فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تا آهنگ درونت هست وقت مردن نیست!

کتاب تا آهنگ درونت هست وقت مردن نیست!

نسخه الکترونیک کتاب تا آهنگ درونت هست وقت مردن نیست! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تا آهنگ درونت هست وقت مردن نیست!

پدر و مادرم به ما یاد دادند که به علائق و خواسته‌هایمان اعتماد کنیم، به ندای دلمان گوش کنیم و کاری را انجام دهیم که فکر می کنیم به صلاح‌مان است. آنها مرا تشویق کردند که هر باوری که فکر می‌کنم به صلاحم نیست کنار بگذارم و از هر عقیده و نظری در جامعه که با من در تضاد است صرف نظر بکنم. آنها به وضوح با آلبرت انیشتین موافق بودند که یک بار در مصاحبه ای گفته بود:«عقل سلیم یعنی مجموعه ای از تعصب ها که تا هجده سالگی جمع آوری می شود.» به عقیده آنها گاهی اوقات بهترین راه این است که به جای استفاده از عقل، بینش و بصیرت ذاتی خود را بکار گیریم. هر موقع که من و خواهر و برادرهایم باهم دعوا می کردیم پدر این ضرب المثل قدیمی و سنتی آمریکایی را به کار می برد که: «در هیچ درختی شاخه‌ها باهم نمی‌جنگند» در واقع منظور او این بود که همه ما شاخه‌های درخت انسانیت هستیم پس جنگ و دعوای ما کاملاً بی‌معنی است.

ادامه...

بخشی از کتاب تا آهنگ درونت هست وقت مردن نیست!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه سِرنا

سال ها پیش پدرم کتاب ۱۰ راز موفقیت و آرامش درون را نوشت که در آن کتاب به ۱۰ راز اشاره کرد به این امید که فرزندانش هم آنها را در زندگی به کار برند. از آنجایی که من هم یکی از فرزندانش هستم و با همان رازها بزرگ شده ام متوجه شدم که نسبت به دوستان و آشنایان دید بسیار متفاوتی به زندگی دارم.
همان طور که بزرگ تر می شدم، متوجه بودم که نصایحی مانند: «مرتب و منظم باش!» «به حرف بزرگ تر گوش کن!» «مطیع پدر و مادر باش!» که دوستانم از والدینشان می شنیدند با نصایح و توصیه هایی که پدر و مادرم به ما می کردند، کاملاً تفاوت داشت. والدینم به ما یاد می دادند که به دنبال سرنوشت خود برویم و به ندای درون اعتماد کنیم و با آن همراه شویم. آنها به ما یاد دادند که همه ما پرتوی از نور الهی هستیم و با هدف و منظور خاصی به این جهان پا گذاشته ایم.
چند وقت پیش در نامه ای برای پدرم، شرح دادم که چقدر برایم مهم است که به این روش تربیت و بزرگ شده ام و برایش نوشتم که:
امروز در شهر افه سوس ترکیه هستیم و تو برای صدها نفر که از همه جای دنیا آمده اند که حرف های تو را بشنوند، در حال سخنرانی هستی و من هم پشت سرت نشسته ام. همان طور که تو را نگاه می کردم که آنجا ایستاده ای و درحالی که زندگی آن همه انسان را تحت تاثیر قرار می دهی، دارما(۱) و وظیفه و رسالت خود را نیز به انجام می رسانی و اشک از چشمانم جاری شد. من تو را به عنوان پدرم می شناسم ولی در اصل تو همیشه معلم من بودی. تو به من یاد دادی که راه حل تمام مشکلات زندگی را در وجود خودم می توانم پیدا کنم و من فقط باید با مشکلات کنار بیایم، سکوت کنم و آماده باشم و بدانم که همه چیز به خوبی پیش می رود.
تو هرگز به من نگفتی چگونه زندگی کنم یا به چه چیزی فکر کنم و یا به چه چیزی اعتقاد داشته باشم. درعوض به من نشان دادی هر مرحله دعا را چطور انجام بدهم و حروف واژه دوست داشتن را چطور در کنار هم بگذارم. تو به من مولانا، حافظ، محمد، عیسی، سنت فرانسیس، سنت جرمین، بودا، کریشنا و نویل و خیلی های دیگر را شناساندی. تو به من یاد دادی جادو و معجزه را باور کنم و به من نشان دادی که چگونه در این دنیای ترسناک زندگی کنم و زنده بمانم.
از همان موقع که پا به این دنیا گذاشتم می دانستم که کاملاً در امان هستم و هرچه که باشم مخلوق کامل خداوندم. تو به من گفتی که خدا همیشه با من است و از درون چشم من به دنیا نگاه می کند. من از تو یاد گرفتم که صاحب اختیار سرنوشت و تقدیرم خودم باشم.
از میان تمام درس هایی که از تو آموختم اینکه گفتی خدا همیشه با من است از همه بیشتر تاثیرگذار بود. آیا واقعا پرتوی از خداوند هستم؟ یعنی مخلوقی کامل روی زمین با هدفی مشخص؟ تو همیشه این را می گویی اما من همیشه با این طرز فکر مبارزه می کنم مخصوصا از وقتی که در مدرسه و جامعه چیز دیگری به من می گفتند.
من به خودم شک داشتم، خودم را کوچک و حقیر می دیدم و حتی نگران بودم که بابت فکر کردن به این موضوع باید طلب بخشش کنم. احساس می کردم بی ارزش و بی لیاقت و غیرقابل اعتماد هستم. هرچند تو ابزار قابل توجهی به من داده بودی اما هنوز بایستی خود می فهمیدم چطور از این ابزار به روش خودم استفاده کنم. اینک می دانم خداوند همان عشق، زیبایی و حقیقت است. تو به من گفتی من از جهان بی انتهای کائنات آمده ام و روزی به همانجا باز خواهم گشت. کم کم می فهمم منظورت چه بود.
مردم تو را دوست دارند ولی تو همیشه پدر من خواهی بود. هر روز مرا به مدرسه رساندی، شنا و دوچرخه سواری یادم دادی، برایم کتاب قصه خواندی و در اجرای تمام نمایش هایم شرکت کردی. همان طور که بزرگ می شدم مرا تشویق می کردی که به ندای درونم اعتماد کنم و هرچه مرا به هیجان می آورد دنبال کنم. پدر تو به من ایمان داشتی و من به همین دلیل تو را این همه دوست دارم.
به کسی که تو را به دنیا آورده و راه و رسم زندگی را یادت داده چه می توان گفت؟ فقط می توانی بگویی: ازت ممنونم، ازت ممنونم، ازت ممنونم.
اکنون می دانم که در دامان پدر و مادری فرهیخته پرورش یافتن آن قدر تجربه خاص و ارزشمندی است که می خواهم این تجربه گرانقدر را با دیگران قسمت کنم. بنابراین از یکی از سخنان مورد علاقه پدرم الهام می گیرم که می گوید:

«تا آهنگ درونت هست، وقت مردن نیست!»

نوشتن این کتاب همان کاری بود که خیلی دوست داشتم انجام دهم یعنی قصه گفتن و اینکه احساس کنم من هم شاید بتوانم یک نکته خوب به جریان زندگی اضافه کنم. طوری کتاب را نوشتم که در اصل ادامه کتاب ۱۰ راز موفقیت و آرامش درون باشد. در این کتاب پاسخ آموزه هایی را داده ام که پدر در آن کتاب به آن پرداخته است. وی در پایان هر فصل این کتاب برداشت خود را اضافه کرده است. ما فکر کردیم این کار به شما دیدگاه بی نظیری هم از پدر و هم از دختر ارائه خواهد کرد و امیدواریم بتوانید به الهامات خود از این طریق دست یابید.

سِرِنا دایر

مقدمه دکتر وین دایر

سال ۱۹۹۰ در سیدنی استرالیا به یک برنامه شبانه دعوت شده بودم و مجری برنامه سوالی از من پرسید که پیش از پاسخ دادن مرا به تفکر عمیقی واداشت. در راه بازگشت به خانه تصمیم گرفتم کتابی بنویسم که به طور کامل و مفصل به پاسخ آن سوال بپردازم. مضمون سوال مجری این بود: «بعد از اینکه این جهان فانی را ترک گفتید چه میراثی برای هشت فرزندتان باقی گذاشته اید که با آن به یاد شما بیافتند؟»
فصول کتاب ۱۰ راز موفقیت و آرامش درون بیانگر حقایق اساسی است که تلاش کردم به عنوان یک پدر و یک معلم به روش خودم زندگی را پیش ببرم. این قوانین هسته مرکزی عقایدی است که حاصل کشفیات من در تمام سال هایی است که به عنوان یک نویسنده و سخنران زندگی کرده ام. اینها رازهایی هستند که اگر به خوبی عمل شود و ماهرانه به کار گرفته شوند فرزندان من می توانند به واقع از زندگی سرشار از موفقیت و آرامش درون لذت ببرند.
من و همسرم در تربیت فرزندانمان از این اصل بدیهی پیروی کردیم که پدر و مادر نبایست فقط یک تکیه گاه باشند بلکه باید به عنوان تکیه گاه غیرضروری در کنار فرزندان قرار گیرند. هر ده فصل کتاب منعکس کننده این نظریه است که ما می خواهیم بچه هایی تربیت کنیم به خود متکی تا بعدها بزرگسالانی موفق و آرام نیز باشند. موفقیت از طریق نشانه های بیرونی محاسبه نمی شود مانند اینکه چقدر پول در می آورند و چقدر در شغل شان پیشرفت می کنند یا چه تعداد جایزه گرفته اند یا چگونه در صف مقایسه با دیگران قرار می گیرند. ما می خواهیم ترجیحا فرزندانمان خود را ارزیابی کنند که مایلند اهل ماجراجویی و مخاطره باشند یا به خود متکی هستند یا از استرس و اضطراب دور می مانند یا فقط امروز را خوش اند یا یک عمر تجربه خوب و نیکو به دست بیاورند یا به ندای درون گوش کنند یا خلاق باشند و از همه بالاتر با حس آرامش درونی صرف نظر از هر شرایط بیرونی زندگی کنند.
من کتاب ۱۰ راز موفقیت و آرامش درون را به این منظور نوشتم که فرزندانم بتوانند مجموعه ای گرانقدر از عقاید و نظریاتی داشته باشند که براساس هسته اصلی زندگی آموزشی من به طور جامع تشکیل شده است. وقتی به هر کدام از آنها یک نسخه از کتاب را دادم، گفتم: اگر یک روزی دلت خواست بدانی که چه چیزی مهم ترین اصل اساسی زندگی من بود، این عقایدی است که من تلاش کرده ام تا به کمک آنها زندگی کنم و تمام مدت در رابطه ام با شما به عنوان پدر از این عقاید استفاده کرده ام.
دخترم سِرِنا، در یکی از کتاب هایش پاسخ کتاب مرا داده است. نام کتابش برگرفته از عمیق ترین آموزه هایی است که من در تمام زندگی ام به کار بستم. همان طور که بارها به او گفته ام هیچ چیزی اندوهبارتر از این نیست که بفهمد که سرنوشتش را خود رقم نزده و زندگی اش به پایان رسیده. به همه فرزندانم گفته ام:
«شما برای ترنم نوای وجودتان به دنیا آمده اید. نمی خواهید درک کنید که چرا در نهایت وظیفه و رسالت خود را به انجام نخواهید رساند؟ زیرا تلاش می کنید رضایت کسانی را به دست آورید که از شما یک تصویر ذهنی ساخته اند و مطابق با آن باید همه چیز انجام شود که البته این شامل من هم به عنوان پدرتان می شود.»
سرنا به مثال ها و نمونه های بی شماری اشاره کرده است که نشان می دهند که اگر در خانواده ای بزرگ می شد که مجبور نبود با افکار والدینی زندگی کند که بهترین را برای او (یا هر کدام از خواهرها و برادرهایش) بخواهند، چه اتفاقی می افتاد.
سرنا همواره به دلیل این سوال که از او پرسیده می شد، در تمام زندگی اش سرگشته و حیران بوده: «از اینکه پدر تو وین دایر است چه احساسی داری؟»
با این کتاب او به طرزی استادانه نه تنها پاسخ این سوال را داده بلکه خوانندگان را در مورد اصول و قواعد کلی زندگی در خلال صفحات کتاب راهنمایی نموده است. در پایان هر فصل این کتاب، من برداشت خودم از آنچه که او نوشته مطرح کرده ام.
با صداقت و شهامت می گویم که به خاطر نوشتن این کتاب و قبول این وظیفه خطیر، بی نهایت به سرنا افتخار می کنم. می دانم که شما هم مانند من کتاب را بسیار آموزنده و امیدبخش ارزیابی می کنید.

امضاء: وین دایر

نظرات کاربران درباره کتاب تا آهنگ درونت هست وقت مردن نیست!

این کتاب رو از نشر درسا هدیه گرفتم خیلی زیباست از نظر من آره میگه گذشته را رها کنید حال را دریابید همه همینو میگن خب.عادیه.ولی متفاوته سرنا دایر دختر وین دایر حرفاشو چند صفحه میزنه بعدش وین دایر میاد نظر میده
در 1 سال پیش توسط محمد ...