فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بوی شهر بهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من دیگه یک شهروند خوب هستم

کتاب من دیگه یک شهروند خوب هستم
کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب من دیگه یک شهروند خوب هستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب من دیگه یک شهروند خوب هستم

مریم کوچولو گفت: چرا کلاغ‌جون؟ چرا از این آسمون دلت گرفته؟ چرا دیگه قارقار نمی‌کنی؟ هیچکی رو خبردار و صدا نمی‌کنی؟
کلاغ پر سیاه گفت: چرا بخونم؟ دلم هوای تمیز می‌خواد. خودم سیاه، بالم سیاه. آسمون هم پر شده از دود سیاه. چی‌کار کنم. قارقار من برای ابرای سفید آسمون می‌آد، دود سیاه قارقار من‌ رو نمی‌خواد. تازه همش همین نیست. جوجه‌های قشنگ من، تو این ابرا دیده نمی‌شن. گم می‌شن.
مریم کوچولو غصه‌اش گرفت. به دودای سیاه، بلند گفت: چرا نمی‌رید از این‌جا؟ هیچکی شماها رو نمی‌خواد.
دودهای سیاه خندیدند. انگار اصلا صدای مریم رو نشنیدند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات بوی شهر بهشت
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من دیگه یک شهروند خوب هستم

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

ابرای سفید آسمون

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
یک روز مریم کوچولو اومد توی حیاط. دید کلاغ پر سیاه، ناراحت نشسته رو شاخه ای.
گفت: چی شده؟ چی کار شده؟ کلاغ پر سیاه جون، چرا شدی هراسون؟
کلاغ پر سیاه گفت: دلم خیلی گرفته. دیگه از این آسمون خسته شدم.
مریم کوچولو گفت: چرا کلاغ جون؟ چرا از این آسمون دلت گرفته؟ چرا دیگه قارقار نمی کنی؟ هیچکی رو خبردار و صدا نمی کنی؟
کلاغ پر سیاه گفت: چرا بخونم؟ دلم هوای تمیز می خواد. خودم سیاه، بالم سیاه. آسمون هم پر شده از دود سیاه. چی کار کنم. قارقار من برای ابرای سفید آسمون می آد، دود سیاه قارقار من  رو نمی خواد. تازه همش همین نیست. جوجه های قشنگ من، تو این ابرا دیده نمی شن. گم می شن.
مریم کوچولو غصه اش گرفت. به دودای سیاه، بلند گفت: چرا نمی رید از این جا؟ هیچکی شماها رو نمی خواد.
دودهای سیاه خندیدند. انگار اصلا صدای مریم رو نشنیدند.
مریم کوچولو رفت پیش کلاغ. گفت: کلاغ جونم چی کار کنم برای بچه هات، تا پرواز کنند، قار قارشون بلند شه، دل همه مون شاد بشه؟ تو بگو آسمون رو چی تمیز می کنه، همون کارها رو بکنم.
کلاغ پر سیاه شروع کرد به فکر کردن. فکر کرد و هی فکر کرد تا این که گفت: مریم جونم، خیلی کارها ! اما اونی که تو می تونی با دست کوچکت انجامش بدی، کاشتن یک بوته گل و یا حتی یک نهاله.



مریم هم دست به کار شد. بیلچه رو برداشت. هی خاک کند و هی خاک کند. تو خاک پر از گل های رنگارنگ کاشت. عین گلای روسریش، رنگ به رنگ، از همه رنگ، زرد و سفید، قرمز و سبز و صورتی. یک دفعه باغچه شد هزار رنگ. دودای سیاه تا گل های رنگا رنگ رو دیدند فرار کردند و رفتند؛ چون که فقط کثیفی رو دوست داشتند، بوی بد و سیاهی رو می خواستند. اون وقت ابر سفیدی اومد، تر و تمیز و نرم و قشنگ.
کلاغ پر سیاه پرید. دور باغچه گشت و بعد هم نشست رو شاخه ای. بلند بلند قار قار کرد ؛ قار وقار وقار. صداش حتی به ابرای سفید آسمون هم رسید.
ابرای سفید خوشحال شدند. دست زدند و دست زدند. گرومب گرومب. از تو دستاشون برای گل های مریم کوچولو یک عالمه آب پاشیدند.

مجید و مسواک

مجید کوچولو، پسر توپولو، شیرینی خیلی دوست داشت. شکلات، بادام و پسته زیاد می خورد بدون اینکه، دندوناشو مرتب و به موقع مسواک بزنه. می گفت: اصلاًً حوصله اش رو ندارم، خوابم می آد. حالا باشه یک روز دیگه، قول می دم که مسواک بزنم. مامان و باباش دلواپس مجید بودند اما مجید به حرف هیچ کس گوش نمی کرد.
مامان مجید، شیرینی و آجیل و آب نبات های خوشمزه رو قایم کرد و گفت: مجید جونم! گل پسرم! وقتی که شکلات می خوری و مسواک نمی زنی، خب معلومه دندونات زود  زود خراب می شن. اما مجید یواشکی رفت آشپزخونه و جای شیرینی ها رو پیدا کرد. شیطونک داشت بهش یه چیزایی می گفت: آهای، آهای مجید جون! تندی بخور. الانه که مامان بیاد. شکلات و شیرینی، به به، چه چیزای خوبی! شیطونک با میکروبای دندونا دوست جون جونی بود. میکروبا همه هورا می کشیدند و تو دندونای مجید دنبال خونه می گشتند، یکی بالای دندونا، یکی تو دندون پایینی. خلاصه هر کدومشون یک خونه قشنگ و خوب تو دندونای مجید کوچولو برای خودشون پیدا کردند. گذشت و گذشت. شیطونک دل مجید، مجید رو هی گول می زد تا میکروبا که تو دندونای مجید بودند، زندگی کنند و دندونای مجید را خراب کنند.
یک روز مجید وقتی که از خواب بیدار شد. دید که دندوناش درد می کنند، اونم چقدر زیاد. صدای آه و ناله مجید تو خونه پیچید: آی دندونم، وای دندونم. درد می کنه، خدا جون. چی کار کنم، مامان جون.
مامان و بابای مجید توی اتاق اومدند. مامانی گفت: چقدر بگم به شیرینی ها دست نزن. اگر اونا رو می خوری، زودی برو مسواک بزن. بابایی گفت: حالا دیدی، دندونات یکی یکی خراب شدند!
بله بچه ها، مامان و بابا مجیدرو بردند دکتر.



دکتر گفت: وای وای وای، این دندونا مگه تا حالا دوست نبودند با مسواک؟
آقا دکتر به مجید کوچولو یک مسواک داد. مجید قصه ی ما با خمیردندون و مسواک به جنگ میکروبا رفت. از بالا به پایین، از پایین به بالا، پشت دندونا، اون عقبا، روی دندونا.
میکروبا رو از خونه شون بیرون کرد. با مسواک مهربون، به جنگ میکروبا رفت. میکروبا تا مسواک و خمیردندون رو دیدند، از ترس به خود لرزیدند و همگی از دندونای آقا مجید بیرون رفتند.
آقا مجید هم با شیطونکی که تو دلش اومده بود، قهر کرد. دیگه هیچ وقت به حرف اون شیطونک بد، گوش نداد. به جای اون، یک فرشته مهربون با مجید دوست شد. هر وقت آقا مجید می رفت که مسواک بزنه، فرشته ی مهربون بهش می گفت: آفرین مجید جونم! بادقت و باحوصله مسواک بزن.

نظرات کاربران درباره کتاب من دیگه یک شهروند خوب هستم

خیلی زیباست
در 8 ماه پیش توسط
فاطمه اسدلهی خیلی داستان خوبی بود
در 1 سال پیش توسط
عالیه بیشترکتاب کودکانه بگذارید ممنون میشم
در 2 سال پیش توسط
عالی
در 2 سال پیش توسط
عالی
در 2 سال پیش توسط