فیدیبو نماینده قانونی نشر موج و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر سبزآبی

کتاب دختر سبزآبی

نسخه الکترونیک کتاب دختر سبزآبی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختر سبزآبی

در آن زیرزمین خفه و دور و دراز سه پایه‌ها خودنمایی می‌کردند. قامت آنها از اغلب آدم‌هایی که به دنبال درکی خاص و نو از هنر و خلاقیت آواره بودند، بلندتر بود و با آن کله‌های سه شاخشان به دخترهای جوانی که دست و آستین و سینه و دامنشان رنگین بود، نگاه نمی‌کردند و سینه به آسمان داده به سقف خیره بودند. آیین سه‌پایه‌ها و تقدیر آنها چنین است و از آنکه روی سینه و شکمشان چه می‌کشند و چه می‌کنند، بی‌خبراند و در جهان رؤیایی و پر از اوهام خود که سقف را می‌شکافت و تا ابرهای سیاه بالا می‌رفت سردرگم بودند و به پایه‌های رنگی، رنگ به رنگ خود نگاه نمی‌کردند، چون عاشق چشم به هوا دوختن و سفر به جاهای مبهم و دور بودند. اگر فرصتی پیش می‌آمد، یا جابه‌جایی سه‌پایه‌ها ضروری می‌شد، آنها در خود جمع می‌شدند، خیلی ساده، سه پایه‌ای به هم می‌آمد و آنگاه روبه‌رو، پایین، سینه و دامن و پایه‌های رنگی سه پایه‌ی‌ روبه‌رو را می‌دید و آرزوی باز شدن و به خواب رفتن درخیال‌های وسوسه‌انگیز را در سینه‌ی خود پنهان نگه می‌داشت تا باز آن لحظه که دستی پایه‌ها را از هم جدا می‌کرد و سفر آغاز می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر موج
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختر سبزآبی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

گوشه­ی سالن بودی. لحظه های تند و تیز صبح زود مثل برق می گذشت و آدم تا می خواست یک آفتاب حسابی بخورد و استخوانش نرم شود، صدای ناله­ی دختر گوش را جر می داد و آفتاب قشنگ بهاری همانجا زیر شکم پنجره می ماند. باید به اتاق نمور و بی خورشید می رفتی و به حرف های کیلویی پدر دردانه گوش می دادی که می گفت «اگر می خواهیم رشد کنیم و به سطح کشورهای توسعه یافته برسیم، باید قانون نیوتن را شیرفهم شویم.» آن وقت خروار خروار از قانون جاذبه ی عمومی حرف زد و تو گفتی «احساس می کنم اتاق با همه ی خرت وپرت هایش از آسمان دهم ول شده و مثل موشکی به سنگینی کوه ها به طرف زمین می آید تا قانون جاذبه ی عمومی را ثابت کند. بیچاره آدم ها که باید له شوند!»
من رغبتی به شنیدن حرف های تو نداشتم، چون خیالاتم به دنبال دختر بود که لااقل هر صبح باید بلند می شد، پیراهن سفید و بلندی به تن می کرد، موهای سیاه و بافته اش را مرتب می کرد، لحظه ای جلو آینه می ایستاد و بعد از اتاقش درمی آمد، پله ها را بی میل لگد می کرد، به سرسرای خانه، یا پذیرایی می رسید و به دردانه خانم که تازه از خواب بیدار شده بود، می گفت «لطفاً مرا گاز بگیر!»
دردانه خانم که به سن و سال همان دختر بود، پیشانی دراز و برآمده اش را می خارید ، چشم های گود رفته اش را به گل ابریشم قالی می دوخت و یک چیزی می گفت. حالا حرفی مثل فحش یا توهین یا تو مایه های آه و ناله، یا اینکه دندان های تیز و سفیدش را روی بازوی دختر می گذاشت و فشار می داد. هرچه تیزی دندان ها تو پوست و گوشت دختر بیشتر فرو می رفت، چشم های دردانه براق تر می شد و چشم های دختر اشکی تر. تا حرص دردانه ته می کشید، آب دهانش روی بازوی دختر لیز می خورد ، از نفس می افتاد و دندان از گوشت و پوست او برمی داشت.
تو پشت پنجره ی پذیرایی بودی، دندان قروچه می کردی، به همه ی آدم های بدبخت دنیا فحش می دادی و به دختر که این همه ذلت و خواری را پذیرفته بود لعنت می گفتی و دلت می خواست یکی از آن طرف، از توی پذیرایی بخار شیشه ی پنجره را پاک می کرد تا دردانه و دختر را بهتر ببینی.
من آمدم، با دست جوهری­ام که آبی بود، بخار شیشه را تمیز کردم. اول اول ها بود که تو از قضیه ی دختر و دردانه باخبر شده بودی. چشم هایت از جوش های اشک جرقه می زد و به من که مثل یک روح سرگردان توی پذیرایی ول بودم، می گفتی «می بینی، دل سنگ هم می ترکد!»
دختر با آستین بلند پیراهنش، آب دهان لیز و چسبنده ی دردانه را پاک کرد و به او گفت: «راحت شدی؟ جیغ نزن مادر خوابیده.»
«مادر» اسم مادر دردانه بود، دختر هم به همین اسم او را صدا می کرد تا اسم ها با هم قاتی نشوند. یعنی روز اول که پایش را به آن خانه گذاشت، نمی دانست به مادر چه بگوید. اگر او را به اسم خانم اولیایی صدا می کرد ، خودش چیزی شبیه کلفت خانه می شد که زیاد به دلش نچسبید. اگر چیز دیگری می گفت باز غربت ایجاد می کرد و فاصله ها را بیشتر می کرد. بهتر دید کلمه ی «مادر» را از دهان دردانه بدزدد و او هم خانم اولیایی را به اسمی صدا کند که همه ی عمرش آرزوی داشتن آن را در سینه اش قایم کرده بود.
تو به مادر، «خاله» می گفتی. مثل اینکه به یکی بگویی «یخ». از چشم هایت معلوم بود که خاله را اصلاً دوست نداشتی و به من بارها گفتی که از هیکل خیکی و گامبوی او کلاً خوشت نمی آید و اگر روزی قصاب می شدی، اولین گاو پرواری که ذبح می کردی و گوشتش را به اسم قربانی میان در و همسایه پخش می کردی، خاله جان بود که گوشت و دنبه ی یک محله را می داد.
این جور وقت ها من به حرف هایت می خندیدم. از خطی که حاشیه ی لبت مثل نقاشی های مینیاتور پیدا می شد کیف می کردم و دلم می خواست با چنین حال وهوایی از خاله و دردانه و دختر حرف بزنی. اسمش را گذاشته بودم «خط عارض». این کلمه را توی شعرها خوانده بودم و چند بار که تو پرسیدی «کدام شعر؟» یادم نیامد. شاید در کودکی مادرم آن شعر را برایم خوانده بود و آن را فراموش کرده بودم، ولی تا آن خط را تو صورت تو دیدم به انباری ذهنم سرک کشیدم و قاتی شاعرها شدم.
حالا رو انحنای گونه ی تو خط عارض بود و تو صورت آن دختر خط مارض بود! مارض یعنی مرض، از خودم درآوردم، با عصبانیت و غیظی که در حرف هایم وول می خورد. چون وقتی دردانه نرمه ی دست دختر را به دندانش گرفت و شغال وار آن را فشرد و گاز گرفت، تو خودت آن خط را دیدی که مثل هاشورهای سیاه کنار یک پرتره تا شکاف لب های دختر دوید و ته دلش آخی گفت که گوش دردانه را خراش داد. قصه ی سیب سرخ و دندان بود، آن لحظه که نیش دندان، قرچ تن سیب را می ترکاند و تا سفیدی آن فرو می رود. این جور وقت ها تو می گفتی که من رمانتیک شده ام و پوست دختر را به سیب، و دردانه را به شغال تشبیه کرده ام و این ردیف حرف ها. زیاد بی ربط هم نمی گفتی. روزها و شب های زیادی با خودم حرف می زدم و می گفتم، چه غوغایی، چه اتفاقی پیش می آید آن لحظه که دندان دردانه از پوست دختر می گذرد و آرام رو گوشت او می نشیند و مزه ی خون تو دهان دردانه احساس می شود؟ مثل رسیدن یک دنیا موج به دهانه ی تنگ یک خندق. موج ها سرشان را به دیواره ی خندق می کوبند و کسی که کنار خندق نشسته ناله ی موج ها را می شنود، شبیه همان آخی که دختر در ته دلش خفه می کرد.
صبحانه ی دردانه همین دو گاز نیش دار بود که به بازو و نرمه ی دست دختر زد و او رفت آشپزخانه تا میز صبحانه را بچیند. مادر هنوز بیدار نشده و دیشب چند هیولا به خواب دیده بود و دم دمای صبح بود که با یکی از آنها دست به گریبان بود. هیولا می خواست جگر او را از دهانش بیروی بیاورد و بخورد که مادر آه و ناله کرد و پی درپی «یا جدّه ی سادات» گفت و از خواب پرید. به جای پدر نگاه کرد. او جلوتر از هیولا رفته بود و بوی عرق تنش در اتاق خواب سرگردان بود و صدای سرفه های قلوه کنش از دستشویی می آمد.
به تو گفتم: «دختر از کجا آمد؟ فرشته ها هم این طوری نمی شوند.»
دختر گفت: «من از کجا آمده ام؟»
توی آینه بِرّوبر به خودش نگاه کرد. چشم های سیاه و درشتش می خواست دل آینه را بترکاند. به قول شاعرها شب به موهای سیاهش حسودی می کرد و تو گفتی: «از کجا آمده؟ وقتی دل و روده ی بدبختی ها را می ریختند بیرون تا آن را مومیایی کنند و به عنوان یک سند از تاریخ نکبت بار آدم های پشت خط تو موزه های میراث بشری حفظ و نگه­داری کنند، یکی از دل ها همین دختر بود.»
گفتم: «دیدی خودت هم رمانتیک شدی؟»
خندیدی و گفتی: «نَمت به ما هم رسیده، حالا کی خشک شوم و خودم شوم، نمی دانم. ولی دختره یک دختر خیابانی است که توی کوچه ها می گشته و خوشبختی را صدا می زده، از بخت سیاهش گیر پدر دردانه می افتد و سیاهی پشت سیاهی تا ته چاه، حالا تو دنبال روز می گردی؟»
دختر با سینی کره و پنیر و مربا و عسل و چای از آشپزخانه بیرون آمد. آنقدر از خیابان ها می ترسید که اگر دورتادور خانه را میله کشی می کردند و آن را مثل زندان باستیل یا اوین می کردند، باز دلش نبود که پا به کوچه بگذارد. خیابان یک توهین ابدی به او کرده و یک لکه ی سیاه روی دامنش گذاشته بود که هزار تا چشمه ی زمزم و اشک روان هم نمی توانست آن را بشوید و مطهر کند. به همین دلیل تا اسم خیابان به گوشش می رسید، تن و بدنش رعشه می گرفت و به دردانه التماس می کرد، خواهش می کرد و می گفت: «مرا گاز بگیر، مرا گاز بگیر!»
چندین و چند بار می گفت. ولی دردانه که همیشه سرحال و خوش حوصله نبود، با اخم به او نگاه می کرد، که مثلاً می گفت: «خفه شو! مگر دندان من گیره ی لباس است که به هر آشغال پارچه ای بچسبد!»
بعد او گریه می کرد. خانه دوبلکس بود. از پله ها بدوبدو بالا می رفت و اتاقش کنج خواب هایی بود که کنار هم ردیف بودند و مال او با آفتاب و مهتاب قهر بود. اگر چراغ را روشن نمی کرد تاریکی خفه کننده بود و تِلِپی خودش را روی تخت می انداخت و موهایش را چنگ می زد.
دردانه خورد و خوراک زیادی نداشت. تو که از پشت شیشه ی بخار گرفته ی پنجره نگاه می کردی، او از جایش بلند شد. بعضی وقت ها مثل آدم های معلولی بود که روی ویلچر می نشینند و نمی توانند تکان بخورند. چنین حال و هوایی که داشت چپ و راست به دختر امر و نهی می کرد. این کارها از روی بدطینتی و خبث و خلق وخوی بد نبود، همان هیولایی که به خواب مادر آمده بود، به مخ دردانه هم سر می زد و او را قاتی پاتی می کرد. یک شب، که پدر به او گفت «دیوانه»، حسابی هیولا را فحش کاری کرد و آنقدر توی دستشویی هق هق کرد تا هیولا را که مثل ماکارونی یخ زده و بوگندو بود از داخل شکم و روده هایش بیرون بریزد که دختر بدوبدو به طرف دستشوئی رفت. دست های او را که روی شیر آب قفل شده بود، مالش داد و گفت: «از توی خیابان می آید، مثل موش هایی که تو جوی ها وول می خورند و چندش آور هستند.»
با هم به طرف میز صبحانه رفتند. اینطور صبح خوبی نبود. در قصه ای شنیده بود، هرکه زودتر از همه، صبح زود زود پنجره ی اتاقش را باز کند، آن روزش روشن و معرکه می شود. دختر پنجره را باز کرد. آفتاب خسته تو صورت دردانه پخش شد. دختر به نرمه ی دستش که دردانه آن را گاز گرفته بود نگاه می کرد، داغی قوری به آن چسبیده بود و اگر حواس به سرش نبود قوری و استکان چای از دستش می افتاد. وقتی دردانه به سرخی آن نگاه کرد یادش نیامد که خودش چنان خالی را کاشته و گفت: «قوری سوزاندش؟ چی شد؟»
تو مثل یک سایه ی سرگردان، پشت پنجره ی آشپزخانه بودی و آلاخون والاخون نگاه می کردی و نمی­دانستی دلت برای دختر بسوزد یا دردانه. من گفتم: «موضوع خیلی بیشتر از این حرف ها بیخ دارد.»
تو نشسته بودی روی مبل کنار پنجره، به دختر و دردانه که یواش یواش صبحانه می خوردند نگاه می کردی. به دنبال بیخ قضیه بودی، از چشم هایت معلوم بود. آستین پیراهنت را تا بالا، روی شانه لول کردی و گفتی: «گاز بگیر! هر جور شغلی، کاری، دیده بودم. مگر اینکه یکی حرفه اش گاز دادن باشد. آن هم حداقل سه بار در روز، و چند بار در شبانه روز.»
نرمه ی بازویت را جلو دهانم آوردی. دردانه و دختر مشغول صبحانه خوردن بودند. سرت را دو سه بار به پایین و بالا طوری تکان دادی که «گاز بگیر خب!» من که دردانه نبودم. اما هر کاری، حتی فاجعه ای تا اتفاق نیفتد و مردم به چشم آن را نبینند، وجود ندارد. یا اگر هست، آن زیرزیرهاست و کسی به آن توجهی ندارد. ولی وقتی رو شد و چند بار تکرار شد خودش را نشان می دهد و به مرور عادی می شود. لعنت ابدی به همین عادی شدن. من می ترسیدم که گاز گرفتن عادی شود و تو با بازوی ظریفت که جلو دهانم گرفته بودی، می خواستی چنین کاری را تکرار کنی. منم خوشم می آمد، دندان های استخوانی ام را روی بازویت بگذارم و برای درک یک تجربه هم که شده، فشار دهم، اما نه!
چشم هایت از اشکی زود آمده برق می زد. می دانم از دردی که در انتظارش بودی، نبود. موضوع عوض شده بود ، جریان دردانه و دختر دیگر یک حادثه نبود. از پشت همان شیشه ی بخار گرفته به آنها نزدیک شده بودی. با حرف های من طوری دیگر به قضیه نگاه می کردی. با اصرار و کمی عصبانیت گفتی: «گاز بگیر خب، مگر با تو نیستم؟»
در اصل با من نبودی. با خودت بودی که می­خواستی به مرز کشف تازه ای نزدیک شوی. من آستین پیراهنم را بالا زدم. خنده دار بود. بازوی هر دوی ما پنبه ای و نرمه ای بود. اگر دردانه سرگرم صبحانه خوردن نبود، بدش نمی آمد دندانی هم رو بازوی من و تو آزمایش کند. حتماً هر بازویی مزه ی خودش را داشت. به اندازه ی همان روح عصبانی خودت بهت گفتم: «تو گاز بگیر! می خواهی مزه ی گاز گرفتن را بدانی، یا گاز دادن را؟»
گیج بودی. روی بند باریک و درازی، تو یک شب تیره و تاریک، وسط زمین و هوا راه می رفتی، یعنی باید راه می رفتی. مثل بندبازها که بندباز نبودی، آن بالا بالای آسمان، روی بند ایستاده بودی و حقیرانه به پایین نگاه می کردی. سقوط معنی نداشت، چون خواب و رویا بود، اما سرگردانی داشت. دستت را گرفتم، از روی بند پایین آمدی، اول لول آستین پیراهنت را باز کردی و گفتی: «دلم برای دختر خیلی می سوزد.»
صبحانه تمام شده بود. دختر مشغول جمع کردن و شستن استکان نعلبکی ها بود. پدر با عجله و سر و موی آشفته به آشپزخانه آمد. به ساعت پذیرایی نگاه کرد. یکی گفت: «نرفتی شرکت؟» خودش هم همین سوال را پرسید و گفت: «خواب ماندم. خیلی دیر شده.»
نصفه شب که دید مادر با هیولا جنگ می­کند و مثل بچه ها نقسه می زند و به هوا مشت می کوبد تا هیولا را دور کند، بلند شد، یک پتوی خنک و سبک را به زیر بغل زد، در خانه ی دراندشت، با چند خواب بزرگ، گوشه ای، اول دلش می خواست زیر پای دختر بخوابد، ولی پشیمان شد و در همان اتاقی که پر از خرت وپرت های فراموش شده بود، سرش را روی زمین سرد گذاشت و پتو را رویش کشید.
دختر گفت: «صبحانه می خورید؟»
عجله تو رگ و پوست پدر بود. پتو را که بیخودی رو دوشش گرفته بود، ول کرد. به طرف اتاقش رفت. لحظه ای به کت و شلوار آویزان و یخ زده اش نگاه کرد. احساسی به او دست داد، مثل اینکه کت و شلوار رشته رشته و در حال پوسیدن بود. هیچوقت آنها را اینقدر مظلوم ندیده بود. سردش بود. ژاکت یقه اسکی را پوشید. اول خواست پیراهن و کراوات بپوشد که سرما دستور دیگری به او داد. شلوار را به پایش کرد. کت را بوسید و در آینه خودش را ورانداز کرد، کت و شلوار به تنش لق می زدند. یک شبه کلی لاغر شده بود. انگار دردانه تن او را گاز می گرفت و لرزه های هنگام گاز گرفتن تن او را می لرزاند و گوشت تنش می ریخت. آن جور که خودش حدس می زد دردانه روز به روز لاغر و لاغرتر می شد.
«لطفاً مرا گاز بگیر!»
این تکیه کلام دختر بود و پدر به او حقنه کرده بود که چنین حرفی را مرتب بزند تا دردانه تشویق به گاز گرفتن شود و غیظ و بغض درونش را بیرون بریزد. تو هم کسی نبودی جز تخیل و وهم دختر که به کسی احتیاج داشت تا یار و یاور او باشد. حسی که کودکی به مادرش دارد، زمین خشک به باران و دست های نیازمند به بخشنده ای تا لبخند رضایت بر چهره ی دختر بنشیند که کسی هست، یا می آید تا به حرف های او گوش بدهد و چه کسی بهتر از تو که شکل و شمایل­ات را در ذهنش ساخته پرداخته کرده بود و مثل مددکارها بودی که کاری از دستت برنمی آمد، اما حرف های امیدوارکننده ات ته نداشت و تا غروب هر روز کسل کننده وِر می زدی.
هر بار که دختر دلتنگ و خسته می شد، در اتاقی که پنجره اش به پاسیو بود و روشنایی به آنجا راه نداشت، می نشست و تو را در ذهنش نقاشی می کرد، مثل فصل بهار که دستی نامرئی می آمد و شاخه های خشک و بی برگ را ناز و نوازش می کرد و سبزینگی و برگ از راه می رسید و درخت ها، زمستان را از یاد می بردند. تو شبیه همه ی مددکارها، و زن های خوبی بودی که سر چهارراه و پشت چراغ قرمز از او دسته، یا شاخه ای گل می خریدند.

نظرات کاربران درباره کتاب دختر سبزآبی