ای چیزی می خریدیم با هم می خوردیم. این که کدامِ این ها پیش می آمد قابل پیش بینی نبود. الا همین دفعه. دو سه روز بود که من و آن پسره به پَر و پای هم می پیچیدیم. اسمش یادم نمی آید ولی قیافه اش کامل توی ذهنم هست. موهای سیاه تیغ تیغی کوتاه داشت. پوستش تیره بود. چاق نبود اما استخوان بندی اش درشت بود. از همه مهم تر طرف چپ صورتش، دقیقاً روی گونه اش یک خط دندانه دندانه ی سفید بود که حالا می فهمم جای بخیه بوده. آها، زیر ناخن هاش هم همیشه کثیف بود. خانم بهداشت مان هر وقت سر صفِ صبحگاه ناخن ها را می دید با خط کش چوبی محکم می زد روی دستش اما او عین خیالش نبود. آن روز ناخن ها را نمی دیدند. پس شنبه نبود. پنجشنبه هم نبود چون با هر بدبختی یی بود فرداش دوباره رفتم مدرسه. از توی آن دالان هم رد شدیم. البته دیگر اتفاقی نیفتاد. دالان را با کیسه های شن درست کرده بودند، از همان ها که باهاش توی خیابان، جلوِ در پشتی مسجد محله سنگر درست کرده بودند، تا سقف برده بودندش بالا. نمی دانم چرا فکر نکرده بودند توش تاریک می شود. نور فقط از ورودی و خروجی اش می آمد. وسطش تقریباً تاریک بود. آخر ده دوازده متری می شد، شاید هم بیشتر. مدرسه ی شهید گمنام دو تا حیاط داشت. یک حیاط بزرگ که صبح همه توی آن صف می بستند و مراسم صبحگاه اجرا می شد؛ خواندنِ قرآن و یاد گرفتن شعار هفته و آخرش خواندن سرود. صف کلاس پنجمی ها اول می رفت. بعد صف کلاس چهارمی ها. ماها باید از توی دالان ساختمان اصلی رد می شدیم و می رفتیم تو حیاط کوچک تره. زنگ های تفریح هم باید تو همان حیاط می ماندیم. ساختمان کلاس های ما ته آن حیاط بود. اول تا سومی ها کلاس ها شان توی ساختمان اصلی بود. اتاق مدیر هم طبقه ی دومِ همان جا بود. گونی های پُرِ شن را توی سالن همین ساختمان روی هم چیده بودند. سنگر بندی نبود. خودم از یکی از معلم هامان پرسیده بودم. شاید همان موقع کلمه ی پناهگاه را شنیدم. نه، قبلش هم شنیده بودم، اما خودش را ندیده بودم. قبلش فکر می کردم پناهگاه همان زیر زمین است. آژیر که می کشیدند دیگر پناهگاه نمی رفتیم. فقط یک بار رفتیم. بابام تند تند همه ی ماها را صدا زد بردمان زیرزمین. توی رختکن حمام خانه دور حوض نشستیم. چه کاشی های زرد خوشگلی داشت، فواره هم داشت، اما هیچ وقت آبش نمی کردیم. بابام می گفت «مال قدیم ها بوده، حالا خرابه.» کاشی های وان حمام هم همان رنگی بود. توی حمام نرفتیم. روی سکوی بزرگ رختکن نشستیم. مشمای قرمز روشن داشت. بابام چراغ قوه آورده بود، مامانم رادیو. چادر نماز سفیدش را هم سرش کرده بود. نمی دانم چرا. گوش مان به صدای رادیو بود. برق رفت. تاریک شد. مامانم زیر لب قرآن می خواند، فوت می کرد به ما. نمی دانم چه قدر طول کشید. آژیر سفید که کشیدند مراسم تمام شد.کار بامزه ای بود. با همان چراغ قوه ی بابام از پله ها رفتیم بالا. یادم نیست چه مدتِ بعد برق آمد اما تلویزیون را که مامانم روشن کرد اخبار داشت. حیف شد که دیگر پناهگاه نرفتیم. عمویم بود کی بود گفت تو این خانه ی قدیمی آن پایین بدتر زیر آوار می مانید. بابام هم که چشمش به دهان بقیه، دیگر ما را نبرد. گفت داداش بزرگم رفت چسب مسب خرید آورد چسباند روی شیشه های در و پنجره ها. پناهگاه واقعی برای من همان دالان تاریک بود، با کیسه های شنی اش. توی فیلم های جبهه هم دیده بودم که با کیسه ها سنگر درست می کردند. سنگر به نظرم جای مهم و جالبی بود. آرزو داشتم بروم تو سنگر جلوِ مسجد محله مان. داداشم قول داده بود یک بار من را ببرد. آخرش هم نبرد. فکر می کردم شاید چون توی سرود مدرسه آن تکه ی مربوط به سنگر را نمی خوانم خدا هم نمی خواهد من بروم توش. ترسو نبودم ها، اما آن تکه را نمی خواندم. یعنی تصمیم نگرفته بودم. انگار از آدم بپرسند بابات را بیشتر دوست داری یا مامانت را. خُب سخت است. من نمی خواهم که در بستر بمیرم، آرزو دارم که در سنگر بمیرم. نمی دانستم آرزو دارم یا نه. اصلاً قسمت اولش را هم نمی خواندم. سرود را حفظ بودم. بقیه ی تکه هاش را می خواندم اما سر این تکه فقط لب هام را تکان می دادم، بی صدا. نمی دانم شاید یک آآآ آآیی هم می کردم، اگر آقای صاحبی نگاه می کرد. ولی خوشم نمی آمد بگویم بمیرم. ترسو نبودم. باور کنید. اگر ترسو بودم که جا می زدم، نمی رفتم دعوا کنم. کَرَمشاهی گفت «می زنه داغونت می کنه. ول کن برو خونه.» هیچی نگفتم. مامانِ میرزایی هم که آمده بود دنبالش گفت. میرزایی بهش گفته بود. مامانش مانتویی بود، روسری رنگی هم سرش می کرد. گفت «بیا برسونمت خونه تون.» گفتم «نه، خیلی ممنون.» اصرار نکرد. گفت «دعوا نکنی ها.» گفتم «باشه.» میرزایی هم با مامانش رفت. آن کرَمشاهیِ کِرم شاهی ماند اما نامردی کرد. اصلاً کمک نکرد. اهل دعوا بود. آن همه تو کوچه دعوا می کردیم، او هم خیلی وقت ها بود. پاش می افتاد کتک کاری هم می کرد. اهل فوتبال هم بود. استاد توپ دو لایه کردن. سه سوته دو تا توپ را می کرد یکی. همیشه به توپ دولایه کردنش حسودی ام می شد. اما آن روز جا زد. مثل روز تئاتر که جا زد. کلاً اهل جا زدن بود. دقیقاً روزِ تئاتر مامانش پا شد آمد مدرسه گفت کورُش نمی خواهد این نقش را بازی کند. اسمش کورُش بود ولی خودش می گفت اسمم شده رضا. شاید هم بهش گفته بودند بگو اسمت رضا هم هست. فامیلی اش هم کرَمشاهی بود. یادم نیست اولین بار کی گفت کِرمِ شاهی و ما هم دست گرفتیم. نقشش خیلی راحت بود. باید یک تکه پارچه ی توری سیاه خیلی بلند می انداخت روی سرش می آمد تو صحنه. همان وقت هم چراغ خاموش می شد. بعد یک چاقو در می آورد و می گفت «بیا ببُر بخور.» می گفتم «چی رو؟» می گفت «این برادر مُرده ی توست.» یادم نیست کی برادر مُرده را بازی می کرد. خوابیده بود روی زمین. می گفت باید گوشت این را ببری و بخوری. آیا دوست داری؟ من هم می ترسیدم. جیغ و داد می کردم. بعد قول می دادم دیگر غیبت نکنم. او می رفت بیرون. بعد مثلاً من خواب بودم. بیدار می شدم. چراغ روشن می شد. من هم توبه می کردم. به نظر من که اصلاً ترسناک نبود. اما مامان کرمشاهی روز آخر گفت نمی تواند. بعدِ دو هفته که آقای صاحبی با ما تمرین کرده بود. بنده خدا آقای صاحبی مجبور شد خودش آن توری سیاه را سرش کند و بیاید توی صحنه. خیلی دوستش داشتم؛ بس که آرام بود. شبیه ناظم مدرسه یا مدیرمان نبود. موهایش هم مثل مدیر آن سال مان یا آقا پناهی بابای مدرسه نریخته بود. ریش کوتاه داشت. کت هم هیچ وقت نمی پوشید. رشته اش توی دانشگاه علوم سیاسی بود. من ازش «صلحِ مسلح» را یاد گرفتم؛ دو تا آدم که هر دو تا اسلحه دارند، آماده روبه روی هم، هیچ کدام هم به هم شلیک نمی کنند، دعوا دارند اما زورشان مساوی است. امریکا و شوروی بمب اتم دارند، دعوا هم دارند، اما به هم حمله نمی کنند. اما ما اسلحه نداشتیم. باید می رفتیم دعوا می کردیم. من معمولاً کار را زود تمام می کردم. با همه ی زورم یک مشت می زدم بالای شکم طرف. مشت زدن را از داداشم یاد گرفته بودم. طرف دلش را می گرفت، من هم دیگر کاری نداشتم. دعوا تمام می شد. فقط یک بار آن عزیزی خیکی آمد دم خانه مان چغلی. برف بازی می کردیم. گولّه اش خورد بغل گوشم، گیج شدم. همان جوری گیج و ویج دیدم توش سنگ گذاشته بوده. من هم زدم توی دلش. دلش را گرفت نشست زمین. من هم هلش دادم توی برف. همین. آمد زنگ خانه مان را زد، به مامانم گفت «این من رو زده.» نمی دانم مامانم بهش چی گفته بود. دوست داشتم بهش گفته باشد خیکی خجالت نمی کشی با این هیکلت. من را صدا کرد گفت «همکلاسیت اومده بود این جا گفت زدیش.» گفتم «سنگ پرت کرد.» گفت «یه بلایی سر هم می آرید ها.» قول گرفت دعوا نکنم. بعد از مدرسه هم زود برگردم خانه. گفتم «باشه.» ولی این دفعه واقعاً کاری اش نمی شد کرد. خودکارش را در می آورد سیخونک می زد. خیلی پُررو بود. من ندیده بودم اما عزیزی می گفت جیب شلوارش سوراخ است. دست می کرد تو جیبش... بی تربیت بود دیگر. عزیزی خودش دیده بود. پُر رو بود. می ایستاد وسطِ دالان گیر می داد به یکی، سیخونک می زد. بعد هم تعریف می کرد. خیلی پُررو بازی در می آورد. من هم کم نمی آوردم. جلوش در آمدم. تا رسید سر کوچه ی نصرآبادی. یکی او گفت، یکی من گفتم. خط و نشان کشیدیم. فحش داد. خر و گاو و این ها نه، این ها فحش نبود. ناظم مان هم همیشه می گفت گوساله. فحش یعنی یک چیزی راجع به خواهر آدم. مهم نبود آدم خواهر داشت یا نه. من که اصلاً خواهر نداشتم، اما فحش داد. من هم محکم زدم توی دلش. دور تا دورمان بچه های مدرسه ایستاده بودند. این کرمشاهیِ گوساله من را از پشت گرفت. یک ول کن بابایی هم فکر کنم گفت.

نظرات کاربران درباره کتاب زنگ هفتم

داستان دانش اموزان یک‌مدرسه بعد از انقلاب است. اردو رفتن و شیطنت ها و خیلی ظریفانه به نگاه و جو حاکم جامعه هم پرداخته است. در یک نشست می توان خواندش.
در 1 سال پیش توسط هانیه علیزاده
خوب بود.مرور خاطرات دوران کودکی است برای بچه های دهه شصت
در 8 ماه پیش توسط gma...h29