فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صد سال تنهایی

کتاب صد سال تنهایی

نسخه الکترونیک کتاب صد سال تنهایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صد سال تنهایی

رمان «صد سال تنهایی» گزارشی است از سرگذشت چند نسل از افراد خانواده «بوئندیا»، تنهایی آدم‌های ناتوان از مهر ورزیدن‌، مضمون اساسی رمان را تشكیل می‌دهد. نوسینده با بینشی تراژیك، تنهایی و رنج آدمی را در جامعه‌ای منزوی و گرفتار انحطاط اجتماعی و خشونت‌های سیاسی، به شیوه‌ای غیرمعمول توصیف می‌كند. او موفق می‌شود مرز بین واقعیت و خیال را از بین ببرد و با خیال‌پردازی و شوخ‌طبعی، فضایی نمادین ایجاد كند و رمان را به استعاره‌ای از تاریخ سراسری رنج و خشونت آمریكای لاتین مبدل سازد. او با در تقابل قرار دادن جهان داستانی خود با جهان واقعی، فكر دیگرگونه زیستن را یادآور می‌شود.

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب صد سال تنهایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۱

بعد از گذشت سال ها، زمانی که سرهنگ اورلیانو بوئندیا(۱) در برابر سربازانی که حکم تیربارانش را داشتند ایستاده بود، خاطرات دوری را به خاطر آورد که پدرش او را به تماشای قالب یخ برده بود. در آن ایام، روستای ماکوندو(۲) از بیست کلبه ی گالی پوش و کاهگلی شکل گرفته بود.
کلبه ها در کنار رود بر پا شده بود. آب زلال رودخانه، از روی سنگ های سفید و بزرگی، همانند تخم جانداران ماقبل تاریخ، عبور می کرد. دنیا آن چنان نوظهور بود که اغلب اشیاء پیرامون مردم هنوز بی نام بودند و برای نام بردن شان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کرد. همه ساله، نزدیک ماه مارس، یک خانواده ی دوره گرد و فقیر چادر خود را در نزدیکی روستا بر پا می کرد و با هیاهوی بسیار طبل و فلوت، مردم روستا را از کشفیات تازه باخبر می ساخت. اولین اختراعی که به آن ها رسید، آهن ربا بود. مرد دوره گرد تنومندی، که خود را ملکیادس(۳) می نامید، با ریش انبوه و دستان ظریفش در برابر دیدگان اهالی روستا آن چه را که هشتمین کشف دانشمندان خردمند مقدونیه بود، معرفی کرد. با دو شمش فلزی از کلبه ای به کلبه ی دیگر قدم می گذاشت. مردم روستا که افتادن ظروف فلزی، قابلمه ها و سه پایه ها را از جای خود بر زمین می دیدند، متحیر شده بودند. تخته ها، با سر و صدای پیچ ها و میخ ها که می خواست بیرون بپرد جیرجیر می کرد؛ حتی وسایلی که تا آن روز در خانه ها مفقود شده بود، دوباره پیدا می شد و در پی شمش های جادویی ملکیادس راه می افتاد. ملکیادس دوره گرد، با لهجه ای غلیظ می گفت: «همه ی اشیاء جان دارند، تنها باید آن ها را بیدار کرد.»
خوزه آرکادیو بوئندیا(۴) که همواره ذهنش به سوی ماورای طبیعت و جادوگری گرایش داشت، تصور کرد شاید بتوان از این اختراع بیهوده برای استخراج طلا از زمین بهره برد. ملکیادس که مرد صادقی بود چنین چیزی را پیش بینی کرده بود: «برای آن کار مناسب نیست...»
اما خوزه آرکادیو بوئندیا که در آن زمان به درستکاری دوره گردها اعتقادی نداشت، الاغش را به اضافه ی چند بزغاله با دو شمش آهن ربا معامله کرد. همسرش اورسولا ایگوآران(۵)، که برای بهبود درآمد اندک شان روی آن حیوانات حساب کرده بود، نتوانست مانع از انجام این معامله شود. شوهرش در پاسخ به او گفت: «به زودی آن قدر طلا خواهیم داشت که می توانیم اتاق ها را با طلا فرش کنیم.»
او برای اثبات سخنانش چندین ماه کار سخت را به جان خرید و تمام منطقه، حتی کف رودخانه را وجب به وجب با آن شمش فلزی زیر و رو کرد. با صدای بلند، اوراد ملکیادس را می خواند. تنها چیزی که توانست با آن فلز از زیر خاک خارج کند، یک زره زنگاربسته قرن پانزدهم بود که حفره های روی آن مانند یک کدوی بزرگ شن اندود صدا می داد. وقتی خوزه آرکادیو بوئندیا به کمک چهار مردی که همراهش بودند توانست زره را از هم باز کند، درون آن اسکلت گچ شده ای پیدا کرد که جعبه ی کوچک مسی به گردن داشت. درون آن مشتی موی زن یافتند.
دوره گردها ماه مارس بازگشتند. این بار، یک دوربین و یک ذره بین به بزرگی یک طبل همراه داشتند و آن ها را به عنوان آخرین اختراعات یهودیان شهر آمستردام به نمایش گذاشتند. یکی از زنان همراه خود را در نقطه ی دوری از روستا نشاندند و دوربین را مقابل چادر برپا کردند. هر کدام از اهالی تنها با پرداخت پنج رئاله(۶) اجازه داشت از دریچه ی دوربین نگاه کند و زن دوره گرد را در یک قدمی خود ببیند. ملکیادس می گفت: «دانش، فاصله را از میان برده است... انسان به زودی قادر خواهد بود که در خانه اش تکیه بدهد و آن چه را که در هر نقطه از جهان روی می دهد، ببیند.»
در یک بعد از ظهر داغ، با ذره بین بزرگ نمایش جالبی بر پا کردند. انبوهی علف خشک وسط جاده گذاشتند و با تمرکز اشعه خورشید در کانون ذره بین، علف ها را آتش زدند. خوزه آرکادیو بوئندیا با آن که هنوز شکست آهن رباها را به خاطر داشت، به فکرش رسید که شاید بتوان از آن اختراع یک ابزار جنگی ساخت. ملکیادس دوباره سعی کرد تا او را منصرف سازد، اما در نهایت پذیرفت که ذره بین را با دو شمش آهن ربا و سه سکه ی مستعمره ای معامله کند. اورسولا از فرط عجز و یاس گریست. آن سه سکه بخشی از یک صندوق طلا بود که پدرش با یک عمر صرفه جویی و از خود گذشتگی اندوخته بود و او آن را زیر تخت خاک کرده بود تا در فرصت مناسبی سرمایه گذاری کند.
خوزه آرکادیو بوئندیا حتی به همسرش دلداری هم نداد. با سماجتی عالمانه، چنان در آزمایش های خود مشغول بود که حتی جان خود را نیز به خطر انداخت. او برای نشان دادن اثر ذره بین بر دشمن فرضی، خود را در معرض اشعه ی آفتاب قرار داد و بدنش چنان سوخت که تا مدتی طولانی اثرات سوختگی باقی بود. با وجود مخالفت های همسرش که به پیامدهای چنین اختراع پرخطری پی برده بود، او حتی یک بار نزدیک بود خانه را هم به آتش بکشد. ساعات طولانی در اتاق را به روی خود می بست و امکانات جدید آن ابزار جنگی را محاسبه می کرد تا این که سرانجام توانست کتاب کاملی در این مورد تهیه کند و آن را به همراه نتایج آزمایش های خود برای مقامات دولتی ارسال کند. او آن بسته را به قاصدی سپرد که از کوه ها و مرداب های وسیع و رودهای خروشان عبور کرد و بارها نزدیک بود بر اثر طاعون و ناامیدی و حیوانات درنده جان از کف بدهد، تا آن که سرانجام به جاده ای رسید که به جاده ی دیگری متصل می شد و قاطرهای کثیف از آن جا عبور می کردند. با آن که در آن زمان سفر به پایتخت تقریبا غیرممکن بود، خوزه آرکادیو بوئندیا مصمم بود به محض احضار از جانب مقامات دولتی سفر خود را آغاز کند و برای نمایش اختراع خود در برابر مقامات دولتی و نظامی به پایتخت برود و عهده دار مسئولیت دشوار و پیچیده ی آموزش جنگ خورشیدی گردد. او سال ها در انتظار پاسخ ماند. سرانجام از انتظار به ستوه آمد و شکست خود را به ملکیادس اعتراف کرد.
آن گاه بود که مرد دوره گرد درستکاری خود را اثبات کرد؛ ذره بین را پس گرفت و سکه ها را به او بازگرداند و به علاوه، چند نقشه ی جغرافیایی پرتغالی و آموزش های گوناگون دریانوردی را در اختیار او قرار داد. به غیر از آن با دستخط خود گوشه ای از مطالعات مونک هرمان(۷) را نوشت و به او داد تا بتواند شیوه ی کار با دوربین و قطب نما و زاویه سنج را فرا گیرد. خوزه آرکادیو بوئندیا، ایام طولانی فصل باران را در اتاقکی که در انتهای خانه ساخته بود، سپری کرد تا کسی مزاحم آزمایش های او نشود. وظایف خانوادگی خود را به طور کلی فراموش کرده بود. شب های مداوم را در حیاط به مطالعه ی ستارگان می گذراند و برای یافتن روش دقیقی برای محاسبه ی لحظه ی دقیق ظهر، چیزی نمانده بود گرمازده شود. زمانی که با طرز کار وسایل خود کاملاً آشنا شد، اطلاعات کهکشانی اش به قدری بود که به او جرات می داد بدون ترک آزمایشگاهش بتواند در دریاهای ناشناخته کشتی براند، سرزمین های دور را زیر پا بگذارد و با موجودات خیالی ارتباط برقرار کند. در این دوران بود که عادت حرف زدن با خودش را آغاز کرد. او بی آن که کم ترین اهمیتی به کسب بدهد، در خانه می چرخید و با خود سخن می گفت. اورسولا و بچه ها در باغچه درخت موز و سنجد و بوته های چغندر و سیب زمینی و بادمجان می کاشتند و کمرشان از فرط خستگی راست نمی شد.
اما به یکباره بدون هیچ پیش زمینه ای، نوعی حالت جذبه و سکوت جایگزین فعالیت پر تب و تاب او شد. چندین روز، انگار که جادو شده باشد، افکار خود را زیر لب زمزمه می کرد، بدون آن که حتی خود هم چیزی از آن درک کند. در نهایت در یکی از سه شنبه های ماه دسامبر، نزدیک ناهار تمام سنگینی بار عذاب خود را با یک ضربه بیرون ریخت. فرزندانش تا آخر عمر از یاد نبردند که چگونه پدرشان با آرامشی خاص، مرتعش از تب شب زنده داری های ممتد و مداوم و خشم موهومش بر سر میز نشست و کشف خود را اعلام کرد: «زمین شبیه پرتقال گرد است!...»
صبر و تحمل اورسولا دیگر به سر رسید. فریاد زد: «اگر قرار است دیوانه بشوی، به تنهایی دیوانه شو... ولی سعی نکن این افکار پریشانت را به مغز بچه ها هم فرو کنی!»
خوزه آرکادیو بوئندیا آرام بود، حتی زمانی که همسرش از فرط عصبانیت دوربین را بر زمین کوبید و خرد کرد، ناراحت نشد. دوربین دیگری ساخت، مردان روستا را در اتاق خود گرد هم آورد و با تئوری هایی که برای همه غیرقابل درک بود، امکان سفر به نقطه ی مبدا را با کشتی به سوی مغرب به آن ها نشان داد. تمام مردم روستا هم عقیده بودند که خوزه آرکادیو بوئندیا دیوانه شده است، تا آن که ملکیادس زبان گشود و ماجرا روشن شد. او در حضور همه از درک و شعور خوزه آرکادیو بوئندیا تمجید کرد که چگونه از طریق علم نجوم به یک تئوری که در عمل به اثبات رسیده، دست یافته است؛ هرچند آن تئوری تا آن روز در روستای ماکوندو ناشناخته باقی مانده بود. او برای نشان دادن قدردانی خود یک آزمایشگاه با تجهیزات کامل کیمیاگری به او هدیه کرد که بعدها نقش بسزایی در آینده ی ماکوندو داشت.
ملکیادس با سرعت عجیبی پیر و پیرتر می شد. او در اولین سفرهایش تقریبا همسن خوزه آرکادیو بوئندیا به نظر می رسید، اما همچنان که خوزه آرکادیو توان و قدرت شگفت انگیزش را که قادر بود یک اسب را با گرفتن گوش هایش بر زمین بزند حفظ کرده بود، مرد دوره گرد برعکس، گویا بیماری مهلکی او را از پا درمی آورد. همان طور که در بر پا کردن آزمایشگاه به خوزه آرکادیو کمک می کرد، برای او توضیح می داد که مرگ مدام در پی اوست، اما اراده ای قوی ندارد که آخرین ضربه را بر او وارد کند. او نمونه ای از یک فراری بود که به انواع امراض و فجایعی که ممکن است بر بشر نازل شود، مبتلا شده بود. پلاگر(۸) در خاورمیانه، اسکوربوت (۹) در شبه جزیره ی مالزی، جذام در اسکندریه، بری بری(۱۰) در ژاپن، طاعون در ماداگاسکار، زلزله در سیسیل و غرق شدن کشتی در تنگه ی ماگالیانس(۱۱). این موجود عجیب که ادعا می کرد کلید معماهای نوستراداموس(۱۲) را در دست دارد، مردی مغموم در پشت پرده ای از اندوه بود که نگاه آسیایی و ماورائی اش هر چیز را می دید. کلاه بزرگی به سیاهی بال های کلاغ بر سر و بالاپوش مخملی اش ردپای سال ها را بر خود داشت؛ اما با وجود علم بسیار و حالت شگفت انگیزش، آدمی زمینی بود که قادر نبود از امور جزئی زندگی روزمره بگریزد. از درد پیری گلایه می کرد، از ناچیزترین مشکلات مالی می نالید و مدت های طولانی بود که لبخند نمی زد، چون بر اثر بیماری اسکوربوت تمام دندان هایش ریخته بود.
در آن نیمروز داغ و تبدار که ملکیادس از اسرار خود پرده برداشت، خوزه آرکادیو اطمینان یافت که دوستی عمیقی میان آن دو به وجود آمده است. داستان های شگفت آورش دهان بچه ها را از حیرت باز نگه داشته بود. اورلیانو که در آن زمان بیش از پنج سال نداشت، تمام عمر او را آن گونه به یاد می آورد که آن روز عصر در برابر نوری نقره ای که از پنجره می تابید، نشسته بود و با صدای زنگدارش بر دورترین سرزمین های ماورایی نور می افشاند و قطرات عرق از پیشانی اش فرو می ریخت. خوزه آرکادیو، برادر بزرگ ترش، به نوبه خود آن تصویر زیبا را به عنوان میراث، برای تمام بازماندگانش باقی گذاشت. به عکس برای اورسولا از آن دیدار خاطره ی ناخوشایندی به جا مانده بود، زیرا درست در همان لحظه ای وارد اتاق شده بود که ملکیادس از روی سهل انگاری یک شیشه سولفات جیوه را شکسته بود. اورسولا گفت: «بوی شیطان می آید!»
ملکیادس جمله ی او را تصحیح کرد: «ابدا... گرچه به اثبات رسیده که شیطان از سولفور به وجود آمده، اما این فقط یک ترکیب شیمیایی است.»
سپس در مورد خواص شیطانی سنگ خون(۱۳) توضیحی استادانه داد، اما اورسولا توجهی به او نکرد و بچه ها را به همراه خود برای خواندن دعا برد؛ اما آن بوی زننده و تند تا ابد به همراه خاطره ی ملکیادس در یادش باقی ماند.

نظرات کاربران درباره کتاب صد سال تنهایی

کتاب متفاوتیه من تازه شروع کردم به خوندنش البته به توصیه دوستان...
در 2 هفته پیش توسط
رئالیسم جادوییه سبک کتاب، شاید برای همه جالب نباشه... منم خوندم بخاطر اینکه یکی از برندگان نوبل ادبیه ولی زیاد مناسب طبع و سلیقه من نبود (نه که بگم کتاب خوبی نیست)
در 3 ماه پیش توسط
زیباترین رمان من بود فوقالعاده فوق العادههههه حتمااااا بخونید
در 4 ماه پیش توسط
خییلییییی عاااالیه مخصوصا آخر داستان. اگه کتاب خوندن رو تازه شروع کردین این کتاب رو بهتون توصیه نمیکنم چون به دلیل تشابه اسامی و سنگین بودن داستان دچار سردرگمی میشین، تا حدی که خیلیا به اواسط داستان که میرسن اونو رها میکنن چون خیلی ذهن رو درگیر میکنه و انرژی و تمرکز زیادی رو از آدم میگیره اما اگه کم نیارین و تا آخرش بخونین خستگیتون در میره چون آخرش به شششدت قشنگ تموم میشه.
در 7 ماه پیش توسط
سلام لطفاً کتاب با ترجمه بهمن فرزانه رو بزارید
در 7 ماه پیش توسط