فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرنده‌باز

کتاب پرنده‌باز

نسخه الکترونیک کتاب پرنده‌باز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پرنده‌باز

شکوه دنیای منعکس شده در آینه زن جوان را هیجان‌زده می‌کرد. تا پیش از آن آینه برای او یک وسیله‌ی آرایشی ساده بود، وسیله‌ای که با استفاده از آن می‌توانست موهای پشت سرش را ببیند، اما همین وسیله‌ی ساده دربی به دنیای تازه در پیش روی مرد بیمار گشوده بود. کیوکو معمولا شب‌ها بر بالین همسرش بیدار می‌نشست تا دنیای تازه کشف شده در آینه را با یکدیگر قسمت کنند. بعدها او یاد گرفت که چگونه دنیای درون آینه را از آن‌چه چشم‌هایش در واقعیت می‌دیدند، جدا کند. دو دنیای متفاوت همزمان در برابر چشمان او جان می‌گرفتند؛ دنیایی که توسط آینه خلق می‌شد، دنیای حقیقی را تحت تأثیر قرار می‌داد. روزی گفت: «‌آسمان درون آینه مانند نقره می‌درخشد.» بعد نگاهش را به آسمان آن سوی پنجره دوخته و ادامه داده بود: «‌اما آن آسمان دیگر، خاکستری و ابری است.» بی شک آسمان نقره‌ای‌رنگ داخل آینه حقیقی نبود؛ آن آسمان می‌درخشید؛

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پرنده‌باز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



Yasunari Kawabata

تقدیم به روح بلند پدرم
که با هر نفس لحظه ای به او نزدیک تر می شوم

رقصنده ی ایزو(۱)

La danseuse D`Izu(1925)

کوره راه ها چنان درهم و پیچ درپیچ شده بودند که گمان می کردم به زودی به گردنه ی کوه آماجی(۲) خواهم رسید. در یک لحظه رعد و برق جنگل انبوه ته دره را به نمایش درآورد و رگبار از دامنه ی کوه تا نزدیکی های گردنه با سرعتی وحشتناک مرا تعقیب می کرد. بیست ساله بودم. کلاه مخصوص دبیرستان بر سرم بود و کیمونوی آبی تیره ای با حاشیه دوزی های سفید و شلواری گشاد که از روی کمرم چین می خورد بر تن داشتم. از چهار روز قبل کوله پشتی ام را به دوش انداخته و برای دیدن جزیره ی ایزو به راه افتاده بودم. نخستین شب سفر را در ایستگاه آب معدنی شوزنجی(۳) سپری کردم و دو شب بعد در ایستگاه یوگاشیما(۴) ماندم، اما حالا سعی داشتم تا جایی که بتوانم از کوه آماجی بالا بروم.
من عاشق پاییز این کوهستان انبوه، جنگل های دست نخورده و دره های عمیق بودم اما باید سریعتر حرکت می کردم. امید به رسیدن بر ضربان قلبم می افزود و قطرات درشت باران به صورتم شلاق می زدند، به همین دلیل کوره راه های مارپیچی و پرشیب دره را با سرعتی باورنکردنی پشت سر می گذاشتم تا سرانجام توانستم خود را به قهوه خانه ای که در گردنه ی شمالی کوه آماجی بود، برسانم، سرپناه گرمی که می توانستم در آنجا نفسی تازه کنم و به طرز غیر منتظره ای با یک گروه دوره گرد آشنا شوم.
دختر جوانی به محض دیدن من بلند شد و کوسنی را که رویش لم داده بود به من تعارف کرد. او در نهایت ادب کوسن را برای من پیش کشید و خودش در گوشه ای نشست. آهسته تشکر کردم و نشستم. بالا رفتن از کوه با آن سرعت و گام های شتاب زده و کشیده مرا از نفس انداخته بود. گویا در تمام مسیر با خودم مسابقه داده باشم. تمامی واژه هایی که برای تشکر از دخترک در نظر داشتم از ذهنم پاک شده بود و مجبور شدم برای پنهان کردن دستپاچگی ام از رویارویی با دخترک که در نزدیکی من نشسته بود کمی تنباکو از آستین کیمونو ام بیرون بیاورم. او زیرسیگاری ای که در مقابل یکی از دوستانش بود را به طرف من کشید.
دخترک به نظر بیش از هفده سال نداشت. موهایش را به شیوه ی سنتی آراسته بود و این نخستین باری بود که از نزدیک چنین مدل مویی را می دیدم و باید اعتراف کنم که آن نحوه ی آرایش کاملاً با خطوط چهره اش هماهنگی داشت و جذابیتی چند برابر به صورت زیبای او بخشیده بود. او به سادگی می توانست تجلی بخش زنان قهرمان یکی از داستان های محلی باشد. زنی تقریباً چهل ساله، دو دختر جوان دیگر و مردی بیست و پنج- شش ساله نیز او را همراهی می کردند. مرد جوان یک کت نخی گشاد و آبی رنگ بر تن داشت که علامت یکی از هتل های ایستگاه آب معدنی ناگااوکا(۵) پشتش نقاشی شده بود.
این چندمین ملاقات من با این گروه بود. نخستین بار در نزدیکی بندر یوگاوا(۶) در جاده های یوگاشیما آن ها را دیدم که به طرف شوزنجی می رفتند. دخترک دهلی را حمل می کرد و من برای دیدن آن ها چند بار به عقب برگشته بودم و برای نخستین بار احساس کرده بودم به یک مسافر واقعی تبدیل شده ام. دیدار بعدی ما در دومین شب اقامت من در یوگاشیما اتفاق افتاد، زمانی که آن ها برای اجاره کردن یک اتاق وارد هتل شدند. من تا کمر از نرده های پاگرد پله ها آویزان شده بودم تا بتوانم با تمام وجود چشمانم را به تماشای دختر جوانی که جلوی درب ورودی مسافرخانه ایستاده بود، بفرستم. روز بعد در شوزنجی و بعد، همان شب در یوگاشیما... پس مقصد آن ها هم کوه آماجی بوده است. آن ها به سمت جاده ی جنوب می روند و از ایستگاه آب معدنی یوگانو(۷) عبور می کنند. این محاسبات موجب شده بود بر سرعتم بیافزایم و روز بعد آن ها را در قهوه خانه ای دیدم که مرا از دست رگبار سمج نجات می داد. این نهایت آرزوی من بود و اکنون بیش از آن چه که باید دستپاچه بودم.
دقایقی بعد پیرزن مالک قهوه خانه مرا به سالن دیگری راهنمایی کرد. سالنی که تنها یک درب داشت و برای پذیرایی از میهمان جای مناسبی به نظر نمی رسید. احساس می کردم بر فراز دره ای عمیق ایستاده ام، دره ای که نگاهم در سیاهی اعماق آن گم می شود. مو به بدنم راست شده بود، می لرزیدم و دندان هایم به هم می خورد. وقتی پیرزن برایم چای آورد از سرمای اتاق گلایه کردم و او مرا به اتاق خودش برد؛ اتاقی که متعلق به او و شوهرش بود. به محض گشوده شدن درب گرمای مطلوبی روی پوست صورتم دوید، اما قدم هایم در آستانه ی درب متوقف شد. در مقابل دیدگانم پیرمرد بی جانی با چهره ای رنگ باخته و بدنی ورم کرده نشسته بود. او نگاه عمیقش را به من دوخت و من احساس کردم که این کالبد فاقد روح است. او در میان پشته ای از کاغذ پاره ها و چمدان ها محبوس شده بود و نگاهش مرا می ترساند. با تعجب به این موجود بی روح، این مخلوق کوهستانی که به سختی می شد نشانی از انسانیت را در وجودش تشخیص داد، می نگریستم؛ مردی که هیچ نشانی از یک انسان زنده در او دیده نمی شد!
- «آقا! باید مرا ببخشید که شما را به اتاق این پیرمرد آورده ام، اما جای نگرانی نیست. او شوهر من است. به نظر زشت می آید، این طور نیست؟... اما لطفاً اجازه بدهید او همین جا بماند. او قادر نیست تکان بخورد.»
پیرزن با این عذرخواهی کوتاه از من در برابر او محافظت می کرد. این مرد از مدت ها قبل معلول شده بود، کاملاً از کار افتاده و بی حرکت و این توده ی عظیم کاغذ نامه هایی بودند که از دور و نزدیک برای معرفی داروهایی جهت درمان معلولیتش برای او فرستاده شده بود. کیف های روی هم چیده شده نیز همه حاوی داروهایی بودند که از خارج از کشور برای او فرستاده می شد. هربار که از یک مسافر درباره ی دارویی جدید چیزی می شنید و یا در روزنامه ای آگهی تازه ای می خواند، سعی می کرد در اولین فرصت آن ها را تهیه کند. او با نگاه کردن به این نامه ها و داروها روزگار می گذراند، بی آن که استفاده از آن ها مشکلش را حل کند و یا یکی از داروهای بی مصرف را دور بیاندازد. بنابراین در طی چندین سال این کوه نامه و چمدان و بسته های کوچک و بزرگ در اطرافش به وجود آمده بود.
من بی آن که چیزی برای گفتن به این پیرزن داشته باشم به طرف آتش خم شدم. اتوموبیلی که از جاده ی کوهستانی عبور می کرد تمام خانه را به لرزه درآورد. از خودم می پرسیدم چرا پیرمرد هرگز نخواسته با آمدن پاییز این کوه سرد را که در زمستان به یک یخچال پوشیده از برف تبدیل می شود، ترک کند؟
آتش چنان شعله می کشید که لباس هایم داغ شده بود و احساس سردرد می کردم. در تمام آن مدت پیرزن در رستوران مهمانخانه با صدایی بلند با دوره گردها گفت و گو می کرد:
- «باورکردنی نیست. یعنی می خواهید بگویید این همان دخترکوچولویی است که قبلاً با خود می آوردید؟!... یعنی این قدر بزرگ شده؟!... داشتن چنین دختری در گروهتان موجب افتخار شما است. دخترها چه زود بزرگ می شوند!... چقدر هم زیبا است!»

نظرات کاربران درباره کتاب پرنده‌باز

زیبا ، به خصوص برای افرادی که دوستدار فرهنگ ژاپن و اهل مطالعه مستمر هستند ، توصیفات این کتاب درباره جزئیات وقایع واقعا جذاب و حرفه ای است .
در 1 هفته پیش توسط am....hin
کاواباتا فوق‌العاده‌ست واقعا.
در 3 هفته پیش توسط kim...r93