فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب برای سایه‌ام می‌گویم
مجموعه داستان‌های کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب برای سایه‌ام می‌گویم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب برای سایه‌ام می‌گویم

دبیرستان که می‌رفتم دیدمش، بلند، چهارشانه، چشم و ابرویی به رنگ شب و محاسنی کم‌پشت که نشان اول جوانی بود. پسر همسایه‌مان بود. جلو مسجد با لباس خاکی و چفیه ایستاده بود. بار دوم که دیدمش، نورانی میان آن‌همه نوری که با او همراه بودند تا بروند...
دلم او را خواست در همان دو بار و آرزویم شد در تمام سال‌های نوجوانی که به جوانی و میان‌سالی رسید.
او را فقط برای خودم می‌خواستم و آرزویم به حقیقت پیوست وقتی بعد از سال‌ها جنازه‌اش را... پاره استخوان‌هایش را برای دفن فرستادند، کسی از خانواده‌اش نبود تا به استقبالش برود. مادرش بعد از شنیدن خبر مفقودالاثری تنها فرزندی که بدون پدربزرگش کرده بود، سکته کرد و دیگر...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب برای سایه‌ام می‌گویم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فقط برای من

دبیرستان که می رفتم دیدمش، بلند، چهارشانه، چشم و ابرویی به رنگ شب و محاسنی کم پشت که نشان اول جوانی بود. پسر همسایه مان بود. جلو مسجد با لباس خاکی و چفیه ایستاده بود. بار دوم که دیدمش، نورانی میان آن همه نوری که با او همراه بودند تا بروند...
دلم او را خواست در همان دو بار و آرزویم شد در تمام سال های نوجوانی که به جوانی و میان سالی رسید.
او را فقط برای خودم می خواستم و آرزویم به حقیقت پیوست وقتی بعد از سال ها جنازه اش را... پاره استخوان هایش را برای دفن فرستادند، کسی از خانواده اش نبود تا به استقبالش برود. مادرش بعد از شنیدن خبر مفقودالاثری تنها فرزندی که بدون پدربزرگش کرده بود، سکته کرد و دیگر...
چه تلخ رویایم به حقیقت پیوست و او برای من شد. فقط برای من.

این جایی؟

ـ یک روز دیگه شروع شد و هنوز ما باهمیم، خوشحال نیستی؟
ـ می دونی که این به تو بستگی داره، شاد باشی منم شادم. غمگین که باشی، خشن می شی و عصبی، منم می بری همون طرف.
ـ چی می خواستم برای امروز؟ چی می گفتی؟
ـ من چیزی نگفتم تو بودی که سوال کردی.
مرد خندید، روی چهارپایه نشست کف دست ها را به هم مالید، سه پایه را به جلو کشید اما پشیمان شد آن همه نزدیک؟...
ـ امروز چه کار کنیم؟
ـ از وقتی منو آوردی این جا همینو می پرسی. من هم چنان می گم خودت می دونی مرد خندید، شاد بود. در سکوت کار کرد. گردنش را عقب و جلو می کشید. دست ها را حرکت می داد.
ـ خسته نمی شی این قدر عقب جلو می کنی؟
ـ تو چی؟
ـ من از بودن با تو خوشحالم، می دونی که؟!
مرد ذوق کرد انگار روزها در آرزوی شنیدن این جمله بود. شاید سال ها؟
ـ از کجا باید بدونم؟... آهان اینو چه کار کنم؟ به نظرت ترکیب بنفش و قرمز چه طوره؟
ـ خیلی تیره می شه هارمونی به هم می خوره اون طوری هرکی نگام کنه...
ـ آ، آ، آ، حواست باشه من حسودما.
ـ بهت نمی یاد شوخی نکن.
دست را عقب برد تا ببیند ویردین (سبز تیره) چه اثری دارد.
ـ خوشت اومد؟ اینو دوست داری؟
ـ آره خوبه.
ـ قبول نیست، از ته دل نگفتی، خوشت نمی یاد رو راست بگو. من این جام تا هرچی تو بگی همون بشه.
ـ هر چیه هر چی؟
ـ زرنگی نداشتیم... همیشه از همین جا شروع می شه... دوست نداری بگو یکی دیگه رو امتحان می کنم مثلاً... این آبیه چه طوره؟
ـ نه، اونو بذار برای... خودت می دونی کی.
لبخند مرد غمگین شد، پالت را از شست بیرون آورد... دوباره دست کرد: پس تو هم می دونی، دوست داشتن همیشه آبیه، وقتی دوستم داشت آبی بود اما وقتی رفت...
ـ غمگین شدی؟ این حال تو رو دوست ندارم، بیا شاد باشیم.
ـ شاد بشیم که چی؟
مرد پالت و قلم مو را روی چهارپایه ای که نشسته بود پرت کرد و تا کنار پنجره رفتن، دست هایش در جیب باز و بسته می شد.
ـ کجایی؟ رفتی؟ هنوز که زوده قول داده بودی امروز تموم شه.
ـ این قصه تمومی نداره، یکی که تموم شه بعدی می یاد، چه فایده؟ رویا... بهار... هر دو رفتند. حالا هم شیرین، حتماً من مشکل دارم. چرا تمومی نداره؟
ـ تمومی نداره؟ این تو نبودی که می گفتی زندگی با همین شروع و پایان ها جریان داره، دروغ گفتی؟ منو باش چی شنیدم چی شد!
ـ چی شد؟ هان؟ تو هم مثل یکی از همه اونایی که اومدن و رفتن. فکر کردی خیلی متفاوتی؟ به چیت می نازی؟ موهای مشکی؟ گونه های برجسته یا چشم هایی که...
شاید چشم ها، انکار نمی کنم، همیشه این چشم ها هستند که کار دست آدم می دن.
ـ رویایی شدی؟ بیا کارتو تموم کن.
ـ نگفتم تو هم مثل بقیه ای؟...
مرد چند قدم نزدیک شده رو عقب رفت: اولش دوست دارم، عاشقتم، دل به دلت دادم... آخرش یکی می آد و می گه می خوام برم خداحافظ.
مرد روی چهارپایه نشست. قلم مو را برداشت و کشید، درخت ها، کوه با کلاه سفید بزرگ، رودی سیاه و خانه ای کوچک دورافتاده با دری باز و خالی... همه از زیر قلم سر درآوردند میان آن همه سکوت و تلخی.
مرد پارچه ای برداشت، اندوهش را پاک می کرد.
ـ نذار وقتی از هم جدا می شیم خاطره ی بدی از هم داشته باشیم.
مرد سکوت را در هوا می کشید.
ـ می دونم ازم دل کندی، راضیم، هرچی تو بگی، ولی...
ـ ولی نداره.
ـ یه یادگاری بهم نمی دی؟ چیزی که همیشه باهام باشه.
مرد تابلوی زیر بغل زده را روی سه پایه گذاشت و امضا زد: گمنام. سکوت زن میان تابلو بعد از فروش ادامه داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب برای سایه‌ام می‌گویم