فیدیبو نماینده قانونی نشر مشکی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حرف زدن همه‌جا ممنوع است!

کتاب حرف زدن همه‌جا ممنوع است!

نسخه الکترونیک کتاب حرف زدن همه‌جا ممنوع است! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حرف زدن همه‌جا ممنوع است!

داستان پیش روی شما، داستانی است بی‌زمان، بی‌مکان و هولناک، آن‌قدر هولناک که باور کردنش دشوار است و در عین حال آن‌قدر آشنا و ملموس که ما را از پذیرشش گریزی نیست. روایت تجربه‌ی سلول انفرادی و اتاق تمشیت، تحقیر و تن دادن به انتقاد از خود. روایت دستمال تیره‌ی قانون و انسانی که برای رهایی از زندان باید به انکار خود برخیزد.

ادامه...
  • ناشر نشر مشکی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حرف زدن همه‌جا ممنوع است!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کارن جوی فاولر (۱۹۵۰) یکی از نویسنده های مطرح حال حاضر آمریکا به شمار می آید. تقریبا تمام آثارش در فهرست معرفی بهترین کتاب های مجلات معتبر ادبی قرار گرفته اند. رمان باشگاه کتاب خوانی جین آستن او سیزده هفته در فهرست پرفروش ترین های نیویورک تایمز قرار داشت و براساس آن فیلمی نیز ساخته شد.
فاولر تا به امروز شش رمان و سه مجموعه داستان منتشر کرده و موفق شده جوایز ارزشمندی را از آن خود کند که از آن جمله می توان به جایزه ی جهانی ادبیات فانتزی (۱۹۹۹) برای مجموعه داستان آن چه ندیدم و جایزه ی پن فاکنر برای کتاب (We are all completely beside ourselves (۲۰۱۴ اشاره کرد که به ترجمه ی همین مترجم و با عنوان ژتون قرمز من منتشر شده. این رمان هم چنین برنده ی جایزه ی کتاب کالیفرنیا (۲۰۱۴) شد و یکی از شش نامزد نهایی جایزه ی من بوکر (۲۰۱۴) نیز بود.
داستان پیش روی شما، داستانی است بی زمان، بی مکان و هولناک، آن قدر هولناک که باور کردنش دشوار است و در عین حال آن قدر آشنا و ملموس که ما را از پذیرشش گریزی نیست. روایت تجربه ی سلول انفرادی و اتاق تمشیت، تحقیر و تن دادن به انتقاد از خود. روایت دستمال تیره ی قانون و انسانی که برای رهایی از زندان باید به انکار خود برخیزد.

ث.ن

نورا ۱ به مناسبت تولدش، از طرف دوقلوها یک سی دی پینک و از طرف خواهر بزرگش یک کتاب خون آشام هدیه گرفت. از طرف مادربزرگش موزیکال دبیرستان۲ (چیزی که اگر نورا به جای پانزده ساله شدن، ده ساله می شد احتمالا دوست می داشت- و از طرف پدر و مادرش یک آیپاد شافل، به اضافه ی یک تی شرت اکو رد۲ و شلوار جین سون۳ سنگ شور دویست دلاری، گران ترین لباسی که نورا تا به حال داشت.
کمتر از یک هفته پیش مادرش گفته بود جای تاسف است که تولد آدم چه لیاقتش را داشته باشی و چه نه از راه می رسد. گفته بود که از بی حرمتی های نورا خیلی به تنگ آمده، از ناشکری اش، از بددهنی اش__انگار که دهن سرویس کلمه ی جایگزین خیلی چیزها باشد؛ این دهن سرویس، اون دهن سرویس، دهن سرویس گرمه، دهن سرویس ناعادلانه ست و دهن سرویس داری شوخی می کنی.
گذشته از این، شب هایی بود که نورا به خانه نمی آمد و موبایلش را خاموش می کرد همه فکر می کردند که او در شهر در آپارتمان مردی است که احتمالا در اینترنت با او آشنا شده و یا این که احتمالا مرده.
گذشته از این، چیزهای افتضاحی هم بود که او در مورد پدر و مادرش در فیسبوک نوشته بود.
با این همه حالا باید برای او هدیه می خریدند؟
مادر نورا گفته بود: «من که این طور فکر نمی کنم.»
بنابراین هدیه ها یک غافل گیری درست و حسابی بود، علاوه بر آن یک جشن هم بود. والدین نورا دوستانش را تایید نمی کردند، و اساسا آن ها را نمی شناختند، بنابراین مهمانی صرفا خانوادگی بود.
خواهر بزرگ نورا نوزادش را که خمیازه می کشید و سکسکه می کرد و سرش پوشیده از پوسته پوسته های فلس مانند بود، با خودش آورده بود. در مهمانی؛ با مرغ بریان، شیر بلال و کیک بستنی با آجیل و گل سرخ پذیرایی می شد و همه حتا نورا، حسابی محتاط و مهربان بودند. همه به جز مادربزرگِ نورا که در آشپزخانه با مادر نورا مشاجره می کرد و با ورود نورا سکوت کرد. مادربزرگ، نورا را بوسید، تولدش را تبریک گفت و پیش از آن که غذا را بکشند، گذاشت و رفت.
مهمانی تا دیروقت طول کشید و مادر نورا گفت که صبح جمع وجور می کنند، همه یا به خانه هایشان یا به تختشان رفتند. نورا نشان داد که دارد دندان هایش را مسواک می زند، اما لباسش را عوض نکرد، چون ایناچ ۴ و کیلا۵ گفته بودند که خودشان را می رسانند، که البته رساندند، قبل از نیمه شب. ایناچ از پنجره ی اتاق خواب نورا وارد شد و بعد پاورچین پاورچین به طبقه ی پایین رفت و در را برای کیلا باز کرد چون حال کیلا خراب تر از آن بود که بتواند از پنجره وارد شود. ایناچ گفت: «تولد هنوز تموم نشده!» برای کادوی تولد نورا مقداری ماشروم به اسم چشم شاهین آورده بود. نیم ساعت بعد کل اتاق خواب کژ ومژ شد و بعد مثل یک تخم مرغ شکست. نور آبی روی همه چیز ریخت و خرس مهربون نورا، میلو۶، هاله ای درخشان و آبی پیدا کرد، انگار که یودا۷ یا همچین چیزی باشد. میلو به نورا گفت که به ایناچ بگوید که دوستش دارد، چیزی که باعث خنده ی ایناچ شد.
آن ها مقدار بیش تری از چشم شاهین زدند، برای همین وقتی صبحِ فردا زن و مردی غریبه به اتاق آمدند، او را از تخت بیرون کشیدند و در حالی که مادر و پدرش شاهد بودند، مجبورش کردند روی پاهایش بایستد، نورا هنوز توی فضا بود. زن بینیِ عقابی و چشمانی اندک ورقلنبیده داشت. نورا درست به موقع توی صورتش نگاه کرد تا انقباض سریع چشم هایش را ببیند. گفت: «چشم هاش رو نگاه کنید»، اما کلمات به جای این که از دهان نورا در بیایند از دهان زن در آمدند. «چشم هاش رو نگاه کنید حسابی تو فضاست.»
مادر نورا لباس ها را از روی زمین و صندلیِ توی اتاق خواب جمع کرد. به نورا گفت: «اینا رو بپوش»، اما نورا نمی توانست آستین را پیدا کند، مرد بیرون رفت تا مادر لباس را تن نورا کند. بعد مرد و زن او را از پله ها پایین و از در بیرون بردند و سوار ماشینی کردند که از بس تمیز و مشکی بود می شد حرکت ابرها را روی کاپوتش دید. پدرِ نورا چمدانی را توی صندوق عقب گذاشت و وقتی در صندوق را با شدت بست، صدایی که نورا شنید آخرین نت گروهِ کُرِ یکشنبه های مدرسه بود؛ بخشی که پسرها همه با هم می خواندند آمین.
موسیقی آرام بخش بود. پدر و مادرش آن قدر تهدید کرده بودند که او را به مدرسه ی شبانه روزی می فرستند که گوش نورا دیگر به این حرف ها بدهکار نبود. حتا حالا هم فکر می کرد که شاید فقط می خواهند او را بترسانند. توی ماشین کمی او را آن دور و بر می چرخاندند و بعد برش می گردانند. درس داده شده بود. این فکر فقط یکی دو دقیقه پایید. بعد فکر کرد اگر همه اش نمایشی بود، مادرش این طور گریه نمی کرد. نورا تقلا کرد که بازوی مادرش را بگیرد، اما نشد. گفت: «خواهش می کنم کاری نکنید که»، اما قبل از این که کلمات از دهانش خارج شوند، مرد تکیه زد و کلمه ها را ربود. «که بهتون آسیب بزنم» مرد این را طوری آرام زمزمه کرد که توی جمجمه ی نورا طنین انداخت. دست های نورا را به کمربند ایمنی دستبند زد چون نورا داشت تقلا می کرد. انگار دهان مرد را با مداد طراحی توی صورتش کشیده بودند.
پدر نورا گفت: «این کارها فقط برای اینه که ما دوستت داریم. تو واقعاً تو راه خطرناکی افتاده بودی.»
مادر نورا گفت «این سخت ترین کاریه که تا حالا تو زندگیمون انجام دادیم، لطفاً دختر خوبی باش، بعدش مستقیم می تونی برگردی خونه.»
مردِ لبْ طراحی و زنی که پلک های نیمه بسته ی ورقلنبیده داشت نورا را به فرودگاه بردند. پاسپورت نورا را به زنی که پشت کانتر بلیط ایستاده بود نشان دادند و بعد همه شان باهم سوار هواپیما شدند. زن روی صندلی کنار پنجره، مرد صندلی کنار راهرو و نورا وسط. در طول پرواز نورا حال عادی تری پیدا کرد، مرد کناری اش صورت عادی ای داشت و زن چشم هایش عادی بود اما نورا هم چنان توی هواپیما بود و هیچ چیز زیر پایش نبود مگر اقیانوس.
زمانی که نورا در هواپیما بود، مادرش به سمت مرکز خرید راند. او تمام صبح گریه کرده بود و حالا داشت آیپاد شافل را به فروشگاه اپل و لباس های گران را به فروشگاه نورداستورم۸ برمی گرداند. تمام رسیدها را داشت و تگ همه ی آن ها هنوز رویشان بود به علاوه ی این که داشت متناوباً و غیر قابل کنترل گریه می کرد. بنابراین مشکلی برای پس گرفتن پولش وجود نداشت.

خانه ی جدید نورا مُتلی قدیمی بود. بعد از تاریک شدن هوا به آن جا رسید، آسمان بالای سرش ستاره نشان بود و خیابان آن قدر ساکت بود که می توانست هم سرایی قورباغه ها و جیرجیرک ها را بشنود. مرد بازوی نورا را گرفت. آن قدر تند راه می رفت که نورا سکندری خورد. گذاشت نورا روی یک زانویش بیفتد. زمین آسفالت بود و پر از سنگریزه هایی که توی پوست نورا گیر کرد و بیرون نیامد. نمی توانست باور کند که این جا است. هواپیما را هم درست به خاطر نمی آورد. سفر بدی بود، خواب بدی بود. مثل این بود که مثل همیشه توی تخت خواب خودش، توی اتاق خودش به خواب رفته باشد و این جا بیدار شده باشد. توهم اش از پلک ها و دهان که ناشی از مصرف مواد بود، فراموش شده بود؛ او تنها با شکی سمج که نمی تواند برگردد، به حال خودش رها شده بود، اما احساس کسی را نداشت که به خاطر رفتار بد تنبیه می شود. احساس کسی را داشت که دزدیده شده.
یک زن سالخورده در لباسی بلند و گلگلی جلوی ورودی زنجیردار از آن ها استقبال کرد. زنجیر را باز کرد و مرد بدون هیچ حرفی نورا را هل داد تو. نورا به مرد گفت: «چمدونم!» اما مرد دیگر رفته بود.
زن به نورا گفت: «حالا من مادر توام» خیلی پیر بود، صورتش مثل برگی چروکیده بود. «اما نه مثل اون یکی مادرت، دو تا تفاوت هست. یک: من دوستت ندارم. دو: وقتی بهت می گم کاری رو انجام بدی، انجام می دی. تو من رو ماما استرانگ صدا می زنی.» ماما استرانگ۹ کمی خم شد تا او و نورا چشم در چشم قرار بگیرند. مردمک هایش مهره های کوچک سیاهی بودند. «حالا می گیری می خوابی. فردا حرف می زنیم.»
آن ها از راه پله ی بیرونی بالا رفتند و نورا فقط نگاه گذرایی به آن سوی زنجیر و به اقیانوسی که نور ماه رگه رگه رویش پاشیده شده بود، انداخت. ماما استرانگ نورا را به اتاق ۲۱۷ برد. توی اتاق ده دختر توی رختخواب هایشان بودند، تقریباً همه ی کف اتاق با تشک ها پوشانده شده بود، فقط شیارهای باریکی از موکت قهوه ای بینشان بود. لامپ سقف روشن بود، اما چشم های دخترها بسته بود. پیرزن دوم روی چهارپایه، گوشه ی اتاق نشسته بود. پُرصدا آب نبات چوبی قرمزی را می مکید. نورا گفت: «مسواکم همراهم نیست»
ماما استرانگ گفت: «من نگفتم دندون هات رو مسواک بزنی.» به نورا یک تی شرت زرد، یک شلوار را حتا خاکستری و یک دمپایی لاانگشتی پلاستیکی داد، او را به دستشویی برد و صبر کرد تا نورا از توالت استفاده کند، صورتش را در روشویی بشوید و لباس عوض کند. بعد لباس هایی را که وقتی نورا رسیده بود تنش بود، گرفت و رفت.
پیر زن با آبنبات چوبی اش به تشک خالی اشاره کرد، پتوی پشمی نازک پایین پا، تا شده بود. نورا دراز کشید، پتو را کشید روی خودش. اتاق خفه، گرم و پر از بوی بدن بود. تشک کناری نورا مال یک دختر لاغر سیاه بود که بینی اش پوسته پوسته شده بود و سرفه های بدی می کرد. نورا از سرفه هایش فهمید که بیدار است. به زمزمه گفت «من نورا ام»، پیر زن که گوشه نشسته بود هیسی گفت و کف دست هایش را به هم زد. زمان زیادی برد تا نورا بفهمد که هیچ کس قرار نیست چراغ را خاموش کند.
در طول شب سه بار شنید که کسی جیغ می کشد. بقیه ی لحظات فکر می کرد که صدای اقیانوس را می شنود، اما مطمئن نبود. می توانست صدای تنور یا تهویه باشد.
صبح دختر لاغر به ماما استرانگ گفت که نورا با او حرف زده. دختر برای این کارش پنج امتیاز کسب کرد. امتیازی که برای گرفتن برس مو کافی بود.
ماما استرانگ به نورا گفت: «گفتم حرف زدن ممنوعه»
نورا گفت: «نه نگفتی».
ماما استرانگ پرسید: «کی راست میگه؟ تو یا من؟»
نورا که از هواپیما تا حالا چیزی نخورده بود و بیست و چهار ساعت بود که دندان هایش را مسواک نزده بود، طعم بدی توی دهانش حس می کرد، مثل تخم مرغ گندیده. با وجود این بوی پیاز را از نفس ماما استرانگ حس می کرد. نورا گفت: «من».
نورا ده امتیاز به خاطر حرف زدن و سی امتیاز به خاطر حاضر جوابی از دست داد. این قضیه همان روز اول امتیازش را به منفی چهل رساند. با مثبت ده امتیاز می توانست مسواکش را به دست بیاورد؛ با مثبت بیست برس موی اش را.
ماما استرانگ گفت که حرف زدن همه جا ممنوع است -حرف زدن باعث کسر امتیاز می شد- به جز جلسات گروهی که حرف زدن الزامی بود و حرف نزدن باعث کسر امتیاز می شد. صبحانه نان تست سرد و سفت با کنسرو هلو بود -نخوردن باعث کسر امتیاز می شد- و بعدش نورا اولین جلسه ی گروهی اش را داشت.
ماما استرانگ سرگروه او بود. گروه نورا، گروه دخترهای اتاق ۲۱۷ بود. به نورا گفته شده بود که آن ها خانواده ی جدید او هستند. نام خانوادگی او قدرت بود. نام خانوادگی دیگر خانواده های متل عبارت بود از: وقار، تعمق، متانت و احترام. ماما استرانگ گفت: آن ها نام های خانوادگی چندان خوبی نیستند. قدرت از همه بهتر بود.
پسرها در ضلع غربی متل بودند، اما هرگز هم زمان با دخترها به حیاط نمی آمدند. همه با هم غذا می خوردند، اما در حین غذا خوردن هیچ حرفی زده نمی شد، بنابراین با هم آشنا نمی شدند. ماما استرانگ می گفت: «به هر حال اون ها همه پسرهای بدی هستند. ابدا دلیلی وجود نداره که کسی بهشون فکر کند.»
او به هر کدام از دخترهای گروه قدرت یک تکه کاغذ و یک مداد داد. به آن ها گفت پنج چیز در مورد خودشان بنویسند که صحت داشته باشد.
نورا به ایناچ و کیلا فکر کرد. اگر بفهمند که او کجا رفته است ممکن است چه کار کنند. اگر خودش به جای آن ها بود چه کار می کرد. نوشت: من دوست خوبی هستم. با من بودن با حال است. اول فقط این را نوشت بعد وقتی زمان در نظر گرفته شده تمام شد، برگشت و چیزی اضافه کرد. به پدر و مادرش فکر کرد. من بد غذا هستم. این را از طرف پدر و مادرش نوشت. نمی توانست از دستشان عصبانی باشد، حداقل نه تا وقتی که به خانه برگردد. اشتباهی رخ داده بود. وقتی پدر و مادرش بفهمند این جا چه جور جایی است می آیند و برش می گردانند.
نوشت من راستگو هستم. من لجباز هستم. چون مادرش همیشه این را می گفت. خوب است چند بار از مادرش شنیده باشد که مادرش هجده ساعت در اتاق زایمان منتظر ماند و آخرش هم مجبور شد سزارین کند چون نورای جنین چانه اش را درست توی استخوان شرمگاهی قرار نمی داد. مادر نورا عادت داشت بگوید: «اگر اون رو این جور که حالا می شناسم می شناختم، مستقیم می رفتم اتاق سزارین و خودم رو اسیر اتاق زایمان نمی کردم. بهشون می گفتم این بچه هیچ وقت قرار نیست چونه اش رو اون جا بذاره.»
و بعد نورا بخشی را که در مورد لجبازی بود خط زد. به خاطر این که هیچ وقت این قدر از دست پدر و مادرش عصبانی نبود و نمی خواست مادرش احساس رضایت کند. به جایش نوشت هیچ کس نمی داند که من واقعا کی هستم.
همه می بایست نوشته هایشان را بلند می خواندند. نورا مجبور شد اولین نفر باشد. سر مورد چهارم ماما استرانگ زبانش را چسباند به دندانش و صدای سوت مانندی بیرون داد. به گروه گفت «همین امروز صبح نورا دو تا دروغ به من گفت. من راست گو هستم سومین دروغ امروزه.»
از دخترها دعوت شد که نظر بدهند. آن ها فوری و با شور و هیجان نظر دادند. دختر سفیدی که کلی جوش روی گونه ها و چانه اش داشت گفت نورا به نظر خیلی خودستا می رسد. دختری موقرمز که روی گردن و بازوهایش کک و مک داشت گفت که شواهد نشان نمی دهد که نورا در هیچ موردی مسئولیت پذیر باشد. او با دختر اول هم عقیده بود. نورا خیلی خودبین بود. دختر لاغر و سرفه ای گفت که هیچ آدم راستگویی کارش به این جا نمی کشد. هیچ کدام از آن ها صادق نبودند، اما خودش حداقل آن قدر صداقت داشت که این را بپذیرد.
نورا گفت: «من اشتباهی این جا هستم.»

نظرات کاربران درباره کتاب حرف زدن همه‌جا ممنوع است!