فیدیبو نماینده قانونی نشر موج و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب طغیان
پوچی شرزه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب طغیان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب طغیان

آنگاه به درون بیا و بیاب مرا از گهوارۀ اهریمن صدای خنده می­‌آید؛ و زمین، رختِ سیاهِ قیام به‌­خود می‌­پوشد. آنان که می­‌ایستند، خواهند خفت؛ به‌­دست آنان که خفته بودند و ایستادند...
پایان، با سیلِ دندان هم­‌آغاز خواهد بود؛ و خواهد شست ریگ­‌های اختیار را.
می­جَوَد ریشه‌ی تقدیر را، آنگاه که دریای سیاه خون، طغیان خواهد کرد.
هیچ‌کس را مفّری ایمن نخواهد بود.
آری، نوبت شّر و تاریکی‌ ا­ست. چو خورشید چنین در خون هبوط می‌­کند. این فاجعه‌ ایست از عریانی تیغ و دندان.
لنگر شب به فردایی خیسِ خون خواهد نشست.
هیچ کس را مفّری ایمن نخواهد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر موج
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب طغیان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به:
ایران، مهد رویایی من

گهواره اهریمن

غروبی­ست سرد و آرام و خورشید، مرموزانه به پشتِ کوهستان می خزد. همه جا به سرخی می درخشد و آسمان در پسِ پیکرِ چاک­چاکِ ابرها، به خون نشسته.
همزمان ماه نیز پیدا شده و مردمِ سرزمین «شیرشین» به پیشوازِ شب می روند. شهر از ازدحام مردم جان می گیرد و روشن می شود. مردانی که سوار بر مرکب از نخجیرگاه ها باز می گردند و خریداران که از بازار، به سمت خانه هاشان می روند. پیرانی که پس از راندن یوغ در مزارع، خسته اما مشتاق به دیدار هم و شب­نشینی آمده اند و تعداد اندک سپاهیان که در گذرهای اصلی شهر، پاس می دهند.
شیرشینیان چراغ ها را به ناودان­ها و سردرهای خانه هاشان می آویزند و رمه­بانان، سگ هایشان را در اطراف شهر رها می کنند، مبادا که گرگ و شغالی قصدِ دامشان کند.
شبی ست آرام و دلنشین؛ رشته های باریک دودهایی سیاه تر از آسمانِ گرگ و میش شب، از دودکش خانه ها بیرون می آیند و در جریان کم­جانِ نسیم، محو می شوند. هیاهویی از صدای مردان و زنان و بازیِ کودکان، درهمه جا پیچیده است.
با فرا رسیدن شب، ماموران گشت که در میادین و گذرهای اصلیِ شهر مستقر بودند، به سمت قلعه ها بازمی گردند تا با پاسبانانِ نوبت شب تعویض شوند. سربازانی جوان که از فرط خستگی، دیگر حتی توانِ نگه داشتن نیزه هایشان را هم ندارند و حمایل(۱) و نیام(۲) بر تن­شان سنگینی می کند. مردم در راهِ بازگشتِ آن ها به داخل محوطه ی قلعه ها، خسته نباشیدشان می گویند و گاه با میوه و نان بدرقه شان می کنند؛ زیرا آن ها جز نوبتی در ظهر، حق خوردن و آشامیدن به هنگام وظیفه را ندارند.
این از قوانینِ سفت و سختی­ست که «نترات»، فرمانده کل سپاهِ مرزی شیرشین، چندی­ست که برای تمام سپاهیان وضع کرده. او هر چند یکبار و ناگاه، از بی­بندوباری و سهل­انگاری سپاهیان و اوضاع آشفته آنان به تنگ می آید و شرایط را برایشان سخت می کند.
نترات، فرزند آراک، مردی بالغ، خونگرم و در وظیفه بسیار جدّی­ست. این فرمانده چهل و هفت ساله، برای بیش از بیست سال است که رهبریِ کلِ سپاهِ مرزهای غربیِ شیرشین را به عهده دارد اما هنوز گاهی برای نزدیک ترین ها به او نیز، تحمل ناپذیر می شود.
او سال هاست که برخلاف میلِ پیران سپاه، و شاید برای آسایش همسرش «ناهید»، در مناطق نظامیِ قلعه ها زندگی نمی­کند و خانه در شهر و در میان مردم دارد. به طور معمول با تاریک شدن آسمان از محیط قلعه ها خارج شده و پیش از به خانه رفتن، لحظاتی به گردش در شهر و معاشرت با مردم می پردازد.
اما امشب، هنوز در تالار اصلیِ قلعه فرماندهی خود مانده و انتظار تشکیل شورایی به درخواستِ سران فرماندهیِ سرزمین همسایه، «هوشان» را می کشد. این درخواست از هفته ها پیش از طرف سردمداران هوشان به شیرشین رسید و آن گونه به نظر می آید که آنان در بابِ موضوعی به یاریِ شیرشین نیازمندند. این موضوع برای نترات کمی عجیب می نمود زیرا دیری ست که نه تنها میانِ شیرشین و هوشان، بلکه تا آنجا که او می دانست، میانِ چهار سرزمین قلمرو جنوب هیچ ارتباطی صورت نگرفته بود.
او در میان فضای سنگیِ تالار ایستاده و به زمین خیره است. با چهره ای پُرنشان از خطوطِ اخم و زخم و چشمانی درشت و سیاه که گیرایی و هیبتی دو چندان به این فرمانده سپاه می دهند.
او طوری به انعکاسِ خود بر صیقلِ مرمر زیر پایش خیره است که گویی به تصویر غریبی می نگرد اما همه با نگاه هایِ خیره و بی­هدف نترات که اغلب به درازا نیز می انجامد، آشنایند. به طوری که هرگاه درحضور سربازان به نقطه ای خیره می ماند، کار به جایی می کشد که او را پنهانی به سخره می گیرند و صدای خنده ها از هر گوشه ای شنیده می شود.
همچنان به بهت و اخمش در خیره­گی به زمین می افزود که سرانجام نگهبانِ ارشد تالار، ورودِ اعضای شورا را اعلام کرد. نترات به خود آمد و صاف ایستاد. به انتهای دالان ورودی تالار نگریست و صفی از اعضای شورا، پیران و رایزنان سپاه را دید که به همراه مهمانان هوشانی، درحالی که بحث هایشان را در راه شروع کرده­اند، به آرامی نزدیک می شدند.
نترات به طرف میز سنگیِ گفت­وگوی تالار رفت و در جایگاه خود در راس میز، به انتظار ایستاد.
جان گرفتنِ انعکاس صدای نامنظم قدم ها، سکوت تالار را می شکاند و چهره سنگیِ مجسمه های شیرانِ غران در گوشه و کنار تالار که از مشعل های سه شعبه بر دیوارها تاریک و روشن می شدند، از همیشه شرزه(۳) تر می نمود.
اعضا یک به یک به تالار وارد و بدون فوت وقت، بر سر میزِ مذاکره حاضر شدند. از هوشان، پنج مهمان در تالار حاضر بود که دو تن از آن ها از سپهداران ارشد بودند. مردانی جوان با چهره­ای مغرور؛ خفتان(۴) سبک برتن داشتند پیچیده در دوالِ(۵) حمایل و بر دوش ردایی سیاه و بلند، با حاشیه سفید داشتند، آلوده به گردِ راه. نترات از دقیق شدن در آن ها دریافت که به سختی خود را آرام جلوه می دهند و در عمق چشمان­شان نشان از آشوبِ درون و اضطراب می دید. بسیار کنجکاو شده بود که همتای هوشانی اش از چه رو و در باب چه موضوعی، سپهدارانش را به شیرشین فرستاده است.
نترات هنوز در جایگاهش ننشسته بود، از برای همین تمامی اعضا و مهمانان هم غیر از پیرانی که عذرشان کهولت بود، هنوز ایستاده بودند... سرانجام یکی از سپهداران هوشان که نگاهش چندبار با نگاه نترات گره خورد، به زبان آمد و با صدایی بلند اما لحنی فصیح و دلنشین گفت:
- درود بر نترات بزرگ. سپاس از اینکه ما را در محضر خود پذیرفتید و مجال این گفت­وگو فراهم آمد.

نظرات کاربران درباره کتاب طغیان

نویسنده این کتاب مدعیه که میخواد افسانه ای بدون تقلید از فانتزی های غربی بنویسه در حالی که ایده اصلی این رمان زامبی و فیلم world war z هست. و من نمیدونم ایشون با چه رویی اینقدر از داستانشون تعریف میکنند. ایده کاملا تکراری بود
در 11 ماه پیش توسط
نویسنده این کتاب خیلی از کتاب خودش تعریف کرد و معتقد بود که کتاب شان افسانه رو زنده نگه داشته. به همین خاطر انتظار من خیلی بالا رفت از کتاب و چیزی که خوندم واقعا انتظارم رو برآورده نکرد. کلا من از اینکه یه نویسنده خیلی از کتاب خودش تعریف کنه خوشم نمیاد و اصلا جالب نیست‌. مسئله بعد این که داستان گرچه نسبت به بعضی داستان ها بهتر بود ولی واقعا چیز جدیدی ارائه نداده بود و خیلی از کلیشه های فانتزی ایرانی رو حفظ کرده بود. امیدوارم نویسنده های با استعداد بتونن فانتزی ایرانی رو زنده کنن.
در 11 ماه پیش توسط
از خوندن کتاب طغیان لذت بردم.اول کتاب فکر کردم باز هم با یه کتاب ایرانی هالیوودی دیگه طرفم همینطور هم بود اما این داستان هالیوودی بخوبی و با مهارت ایرانی شده بود. از قلم نویسنده و تسلطش راضی بودم و از پایان کتاب لذت بردم.
در 2 سال پیش توسط