فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موریارتی

کتاب موریارتی

نسخه الکترونیک کتاب موریارتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب موریارتی

موريارتي خواننده اش را به دنياي تاريک و پيچيده شرلوک هولمز و پروفسور جيمز موريارتي بازمي گرداند... اتفاقات اين کتاب پس از نبرد سرنوشت ساز هولمز و موريارتي و سقوط آنها از آبشار رايشنباخ آغاز مي شود . چند روز پس از ناپديدشدن آنها، فردريک چيس، يکي از ماموران آژانس کارآگاهي پينکرتون در نيويورک با هشداري جدي به سوييس مي آيد: مرگ موريارتي خلاء بزرگي را در دنياي جرم و جنايت لندن به جا گذاشته که يکي از خبيث ترين جنايتکاران آمريکا قصد پر کردن آن را دارد. آتلني جونز، کارآگاه اسکاتلند يارد در تحقيقات چيس به کمک او مي شتابد و اين دو دست به دست هم مي دهند تا جنايتکاري را که رعب و وحشت را به دل ساکنان لندن انداخته و مصمم است جاي خالي موريارتي را پر کند، پيدا کنند. ولي آيا حقيقت واقعا چيزي است که آن دو باور دارند؟

ادامه...
  • ناشر نشر ایران‌بان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب موریارتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از روزنامه ی تایمز لندن
۲۴ آوریل ۱۸۹۱

جسدی در هایگیت(۱) پیدا شد.

پلیس هنوز دلیل قتل فجیعی که در نزدیکی کوچه ی مرتون(۲) در محوطه ی آرام و بی سروصدای هایگیت پیدا شده است، پیدا نکرده است. مقتول مردی حدودا ۲۵ساله است که با شلیک گلوله به سرش کشته شده، ولی آنچه برای پلیس جالب است این که دست هایش پیش از مردن بسته شده بود. بازرس ج. لستراد(۳)، مسئول تحقیقات، بر این باور است که این قتل هولناک یک نوع اعدام بوده و ممکن است به آشوب های اخیر در خیابان های لندن ربط داشته باشد. به گفته ی وی، مقتول جاناتان پیلگریم(۴) نام دارد، یک آمریکایی که در باشگاهی شخصی در میفیر(۵) اقامت داشت و احتمالاً به دلایل تجاری به مرکز شهر سفر کرده بود. اسکاتلندیارد با پلیس آمریکا تماس گرفته است، ولی تاکنون آدرسی از مقتول به دست نیاورده اند و ممکن است چند هفته طول بکشد تا خانواده ی وی پیدا شوند. تحقیقات ادامه دارد.

یک : آبشار رایشنباخ(۶)

آیا کسی واقعاً آنچه را که در آبشار رایشنباخ اتفاق افتاد، باور می کند؟ شرح و توضیحات زیادی درباره ی این واقعه نوشته شده است، ولی به نظر من همه ی آنها چیزی کم دارند... حقیقت را. برای مثال به گزارش ژورنال ژنو(۷) و همین طور خبرگزاری رویترز(۸) توجه کنید. من داستان آنها را از اول تا آخر خواندم. کار آسانی نبود، چون هر دو با لحن خشک اکثر مطبوعات اروپایی نوشته شده بودند، انگار چون مجبور بودند این خبر را اعلام می کردند، نه به این خاطر که چنین خبری می توانست برای کسی جالب باشد. دقیقاً چه گفتند؟ اینکه شرلوک هولمز(۹) و پروفسور جیمز موریارتی(۱۰)، دشمن قسم خورده ی او که مردم به تازگی از وجودش آگاه شده اند، با یکدیگر ملاقات کرده و هر دو مرده بودند. خبر این دو مطبوعات آنقدر خالی از هیجان بود که انگار خبر تصادف یک ماشین را شرح می دهند. حتی تیتر خبرها هم بی مزه بود.
ولی چیزی که حقیقتا باعث تعجب من است شرح داستان از زبان دکتر جان واتسون(۱۱) است. او کل ماجرا را در مجله ی استرند(۱۲) شرح می دهد؛ ماجرا را از ضربه ای که در بیست و چهارم آوریل سال ۱۸۹۱ به در اتاق مشاوره اش می خورد شروع کرده و سپس به سفرش به سوئیس می پردازد. هیچکس به اندازه ی من به شرح ماجراجویی ها، ماموریت ها، خاطرات، پرونده ها و دیگر چیزهای مربوط به این کارآگاه بزرگ علاقه ندارد. در حالیکه پشت دستگاه تایپ مدل رمینگتون خود (که یک اختراع آمریکایی است) نشسته ام و این کار سخت و دشوار را آغاز می کنم، می دانم که نوشته ام احتمالاً از نظر صحت کلام و حس سرگرمی که تا آخر در کارهای دکتر واتسون وجود داشت، به پای او نخواهد رسید. ولی باید از خود بپرسم... او چطور می توانست تا این حد اشتباه کند؟ چطور متوجه تناقضاتی که هر پلیس احمقی هم می توانست از آنها سر دربیاورد، نشده بود؟ رابرت پینکرتون(۱۳) همیشه می گفت دروغ مانند یک شغال مرده است. هرچه بیشتر آن را به حال خود بگذاری، بوی آن بیشتر می شود. اگر اینجا بود مطمئنا قبل از همه متوجه بوی گند اتفاقات آبشار رایشنباخ می شد.
ببخشید اگر کمی بیش از حد تاکید می کنم، ولی داستان من... این داستان... با رایشنباخ آغاز می شود و اتفاقات پس از آن نمی تواند بدون بررسی دقیق حقایق، منطقی به نظر برسد. حتماً دوست دارید از هویت من مطلع شوید. برای اینکه بدانید با چه کسی طرف هستید بگذارید بگویم که نامم فردریک چیس(۱۴) است و یکی از بازرسان ارشد آژانس کارآگاهی پینکرتون در نیویورک هستم و برای اولین بار (و احتمالاً آخرین بار) در عمرم به اروپا رفته بودم. ظاهرم؟ خب، هیچ کسی نمی تواند به راحتی ظاهرش را توصیف کند، ولی صادقانه خواهم گفت که نمی توانم خود را خوش قیافه بدانم. موهایم سیاه و چشم هایم قهوه ای بود. لاغر بودم و با اینکه تنها چهل و دو یا سه سال داشتم، سختی های زندگی حسابی خسته ام کرده بود. ازدواج نکرده بودم و گاهی می ترسیدم این حقیقت از لباس هایم آشکار شود، چون لباس هایم همیشه کهنه بود. اگر چند نفر در اتاقی حضور داشتند، من همیشه آخرین نفری بودم که حرف می زدم. این طبیعت من بود.
پنج روز پس از آن درگیری که در دنیا با نام «مشکل نهایی» شناخته می شود، به رایشنباخ رفتم. البته همان طور که می دانید این مشکل به هیچ عنوان نهایی نبود، بنابراین تنها چیزی که برایمان باقی می ماند «مشکل» خالی است.
بیایید از اول شروع کنیم.
شرلوک هولمز، بزرگ ترین کارآگاه مشاوری که دنیا به خود دیده است، از ترس جانش از انگلستان فرار می کند. دکتر واتسون که او را بهتر از هرکس دیگری می شناسد و هرگز به کسی اجازه بدگویی از هولمز را نمی دهد، اعتراف می کند که هولمز در آن زمان به زیرکی همیشه نیست و مخمصه ای که در آن گیر افتاده و قادر به کنترلش نیست، او را از تاب و توان انداخته است. آیا می توان سرزنشش کرد؟ در طول یک روز بیش از سه بار به جانش سوءقصد شد؛ کم مانده بود یک کالکسه ی دواسبه در خیابان ولبک(۱۵) او را زیر دست و پا له کند؛ کم مانده بود آجری که از سقف خانه ای در خیابان ویر(۱۶) افتاده (یا کسی آن را پایین انداخته) به سرش بخورد و بیرون در خانه ی واتسون نیز مورد حمله ی مردی چماق به دست قرار گرفت. آیا چاره ای غیر از فرار داشت؟
خب، بله. گزینه های دیگری که در اختیار داشت آنقدر زیاد است که من نمی فهمم آقای هولمز واقعاً چه در سر داشت. البته در داستان های او که همه را خوانده ام (همیشه بدون اینکه بتوانم راه حل ماجرا را حدس بزنم) آقای هولمز هیچ وقت توضیح زیادی نمی داد. اول از همه، چه چیزی باعث شد فکر کند جایش در اروپا امن تر از خانه ی خودش است؟ لندن شهری پرسکنه و پیچ درپیچ است که او آن را مثل کف دستش می شناسد و همان طور که یک بار گفت، اتاق های زیادی در جاهای مختلف لندن قرار دارند (به قول واتسون، پنج پناهگاه کوچک) که تنها هولمز از وجودشان مطلع است.
می توانست تغییر چهره دهد. البته تغییر چهره هم می دهد. یک روز بعد، واتسون پس از رسیدن به ایستگاه ویکتوریا کشیش ایتالیایی پیری را می بیند که مشغول حرف زدن با باربر است و حتی جلو می رود و به او پیشنهاد کمک می دهد. بعدا همان کشیش وارد کوپه اش می شود و پس از اینکه چند دقیقه روبه روی هم می نشینند، واتسون سرانجام دوستش را تشخیص می دهد. تغییر چهره های هولمز آنقدر ماهرانه بود که می توانست سه سال بعد را به عنوان یک کشیش کاتولیک زندگی کند، بدون اینکه کسی متوجه هویت او شود. حتی می توانست وارد یک صومعه ی ایتالیایی شود. «پدر شرلوک»... این باعث می شد دشمنانش رد او را گم کنند. شاید حتی فرصتی پیدا می کرد تا در کنار کشیش بودن، برخی از سرگرمی های مورد علاقه اش را دنبال کند... مثلا پرورش زنبور.
ولی هولمز به جای آن سفری را آغاز می کند که هیچ شباهتی به گردش ندارد و از واتسون می خواهد او را در این سفر همراهی کند. چرا؟ حتی بی عرضه ترین خلافکاران هم می توانستند از مقصد او سر دربیاورند و دنبالش بروند؛ نباید فراموش کنیم که درباره ی یک جنایتکار بی همتا حرف می زنیم، کسی که در حرفه ی خود استاد است، مردی که هولمز هم از او می ترسد و هم تحسینش می کند. من حتی یک لحظه باور نمی کنم که او موریارتی را دست کم گرفته بود. عقل سلیم به من می گوید احتمالاً پای بازی دیگری در میان بود.
شرلوک هولمز به کانتربری(۱۷)، نیوهاون(۱۸)، بروکسل(۱۹) و استراسبورگ(۲۰) سفر می کند، در حالی که در تمام طول مسیر تعقیب می شود.
در استراسبورگ تلگرافی از پلیس لندن دریافت می کند مبنی بر اینکه همه ی اعضای گروه موریارتی دستگیر شده اند. البته این حقیقت نداشت. یکی از فعالان اصلی از تور فرار کرده بود... گرچه شاید بهتر است از این اصطلاح استفاده نکنم، چون این ماهی بزرگ که کلنل سباستین موران(۲۱) نام دارد حتی به این تور نزدیک هم نشده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب موریارتی

miss me?
در 1 ماه پیش توسط
جالب بود، ارزشش رو داشت
در 3 ماه پیش توسط
بد نبود...ارزش خواندن رو داره
در 10 ماه پیش توسط
کتاب زیباییه.اما رازگشایی پایانی کتاب به طرز عجیبی تقلید از " قتل راجر آکروید " نوشته ی آگاتا کریستی هست. اگر این کتاب رو پسندیدید توصیه میکنم کتاب راجر اکروید رو هم مطالعه کنید.
در 1 سال پیش توسط
کتاب جالبی است
در 1 سال پیش توسط