فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب غیرممکن کمی دیرتر ممکن است

نسخه الکترونیک کتاب غیرممکن کمی دیرتر ممکن است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غیرممکن کمی دیرتر ممکن است

می‌خواهم داستانی برایتان تعریف کنم. داستانی که بی‌تردید آن را فاجعه خواهید خواند. به خود خواهید گفت که زندگی نباید این قدر ظالم و بی‌رحم و دردناک باشد. مرا قربانی معصوم سرنوشت خواهید خواند. مُصّر خواهید بود که هیچ کس، مخصوصا کسی که سعی می‌کند زندگی خوبی داشته باشد، نباید این چنین رنجی را که من متحمل شدم، تحمل کند.
ولی قبل از اتمام کتاب، می‌خواهم از خودتان سؤالاتی بکنید: آیا من واقعا در مقابل فاجعه استقامت کردم یا یکی از مهم‌ترین فرصت‌های زندگی‌ام را از دست دادم؟ آیا زندگی من به یک بدبیاری بزرگ تبدیل شد یا یکی از چشمگیرترین موهبت‌های الهی که تا به حال از آن لذت برده‌ام نصیبم شده بود؟
آیا در حقیقت به من فرصتی کمیاب داده شده بود تا بیاموزم کشف بهترین بخش وجودم واقعا چه معنایی دارد؟ داشتن زندگیی پر معنا، زندگیی که بواقع به من اجازه داد سرنوشتم را صرف‌نظر از اتفاقی که در گذشته برایم افتاده بود و اتفاقی که ممکن است در آینده برایم بیفتد، کنترل کنم؟
این همان چیزی است که این داستان به آن می‌پردازد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات درسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب غیرممکن کمی دیرتر ممکن است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

فاجعه یا موهبت الهی؟

می خواهم داستانی برایتان تعریف کنم. داستانی که بی تردید آن را فاجعه خواهید خواند. به خود خواهید گفت که زندگی نباید این قدر ظالم و بی رحم و دردناک باشد. مرا قربانی معصوم سرنوشت خواهید خواند. مُصّر خواهید بود که هیچ کس، مخصوصا کسی که سعی می کند زندگی خوبی داشته باشد، نباید این چنین رنجی را که من متحمل شدم، تحمل کند.
ولی قبل از اتمام کتاب، می خواهم از خودتان سوالاتی بکنید: آیا من واقعا در مقابل فاجعه استقامت کردم یا یکی از مهم ترین فرصت های زندگی ام را از دست دادم؟ آیا زندگی من به یک بدبیاری بزرگ تبدیل شد یا یکی از چشمگیرترین موهبت های الهی که تا به حال از آن لذت برده ام نصیبم شده بود؟
آیا در حقیقت به من فرصتی کمیاب داده شده بود تا بیاموزم کشف بهترین بخش وجودم واقعا چه معنایی دارد؟ داشتن زندگیی پر معنا، زندگیی که بواقع به من اجازه داد سرنوشتم را صرف نظر از اتفاقی که در گذشته برایم افتاده بود و اتفاقی که ممکن است در آینده برایم بیفتد، کنترل کنم؟
این همان چیزی است که این داستان به آن می پردازد.

مقدمه

مردی که به ما "اینویکتوس(۲) آموخت.

برایان بیلیک(۳) مربی تیم بالتیمور ریونز(۴)، قهرمان سی و پنجمین مسابقه ی جام برتر

در تابستان گرم و مرطوب و عرق چکان سال ۲۰۰۰، بازیکنان تیم فوتبال ان اف ال بالتیمور ریونز، که من مربی آن بودم، برای اردوی پیش فصل سالانه ی فوتبال گرد آمده بودند. آن موقع تیمی بودیم که از آنچه می کردیم، اطمینان نداشتیم ـ تیمی که به سرنوشتش اطمینانی نبود. فصل گذشته، ۸ ـ ۸ شده بودیم، که برای مسابقات قهرمانی زیاد خوب نبود، و پیش بینی عده ی زیادی این بود که نمی توانیم بهتر از این عمل کنیم.
آنان که ما را تحقیر می کردند، می گفتند دو تیم دیگر هم گروهمان، تیم تنسی تیتان(۵) و جکسونویل جاگوار(۶)، دو تا از بهترین رکوردهای برد و باخت تیم های ان اف ال را در طی فصل بازی سال ۱۹۹۹ ایجاد کرده بودند، و تیتان تمام مسیر را به سوی جام برتر طی کرده بود. هر دو تیم داشتند قوی تر و با اعتماد به نفسی بیش از همیشه برمی گشتند.
گرچه ما در سال ۱۹۹۹ بازی فعال و موفقی را پشت سر گذاشته و پنج بازی از هفت بازی را برده بودیم، و با اینکه تیممان را با گروه عالی بازیکنان آزاد تقویت کرده بودیم، در پی سطح اعتماد به نفس قهرمانی بودیم.
و تازه، ما با انواع مختلف سردرگمی های خارج از میدان مواجه بودیم. رسانه ها به اردوی تمرینی ما یورش آورده بودند تا ستاره ی دفاعی پشت خط ما، ری لویس(۷) را که خارج از فصل به اتهام قتل دستگیر شده بود، ذله کنند و اگرچه از لویس رفع اتهام شده و او از هرگونه ارتباط با ارتکاب این جنایت تبرئه شده بود، گزارشگرها بسیار خوشحال می شدند این قصه را در صفحه ی اول روزنامه هایشان به چاپ برسانند و به آنچه امیدوار بودم چند هفته تمرین فشرده باشد، جوی سراسر بگو مگو اضافه کنند.
علی رغم همه چیز، من هنوز اعتقادی راسخ داشتم که می توانیم در مسابقات حذفی پیروز شویم، و این نظریه را به رسانه ها اعلام کرده بودم. ولی می دانستم که اگر قرار باشد به آن نقطه برسیم، باید بازیکنانم قاطعانه معتقد باشند که این سال، سال آنان است. آنان می بایست درباره ی آنچه می توانستند انجام دهند، دیدگاهی پیدا می کردند و می بایست می آموختند که چطور این دیدگاه را صرف نظر از اتفاقهایی که در طول فصل افتاده بود، حفظ کنند.
هیچ گروهی از بازیکنان بدون غلبه بر بداقبالی چشمگیر به بازی های قهرمانی نمی رسید، حالا آن بد اقبالی چه صدمات بدنی بود، چه استیصال و عجز، افت های ناخوشایند، تجمع خصمانه ی افراد کنار جاده، یا حتی تلفن های نامناسب از سوی مقامات رسمی. می خواستم بازیکنانم بدانند که مبارزه طلبی آنان در دوری کردن از بداقبالی نیست، بلکه در غلبه بر آن است. می خواستم درک کنند که اگر هر یک از آنان تنها کاری کوچک برای بهبود کار فردی شان انجام دهد و راهی برای قدم نهادن به سوی تعهد و انضباط پیدا کند، برای ما به عنوان یک تیم چه اتفاقی می افتد.
و من دقیقا شخصی را که این پیام را به بازیکنانم برساند، می شناختم. یک روز صبح پس از صرف صبحانه، از همه خواستم برای جلسه ای تیمی در هتل محل اقامتمان جمع شوند. بازیکنان نشستند و من گفتم: "آقایان، قبل از اینکه برای تمرین بروید، می خواهم به حرفهای یک نفر گوش کنید." بعد آرت برگ با صندلی چرخدارش روی صحنه ای موقتی رفت.
لازم به گفتن نیست که آن لحظه، لحظه ای خیره کننده بود؛ مردی که هفده سال بود قادر به راه رفتن یا حتی ایستادن نبود، آماده بود با گروهی از بازیکنان تنومند و عضله ای که در شرایط نسبتا عالی بدنی بودند، صحبت کند. اینها مردانی بودند که از همان اولین تمرینات بازیهای رده بندی فوتبال پی وی، تشویق شده بودند. آنان آن قدر به شعارهای الهام بخش مربیانی مثل من گوش داده بودند، که احتمالاً می توانستند آنها را از حفظ تکرار کنند.
چند قدم آن طرف تر از آرت که روی صحنه بود، شانون شارپ(۸) بازیکن بی نظیر، جمال لویس(۹) بازیکن دونده ی موفق که خیلی سر زبان ها بود، ترنت دیلفر(۱۰) توپ زن، و البته اعضای بسیار مشتاق خشن و مسحورکننده ی تیم دفاعی ریونز حضور داشتند.
این مرد که آرام روی صندلی چرخدار نشسته بود و قادر نبود قسمت اعظم بدنش را تکان دهد، آماده بود تا چیزی را در اعماق وجود آنان به گونه ای تحت تاثیر قرار دهد که پیش از این تجربه نکرده بودند.
اگر هنوز آرت برگ را نمی شناسید، افتخار دارم او را به شما معرفی کنم. او یکی از سخنوران انگیزشی بسیار محبوب در امریکاست که سالانه بیش از ۰۰۰/ ۳۰۰ کیلومتر مسافرت می کند تا درباره ی قدرت روح انسان برای مردم صحبت کند. او بدون شرمساری برای حضار تعریف می کند که در یک نیمه شب در اتوبان نوادا(۱۱) چه اتفاقی برایش افتاد ـ داستانی که خودتان در صفحات بعدی این کتاب خواهید خواند. او درباره ی این صحبت می کند که چطور خود را در جایی از زندگی یافت که به نظر می رسید هیچ کنترلی بر سرنوشتش ندارد. با وجود این، بعدا به شما می گوید که چطور به یاد دارد حتی در میانه ی آن فاجعه ی ناگفتنی، خود بتنهایی و بدون کمک دیگران، توانست به زندگی اش مفهوم ببخشد. و همان طور که بزودی در می یابید، آنچه بعدا اتفاق افتاد، داستانی استثنایی از ایستادگی و ایثار و پیروزی است.
وقتی آرت داستانش را برای تیم ریون تعریف کرد، گمان می کنم اتاق داشت منفجر می شد. وقتی به هوا پریدند و برایش ابراز احساسات کردند، می شد شور و اشتیاق را در چشمانشان دید. آن روز صبح، آرت همه چیز را درباره ی مفهوم سرنوشت به ما آموخت. او به ما آموخت که مهار سرنوشت، مهار وقایعی نیست که در زندگی مان روی می دهد. معنای آن انتخابی است که ما برای چگونگی واکنشمان در برابر وقایع داریم. مهار سرنوشت، تمرکز بر آنچه ندارید نیست. تمرکز بر انجام دادن کاری است که با امکانات موجود می توان کرد.
برگ در پایان سخنرانی اش، درباره ی یک مرد جوان انگلیسی قرن نوزدهم به نام ویلیام ارنست هنلی(۱۲) صحبت کرد. او مردی بود که در اوان زندگی اش در اثر یک بیماری معلول کننده از پا در آمد. وقتی در بیمارستان رها شده بود و هفته ها بود که انتظار مرگ را می کشید، شعری سرایید (که اخیرا معروف شده) و عنوان آن را "اینویکتوس" گذاشت:

در شبی که بر من سایه می افکند،
و سیاهی از این سو تا آن سو را می پوشاند،
خداوند را شکر می کنم،
بابت هر آنچه برای جان تسخیرناپذیر من دارد.

در چنگال ستمگر شرایط،
چهره در هم نکشیدم و بلند نگریستم؛
سر من زیر چماق های تصادفات
خونین ولی افراشته است.

در ماورای این مکان غضب آلود و اشکها
فقط وحشت سایه ها، از دور نمایان می شود
با این حال، ارعاب سالیان،
مرا ناهراسیده می یابد و خواهد رفت.

اهمیتی ندارد که راه چقدر باریک است،
و طومار مجازات چه حکمی می دهد.
من صاحب سرنوشتم هستم؛
من ناخدای جانم هستم.

نظرات کاربران درباره کتاب غیرممکن کمی دیرتر ممکن است

به جای کتابای این همه نویسنده غربی و رمان های بی محتوا یه چن تا کتاب اصیلایرانی از بزرگای علم و ادب و فلسفه و عرفان میذاشتید.دریغ از یه کتاب که آدمو جذب خودش کنه
در 2 سال پیش توسط