فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حضرت دوست

نسخه الکترونیک کتاب حضرت دوست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حضرت دوست

کریستین بوبن در سال ۱۹۵۱ در فرانسه، در شهر کوچکی به نام کروزو به دنیا آمد. کودکی آرام و بی‌دغدغه‌ای را پشت سر نهاد و در جوانی در همین شهر به تحصیلات آکادمیک پرداخت.
او هیچ‌گاه پا از کروزو بیرون ننهاده است. وی در جواب گزارشگر مجله‌ی ادبی «نُوول کله» در این باره می‌گوید:
«هرگز اشتیاقی به سفر نداشته‌ام. تنها یک واقعه نظرم را جلب می‌کند و آن «دیدار» است، اما فکر می‌کنم همان چیزی را که در آن سوی دنیا می‌توانم ببینم، این‌جا، در همین نزدیکی‌ها هم خواهم دید.»
در اولین نگاه، کریستین بوبن نویسنده‌ای به نظر می‌رسد که روحی آرام دارد و این آرامش هم در چهره و هم در آثارش به خوبی مشهود است؛ اما پس از خواندن آثار او، خواننده کم‌کم جذب تفکر، نگاه درونی و اندیشه‌ی شخصی این نویسنده می‌شود.

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حضرت دوست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

معرفی نویسنده

کریستین بوبن(۱) در سال ۱۹۵۱ در فرانسه، در شهر کوچکی به نام کروزو(۲) به دنیا آمد. کودکی آرام و بی دغدغه ای را پشت سر نهاد و در جوانی در همین شهر به تحصیلات آکادمیک پرداخت.
او هیچ گاه پا از کروزو بیرون ننهاده است. وی در جواب گزارشگر مجله ی ادبی «نُوول کله» (۳) در این باره می گوید:
«هرگز اشتیاقی به سفر نداشته ام. تنها یک واقعه نظرم را جلب می کند و آن «دیدار» است، اما فکر می کنم همان چیزی را که در آن سوی دنیا می توانم ببینم، این جا، در همین نزدیکی ها هم خواهم دید.»(۴)
در اولین نگاه، کریستین بوبن نویسنده ای به نظر می رسد که روحی آرام دارد و این آرامش هم در چهره و هم در آثارش به خوبی مشهود است؛ اما پس از خواندن آثار او، خواننده کم کم جذب تفکر، نگاه درونی و اندیشه ی شخصی این نویسنده می شود. بوبن از نظر فلسفی تحت تاثیر فلاسفه ی بزرگی همچون کرِگگار(۵) قرار می گیرد. به نظر او این متفکر دانمارکی به خوبی توانسته است در زمان خود، در مقابل اندیشه های ژنرالیسم نظام فکری هگل(۶) و مارکس(۷) که در خود نظام استبدادی را نهفته دارد بایستد و توجه جامعه را به «فرد» و «هویت فردی» معطوف بدارد؛ به همین دلیل کتاب معروف خود «حضرت دوست»(۸) را می نگارد، چه می پندارد که هر انسانی در نوع خود بی نظیر است و فرانسوای آسیزیایی(۹) هم به تنهایی در خود یک جامعه، یک مکتب و یک نظام فکری را نهفته دارد:
«هیچ انسانی را نمی توان بی قدر انگاشت، چرا که ذات نامتناهی خداوند او را به دیدار خویش فرا می خواند.»
تا قبل از چاپ «حضرت دوست» نزد بنگاه بزرگ انتشاراتی گالیمار(۱۰)، طی دهه های هفتاد، هشتاد و اوایل نود، بیش تر کتاب های بوبن نزد ناشران کوچک در فرانسه چاپ می شد، اما در سال ۱۹۹۲، گالیمار که قبلاً از این نویسنده سه کتاب قطعه ی گمشده ( ۱۹۸۹ )(۱۱)، زن آینده ( ۱۹۹۰ )(۱۲) و لباس کوچک عید ( ۱۹۹۱ )(۱۳) را چاپ کرده بود، تصمیم به چاپ اثری گرفت که نزد منتقدین و خوانندگان به عنوان شاهکار او به شمار می رفت: «حضرت دوست». این کتاب در فرانسه برنده ی سه جایزه ی مهم شد: جایزه ی ادبی «دوماگو»(۱۴)، «ژوزف دلتی»(۱۵) و جایزه ی مذهبی ادبیات کاتولیک.
پس از آن زمان، بنگاه های انتشاراتی دیگری مثل «فولیو»(۱۶) که از اعتبار زیادی برخوردارند، اقدام به چاپ کتاب های بوبن کردند و آثار او خوانندگان خاص خود را یافت و روز به روز با استقبال بیش تری مواجه گردید. هم اکنون آثار کریستین بوبن در فرانسه جزو پرفروشترین کتاب های ادبی ـ فلسفی هستند.
در ایران نیز کریستین بوبن با «حضرت دوست» و سپس با «فراتر از بودن»(۱۷) به جامعه ی ادبی شناسانده شد و ما همچنان شاهد ترجمه های آثار او به فارسی هستیم. بوبن در آثار خود تلاش می کند تا با هنرمندی تمام، مفاهیم ساده ای چون «زندگی»، «عشق» و «کودکی» را به خواننده اش بنمایاند، زیرا معتقد است که «زندگی» را باید هر لحظه زیست و بی عشق، زندگی دچار نقصان بزرگی می شود؛ اما تنها «کودکان» هستند که در چشمان معصوم شان می توان خلوص و پاکی زندگی ناب را باز شناخت.
او زندگی در دنیایی را که به آن «اعتقاد» ندارد غیر ممکن می داند و حقیقتی که ورای طبیعت و اشیاء می بیند را مایه ی آرامش روح می انگارد: «هیچ چیز آرامش بخش تر از حقیقت نیست».(۱۸)
زندگی در دنیای پُست مدرن که با سرعت سرسام آوری به ناکجاآباد در شتاب است، روح خسته ی انسان امروزین را همچون کاغذ باطله ای مچاله می کند، اما بوبن می خواهد از «باطله شدن» بپرهیزد و با رسن «اعتقاد» خود را به بالا بکشاند: «فقط می دانم زندگی در دنیایی که به آن اعتقاد ندارم، غیرممکن است».(۱۹) این گریز را نه تنها در آثار، بلکه عملاً در زندگی شخصی اش نیز شاهدیم؛ زندگی در شهری کوچک در ایالت بروتنی(۲۰) و هیچ گاه از آن پا به بیرون نگذاشتن؛ نه اسیر وب سایت های تبلیغاتی بنگاه های انتشاراتی ریز و درشت می شود و نه موفقیت اش را در مجلات معتبر ادبی جار می زند. او می خواهد باشد و در سرزمینی به وسعت برگه ی کاغذی برای نوشتن، آزادانه نفس بکشد:
«من در بروتنی متولد شدم و در این جا هم زندگی می کنم، اما سرزمین من این خاک آرام و خشن نیست، با جنگل های وحشی اش، با رودخانه های پر آبش... سرزمین من این منطقه ی سرکش و ناآرام که در تاریخ قرون وسطی جایی برای خود دارد، نیست. سرزمین من بسیار کوچک است، پهنای آن ۲۱ سانتی متر و طولش ۷ /۲۹ سانتی متر... کشور من ورقه ی کاغذ سفیدی است که تنهاست. کشوری زیبا که سرتاسر سال پوشیده از برف است و هرازگاهی با قطرات باران جوهر پا می خورد.»(۲۱)
منتقدین آثار بوبن بر این اعتقادند که نوشته های او قطعات مختلف یک پازل هستند و یکدیگر را کامل می کنند. هر کدام از کتاب ها جدا از این که جوّ خاص خود را حفظ می کنند «حرفی از جنس زمان» می زنند؛ گویی روایتگر تمام کتاب ها یکی است. روایتگر، حیات طبیعت را جشنی فراتر از شعور نباتی می داند و همچون کودکی متحیر با دیدن پروانه ای که از پیله ی خود سر به در می آورد، به وجد می آید. او پروانه را نیز همراه با درخت و گنجشک همزاد خود می داند: «اما به عقب باز نخواهم گشت. جشن تازه شروع شده است. مقابل من تلاش من و تمام امیدهایم قرار گرفته اند... باید پروانه شد.»(۲۲)
پدیده ی عشق از دید روایتگرهای کتاب های بوبن سحرآمیز، رهایی بخش و حیات دهنده است: «دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم مسحور عشق است و بدون این افسون ما حتی لحظه ای نخواهیم توانست در دنیا به سر ببریم.»(۲۳) «عشق افسونگر است، کسی ظاهر می شود، شما عاشق می شوید و در این عشق که نسبت به او احساس می کنید، ناپدید می گردید.»(۲۴) «عشق چیزی خیلی کوچک با پیامدهای معجزه آور است»،(۲۵) «دوستت دارم. این کلام بسیار رمزآلود و تنها چیزی است که لایق قرن ها تفکر است»،(۲۶) «قلب آنان که دوست شان داریم به حقیقت تنها مکانی است که می توانیم در آن سکنی گزینیم»(۲۷)، «عشق، در آنچه انجام می دهیم قابل پیش بینی نیست. عشق بی دلیل می آید، بی قانون، و همانطور هم می رود. وقتی که هست دیگر کاری نمی توانیم انجام دهیم. در غیابش می توانیم بنویسیم اگر بخواهیم بنویسیم.»(۲۸)...
این گونه است که روایتگر عاشق کتاب های بوبن همچون کیمیاگر کوئلو معنای بیش تری از زندگی درمی یابد. او با روح جهان در می آمیزد چرا که: «وقتی آدم عاشق است همه چیز بیش تر معنا دارد.»(۲۹)
***
به «کودکی» برمی گردیم؛ به خلوص نابی که راوی کتاب های بوبن را به این فکر وامی دارد که آیا در عمق چشمان کودک جز خدا چیزی می بینیم؟
بوبن از مسیح می آموزد که «کودکان به ملکوت پروردگار نزدیک ترند» و می نویسد:

«خدا آن چیزی است که کودکان می شناسند و نه بزرگسالان؛ بزرگسالان وقت خود را برای غذا دادن به گنجشکان هدر نمی دهند.»(۳۰)
***

پرسشی نومید از پاسخ

Une Question

Qui Desepere De Sa Reponse

«کودک به همراه فرشته به راه افتاد و سگ از پی آنان روان شد.»

این جمله ای است از کتاب مقدس، از کتاب طوبیا(۳۱) در کتاب مقدس. کتاب مقدس از کتاب های فراوانی جان می گیرد و هر یک از کتاب ها از جمله هایی پرشمار و هر یک از این جمله ها از ستارگان فراوان، درختان زیتون و چشمه ساران، از چارپایان خرد و درختان انجیر، از گندمزاران و ماهیان سخن گفته است؛ و از باد، سراسر باد، باد ارغوانی رنگ شامگاهان، نسیم صورتی رنگ بامدادان و سیاهی تندبادهای ویرانگر.
کتاب های امروز از کاغذ ساخته شده اند و کتاب های دیروز از پوست. کتاب مقدس تنها کتاب است از جنس هوا، طوفان نوحی از جوهر و باد. کتابی است شگفت، سرگردان در مسیر خود، از دست رفته چون باد در پارکینگ سوپرمارکت ها، در میان گیسوان بانوان و در دیدگان کودکان.
کتابی پرشورتر از آن که بتوان به آسودگی در دستانش گرفت و اندیشمندانه خواند. باز هم فراتر، به دیده بر هم زدنی پر می گیرد و ریگستان خویش را در میان انگشتان می پراکند. باد را در دست می گیریم و بی درنگ بازمی مانیم، به سان آغاز یک عشق، آن دم که زمزمه می کنیم: «می مانم، یافتم هر آن چه می خواستم، دیگر هنگام آن رسیده بود... می مانم، در نخستین لبخند، نخستین موعد دیدار، نخستین جمله ای که تقدیر بر زبان جاری ساخت.»
«کودک به همراه فرشته به راه افتاد و سگ از پی آنان روان شد.»: به شگفتی از تقدیر فرانسوای قدیس(۳۲) می گوید. کم تر از او می دانیم و چه بهتر!، آن چه از دیگری می دانیم نخواهد گذارد او را بشناسیم. آن چه از او می گوییم، به این خیال که همه چیز از او می دانیم، به سختی دیدگان مان را بر وی خواهد گشود. می گوییم: فرانسوای قدیس، اهل آسیزی... خوابگردوار بر زبان می آوریم، بی آن که از خوابِ زبان برخاسته باشیم. بر زبان نمی آوریم، بر زبان جاری می شود. واژه ها روان می شوند، در نظمی که از ما نیست، نظمی که از دروغ می آید، از مرگ، از زندگی در جمع. هر روز تنها سخنان اندکی رد و بدل می شوند، به حقیقت بسیار اندک. شاید عاشق نمی شویم، مگر سرانجام برای سرآغاز لب گشودنی؛ شاید کتابی نمی گشاییم مگر سرانجام برای سرآغاز شنیدنی... کودک به همراه فرشته به راه افتاد و سگ از پی آنان روان شد. در این جمله نه فرشته را می بینید و نه کودک را. تنها سگ را می بینید و خُلق خوش او را. او را می بینید که از پی دو نادیدنی روان است: کودک، که به حکم دلارامی اش نادیدنی گشته و فرشته که به حکم بی آلایشی اش. و سگ، آری او را می بینیم. آن پشت، روان از پی آنان، پای در جای پای آنان و گاه نیز پرسه زنان. در مرغزاری سرگردان می شود، در برابر مرغ دریایی و یا یک روباه میخکوب بر جای می ماند و سپس با یک دو خیز به سایرین می پیوندد. دائم از پی کودک و فرشته روان است، هر جایی و سرخوش. کودک و فرشته هم می میرند. شاید کودک است که دست فرشته را در دست گرفته تا او را راهنما باشد، چرا که فرشته، آن گونه در دنیای دیدنی گام برمی دارد که نابینایی در زیر نور خورشید.
و زمزمه ای بر لبان کودک جاریست، هر آن چه از سرش می گذرد برای او می گوید و فرشته رضایتمندانه لبخند می زند. و سگ همواره در پی آن دو روان است، لحظه ای به راست، دمی به چپ. این سگ در کتاب مقدس ماوا دارد، سگ های زیادی در کتاب مقدس ماوا ندارند. نهنگان، میش ها، پرندگان و مارها در آن جای دارند، اما سگ های آن بسیار اندکند. شما فقط همین سگ را می شناسید، آن که راه ها را به دنبال صاحبانش می پیماید، کودک و فرشته، لبخند و سکوت، بازی و لطافت، سگ فرانسوای آسیزیایی.
این پرسشی است که پاسخی نمی یابد. پرسشی نومید از پاسخ، که پیوسته خود را به زیر گیجگاه ها می کوبد، همانند مگسی که خود را به شیشه می کوبد تا آن که هوای تازه بیابد، پرسشی کودکانه از زبان روحی متلاطم در پاره ای از آبی آسمان و در زیر سکوتی سنگین تر از بردباریش: از کجا می آیم؟... من که هماره این جا نبودم... پیش از آمدن کجا بودم؟
امروزه تنها به یک لوله ی آزمایش نیاز است. این آخرین پاسخ زمان است: تو از یک اسپرم و یک تخمک پدید آمده ای، تو حاصل چند ناله و اندکی لذتی... در این سو چیز دیگری برای دیدن نیست. در این سو چیزی بیش از آن سو دیدنی نیست. تو بیش از جهش ماده ای بر روی خود نیستی، راهی دراز که نیستی برای پیوستن فرجامین به خویش در پیش می گیرد.
اما در قرن سیزده، قرن فرانسوای آسیزیایی، پاسخ آن بلندتر بود، بسیار بلندتر، حتی اگر آن قدر قدرتمند نمی نمود که پرسش را خاموش سازد. در قرن سیزده انسان از خدا می آمد و به سوی او بازمی گشت. پاسخ به کمال در کتاب مقدس می زیست و با آن جز یگانگی پدیدار نمی ساخت. پاسخی گسترده در هزاران صفحه و باز هم ژرف تر در قلب آن کس که کتاب مقدس را می خواند تا آن را بیابد. کسی که تنها زمانی او را توان خواندن کتاب مقدس رخ می نمود که این خواندن را در خوانش هر روزه اش می آمیخت. پاسخ خواندنی نبود، لمس کردنی بود، لمس کردنی از دریچه ی جسم، جان و فکر. پاسخ استاد نبود، استادان مردمانی اند که یافته های خود در میان کتاب ها را به مردم می آموزند. و حال آن که واژهایی که در کتابی از جنس هواست، آموختنی نیست، بلکه خنکای آن پرده پرده بر جان می نشیند. از وزش جمله ای بر خود می لرزیم: «دوستت داشتم، پیش از آن که در این دنیا قدم بگذاری... دوستت خواهم داشت پس از انتهای هموارگی... دوستت دارم در قلب جاودانگی...» فرانسوای آسیزیایی، در این کلام موج می زد، پیش از آن که حیران در رحم مادر به خواب رود. در کلامی پنهان در کتاب مقدس، که همچون پاره ای زرین در قلب یک صندوقچه، به هنگام سرور و کار و آرام گرفتن آن را بیرون می آوردند؛ کلامی که با گردی زمین، نفس جانداران در انبارهای غله و طعم دلپذیر نان می آمیخت.
پیش از کتاب مقدس، این کلام کجا بود؟... از کجا آمد؟... بر فراز خلاء زمین ها و قلب ها بال می گستراند، با باد در هامون ها پرسه می زد. او نخستین بود، هماره بوده... سخن عشق پیش تر از همه می زیسته، حتی از خود عشق. در آغاز جز او نبوده، نوایی بی کلام، دمی زرین، ایزدی، گرداگرد فرانسوا و سگ طوبیایی، نشسته تنگاتنگ یکدیگر، با نفس هایی در هم آمیخته.
دوستت داشته ام، دوستت دارم، دوستت خواهم داشت...
برای متولد شدن تنها جسم کافی نیست، این کلام نیز باید. از دورها می آید. از دوردست نیلگون آسمان ها، در زندگی حلول می کند، و به سان چشم های زیرزمینی از عشق ناب در رگ و پی جانداران می آمیزد. برای شنیدن کتاب مقدس به شناختن آن نیازی نیست، چنان که برای جان گرفتن از دم ایزدی به شناختن ایزد نیازی نیست. این کلام در تمام صفحات کتاب مقدس آمیخته و نیز در شاخ و برگ درختان، پوست حیوانات و هر دانه گَرد پروازکنان در هوا.
لطافت با ماده می آمیزد، هسته ی واپسین، نقطه ی فرجامین، نه از جنس ماده که از کلامست. دوستت دارم، جاودانه دوستت دارم، با عشقی جاودان به هوای تو، در غبار، در حیوان یا در انسان. پیش از پر گشودن بر فراز گاهواره ها و دست افشاندن بر لبان مادران، راهی برای خود می گشاید، در دل صداهایی که زمانه ای را می سازند و رنگمایه اش می نمایند. سخن جنگ، سخن پول، حرف افتخار و حرف درد... کلام آنان که توان شنیدن شان نیست... در میان آنان، از فراز و از فرودشان، روح باد، ولوله ی جنون و پژواک جاری در خون سرخ می گویند: دوستت دارم... پیش از آن که گام در این جهان بگذاری، پس از آن که هموارگی تا انتهای خویش رسد، دوستت دارم در قلب جاودانگی.
فرانسوای آسیزیایی از آن جا می آید. از آن جا می آید و به همان سو روان است، همانند آن کس که به سوی آغوش مهرویی آرمیده در ژرفنای بستری بازمی گردد.

نظرات کاربران درباره کتاب حضرت دوست