فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گل‌های جنگ

نسخه الکترونیک کتاب گل‌های جنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گل‌های جنگ


دسامبر ۱۹۳۷. سربازهای ژاپنی نانکینگ را تصرف کرده‌اند. گروهی دختر مدرسه‌ای وحشتزده در محوطه یک کلیسای آمریکایی پنهان می‌شوند. شوجوئانِ سیزده ساله یکی از آن‌هاست که ما از دریچه‌ی چشم او شاهد وقایع تکان دهنده‌ای خواهیم بود. کلیسا که توسط پدر اینگلمن، کشیشی آمریکایی که سال‌هاست در چین اقامت دارد، اداره می‌شود، در جنگ میان چین و ژاپن محدوده‌ی بی‌طرف محسوب می‌شود. اما ژاپنی‌ها در جنگ از پیمان‌های بین‌المللی پیروی نمی‌کنند، به خیابان‌های شهر می‌ریزند و شهروندان غیرنظامی را غارت کرده و مورد تجاوز قرار می‌دهند. این مسأله دخترها را در معرض خطر بزرگی قرار می‌دهد. و اوضاع وقتی بدتر می‌شود که فاحشه‌های یک فاحشه‌خانه به دنبال یافتن پناهگاه از دیوارهای کلیسا بالا می‌روند.
این رمان که پر از شخصیت‌های فوق‌العاده است، از کشیشی ریاضت‌کش گرفته تا فاحشه‌هایی بی‌ادب و گستاخ، داستانی است درباره‌ی اینکه چطور جنگ همه‌ی پیش‌داوری‌ها را واژگون می‌کند و چگونه عشق در بحبوحه‌ی مرگ می‌شکفد.
از این رمان فیلمِ دیدنی نیز به کارگردانی ژانگ ییمو،‌ کارگردان مشهور چینی، ساخته شده است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گل‌های جنگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره ی نویسنده

یان گلینگ نویسنده ی مشهور چینی است که چندین رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه در کارنامه ی خود دارد. بیش تر کارهای او مبنای اقتباس سینمایی قرار گرفته اند. از جمله کارهای او می توان به کتاب های دختر گمشده ی خوشبختی و مار سفید و داستان های دیگر اشاره کرد.

با تشکر از استاد بزرگوارم آقای مصطفی اسلامیه که در این راه همراه و پشتیبانم بودند.

مریم آقایی

فصل اول

شوجوئان وحشتزده از خواب پرید. اولین چیزی که فهمید این بود که کنار رختخوابش ایستاده. حدود پنج صبح یا شاید کمی زودتر بود. اول فکر کرد شاید خاموشی صدای تفنگ ها بیدارش کرده. توپخانه ای که چندین روز در حال غرش بود، ساکت شده بود. بعد متوجه لکه ی گرمی روی لباس خواب کتانی اش شد. پابرهنه و گیج ایستاده بود؛ خون بود. رطوبت به سرعت سرد شد. بالاخره برای او هم اتفاق افتاده بود، همان طور که برای هر زنی اتفاق می افتد.
رختخواب موقتی اش در میان ردیفی هشت تایی بود. راه باریکی برای عبور بود و بعد از آن هشت رختخواب دیگر. ساختمان ها در سراسر شهر نانکینگ در حال سوختن بودند و نور شعله ها از پس پرده هایی رد می شدند که پنجره های کوچک و بیضی شکل اتاق زیر شیروانی را می پوشاندند. موجی از نقش و نگارهای نارنجی رنگ سراسر اتاق را در برگرفت. شوجوئان می توانست بدن های خوابیده دختران دیگر را تشخیص دهد و صدای نفس کشیدن عمیق شان را بشنود که انگار خواب روزهای آرام تری را می دیدند. کتی روی شانه هایش انداخت و از دریچه ی روی زمین وارد کارگاه شد. کارگاه برای چاپ و صحافی جزوه های مورد نیاز صومعه ی مریم مجدلیه و فعالیت های کلیسا و کارهای مذهبی دیگر، استفاده می شد. معمولاً اتاق زیرشیروانی خالی بود. از دریچه فقط برای دسترسی به تجهیزات الکتریکی یا تعمیر بام استفاده می شد. دریچه به نردبانی متصل بود که وقتی باز می شد نردبان به شکلی مبتکرانه تا پایین امتداد می یافت. وقتی شوجوئان و همکلاسی هایش صبح روز قبل دو تا دو تا به آن جا رسیده بودند، پدر اینگلمن به آن ها گفته بود تا جایی که امکان دارد بالا در اتاق زیرشیروانی بمانند و برای نیازهای ضروری یک سطل حلبی به آن ها داده بودند. اما خون روی لباس خوابش وضعیتی اضطراری بود. باید به دستشویی می رفت.
پدر اینگلمن آمادگی نداشت به شاگردان صومعه ی مریم مجدلیه مقدس پناه دهد. عصر روز قبل او، خادم آدورناتو و دو خدمتکارشان آهگو و جورج چن دانش آموزانی را که نتوانسته بودند از مدرسه بروند به پایین رودخانه بردند تا سوار کشتی باری به مقصد پوکو شوند. اما نتوانستند سوار شوند. وقتی کشتی باری به لنگرگاه رسید، سر و کله ی گروهی از سربازان مجروح پیدا شد که دخترها را کنار زدند. یکی از سربازها به پدر اینگلمن گفته بود که به واحد آن ها از سمت خودی حمله شده بود، نه از طرف ژاپنی ها. به آن ها دستور داده بودند تا به سرعت عقب نشینی کنند، اما با دسته ای از سربازان چینی برخورد کردند که دستور مشابهی دریافت نکرده بودند و برای همین فکر کردند آن ها فراری هستند. سربازان بیچاره با وجود اطاعت از دستور و نابود کردن سلاح های سنگین شان برای ترک میدان جنگ، تبدیل به هدفی آسان شده بودند. آن ها را در حالی به مسلسل بستند که زیر حملات توپخانه حرکت می کردند و تانک ها بعضی از آن ها را زیر می گرفتند. قبل از اینکه سوءتفاهم برطرف شود، تعداد زخمی ها و کشته های گروه در حال عقب نشینی، به صدها تن رسیده بود. بدیهی است واحدی که آن ها را زخمی کرده بودند بدون ذره ای احساس گناه به زور اسلحه قایق را گرفتند و زخمی ها را سوار نکردند. برای کشیش و دخترها هم جایی نبود.
پدر اینگلمن احساس کرده بود ماندن در کنار رودخانه خیلی خطرناک است. او و خادم آدورناتو گروه کوچک همراه شان را از کوچه های نانکینگ به کلیسا برگرداندند، در حالی که آهگو وجورج چن از عقب می آمدند.
شوجوئان از نردبان چوبی پایین آمد. با هر قدمی که برمی داشت صدایی از آن بلند می شد. وقتی روی کف کارگاه فرود آمد تراوش سرمای استخوان سوز و نمناک ماه دسامبر را از کف سرپایی هایش احساس کرد. روی یکی از میزهای نزدیک نردبان، شمع قطوری بود که آب شده و به صورت توده ی بی شکلی از پارافین در آمده بود. وقتی شوجوئان به طرف دیگر کارگاه می رفت، تابش لرزان نور به او احساس آرامش می داد. پدر اینگلمن به دخترها قول داده بود که وقتی روشنایی روز از راه رسید به لنگرگاه برمی گردند و اگر کشتی باری آنجا نبود به منطقه ی امن می روند و آنجا پناه می گیرند.
وقتی شوجوئان کورمال کورمال راهش را از میان راهروی بین میزهای کارگاه پیدا می کرد، شمع مثل یک آه، خاموش شد. گیج و سرگردان ایستاد. سکوت او را ترسانده بود. در چند روز گذشته او و هم مدرسه ای هایش به غرش رعدآسای توپخانه ها و مسلسل ها عادت کرده بودند. به نوعی نبود صدای اسلحه ناراحت کننده بود. آرامش بخش نه، بلکه شوم بود؛ گویی نانکینگ داشت تسلیم می شد. اما چطور امکان داشت؟ همین دیروز بود که پدر اینگلمن به آن ها اطمینان داده بود شهر تسخیرناپذیر است. وجود دیوارهای محکم و استوار شهر و رودخانه ی یانگ تسه به این معنی بود که گرفتن شهر برای ژاپنی ها دشوار خواهد بود.
تقریباً تمام دانش آموزان مانده در مدرسه یتیم بودند. فقط شوجوئان و ژیائویو پدر و مادر داشتند، اما آن ها خارج از کشور بودند و برای آمدن و بردن دخترهای شان بیش از حد دیر کرده بودند. شوجوئان کاملاً احساس می کرد به او خیانت شده است. واضح بود که والدین ترسویش نمی خواستند به پایتختی برگردند که حتی دولت چین نیز آن را ترک کرده بود.
در دستشویی کنار توالت ایستاد و لباس خوابش را بررسی کرد. مایع سیاهی که از اعماق شکمش می آمد او را میان کنجکاوی و نفرت گذاشته بود. احساس کرد خون بدنش را به خاکی حاصلخیز، به جایی که هر اهریمنی می توانست دانه ای در آن بکارد، دانه ای که جوانه می زد و میوه به بار می آورد، تبدیل کرده بود. با حالتی مشمئز، تکه پارچه ی بزرگی در لباس زیرش چپاند و عصبانی دستشویی را ترک کرد. در کارگاه به سمت پنجره رفت و پرده ها را کنار کشید. ناقوس کلیسای گوتیک، در تاریکی شب از دور نمودار شد. چند روز قبل از آن، ناقوس را بمباران کرده بودند و از زمان ورودشان به آنجا، به اندازه ی یک تکه سنگ آب شده بود. در حال حاضر تنها راه ورود به محوطه بیرون کلیسا درِ کوچک کناری بود. تنها چیزی که می توانست در پشت کلیسا تشخیص دهد چمنزار بود. پدر اینگلمن نسبت به این تکه چمن خیلی حساس بود. او با افتخار به همراهانش می گفت که آنجا آخرین جزیره ی سبز باقی مانده در نانکینگ است. چند دهه بود که آنجا محل برگزاری بازار خیریه و مراسم عروسی و عزا بود. حالا به وسیله ی دو پرچم - یکی ستاره نشان و دیگری پرچم صلیب سرخ - به عنوان منطقه ای بی طرف برای نیروهای هوایی علامت گذاری شده بود. در بهار و تابستان، سبزی زمین چمن، فضای خانه ی آجر قرمزِ کشیشی پدر اینگلمن را شبیه سرزمین پریان می ساخت.
شوجوئان به برج تخریب شده خیره شد که در برابر شعله های آتشی که در بیرون زبانه می کشید، همچون سایه ی تاریکی به نظر می رسید و هنوز بخشی از بزرگی و عظمت گذشته اش را داشت. روشنایی ضعیف سپیده دم در شرق پدیدار شد. به نظر می رسید روز زیبایی خواهد بود. دوباره از نردبان بالا رفت، در رختخوابش خزید و به خواب عمیقی فرو رفت.
کمی بعد شوجوئان با صدای جیغ و فریادهایی که از طبقه ی پایین می آمد، بیدار شد. همراه بقیه دخترها از رختخواب بیرون پرید و به سمت پنجره رفت. با کنار زدن پرده ها و پاره کردن کاغذهای برنج از قاب پنجره ها توانستند حیاط جلویی را ببینند.
شوجوئان یک طرف صورتش را به قاب پنجره فشرد. پدر اینگلمن را دید که از حیاط پشت کلیسا بیرون می دوید. در حالی که ردای گشادش مثل یک بادبان تکان می خورد، فریاد می زد: «اجازه ندارید روی دیوار بروید! ما غذا نداریم.»
بعضی از دانش آموزان شجاع تر پنجره ای را باز کردند. حالا می توانستند به نوبت سرهای شان را از پنجره بیرون کنند و بهتر ببینند. بالای در کناری، دو زن جوان روی دیوار نشسته بودند. یکی از آن ها لباس خواب ساتن صورتی رنگی پوشیده بود که باعث می شد مثل تازه عروسی به نظر برسد که تازه از رختخواب بیرون آمده است. دیگری شالی از جنس پوست روباه روی یک چیونگسام تنگ پوشیده بود.
دخترها که تحت تاثیر ماجرا قرار گرفته بودند یکی یکی از نردبان پایین رفتند، از کارگاه رد شدند و در سرسرا دور هم حلقه زدند. وقتی شوجوئان رسید چهار زن دیگر بالای دیوار بودند. با وجود تلاش های پدر اینگلمن برای بیرون نگاه داشتن آن ها، دو زن اول موفق شدند پایین بپرند. در این موقع آهگو وجورج چن وارد نزاع شدند.
پدر اینگلمن متوجه دخترها شد که در حال حرف زدن با یکدیگر بودند و فریاد زد: «آهگو دخترها را ببر. آن ها نباید این زن ها را ببینند!» خسته به نظر می رسید. از زمان قطع شدن آب، نتوانسته بود صورتش را اصلاح کند و ته ریشش باعث می شد سنش بیش از شصت سالی که داشت به نظر برسد.
چند تا از دخترهای چشم و گوش بازتر با شور و حرارت فریاد زدند: «آن ها زن های فاحشه خانه اند.»
«کدام فاحشه خانه؟»
«فاحشه خانه ی رودخانه ی کین هوآی!»
خادم فابیو آدورناتو در حالی که بر سر زن ها فریاد می زد: «بروید بیرون! ما پناهنده قبول نمی کنیم!»، با عجله از ساختمان کلیسا خارج شد.
وقتی زن ها با تعجب به خارجی دماغ گنده ای خیره شدند که لهجه ی خالص و اصیل یانگ ژو را با لحنی شبیه آشپزها و سلمانی ها حرف می زد، برای لحظه ای کوتاه صدای ناله و زاری قطع شد. اما این آرامش زیاد طول نکشید.
یکی از زن ها فریاد زد: «ما از رودخانه فرار کردیم، اما کالسکه مان واژگون شد و اسب فرار کرد. شهر پر از سربازهای ژاپنی است و ما نمی توانیم خود را به منطقه امن برسانیم!»
دختر جوان تری گفت: «در منطقه امن جای سوزن انداختن هم نیست. تا خرخره پر است.»
یکی دیگر از آن ها که تند و پشت سر هم حرف می زد، فریاد زد: «من یک نفر را در سفارت آمریکا می شناسم. گفت ما را در آنجا پنهان می کند، اما شب آخر زیر قولش زد. ما را دست به سر کرد! آن همه لذتی که نصیبش کردیم - همه برای هیچ بود!»
یکی دیگر با بی خیالی گفت: «مرده شوی ببردشان! وقتی برای تفریح می آیند همه اش می گویند "عزیزم این" و "عزیزم آن"، اما وقتی...!»
شوجوئان از طرز حرف زدن آن ها مات و مبهوت مانده بود. هیچ وقت نشنیده بود کسی آن طور حرف بزند. آهگو سعی کرد شوجوئان را ببرد، اما بی فایده بود. جورج آشپز در حالی که دستور داشت زن ها را با چوبدستی بزند تا بیرون نگاه شان دارد، به طرف چپ و راستش می کوبید و به آن ها التماس می کرد: «خواهش می کنم دخترها، بروید! اگر اینجا بیایید از گرسنگی و تشنگی می میرید! فقط روزی دو کاسه شوربا به دانش آموزها می رسد و آب هم نداریم. حالا دیگر بس است، بروید!» شوجوئان متوجه شد که او چوبدستی اش را مردد در هوا تکان می دهد. آن را به دیوار و زمین می زد، اما به زن ها نه. در واقع تنها کسی که آسیب می دید خودش بود که ضربه ها به انگشت ها و مچ دستش می خورد.
ناگهان یکی از زن ها برابر پدر اینگلمن زانو زد و سرش را خم کرد. شوجوئان فقط می توانست پشت او را ببیند، اما همان هم به اندازه ای که یک صورت می تواند انعطاف پذیر و گویا باشد، به یادماندنی بود. پدر اینگلمن داشت سعی می کرد با چینی دست و پاشکسته ای که با تلاش بسیار در سی سال گذشته یاد گرفته بود با زن حرف بزند. او داشت آنچه را که جورج گفته بود دوباره تاکید می کرد: نه آبی داشتند، نه غذایی و نه حتی جایی. پنهان کردن افراد بیش تر، همه را در خطر می انداخت. وقتی معلوم شد حرف هایش هیچ اثری روی آن ها نگذاشته، گفت: «فابیو برایم ترجمه کن!»
خادم فابیو آدورناتو آمریکایی - ایتالیایی بود، اما در دهکده ای در یانگ ژو بزرگ شده بود. لهجه ی یانگ ژو را به قدری خوب صحبت می کرد که مردم به او «فابیو یانگ ژو» می گفتند.
زن طوری زانو زد که انگار در زمین ریشه دوانده، اما دست ها و پشتش سرشار از معنا بودند.
گفت: «زندگی ما بی ارزش است و ارزش نجات دادن ندارد. تنها چیزی که می خواهیم، مرگ خوب است. حتی پست ترین جانورها، خوک ها و سگ ها هم مستحق مرگی تمیز و بزرگوارانه هستند.»
نمی شد انکار کرد که زن زیبا و باوقاری بود. وقتی داشت حرف می زد حلقه ای از موهایی که پشت سرش بسته بود باز شد و مثل آبشاری روی بازوهایش فروریخت. موهای زیبایی هم داشت.
پدر اینگلمن با چینی دست و پا شکسته اش توضیح داد که در میان دانش آموزانی که او مسئول آن هاست، بعضی از طبقات بالای جامعه هستند که والدین شان زمانی طولانی هم مسلک او بوده و در گردهمایی های مذهبی شرکت داشته اند. در چند روز گذشته آن ها به او تلگراف زده و از او خواسته بودند مراقب دختران شان باشد. او هم به همه ی تلگراف ها جواب داده وقسم خورده بود که با جانش از آن ها محافظت می کند. فابیو از کوره در رفت. «شما با این طور حرف زدن با آن ها وقت خود را تلف می کنید. فقط یک زبان هست که آن ها می فهمند: جورج، یک شاه میمون(۱) واقعی باش و آن ها را واقعاً بزن!»
آهگو دست از تلاش برای بردن شوجوئان به داخل برداشت و با عجله دستش را دراز کرد تا چوبدستی جورج را بگیرد. ناگهان یکی از زن ها غش کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب گل‌های جنگ

پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخونید یا حداقل فیلمش رو ببینید داستان در دل وقایع تلخ جنگ، انسان رو با وجدان خودش و پیش داوری و قضاوتی که درمورد افراد مختلف کرده روبرو میکنه. یه جاهایی به خودت میگی من هم جاشون بودم همچین کاری میکردم؟؟
در 4 ماه پیش توسط