فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انسان پاره پاره

کتاب انسان پاره پاره

نسخه الکترونیک کتاب انسان پاره پاره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انسان پاره پاره

نیکلا گریمالدی استاد ممتاز فلسفه در دانشگاه سوربُن پاریس است و کرسی تاریخ فلسفه مدرن و نیز کرسی متافیزیک آن دانشگاه را برعهده دارد، کتاب‌های فلسفی بسیار نوشته است. فهرست کامل آثار او تا این زمان را در پایان کتاب، برای کسانی که با زبان فرانسه آشنایی دارند، آورده‌ایم. وی این کتاب را در سال ۲۰۰۱ میلادی نوشته، و مؤسسه انتشارات «مطبوعات دانشگاهی فرانسه» (PUF) در همان سال آن را منتشر کرده است. از آنجا که او، هم فیلسوف و هم استاد فلسفه است شیوه نگارشی استادوار دارد که گاه برگرداندن رسا و دقیق آن به زبانی دیگر خالی از اشکال نیست. ازجمله او چند واژه (مانند واژه mediation و نیز immediation) را به معانی نسبتا خاص به کار برده، یا طوری آنها را گسترده و مشتق‌هایی از آنها ساخته که شاید کمتر سابقه داشته است. ما سعی کرده‌ایم تا برابرهای فارسی همانندی برای آنها بیابیم اما بیشتر به‌دلیل ساختارهای متفاوت دو زبانِ فارسی و فرانسه، در همه‌جا توفیق یارمان نبوده است؛ لذا برای پرهیز از لطمه‌زدن به مفهوم مورد نظر نویسنده کوشیده‌ایم در حد امکان واژه‌های فارسی مناسب یا واژه‌های مرکب همانندی در این‌گونه موارد بیاوریم.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب انسان پاره پاره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. پایان بشریت: سوگی دیرینه

روزها، هر روز، دیگر می شوند. ما همان گونه که شبی را به صبح می رسانیم از هزاره ای به هزاره دیگر می رویم. پس آیا شگفت انگیز نیست که این جایگزینیِ ساده گاهشماری توانسته باشد چنین کنجکاوی، سردرگمی و هیجانی را در ما برانگیزد؟(۱) چنان است که گویی دلهره معاصر این فرصت را عذر و بهانه ای برای تجلی خود یافته باشد و با طرح این پرسش که انسان آینده چگونه خواهد بود خود را زیر سوال برده باشد. از آنجا که ما دیگر نمی دانیم چه می خواهیم، چه را دوست داریم، به چه ارج می نهیم، و چه را می ستاییم، دیگر نمی دانیم که خود چه هستیم.
همچنین می پندارم که نگرانی نامحسوسی، از آن گونه که لایبنیتز(۲) وصف کرده، و آن را پریشان خاطری نامیده از هر سو احساس می شود. درست بگویم این رنج و عذاب نیست، درد نیست، تشویش نیست، حتی نوعی ناراحتی و خشم هم نیست؛ تجزیه ای نهانی، گسستی درونی، ناسازگاری پنهانی است. با آنکه هم اکنون چیزی ما را نمی آزارد، چیزی هم ما را به حال پیوند نمی دهد. اکنون دیگر بخشی از انسان وابسته به بخش دیگر او نیست. به نحوی تناقض آمیز چنین به نظر می رسد که با آیندگان به سر می بریم و دیگر جز به صورت ظاهر در حال حضور نداریم؛ در قرن جدیدی هستیم اما احساس می کنیم که هنوز در آن نیستیم؛ گرچه در زمان کنونی جای گرفته ایم اما هنوز به آن نپیوسته ایم؛ کوتاه سخن آنکه احساس می کنیم که دیگر هم روزگار خویش نیستیم.
به نظر من بدگمانی شگرفی که زمانه ما را فراگرفته این گونه است: آیا قرن جدید، بی آنکه ما آگاه باشیم، با پایان دادن به قرن گذشته، جهان نوینی را نمی گشاید؟ حتی انقلابی در بین نیست؛ زیرا آنچه فرا خواهد رسید از هم اکنون وجود دارد، و تقریبا از آنچه دیگر وجود ندارد تمیز داده نمی شود. هیچ مثالی نیز برای اینکه گواه چنین گذاری باشد نداریم، زیرا فرضِ این انتقال بر آن است که طرح و سود مشترکی، همانندی هایی، و نیز همبستگی بین آنچه دورانش به پایان می رسد و آنچه می خواهد آغاز شود وجود دارد. از آنجا که حیاتِ یک گونه معین با جایگزینی افراد آن گونه تداوم می یابد، از آنجا که فرهنگ واحد از راه سنت به وسیله نسل های پیاپی انتقال داده می شود، پس درواقع مسابقه واحدی با دوندگان متعدد در جریان است: گواه آن تصدیق همان اینهمانی است؛ برعکس بین آنچه پس از ما می آید و آنچه پیش از ما بوده شکافی چنان تناقض آمیز احساس می شود که هر اجتماعی در میان این دو وضع، حالتی اسرارآمیز پیدا می کند و تداوم فرهنگ ما به چالش یا مسئله ای تبدیل می شود. آیا آنچه فرا خواهد رسید به راستی دنباله همان است که پیشتر وجود داشته؟ آیا چیزی از آنچه بوده ایم، می خواسته ایم یا می ستوده ایم در آنچه پس از آن می آید وجود خواهد داشت؟ آیا با وجود دگرگونی هایی که آینده الزاما باید ایجاد کند تا تنها گسترش و توسعه بیشتر وضع حال نباشد باز هم چیزی وجود خواهد داشت که آینده آن را ادامه دهد و زندگی همین گونه ادامه یابد؟
به هر مناسبت با این پرسش روبه رو می شویم، پرسشی که تقریبا همیشه با عبارت های معینی طرح می شود. تاریخ دانان، جامعه شناسان، سیاست پژوهان و آینده بینان را از هر سو فرامی خوانند تا گردهم آیند و آنچه را از گذشته می دانند بررسی کنند و آینده را ببینند. هیچ کس نگران آن نیست که آیا آینده باید یا نباید نویدهای قرن گذشته را تحقق بخشد. زیرا یکی از تفاوت های اساسی بین پایان قرن بیستم با پایان قرن نوزدهم آن است که این فاصله تاریخی ما را از سرمستی رویاهای آن زمان به در آورده است. حتی بارها و بارها چنان تکان خورده، به این سو و آن سو پرتاب شده و فریب خورده ایم، که دیگر گمان نمی بریم این راه جهت یا سمت و سویی داشته باشد، و انتظاری هم نداریم جز اینکه آن را از یادمان ببرد. بدینسان دیگر مسئله این نیست که بدانیم فردا آبستن چه رخدادهایی است، بلکه تنها این است که اگر امکان داشته باشد خود را در رویدادهایی که از این پس می آیند باز شناسیم. آیا در آنچه لزوما دگرگون خواهد شد چیزی از آنچه بود و ما بودیم، وجود خواهد داشت که بتواند باقی بماند؟ آیا آنچه برای ما اهمیت داشت برای کسانی که ما از نظر زیست شناختی به وجود آورده ایم لیکن هویت فرهنگی آنان هر روز کمتر برای ما قابل شناخت است مهم خواهد بود؟ آیا انسانیت آنها از نظر اخلاقی، فرهنگی و درونی تداوم انسانیت ما خواهد بود؟ یا یک دگردیسی پنهان چنان حساسیت نوینی ایجاد خواهد کرد که آنچه ما را به هیجان می آورد برای آنان بی تفاوت خواهد بود، و برعکس به چیزهایی دلبستگی خواهند داشت که برای ما بی معناترین چیزهاست؟
کوتاه سخن، آیا به آن معنا که ما همه چیز را از یونان و روم، از مزامیر و عهد جدید به ارث برده ایم، آنها نیز وارثان ما خواهند بود یا تنها به جانشینی ما بسنده خواهند کرد و در پی آنچه ما دنبال می کردیم نخواهند بود، همان گونه که ما دغدغه خاطر پایان کار اورنیتورینک ها(۳) یا روان شناسی آنتروپین ها(۴) را نداشتیم؟ زیرا بدگمانی شدیدی بین آدمیان رخنه کرده که از بس هول انگیز است اقرار بدان امکان ندارد، وانگهی چون مصرانه پس زده می شود، رنج بارتر است. این بدگمانی از آنجاست که از خود می پرسیم آیا چیزی از آنچه ما بوده ایم در آنچه خواهد بود، باقی می ماند، و آیا از هم اکنون با بشریتی همزیستی نداریم که هنوز با ما مدارا می کند اما دیگر همان بشریت ما نیست؟
تاریخ دان مشهوری این احساس را با عباراتی احتیاط آمیز چنان برای من بازگو می کرد که گویی چیزی جز یک تردید نامتعارف نیست، که چون نتیجه تجربه خاص دانشگاه های اروپایی است، و همیشه اندکی هم جنبه کلیسایی دارد قابل چشم پوشی است. او افسردگی اش را برای من شرح می داد و چون آن را غیرعادی می دانست خود را به ریشخند می گرفت: «خیال می کردم به ادامه کاری فراخوانده شده ام که حدود بیست وپنج قرن پیش آغاز شده و آن قدر باشکوه است که انسان می تواند زندگانی خود را وقف یا حتی فدای آن کند. افزون بر این، گرچه به سبب حرفه ام می دانم که مدت دو قرن به زحمت بیش از آهی و دمی است، چنین می پنداشتم که ماندگاری موسسه ای که من در خدمتش بودم و چون توانسته بود تنها به سبب خدمت به حقیقت تعریف و توجیه شود مرا به ستایش وامی داشت، تضمین شده است؛ و اما به همان گونه که عوامل زیست شناختی را نظاره می کنیم، تصور می کنم ناظر گسستی فرهنگی بوده ام که با وجود غیرقابل پیش بینی بودنش، بازگشت ناپذیر نیز هست. با آنکه این گسست را جز شکاف هایی چند ندانسته اند اما همه چیز چنان رخ داده که گویی انحراف مسیر ملایم لایه های زمین شناختی ناگهان قاره معنویتی را که انسان روی آن استقرار یافته از هم گسسته است. این قاره، پاره پاره و بخشی از آن جدا شده است. امروز من خود را با تنی چند از همنوعانم در جزیره کوچکی می بینم. از این پس تنگه ای ما را از بشریت نوین جدا می کند، تنگه ای که به زودی دریایی و روزی، اقیانوسی خواهد شد. آنگاه ما از دید بشریتِ آن سوی دریا همچون یک قبیله باستانی، بشریتی گم شده، و موضوعی برای قوم شناسی خواهیم بود. هنر، ادبیات و فلسفه ما در موزه های شان جای خواهد گرفت، همان گونه که یک قرن پیش، ما زیورهای مردم اقیانوسیه و صورتک های افریقایی ها را در جعبه آینه های خود می گذاشتیم.»
این تاریخ دان از من پوزش می خواهد و می گوید که به سبب تاکید بسیار باید آنچه می گویم به نظر شما بیهوده باشد، اما من از این وضعیت در خود احساس سوزش می کنم و گرچه اندیشه ام نمی خواهد باور کند اما تجربه ام مانع از آن می شود که تردیدی در آن داشته باشم. نمی توانم بفهمم و با وحشت بسیار احساس می کنم که پس از خود، همچنان زنده خواهم ماند و ناظر پایان چیزی خواهم بود که هستی ام را می ساخته، و لذا هرگز تصور نمی کرده ام که بتواند روزی پایان یابد. تاریخ دان جمله خود را اصلاح می کند و می گوید: «البته باید تاریخ دان بسیار بدی باشم که از روزی سخن بگویم و پایانی را مطرح کنم. زیرا آیا انسان هرگز می داند که چه خواهد دید؟ و آیا تاریخ دان ها نمی دانند که اثبات آغاز و پایان هر حرکت چه اندازه دشوار است؟ اگر آنچه به طور خصوصی با شما در میان گذاشتم مربوط به تاریخ رخدادها نباشد دست کم در قلمرو تاریخ ذهنیت هاست. ژاندارک صداهایی می شنید که ما دیگر نمی شنویم. کندرسه(۵)، میشله(۶) و رونان(۷) امید بشریت نوینی را داشتند که دردهای گذشته را تسکین دهد. ما پیشاپیش وقوع یک دگردیسی را در بشریت احساس می کنیم که حتی قادر به بیان ویژگی های آن هم نیستیم؛ و این بشریت است که اگر ما را دچار ناامیدی نکند مسلما موجب تشویش خاطرمان می شود. کوتاه سخن اینکه گاه می پندارم چیزی ظریف، گرانبها، لطیف و پرتوقع که قرون و اعصار به ما انتقال داده، و ما نیز به سهم خود وظیفه داشتیم که آن را به آیندگان بسپاریم اکنون دیگر تحلیل رفته و رو به پایان است و با خود ما خواهد مُرد. آیا به سبب کاربرد نادرست زبان است که این را بشریت نامیده ایم؟»
چنین احساسی، آن هم از سوی یک تاریخ دان سالخورده مرا شگفت زده کرد. آیا تاریخ به او نیاموخته بود که همه چیز، همیشه استمرار دارد اگرچه تقریبا همواره در حال ازهم گسیختگی است؟ اگر به اسپانیا، بریتانیای کبیر، یا فرانسه امروز بنگریم، و به یاد آوریم که آنها چه بوده اند، آیا باید بیشتر از آنچه دیگر نیستند متاثر باشیم یا آنچه را که هستند بستاییم؟ وانگهی آیا نیمه آخر قرن بیستم دلایل بیشتری برای امیدواری در اختیار ما نگذاشته است تا ناامیدی؟ با آنکه دو قدرت برتر آن دوران هریک خواهان نابودی دیگری بودند، و به رغم مناقشه های دست نشاندگان یا مشتریان شان، که توسط آنها با یکدیگر رو در رو می شدند، هرگز جنگی بین آنها درنگرفت. هنگامی که نظام های تمام خواه، که تقریبا در همه قاره ها مستقر بودند، و بیشتر احتمال داشت گسترش و پیشرفت یابند تا از پا بیفتند، سقوط کردند صدایی بیش از صدای فروریختن کاخی مقوایی که فوتش کرده باشند شنیده نشد. اگر این برای مردمانی که به سوی استقلال بیشتر، و شاید حتی مردم سالارانه تر رفتند بهترین رخداد نبود دست کم بدترین نیز نبود. باید روانی بسیار غم زده داشت تا قدر این جهش جامعه شناختی را ندانست، که گرچه عمر دراز را تقریبا به فاجعه ای، بیماری را به از دست دادن کار، زمان آزاد را به مسئله ای، و اوقات فراغت را به صنعتی مبدل ساخته لیکن به هرحال انسان را از بدبختی رهانیده و تا آنجا که بارهایی از بدبختی امکان خوشبخت شدن داشته، خوشبختش کرده است.
اگر این درد دل یک تاریخ دان هم نبود به هرصورت درد دل پیرمردی بود که الگوهای جوانی خود را در ابتذال های امروز نمی دید. او که با نقاشی بونار(۸) و لوت(۹) بار آمده بود چگونه می توانست از اینکه با پولوک(۱۰) و آندی وارول(۱۱) معاصر است در شگفت نشود؟ پِه رِه لودی های(۱۲) دبوسی(۱۳)، سوناتین های(۱۴) راول(۱۵) و کواتورهای(۱۶) بارتوک(۱۷) ذوق او را شکل داده بود، آیا تعجب داشت که تجربه های موسیقایی الکتروآکوستیک(۱۸) برایش خسته کننده باشد؟ اگر گیوتین به کار نیفتاده بود، اگر اموال کلیسا مصادره نشده بود، اگر خاندان پادشاهی جدیدی بر پایه شاه کشی به قدرت نمی رسید، آیا احتمالاً همه نسل ها نباید مرکز مخصوصی برای هنرهای قدیم خود می داشتند؟(۱۹) بالاخره آیا تردیدهای آن تاریخ دان، چنانکه به من اظهار می کرد، با تردیدهای توکویل، هنگامی که مانند او، می پنداشت ناظر «جهانی در شرف برپاشدن است که هنوز نیمی از آن وابسته به بازمانده های جهان در حال فروریختن است»(۲۰)، تفاوت چندانی داشت؟ جهانی که در آن روشنگری گسترش می یافت(۲۱) و نبوغ میدان خالی می کرد، همه خود را در همه چیز برتر از همه می دانستند و به هیچ چیز پایبند نبودند(۲۲)، سیری ناپذیری و آزمندی، همه جایگزین شرف و افتخار می شد(۲۳) و هوس برابری به منظور یکسان کردن همگان، چنان به ناشکیبایی می انجامید که ترجیح می دادند همه چیز را در این راه به فرمان آدم میانه حالی واگذارند(۲۴)، اما به هیچ تمایزی که خشنودشان نکند تن ندهند.(۲۵) وانگهی مگر توکویل تجربه خود را با عباراتی تقریبا همانند عبارت های تاریخ دان ما اظهار نمی کرد، آنجا که از «دو بشریت متمایز»(۲۶) سخن می راند که خود ناظر یکی از آنها بود و می خواست بداند آن دیگری چگونه خواهد بود؟
پس تنها دگرگونی هزاره ها نیست که تزلزل آفرین است و این فکر را القا می کند که ممکن است آنچه فرا خواهد رسید ادامه آنچه بوده نباشد. کتاب پُل آزار(۲۷) به نام بحران وجدان اروپایی نشان داد که تمامی زرادخانه های انقلاب فرانسه، پیشتر یعنی در پایان قرن هفدهم فراهم آمده بود(۲۸) به نحوی که هنوز یک نسل نگذشته(۲۹)، نزدیک شدن گسیختگی بین آنچه خواهد آمد و آنچه در گذشته بوده احساس شد. بنابراین، زیستن همواره در بحران زیستن بوده است. تقریبا همیشه کافی بوده که انسان مقیاس جهان را در نظر آورد تا احساس کند که جهان حد و مرز ندارد، که انسان به نقطه گسست رسیده، که آنچه هنوز پابرجاست در حال فروریختن است، که زندگی به پایان می رسد. خود را در وضعیت گسیختگی دیدن از آنِ همه دوران هاست. آیا پس از این بشریت دیگری خواهد بود یا غیربشریتی؟ و تمام مسئله هر بار همین است.
هنگامی که توکویل به کشتی نشست تا به امریکا برود آغاز دوران پادشاهی ژوئیه بود.(۳۰) فرانسه تکان های بسیار شدیدی را از سر گذرانده بود اما وانمود می کرد که از آنها بیرون آمده است؛ اینک جهان بالزاک است، تراژدی پایان یافته و دوران کمدی فرارسیده، پس زندگی ادامه دارد و برخلاف آنچه به نظر می رسد در حال رخوت نیست بلکه برعکس در اوج شور و اشتیاق است؛ شیره حیاتی فراوان، آن را شکوفا کرده، با همان نیرو که فتح اروپا را برایش میسر، یا در بازگشت از روسیه به خوردن لاشه ها وادارش کرده بود اکنون عواطف و احساساتی بس حقیر، آن را با خود می برند و راهکارهایی مبهم و تیره را در پیش می گیرند. نکبت بارترین سودجویی ها، هستی ها را زیر سلطه می گیرند و از پا در می آورند. تنها تنی چند از بازماندگانِ جهان کهن به پرسش از خود می نشینند و هراسان می شوند. از آنجا که ایستادگی در برابر این تحولِ اجتماع به نظرشان ناممکن جلوه می کند مشکوک اند(۳۱) که بشریت در این راه بیش از آنکه به امنیت و پیشرفت(۳۲) دست یابد، توان و کیفیت(۳۳) خود را از دست بدهد. شکاف آن چنان چشمگیر است که هیچ گاه در گذشته همانندی نداشته(۳۴) و ظاهرا واژه بشریت سهولت بیانی اغراق آمیز در تعریف دوگونه انسان است که از هم اکنون دیگر هیچ یک شبیه دیگری نیستند.(۳۵) پس این همان اندازه که گمان بر انحطاط(۳۶) است حدس نوعی دگردیسی است که از دو قرن پیش پیوسته وجدان غربی را به خود مشغول می دارد و آزار می دهد.
اما آیا دلهره حال نیست که آینده را این گونه برای وجدان غربی دلهره آور می کند؟ اگر حال همواره در شرف ازهم گسیختگی به نظر می رسد آیا تنها بدان سبب نیست که آینده پیوسته از آن سربرمی زند؟ با وجود این، حال هرگز پیش نمی آمد و تحقق نمی یافت، اگر چیزی از گذشته در آن محفوظ نبود. اما گذشته نیز هرگز گذشته نمی شد، اگر همدستی نمی کرد تا چیزی به وجود آید که خود آن نبود و باید از میان برداشته می شد تا آن چیز تحقق یابد.(۳۷) بنابراین زمان همچون زندگی همیشه با انهدام مداوم و نامحسوس حال به وسیله آینده، انسان را از اینکه چه چیز را می سازد و چه چیز را ویران می کند در تزلزل نگه می دارد. اگر همه چیز دگرگون می شد و چیزی مداومت نداشت وجود هیچ جاندار و هیچ فردیتی امکان نمی یافت؛ پس زندگی وجود نداشت. اما اگر همه چیز دوام می یافت و چیزی دگرگون نمی شد، این تداومِ بی پایان همچون ثبات مرگ بود. از آنجا که دلهره در ذات زندگانی است، زندگی پیوسته دلهره انگیز است. به این ترتیب آیا اگر فردی، سازمانی، یا تمدنی دگرگون نشود، همچنان زنده خواهد ماند؟ و اگر میسر بود که حال در تنگنای گذشته باقی بماند آیا بیشتر حالت یک مومیایی شده را نداشت تا حالت تداوم را؟
زندگی بین ضرورت دگرگون شدن و تحول یافتن برای زنده ماندن و ضرورتِ نگه داشتن خود، برای نمردن، گذاری پایان ناپذیر، وضعیت بینابینی لایتناهی است. زندگی مانند یک مسابقه، سقوطی است که تا بی نهایت از آن پرهیز می شود؛ زندگی عدم تعادلی است که تا بی نهایت بر آن چیره می شویم. بنابراین، حال چون پیوسته ساخته و از هم پاشیده می شود نمی تواند جز وضعیتی بحرانی باشد، و اما چیزی که در زندگی حقیقت دارد، بیشتر درباره روح حقیقت دارد؛ و آنچه درباره روح حقیقت دارد، بیش از آن درباره روح اروپایی حقیقت دارد.
ویژگی روح درواقع، منفی بودن آن است. روح، تنها در ناسازگاری، دلهره، دگرشدن و نافرمانی، خود را بازمی یابد. عوالم درونی روح همیشه از سوی واقعیت برونی واپس زده می شود. لذا تمام مظاهر روح صور مختلف ازخودگذشتگی اند. این از خود گذشتن، عادی ترین و اصیل ترین سخت کوشی و پافشاری روح برای دگرگون کردن واقعیت و سازش دادن آن با انتظارات خویش است. روح به رغم کاهلی، زدگی و کرخی، و نیز تمایل خود، و به رغم آنچه ذاتی و طبیعی اوست ناگزیر به کار است. اما کار، کمتر روحی و بیشتر طبیعی است، و از آن رو طبیعی است که نیازها را برآورده می کند. حتی هنگامی که تنها نیازهای اجتماعی را برآورده می کند، گرایش های خودخواهانه و درنتیجه طبیعی، میل غریزیِ تملک یا شکارگری او برای به زور ستاندن، قبضه کردن، گرفتن، یا تمایل او به غلبه کردن، تحمیل کردن و خودنمایی است که می خواهد از این راه آن غرایز را به شکل نمادین ارضا کند. روح همچنین هرگز خود را به سادگی و آشکارا نشان نمی دهد مگر به وسیله چیزی که شاخص بی نظری و بی طرفی او باشد: به وسیله فداکاریِ بی منظور، اخلاص، نیکوکاری و شرافت، به وسیله عمل بی قیدوشرط به عدالت، به وسیله پیروی همه جانبه و بی تظاهر از حقیقت، به وسیله خویشتن داری و رازنگهداری در عشق لطیف، به وسیله ظرافت و نزاکتی تقریبا پارساگونه؛ بنابراین هر اندازه انسان به طور طبیعی گرایش به وضعیتی سهل و ساده و طبیعی و بی واسطه دارد روح به همان اندازه همیشه طبیعت را تنها وسیله ای، و حال را تنها واسطه ای قرار می دهد و درنتیجه انسان را از طبیعت دور نگه می دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب انسان پاره پاره

کتابی که باید خواند بسیار پرمغز و قابل تامل هر بند از کتاب دریایی از معنا را در لابه‌لای خطوطش دارد
در 1 سال پیش توسط آرمین اسدزاد
این همون میشه اینجوری ترجمه کردن مودبانه تر بنظر بیاد!
در 2 سال پیش توسط rgh...n54
ببخشین احیانا کتاب انسان جر خورده رو نداری
در 2 سال پیش توسط rez...544